تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۸، ۰۷:۵۷ - دچارِ فیش‌نگار
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماه رمضان» ثبت شده است

  • مهتاب
یکی از آرزوهای خوب و مهم زندگی‌تان را تصور کنید لطفا.
آرزوی مشروع معقولی که هدفتان از اتفاق افتادنش، فخرفروشی و امثالهم نیست، بلکه خواسته‌ای است که شما را در درجات متعالی‌تری از جهت کیفیت حیات قرار می‌دهد. تصور کردید؟
طبق برنامهٔ از پیش تعیین‌شدهٔ نظام هستی، با توجه به مجموعهٔ مصالح، شایستگی‌ها و سایر عوامل، قرار است سه سال دیگر به آن خواسته برسید و این سرنوشت محتوم غیر قابل تغییر شماست مگر...
مگر دعا کنیم عزیزانم!
دعا، من و شما را در مسیرهای میانبر رسیدن به خواسته‌های معقول مشروع با نیت‌های درست قرار می‌دهد، دعا، زمان رسیدن به آن خواسته‌ٔ سه ساله را با اتفاقاتی که رقم می‌زند، می‌تواند به یک سال و بلکه یک ماه و بلکه کم‌تر از این برساند.
دعا، ممکن است زمان رسیدن به خواسته‌تان را ثابت نگه دارد، اما کیفیت تحققش را دگرگون کند و در درجاتی بالاتر از آن‌چه حتی تصور می‌کردید، آن را محقق کند.
دعا، حتی اگر هیچ کدام از این دو کار را نکند و هیچ رقمه رسیدن به آن خواسته، مطلوب و مصلحت شما نباشد، منبع پرقدرتی از خیر و برکت است که مثل بومرنگ، دوباره به خودتان برمی‌گردد، شاید این بار برای رفع خواسته‌ای مهم‌تر از آن اولی.
دعا، دعایی از سر امید به رحمت خدا، همراه با شوق تحقق خواسته‌ها و از طرف قلبی متواضع نسبت به پروردگار عالم، قضای حتمی و قطعی من و شما را هم می‌تواند تغییر بدهد.
اگر شما هم مثل من احساس می‌کنید از ماه مبارک و از شب‌های قدر، آن طور که شایسته بوده استفاده نکرده‌اید، هنوز فرصت هست. هنوز چند روزی وقت هست برای دعا کردن زیر این آسمان که آبی‌تر از ماه‌های دیگر است.
هنوز فرصت هست اتفاق خوب محتوم مقدرشدهٔ سال آینده، در همین ماه آینده پیش بیاید.
دعا کنیم.. با شوق، با ادب، با امید...
  • مهتاب

از برنامه‌های این شب‌ها می‌شه به گوش دادن پوشه‌ای حاوی آهنگ‌های زیر اشاره کرد:

 
 
 
 
  • موافقین ۸ مخالفین ۴
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۵۷
  • مهتاب
۱) از آن جمله‌ها بود که مرا به فکر فرو برد و متعجب کرد: «رویارویی کنونی، برخورد اراده‌هاست و چون ما اراده‌ای  قوی‌تر داریم...»
این را می‌گذاشتم کنار تنبلی‌ها، از زیر کار دررفتن‌ها و راحت‌طلبی‌های مرسوم ما ایرانی‌ها. واقعا ما ارادهٔ قوی‌تری داریم؟!

۲) ماه مبارک شروع شد و علی‌رغم نشانه‌های امیدوارکنندهٔ روزهای اول که از کف جامعه می‌دیدم، کم‌کم روزه‌دارها کم شدند و ماندیم من و فقط یکی دو نفر دیگر. خلاف حالت عادی که روزه‌نگیرها باید از خوردن معذب باشند، وضعیت طوری شد که من از نخوردن معذب می‌شدم و این وضعیت تردیدم را بیش‌تر کرد. کدام اراده؟!

۳)این قصه را قبلا در قرآن خوانده بودم و جذاب‌ترین قسمتش، امتحان تشنگی بود. طالوت مومن با لشکر خردی از مومنین که ریسک حضور در چنین نبرد نابرابری را برخلاف خیلی‌های دیگر پذیرفته‌اند، به مصاف جالوت مستکبر قدرتمند و لشکریان بی‌شمارش می‌رود، ولی پروردگار، طبق معمول این وقت‌ها، به جای این که کار را برای آن تعداد کم راحت کند و کمک‌های ویژه برایشان بفرستد، ازشان امتحان‌های سخت می‌گیرد: «هنگامی که طالوت (به فرماندهی لشکر بنی اسرائیل منصوب شد و سپاهیان) را با خود بیرون برد، به آنها گفت: خداوند شما را با یک نهر آب امتحان می‌‏کند، آن‌ها که از آن بنوشند از من نیستند و آن‌ها که جز یک پیمان با دست خود، بیشتر از آن نچشند از منند (فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ)
قسمت شگفت‌انگیز داستان این جا بود. این تعداد کم، قهرمان‌های داستان هستند که مطابق قوانین مخدوش اغلب  روایت‌های هالیوودی (که بخواهیم یا نه، روی ذهن‌هایمان اثر گذاشته‌اند) توقع داریم محکم محکم از این امتحان سربلند بیرون بیایند و مستحق کمک ویژهٔ خداوند برای غلبه بر جالوت بشوند و برویم برای یک پایان خوش که راوی می‌زند توی ذوقمان. راوی‌ای که بیش از همهٔ روایت‌های سنتی و مدرن، واقعی و جذاب روایت می‌کند. راوی‌ای که عکس ما، هیچ اضطرار و عجله‌ای ندارد برای رسیدن به نقطهٔ پایانی، راوی‌ای که به همهٔ شخصیت‌ها فرصت کافی می‌دهد تا هر کاری می‌خواهند و می‌توانند (اگر می‌توانند) انجام بدهند و این راوی با کمال آرامش، ضربهٔ نیمه‌نهایی را به اضطراب تو می‌زند: «آن‌ها همگی، جز عدهٔ کمی از آن‌ها، از آن آب نوشیدند(فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ)
و من در این نقطه گیج شده‌ام. بار اول گیج شده‌ام، بار دوم تعجب کرده‌ام، بار سوم حرص خورده‌ام، بار چهارم عصبانی شده‌ام، بار پنجم...
و نمی‌دانم بار چندم به این نتیجهٔ عجیب رسیده‌ام که راوی انگار در دنیای دیگری زندگی می‌کند، با قوانین دنیای دیگری قصه را تعریف می‌کند و با چهارچوب‌های دیگری سر و کار دارد. سرسوزنی مسئله‌اش این نیست که «چند» نفر از پس امتحان نوشیدن آب برنیامده‌اند، راوی حتی به بهت تو هم کاری ندارد، چه، کارش یاد دادن است، روایت می‌کند برای فهمیدن تو و بی‌واهمه ادامه می‌دهد. بی‌واهمهٔ وهم‌های تو، مکث‌های تو، ترس‌های تو، باز قوانین ذهن تو را به چالش می‌کشد، باز هم رسما تاثیر «تعداد» افراد را در وقوع نتیجه به مسخره می‌گیرد، باور بکنید یا نه، از همان گروه اندک باقی‌ماندهٔ ماجرای نهر آب، امتحان می‌گیرد!: «هنگامی که او (طالوت) و افرادی که به وی ایمان آورده بودند (و از بوته آزمایش سالم به در آمدند)، از آن نهر گذشتند گفتند: امروز ما (با این جمعیت اندک) توانایی مقابله با جالوت و سپاهیان او را نداریم (فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ) که یعنی  همان گروه اندک که از آزمایش تشنگی سربلند بیرون آمدند و تو مثل ظرف بلور شکستنی توی ذهنت نگهشان داشتی تا وقت جنگ با جالوت، هپی‌اند مورد علاقه‌ات را محقق کنند، دقیقا همین گروه شگفت‌انگیز، پیروزمندان آزمایش سخت تشنگی و قهرمان‌های بی‌نظیر ذهن تو، وقتی از نزدیک هول نبرد را می‌بینند، کم می‌آورند که به زودی در برابر ارتش عظیم و نیرومند جالوت قرار می‏‌گیرند و فریادشان از کمی نفرات بلند می‌شود.
و فریاد تو‌ نیز از شدت ناامیدی و به هم ریختن تصورات و توقعات.
و آن وقت راوی بالاخره رضایت می‌دهد، بالاخره حواسش را می‌دهد به تو که مبهوت و له و لوردهٔ نابود شدن پیش‌فرض‌های ذهنی‌ات، در گوشه‌ای پرت شده‌ای و صحنه را نگاه می‌کنی.‌ بعد از همهٔ نفی‌ها، اخم‌ها، امتحان‌ها، جدیت‌ها و جدی شدن‌‌ها، بالاخره لبخند می‌زند و دستت را می‌گیرد (دستت را که از نگرانی جلوی چشمت گرفته‌ای و با اضطراب از لابه‌لای انگشت‌هایت تصویری مبهم و کوچک از صحنه را می‌بینی، پایین می‌آورد)، چه، نوبت قسمت‌های خوب است، نوبت شاگرد زرنگ‌هاست و پردهٔ آخر: «آن‌ها ( و تو با خودت می‌گویی کسی هم مگر مانده؟!) که می‌‏دانستند خدا را ملاقات خواهند کرد (و به روز رستاخیز و وعده‌‏های الهی ایمان داشتند) گفتند: چه بسیار گروه‌‏های کوچکی که به فرمان خدا بر گروه‏‌های عظیمی پیروز شدند و خداوند با صابران (و استقامت کنندگان) همراه است (قالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ)
و....

۴) دروغ چرا، روزهای اول سخت بود. خیلی سخت. گرما و ماه مبارک و شیفت‌ها و برخورد هر روزه با آدم‌هایی که دلایل خنده‌داری برای روزه نگرفتن داشتند. اولین روزی که در ماه مبارک، شیفت طولانی صبح و عصر داشتم، از چند ساعت مانده به پایان شیفت، رسما لحظه‌شماری می‌کردم برای تمام شدنش (بماند البته که چقدر همکارانم هوایم را دارند و سعی می‌کنند برای من که روزه‌دارم اوضاع راحت‌تر باشد) و آخرش هم یک ساعت زودتر مرخصی گرفتم و برگشتم.
ولی یکی دو روز پیش که دومین شیفت صبح و عصرم‌ در ماه مبارک را می‌گذراندم، به وضوح تغییر را حس می‌کردم، به عینه می‌دیدم چقدر در همین مدت کوتاه قوی‌تر شده‌ام، که چقدر صبر و تحمل و اراده‌ام بیش‌تر شده و دیگر تحمل شیفت تا لحظات پایانی‌اش برایم سخت نبود.

۵) «ما اراده‌ای قوی‌تر داریم...»، چرا که مسئله، تعداد نیست. ما در هجوم بی‌امان الحاد، بی‌ آن که در غار تنهایی باشیم، بی آن که چشم بر دنیا بسته باشیم، بی آن که ندانیم چه لذات دم دستی‌ای را از دست می‌دهیم، بی آن که حتی در محیطی مشوق باشیم، پایبند به اصولی هستیم دقیق و عقلانی. ما، در این نبرد نهایی جزئیات زندگی روزانه، با همهٔ نداشته‌ها، با تمام ضعف‌ها، با همهٔ تنهایی و غریبی‌مان، هنوز هم با تمام وجود (و بی آن که خوش‌خلقی موظفی‌مان را در قبال انواع آدم‌ها از دست بدهیم) به تو، خواسته‌ها و دستوراتت ایمان داریم پروردگار عزیز...

۶) «رویارویی کنونی، برخورد اراده‌هاست و چون ما اراده‌ای قوی‌تر داریم و به خدا توکل می‌کنیم، ان‌شاءالله آیندهٔ خوبی در انتظار ملت است»...
ان‌شاءالله...
  • مهتاب

یک زمانی این ایده به ذهنم رسید که چقدر خوب می‌شد اگر می‌توانستیم یک شهر یا حداقل شهرک آزمایشی بسازیم و در آن یک سری قوانین خاص برقرار کنیم. از معماری‌اش تا فرهنگ و اقتصاد و تفریحات را با ضوابط مشخصی تعریف کنیم و یک سری آدم را با سلایق و علایق مختلف ببریم که چند سالی آن‌جا زندگی کنند و بعد تاثیراتش را حساب و کتاب کنیم و الخ.

امشب یادم افتاد، پروردگار قبلا چنین گزینه‌ای را اجرا کرده و ما فرصت داریم سالی یک‌بار تمرینش کنیم.

فی‌الواقع، ماه مبارک یک اسم (و عنوان و مناسک گذرا برای کسب ثواب) نیست، (تمرین) یک سبک زندگی است‌ (در تمام ابعادش.)

  • مهتاب
بعد از تجربهٔ خرید «روسری خوشحال»، یه باری‌ام رفتم یه «گوشوارهٔ عجق‌ وجق» خریدم، بعد یادم اومد تو خرید اشیا، معمولا خیلی ساده با مسئله برخورد می‌کنم، مثلا نکتهٔ اساسی خرید کیف اینه که باید بند بلند (هم) داشته باشه تا حس رهاتری بده به آدم، موقع خرید یه تعدادی از وسایلم، نکتهٔ کلیدی این بود که صورتی باشن، از یه جایی به بعد نکتهٔ اساسی این شد که جنس، حتی‌الامکان ایرانی باشه و مسائل دیگه رفتن تو اولویت‌های بعدی. نگاه که می‌کنم می‌بینم همیشه یه نکتهٔ اساسی، هستهٔ مرکزی تصمیمم برای خرید بوده و بقیهٔ مسائل در ارتباط با اون دلیل اصلی گزینش، یا کم‌اهمیت بودن یا به کلی بی‌اهمیت.
حالا، دارم به دلیل مرکزی و اصلی پروردگار عالم برای انتخاب‌هاش فکر می‌کنم. دلیل اصلی خدا برای انتخاب چیه که بقیهٔ مسائل در مقابل اون بی‌اهمیت می‌شن؟
آیا سال‌ها تو زندگیم درگیر جزئیات بی‌فایده‌ای تو انتخاب‌ها و اعمالم بودم و از توجه و صرف وقت براشون احساس جهاد و مبارزه داشتم، درحالی که مغز مسئله، موضوع دیگه‌ای بوده؟
حس می‌کنم حال الانم، هیچ جوره به اون حال پایدار آرومی که باید داشته باشم نزدیک نیست. حس می‌کنم مومن چه تو سختی‌ها، چه شک و اضطراب و تردید‌ها، چه نگرانی‌ها و ترس‌ها، از یه حدودی خارج نمی‌شه و احساسم اینه من مدت‌هاست خارج اون حدودم.
یه جور فاصلهٔ تعادلی وجود داره‌ که با جملاتی شبیه «خب خسته‌ام»، «خب طبیعیه اشتباه کنم»، «طبیعیه شک کنم»، «طبیعیه ناامید بشم»، دارم خودم رو توجیه می‌کنم که خارج از اون فاصله باشم و این درست نیست.

دو تا پست قبل نوشتم به نظرم اتفاقی که تو زمان خودش نیفته اصلا دیگه ارزش اتفاق افتادن نداره، حالا دارم فکر می‌کنم با این حد از کمال‌گرایی، چرا به این فکر نمی‌کنم که تو بیست‌و‌پنج سال زندگی، و با این همه ادعا، دیگه باید می‌تونستم به این تعادله برسم. که قراره چند سال دیگه بگذره و هنوز تو انجام واجب‌ترین واجب‌های زندگیم، لنگ بزنم؟ بحث بهشت و جهنم و عذاب و این‌ها نیست، بحث فرصتیه که از دست می‌ره. آدمی که ناراحتیش از فرصت‌های از دست رفته انقدر زیاده که فرصت‌های پیش‌رو رو هم بی‌فایده می‌دونه، احتمالا بازم داره دنبال توجیه می‌گرده برای ادامه دادن مسیری که می‌فهمه اشتباهه. می‌دونید، این روزا مدام این بیت میاد تو ذهنم:
اوقات خوش آن بود که با دوست به‌سر شد
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

به قول این توئیتری‌ها، «از نظر روحی نیاز دارم که» ماه مبارک نزدیک باشه و خدا رو شکر که هست :)
مهمونی خوش بگذره به همتون. مجازی‌ها رو هم سر سفرهٔ افطار و سحر و تو شبای قدر، دعا کنید لطفا :)
  • مهتاب

شاید بگویم بین همه احادیث، خطبه ها، دعاها و جملاتی که از حضرتشان خوانده‌ام، هیچ چیز به اندازه ترکیب «دنیای شما» که در خیلی از فرمایشات مولا هست، مرا تحت تاثیر قرار نداده...

  • مهتاب
خیلی از نماز‌هایی که می خوانم، مثل همین هرزنامه‌هایی است که همه‌جا هستند :«متن خیلی زیبایی بود»، « واقعا تاثیرگذار بود؛ با افتخار لینک شدید»، « پست‌های عمیقی دارید، دنبال شدید، لطفا وبلاگ من را هم دنبال کنید.»، «واقعا فوق العاده بود، به ما هم سربزنید»، بعضی ها پیشرفته‌ترند، اسم کاربری‌ات را هم اول پیام اضافه می‌کنند: «مهتاب، درود! وبلاگ زیبایتان را مطالعه‌کردم، خوشحال می‌شوم به وبلاگ من هم سر بزنید»، در همین بیان، همه می‌دانند هرزنامه‌ها معمولا فیلتر می‌شوند و اصلا نویسندهٔ وبلاگ ممکن است هیچ‌وقت آن‌ها را نگاه هم نکند، ولی باز هم ادامه می‌دهند. شبیه همان حسی که خیلی وقت‌ها ماها داریم؛ خیال می‌کنیم مسئله فقط اصرار کردن است. بس که شنیده‌ایم «درٍ این خونه باید بیای بشینی انقد در بزنی تا برات بازش کنن. اگه یه بار، دو بار، جواب ندادن مبادا ناامید بشی»، به ما گفته‌اند «خدا دوست داره صدای بنده خوبشو بشنوه واسه همین دعاشو زود مستجاب نمی کنه» و خیال کردیم لابد پس حتما ما همان بنده خوبه‌ایم. 

بارها خوانده‌ایم «ادعونی استجب لکم» و خوانده‌ایمش ولی اجابتمان نکرده و با اکراه گفته‌ایم «هرچی خدا بخواد» و منظورمان این بوده که «من که بالاخره کاری از دستم برنمیاد، خدا هم که جواب آدمو نمی‌ده»، بارها دیده و شنیده‌ایم هرکس فلان دعا را بخواند، فلان کار مستحب را انجام بدهد، حاجتش برآورده می‌شود؛ بعد، یا از ترس این که انجام بدهیم و برآورده نشود، سراغش نرفته‌ایم و یا رفته‌ایم و برآورده نشده و باز برگشته‌ایم به همان چرخه معیوب قبلی. 

یادمان ندادند و خودمان هم یاد نگرفتیم خیلی چیزها را. درباره خیلی چیزها هنوز تکلیفمان با خودمان روشن نیست؛ نه رویمان می‌شود بگوییم اعتقاد نداریم و نه واقعا این طور است که معتقد باشیم، ظاهر مذهبی داریم و به هر کس می‌رسیم جدی یا شوخی می‌گوییم «التماس دعا»، ولی وقتی در اوج گرفتاری، بهمان پیشنهاد می‌شود دعا کنیم، طلبکارانه و دردآلود و گله‌مندانه می‌گوییم «بابا اگه به دعا بود که...» یا «من فکر می‌کنم خدا قهره با من، کلا هرچی دعا می‌کنم برعکس می‌شه!»

یک موجود عجیبی را به عنوان پروردگارمان ساخته ایم که عادل نیست؛منطقی نیست؛ گاهی حتی با ما پدرکشتگی دارد؛ مشکلات‌مان را نمی بیند؛ به فکرمان نیست؛ به سوالاتمان جواب نمی دهد؛ نمی شود با او حرف زد؛ یا گوش نمی‌دهد یا جواب؛ البته نعمت زیاد داده و بالاخره خواسته‌هایی هم بوده که برآورده؛ ولی حالا بالاخره آن قدرها هم که توقع و انتظار داریم، هوایمان را ندارد؛ یک سری خواسته‌ها و دستوراتش هم کلا منطقی نیست ولی حالا ما بزرگواری می‌کنیم و بالاخره گوش می‌دهیم دیگر. به آن صورت مهربان نیست؛ یعنی هست ولی وقتی یادش می‌افتیم، قند توی دلمان آب نمی شود؛ هست و باید باشد و نبودنش رنج آور است ولی قلبمان تند تند نمی‌زند موقع حرف زدن با او.

برای همین است که نمازهایم شبیه هرزنامه می‌شود. الفاظ زیبا و جملات و ترکیبات عمیق، با رعایت آداب و ترتیب و تشریفات و مستحبات و دعاهای مختلف در قنوت و تسبیحات و اصرار و هر روز و هر روز و هر روز و بارها خواستن این که «اهدنا الصراط المستقیم» بدون هیچ درک واضحی از صراط مستقیم، بدون لذت، بدون حال خوب ادامه دار، بدون شوق و اشتیاق و تپش قلب.

یک جایی نوشته بودم اردیبهشت ماه، همه چیز طوری است که آدم دلش می‌خواهد عاشق شود و حالا باید بگویم ماه مبارک هم همین است؛ با همه گرفتاری‌ها، آدم دلش می‌خواهد کمی عاشق شود...عشق باید عوالمی داشته باشد برای خودش...

+نویسه‌های مرتبط: انکار ، بودن یا نبودن
  • مهتاب