تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۸، ۰۷:۵۷ - دچارِ فیش‌نگار
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محیط کار» ثبت شده است

یک توضیحی به همهٔ کسانی که مطلب «وصلهٔ ناجور» را خواندند، بدهکارم. اگر آن مطلب را (که الان حذف شده) نخوانده‌اید، ادامهٔ پست را هم نخوانید و پوزش مرا بابت کشاندنتان تا صفحهٔ وبلاگم، بپذیرید لطفا.
اما آن‌ها که خوانده بودند؛ اول این توضیح را بدهم که انتشار و بعد، حذف مطلب را نشانهٔ خوبی نمی‌دانم. مطلقا قضاوتی نسبت به هیچ وبلاگ‌نویسی ندارم؛ چون شرایط و روحیات آدم‌ها یکی نیست. اما این را برای خودم نمی‌پسندم. از نظر من یک جور نامتعادل بودن و تزلزل فکری را می‌رساند، یک جور عجله و شهوت بیان مطلبی که نباید بیان شود، یک‌ جور تحت تاثیر احساسات لحظه‌ای بودن و وبلاگ برای من این چیزها نیست. تلاش کرده‌ام تاحد‌ممکن که نباشد. آن شب هم قبل نوشتن آن مطلب، چندین دقیقه با خدا حرف زدم که خالی شوم از آن حس بد و‌ نشد. چند دقیقه‌ای تند، بی‌تعارف، بی‌انصافانه و غیرمودبانه. کلماتم عصبانی بودند ولی قلبم آن کلمات را باور نداشت و می‌دانستم مطابق وعده‌اش، الفاظ را نادیده می‌گیرد. می‌دانستم می‌داند قلبا به «این چه وضعیه؟ منو خلق کردی ول کردی تو این دنیا؟ اصن اهمیتی برات دارم؟ شاکی‌ام از دستت، دلخورم، عصبانی‌ام، ازت بدم میاد» اعتقاد ندارم و از عصبانیت لحظه‌ای است؛ از نبود ادبی که دوست دارم در چنین موقعیت‌هایی داشته باشم و ندارم. الغرض، تجربهٔ زندگی به من نشان داده این طور وقت‌ها، الفاظ را به کلی نادیده می‌گیرد، و در عوض توجهش را می‌دهد به معنا. توجهش را می‌دهد به خواست به‌حق تو (اگر به‌حق باشد) و دیر یا زود نشان می‌دهد چقدر در اشتباه بودی.
امشب، وقتی یکی از معلم‌های دورهٔ دبیرستانم به من زنگ زد، وقتی دقایقی نسبتا طولانی دربارهٔ کتاب، اعتقاد، نادر ابراهیمی، روشنفکری و چیزهای دیگری حرف زدیم، وقتی اصرار کرد که حتما یک روز را هماهنگ کنیم برای صحبت‌های بیش‌تر، وقتی تاکید کرد کم‌تر کسی است که بتواند مخاطب این حرف‌هایش باشد و خوشحال است که من جزء آن گروه هستم، وقتی چندبار با شاگرد قدیمی‌اش که چندین سال از او کوچک‌تر است تماس گرفت و پیگیر بود تا بالاخره توانستیم صحبت کنیم، وقتی خودم توانستم حرف‌هایی را بزنم که مدت‌ها بود با هیچ انسانی بزرگ‌تر از خودم نتوانسته بودم مطرح کنم، فقط شرمندگی برایم ماند.‌ شرمندگی غر زدن به جان خدا برای حضور در جمعی که اصلا نه من مخاطب آن‌ها بودم و نه آن‌ها قادر به درک دنیای ذهنی من. ذوق برایم ماند. ذوق این که با تمام انعطاف‌پذیری خرج‌شده در این مدت، اما همچنان حد‌و‌حدود و خطوط قرمزم مشخص است، که اصلا لابد برای همین خودشان فهمیده‌اند که نباید چیزی به من بگویند. و‌ لذت عمیقی ماند از حرف‌هایی که امشب گفتم و شنیدم.
از آن‌جا که ارتباط من و شما در حد کلماتی است که این‌جا می‌نویسم، بنابراین احساس کردم لازم است روی دوم سکه را هم برایتان تعریف کنم تا همهٔ ماجرا را بدانید.
و‌‌ من باز هم عذر می‌خواهم از همهٔ آدم‌هایی که کلا نمی‌دانند ماجرا چیست و از همهٔ آدم‌هایی که پست را دیدند و‌ بعد حذف شدن بی‌توضیحش را.
«وصلهٔ ناجور» بودن نه‌تنها اتفاق بدی نیست که بسته به تعریف «جور» در جمع موردنظر، می‌تواند نشانهٔ چیزهای خوبی هم باشد اتفاقا :)
  • ۰۱ آذر ۹۸ ، ۰۰:۲۱
  • مهتاب
جالبه که دقیقا همون سه نفری که از بقیه غرغروتر، بی‌فایده‌تر، بی‌سوادتر و بی‌عرضه‌ترن، همون سه‌ نفری‌ هستن که با پارتی‌بازی استخدام شدن :/

+ شاید باورتون نشه ولی طرف ده سال به عنوان «کارشناس آزمایشگاه» سابقه‌کار داره اون‌‌وقت یه رگ‌گیری ساده انجام نمی‌ده! اطلاعات تئوری هم که در حد خط فقر! یعنی الان اگه عروسک خرسی خواهر کوچیکهٔ من رو ببریم بذاریم آزمایشگاه، از بعضیا مفیدتره:/

+اون لقمهٔ لامصب چطوری از گلوتون پایین می‌ره آخه؟!
  • مهتاب
می‌گن هیچ اتفاقی بی‌دلیل نیست. می‌گن حتی این که نصف شب از خواب بیدار شی، حکمت داره. می‌گن تو همون چند دقیقه‌ای که وسط شب از خواب می‌پری، تا دوباره خوابت ببره، با خدا حرف بزن. مثلا بگو «دوستت دارم خدا جون» بعد پتو رو بکش رو سرت و ادامهٔ خوابت رو ببین.
پریشب که شیفت بودم، وسط خواب و بیداری، ساعت سه صبح مریض اومد. بلند شدم پذیرشش کنم و کاراش رو انجام بدم و چون معمولا این زمانا خلوته تو شیفتای شب، با خودم فکر کردم لابد اومده که من بیدار شده باشم. نیم ساعت بعد که جوابش رو دادم و دوباره رفتم رو تخت دراز بکشم، اومدم به خدا بگم «دوستت دارم» که دیدم ندارم. دیدم اون لحظهٔ خاص، از دستش ناراحت و عصبانی‌ام. بغض کردم. به خدا نمی‌شه دروغ گفت. به جای «دوستت دارم» از زیر پتوی مسافرتی قرمز-سفیدم، یه نگاه انداختم به راهروی تاریک و سالن روشن پشتش و گفتم «مطمئنی من رو دوست داری؟ واقعا مطمئنی؟!» و خوابیدم.
یه ساعت بعد که به‌سختی بلند شدم تا نماز بخونم، حالم بهتر بود. شاید تو این یه ساعت سپرده بود فرشته‌ها تو گوشم بخونن «دوستت دارم»...
این شیفتای شب، آخرش یه عارف از من می‌سازن احتمالا.

مرتبط:
  • ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۱:۵۹
  • مهتاب
آقای فتوره‌چی یه اصطلاح معروف داره تو توییت‌هاش با عنوان «ضرورت خوانش فروید در کنار مارکس» جهت تحلیل اوضاع اجتماعی_فرهنگی مملکت.
و من تا وقتی تو محیط واقعی کار قرار نگرفته بودم فکر نمی‌کردم ماجرا انقدر عریان و انقدر چندشناک در جریان باشه...


پ.ن: منظورم از چندشناک، عمق فساد نیست؛ شدت بلاهت‌آمیز، بچه‌گانه و ابتدایی بودن عقده‌هاست...
  • مهتاب
یه همکار داریم شیفتای ۲۴ ساعته وایمیسته (نه همیشه البته)، بعد فرداشم تازه پا می‌شه می‌ره سر کار دومش (کارای ساختمونی انجام می‌ده). بعد چند روز پیش گوشیش رو اتفاقی دیدم، از این گوشیای قدیمی دکمه‌ای بود که تازه نوشته‌های روی دکمه‌هاشم کلا محو شده بودن:)
واقعا شدت تلاش و پرکاری این آدم و قناعتش برام جالبه. تجسم اون حدیثه که کار کردن مرد برای کسب رزق و‌ روزی خونواده رو مصداق جهاد می‌دونه. واقعا آدم می‌بینتشون یاد جهادگرا می‌افته^_^

+ ایشون با حفظ سمت، یکی از دو نفری هستن از بین همکارا که نماز می‌خونن...
  • مهتاب
هر آدمی با مجموعه‌ای از توانایی‌های ذاتی به دنیا میاد که البته در جریان زندگی نیاز به تکمیل و تصحیح دارن.
هر آدمی برای بهتر شدن نیاز داره توانایی‌ها و دانسته‌هاش رو افزایش بده و تو این مسیر ممکنه پیش بیاد که تو یه مرکز یا مجموعه، با یه عدهٔ دیگه‌ای همراه یا همکار باشه.
هر آدمی برای یادگیری نیاز به الگو و راهنما داره. فقط مسئله اینه آدم‌ها توی اون موضوعاتی که توانایی‌های بالقوهٔ ذاتیش رو دارن، باید الگو، راهنما و مسئولی داشته باشن که از خودشون بهتر باشه و الا دچار سرخوردگی می‌شن و احساس بی‌فایده بودن می‌کنن.
در مورد من، یکی از اون تواناهایی ابتدایی ذاتی‌ای که دارم (و البته نیاز به کلللللللی تمرین و یادگیری برای بهتر شدن داره) مدیریته؛ توجه به روحیات افراد، اشکالات مجموعه، راه‌هایی برای افزایش بهره‌روی، توجه به خوش‌قول و مسئول بودن مجموعه، منظم و دقیق بودنش و کلی جزئیات دیگه، چیزایین که من مدام و ناخودآگاه تو هر مجموعه‌ای باشم، بهشون فکر می‌کنم و برای هر کدوم راهکار پیشنهادی دارم. به همین دلیل حتما باید تو مجموعه‌هایی کار کنم که مسئول بالادستیم، تو موضوع مدیریت یا مثل من یا بهتر از من باشه و حضور تو جایی که مدیرش واقعا مدیر نیست، برای یکی مثل من فوق‌العاده عذاب‌آوره. 
بی‌فکری و بی‌مسئولیتی مدیر مجموعه، برای بعضیا توجیهی می‌شه برای کم‌کاری خودشون و برای بعضیای دیگه هم کاملا بی‌اهمیته و در هرحال فقط کار خودشون رو درست انجام می‌دن و کاری به چیز دیگه‌ای ندارن. ولی یکی مثل من، خودش رو در مورد همه چیز مجموعه مسئول می‌دونه و از این که یه مدیریت فشل نمی‌ذاره مشکلات برطرف بشن حرص می‌خوره. تلاش می‌کنه مثل گروه دوم بی‌خیال باشه و فقط سرش به کار خودش باشه، ولی نمی‌تونه.
علاوه بر این، مدیریت بخش‌های بیمارستانی تو این مملکت، ظاهرا مبتنی بر رفاه حال کارکنانه و این برای من که می‌خوام به همون اندازه به فکر مریض هم باشم، یه جور عذاب دائمیه.


+ احساس ناتوانی، سرخوردگی، بی‌فایده، بی‌خاصیت بودن و البته هرز رفتن توانایی‌هام رو دارم.
+ تو رو خدا یا ذاتا مدیر باشید، یا با روش‌های اکتسابی این توانایی رو به دست بیارید، یا اگه هیچ‌کدوم از این دو‌تا کار ممکن نیست، حداقل مدیریت جایی رو قبول نکنید.
  • مهتاب
در توضیح شدت ایده‌آل‌گرایی افراطی بنده همین بس که تو دانشگاه چند مورد پیش اومده بود که شب قبل امتحان با خودم می‌گفتم «من قطعا و حتما و مسلما این درس رو می‌افتم و هنوز به همهٔ منابعش مسلط نیستم و به قدر کافی نخوندم و همه چیز یادم نیست و کاش بشه یه راهی پیدا کنم فردا نرم سر جلسه. کاش اصلا همین امشب مریض شم بتونم برم گواهی پزشکی بگیرم و حذفش کنم» و خیلی جدی حساب می‌کردم اگر اون درس رو بیفتم معدلم چند می‌شه و بعد دیگه چه طوری می‌شه برش دارم و آیا بهم اجازه می‌دن ترم بعد هم‌نیازش کنم با درسی که این پیش‌نیازش بوده و...
و فرداش رفتم سر جلسه و ۱۸، ۱۹ و بعضا بیست شدم :|

محیط کار، با همهٔ عیب‌و‌ایرادهایی که برام داشته و داره، یه فرصت فشرده است برای اصلاح این خصوصیت. چون وسواس زیاد، کیفیت و کمیت رو با هم از بین می‌بره و تصویر یه آدم بی‌عرضه و دست‌و‌پاچلفتی ازت می‌سازه، چیزی که مسلما نیستی.
فلذا، تا اطلاع ثانوی #دوام_می‌آوریم :))

+به بلوغ فکری بنده در استفاده از واژهٔ ایده‌آل‌گرایی افراطی به جای کمال‌گرایی افراطی که قبلا می‌نوشتم دقت کردید یا بیش‌تر توضیح بدم؟:)
  • مهتاب