وبلاگ‌نویسی :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ‌نویسی» ثبت شده است

من خودمو می‌شناسم. اگه بابت آرزوهایی که داشتم و دارم، خدا سختی‌های ریز و درشت نمی‌ذاشت تو زندگیم که رشد کنم و فرداروزی تو قیامت می‌گفت: «ببین عزیزم! دلم نمی‌خواست اذیت شی آخه. بعدم فکر کردم شاید ظرفیشو نداشته باشی»، قطعا باهاش دعوا می‌کردم و می‌گفتم (شایدم داد می‌زدم) که: «اذیت شم؟! شاید ظرفیت نداشتم؟! شایدم داشتم! بهتر نبود امتحان می‌کردی؟! من رو محروم کردی از فرصت بهتر و قوی‌تر شدن، صرفا چون اذیت نشم؟! الان اسم این کارت رو می‌ذاری محبت کردن؟! و ازش دفاع هم می‌کنی؟!» و بله! خداوند چون همین رو می‌دونستن، این کار رو نکردن:) خیلی هم ممنون:)  

پ.ن ۱: این رو گذاشتم یکم بعد پستای جدی این مدت، حال و هوای این‌جا عوض شه:)
در مورد مطلب قبلی و رفتن و نرفتن هم، واقعیت اینه که من فعلا این طوریه اوضام که نمی‌تونم ننویسم و معمولا هم برای نوشتن تایپ می‌کنم، یعنی این‌جا هم که نباشه، تو ورد یا یادداشت گوشی می‌نویسم معمولا، نه دفتر و روی کاغذ. واسه همین فک کنم زدن یه دکمه «ذخیره و انتشار» ناقابل، زحمتی نداشته باشه. حداقل شاید به درد کسی بخوره یکم و منم خوش‌اقبال باشم و گهگاهی اون جنس بحثایی که دوست دارم و نگاه‌های تکمیل‌کننده موضوع، نصیبم بشه. به هرحال آدمی‌زاد به امید زنده است دیگه:)

پ.ن۲: ولی انصافا خدا رحمت کنه جناب قیصر عزیز رو بابت این شعر: 
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر/ در این زمانه دوست ندارم/ انگار/ این روزگار چشم ندارد/ من و تو را یک روز/ خوشحال و بی‌ملال ببیند/ زیرا/ هر چیز و هر کسی را که دوست‌تر بداری/ حتی اگر یک نخ سیگار/ یا زهرمار (یا حتی یک بحث وبلاگی!) باشد/ از تو دریغ می‌کند/ پس/ من با همه وجودم/ خودم را زدم به مردن/ تا روزگار/ دیگر/ کاری به کار من نداشته باشد

پ.ن۳: دوم راهنمایی که بودم سر جلسه امتحان انشاء، می‌خواستم یه شعری از فردوسی بیارم تو انشام، بعد می‌خواستم بگم یعنی فردوسی خیلی بهتر از من فلان حرف رو زده، بعد اون بیت معروف
«چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم     که لسان‌غیب خوش‌تر بنوازد این نوا را» رو از شهریار کش رفتم، جای «لسان‌غیب» نوشتم «حکیم توس»(!) و این البته اولین و آخرین بار بود که طبع‌آزمایی(!) کردم تو شعر و به خصوص شعر کلاسیک.
حالا بعد این مورد و اون مورد تغییر شعر آقای نظری، الان این سومین بار می‌شه که شعر شاعرا رو بنا به نظر و حس شخصیم تغییر دادم :دی
فک کنم روز قیامت یه جایگاه اختصاصی درست کنن سر پل صراط واسه من که جواب این شاعر شعرا رو فقط بدم. بقیه موارد پیش‌کش :دی

پ.ن۴: من یه مدتی می‌رم تو اتاقم به کارای بدم فکر کنم:) باز میام ان‌شالله:)
ممنون از همه محبت‌ها و نظراتتون ذیل پست قبلی و تلاشتون برای کمک به حل مشکل:)
مراقب خودتون باشید تا برمی‌گردم:)
۱۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۵
مهتاب
این‌جا، به اندازه‌ای که توقع دارم، بحث و نظرهای مختلف نیست. به اندازه‌ای که دوست دارم چالش نیست. خیلی از نوشته‌هایی که فکر می‌کردم با انتقادات جدی روبه‌رو شود، بدون نظر رها شده‌اند و خیلی وقت‌ها وقتی جوابی به یک انتقاد می‌دهم، دیگر طرف مقابل بحث را ادامه نمی‌دهد.
یا من بلد نیستم بنویسم و حرف بزنم، یا خواننده‌ها حال و حوصله بحث کردن ندارند. هر چه هست، این وضعیت واقعا رنج‌آور و خسته‌کننده شده.
من فضای فیسبوک، اینستا و توییتر را قبلا امتحان کرده‌ام، ولی هیچ کدام قابلیت بحث‌های جدی و واقعی ندارند. و الان برایم سوال شده که باید چه کنم؟ این‌جا را ببندم؟ بروم جی‌پلاس حرف‌هایم را بنویسم؟ کلا حرف نزنم یا به این سخنرانی‌های یک‌طرفه بدون مخاطب ادامه بدهم؟
نه می‌توانم بنویسم، نه می‌توانم نوشتن را رها کنم.
نه بستن این‌جا کمکی می‌کند، نه نبستنش.
همه‌چیز بی‌فایده است.
۲۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۸:۰۰
مهتاب
چند وقتی هست که یه گروه برای وبلاگ‌خونی زدم تو یکی از این پیام‌رسان‌ها و یه سری از دوستام رو که وبلاگ‌نویس نیستن ولی می‌دونم حوصله خوندن این جور مطالب رو دارن، عضو کردم توش.
و از موقعی که این گروه رو زدم، روزی نیست که حداقل یک نویسه خوب وبلاگی، توش به اشتراک نذارم. نویسه خوب هم که می‌گم منظورم این نیست راجع به مسائل خاص سیاسی-اجتماعی باشه حتما، ولی نوشته خوبی باشه و ارزش اشتراک‌گذاری داشته باشه و حتی با این قید که هر چیزی توش نذارم، بازم هر روز، حداقل یه لینک وبلاگ، گذاشته شده تو گروه.
حالا سوال اینه که چرا انقدر خیلیا اصرار دارن بگن حال وبلاگ‌نویسی خوب نیست و وبلاگ‌نویسا منقرض شدن و...؟
یکم جو نمی‌دیم به نظرتون؟

بعدنوشت: اگر قرار باشد نحوه مرگم را خودم انتخاب کنم، دوست دارم شبیه سقراط بمیرم. در همین راستا اگر برگردیم عقب و قرار باشد از اول اسم انتخاب کنم برای این‌جا، قطعا و حتما اسمش را می‌گذارم «شوکران».
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۷ ، ۰۷:۵۷
مهتاب
نوشتن، کمک می‌کند شرایط خداوند را هنگام نزول وحی، کمی درک کنی. کمک می‌کند بفهمی چرا خیلی حرف‌ها را در لفافه و بعضی را دوپهلو گفته، یک‌جاهایی مثال‌های به‌ظاهر، خیلی پیش‌پاافتاده زده، قصه تعریف کرده، گاهی کوتاه و گاهی بسیار طولانی حرف زده، گاهی عمدا حرف‌هایی را نزده تا فرصت داشته باشی فکر کنی و لذت کشف را از تو نگرفته باشد، گاهی با تحکم سخن گفته، گاه با مهربانی، گاه خشک و جدی و گاه با مطایبه و ملاطفت و در خلال همه این‌ها، قدم به قدم، تاکید کرده، برای فهمیدن، باید اهل فکر باشی و به دنبال حقیقت.
پروردگار ما، اهالی نوشتن را خوب می‌شناسد و آن‌قدر ذوق داشته برای ذکر این نعمت، که هنگام نزول آیات کتاب محکمش، همان اول اول، پای «قلم» را وسط کشیده...

و آدم
خلیفه تنهای خدا روی زمین است
امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاحش
و آخرین سلاح او «قلم» است...
۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۰۳:۳۳
مهتاب

قالب آخری که تو‌ بلاگفا داشتم خیلی دوست‌داشتنی بود. حداقل این که من خیلی دوستش داشتم. یه زمینه سفید ساده با یه تصویر محو شده از یه شاخه گل‌های کاغذی صورتی که انگار از دیوار بالا رفته بودن. وقتی اومدیم بیان، نه هیچ‌وقت تونستم با قالب‌های بیان کنار بیام، نه هیچ‌کدوم از قالب‌های عرفان برام جالب بود. خودمم انقدری از کد نوشتن سر در نمی‌آوردم و نمی‌آرم که بتونم اون چیزی که می‌خوام رو بنویسم. دوستِ مهندسِ نرم‌افزارم ندارم. اگرم داشتم خوب، نمی‌دونم چقدر می‌شه هی خرده فرمایشات داد و انتظار داشت ملت عصبانی نشن. تو این بیان هم گرچه گهگاه از قالب‌های بعضی وبلاگا خوشم می‌اومد، ولی تهِ تهِ دلم مونده بود پیش همون تصویر محو قالب آخر بلاگفا.

من آدم سمجیم. خیلی بیش از حد سمج. این سمج بودن واقعا گاهی از حد طبیعی و درست می‌زنه بیرون. اونی که می‌خوام رو خیلی با طمانینه و دقیق و سر صبر انتخاب می‌کنم؛ ولی وقتی انتخاب می‌کنم دیگه باید همون اتفاق بیفته و‌ اگه لازم باشه برای اتفاق افتادنش تا ته دنیا هم می‌رم. (اون سوال پیاده‌روی کل دنیا یادتون هست؟)

چند روز پیش دیگه حسابی از قالب وبلاگم خسته شدم. دونه دونه قالب‌های بیان رو تو صفحه پیش‌نمایش باز کردم؛ یه سر رفتم وبلاگ عرفان قالب‌های ریسپانسیو رو دیدم؛ حتی یکیش رو هم با یه سری تغییرات جزئی انتخاب کردم و کدشو ساختم و امتحان کردم؛ ولی بازم اونی نشد که می‌خواستم. آخرش دیدم نمی‌شه. من هنوز دلم پیش اون عکس محو قالب بلاگفا بود؛ وبلاگی که خیلی وقت بود حذفش کرده بودم. دلم تنگ شد براش. دوباره رفتم بلاگفا، تلاجن ساختم. اون صفحه مدیریت ساده. و قالبی که جاش خالی بود. مثل این فیلما. انگار بعد چند سال بخوای بری دنبال بچه یا چه می‌دونم خواهر و برادری که گمش کردی. 

رفتم تو سایت پیچک. یه مدت قالبای اون‌جا رو استفاده می‌کردم. چندین صفحه رو گشتم ولی پیداش نکردم. دقیقا یادم نبود طرح قالب رو ولی مطمئن بودم اگه ببینمش می‌شناسم. تو چرخ زدن بین قالبای پر زرق و برق پیچک، یادم افتاد از یه جایی به بعد قالبای سبک نایت اسکین رو ترجیح داده بودم برای وبلاگ. رفتم نایت اسکین. سری قالب‌های بلاگفا؛ و پیداش کردم! اصلا فکرشم نمی‌کردم ولی پیداش کردم. سری یازدهم از قالب‌های بلاگفای نایت بود. همون عکس محو قرمز_صورتی که انگار کلا یهو پرتت کنه به یه زمان دیگه. یه مهتاب دیگه. به همون موقعی که اسم مهتاب رو انتخاب کردم. چرا مهتاب اصلا؟ نمی‌دونم. یادم نیست. عجیبه که موضوع به این مهمی یادت بره. قالب رو پیدا کردم به هرحال. ولی کدش قابل استفاده نبود. لینکش مشکل داشت. و البته مسئله من کدش نبود اصلا. من اون عکس رو می‌خواستم. بلکه بتونم تو یه قالب برای بیان ازش استفاده کنم. چی‌کار باید می‌کردم؟ فقط  از این که پیداش کرده بودم خوشحال می‌شدم و می‌گفتم «خوب حالا هزارتا عکس خوشگل‌تر از این هست. چه کاریه؟ اون محو بودنشم یه افکت ساده است صرفا.‌»

راستش همینا رو هم گفتم. ولی بازم دلم راضی نشد. من هزارتا عکس خوشگل‌تر محو شده با افکت نمی‌خواستم. دقیقا همون عکس رو می‌خواستم. گشتم تو سایتشون قسمت «ارتباط با ما» رو پیدا کردم. ایمیل زدم و گفتم «می‌تونم عکس استفاده شده تو قالب شماره ۱۱ بلاگفا رو داشته باشم؟» و به خودم گفتم «ببین دیگه واقعا تو همه تلاشتو کردی». ذره‌ای امید نداشتم به اون ایمیل جواب بدن. این جور سایتا، تازه الان که بیان رو بورسه، مگه چقدر بازدید‌کننده دارن و اصولا چند نفر ممکنه ایمیل بزنن که حالا کسی بخواد جواب هم بده؟ همون قسمت «تماس با ما» تو سایتشون یه گوشه کوچولو یه طوریه که انگار زنگ یه خونه قدیمی متروکه باشه که قایم شده زیر شاخه‌های انبوه پیچک و عشقه که کسی نتونه پیداش کنه. ایمیل زدم و با خودم گفتم «تو واقعا همه تلاشتو کردی»

جواب دادن! اونم خیلی زود‌. نشونی وبلاگ رو پرسیدن. جواب دادم و هورا! که «خواستن توانستن است» و «جوینده یابنده است» و... و جوابی نیومد. دیگه نمی‌شد بیخیال شم. دوباره ایمیل زدم «ببخشید اگه عکس رو نمی‌تونید بدید می‌شه حداقل کد قالب رو بدید تو وبلاگم استفاده کنم؟» جواب زود رسید. از آدمی که معلوم بود ایمیل قبلی من رو درست نخونده بود و حوصلش از دست این موجود سمج در مورد یه قالب قدیمی، یه عکس قدیمی، موضوعی در این حد بیخود، سر رفته بود. «گفتید کدوم قالب بود؟» یعنی حتی حوصله نداشت دو تا ایمیل قبل‌تر رو چک کنه. گفتم «شماره ۱۱ از سری بلاگفا» و فکر کردم پس حتما الان کد قالب رو می‌فرسته و به هرحال عکس رو بهم نمی‌ده. ولی ببین «تو به هرحال همه تلاشتو کردی». کد قالب اونقدرا برام مهم نبود. فوقش می‌شد دوباره بزنم تو وبلاگ بلاگفا که تماشاش کنم ولی عکس مهم بود که اینجا داشته باشمش و ظاهرا نمی‌شد. به هرحال مهم این بود که «من همه تلاشمو...»

امشب با بی‌حوصلگی رفتم ایمیلم رو چک کردم. و بله! عکس رو فرستادن برام! عکس عزیز دوست‌داشتنی من. عکس آخرین و تنها قالبی از وبلاگ بلاگفا که تو ذهنم مونده بود. از ذوق زیاد کلی تشکر کردم. یعنی یه : گذاشتم و کلی پرانتز پشتش ردیف کردم و گفتم من کلی خاطره دارم با این قالب. بعد، برای این که «همه تلاشمو کرده باشم» گفتم «می‌شه لطفا کد قالب رو هم برام بفرستید؟ من هرچقدر رو لینکش می‌زنم باز نمی‌شه» :)



پ‌.ن: دیگه راستش خیلی مهم نیست این‌جا استفاده بشه یا نه. مهم اینه که دنبالش گشتم؛ پیداش کردم؛ «همه تلاشمو کردم»؛ دارمش و‌ الان رو صفحه گوشیمه! درست رو به روم:)


پ.ن۲ یا روغن ریخته نذر امام‌زاده: برای ۱۶ شهریور. روز وبلاگ فارسی.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۰۷
مهتاب