تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱۲ آذر ۹۸، ۲۲:۵۹ - ناصر دوستعلی
    بله
  • ۱۱ آذر ۹۸، ۰۰:۱۹ - سکوت محض
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

دیدید یه وقتی فیلم یا سریالی به کسی پیشنهاد می‌دید و بعد می‌شینید با هم می‌بینیدش چه حسی داره؟ مدام انگار دوست دارید واکنشش رو بسنجید، دوست دارید خوشش بیاد، ارتباط برقرار کنه باهاش، دوستش داشته باشه؛ حالا، من این حس رو به این سرزمین دارم. وقتی کسی (از هموطنای خودمون) می‌گه از چیزی تو این خاک خوشش میاد، خوشحال می‌شم. ذوق می‌کنم اصلا.
دیروز همکارم می‌گفت «سیبای پاییزی رو خریدی؟ امسال سیبا خیلی خوشمزه‌ان» و من تو دلم ذوق کردم که سیبای پاییزی ایران عزیز من رو دوست داشته...

مرتبط:
  • مهتاب
بیاید اگه دوست داشتید تو نظرات این مطلب شعر عاشقانه بنویسید. یه شعری _ایرانی، خارجی، قدیم، جدید_ که حال خوبی داره براتون.
خودم:

«همه‌ٔ آن‌هایی که مرا می‌شناسند
می‌دانند چه آدم حسودی هستم؛
و همه‌ٔ آن‌هایی که تو را می‌شناسند...
لعنت به همهٔ آن‌هایی که تو را می‌شناسند...»

نزار قبانی
  • مهتاب
از اون‌جا که زیاد پست می‌ذارم، حس می‌کنم وقتی قراره یه مدتی ننویسم، باید حتما بهتون خبر بدم. و خب، الان اومدم خبر بدم که باز یه مدتی نیستم. پاییز داره شروع می‌شه و علاوه بر تغییر فصل، تولد منم نزدیکه و اینا کنار هم یکمی وادارم می‌کنه برم تو غار تنهایی، فکر کنم، کتاب بخونم، قدم بزنم و الخ.

فلذا لطفا مراقب خودتون باشید، لباسای گرمتون رو کم‌کم دربیارید از تو کمد و چمدون، نوشیدنی‌های گرم بخورید، کاکائو یادتون نره، انار دون کنید و دمنوش به درست کنید، کتاب خوب فراموش نشه و اگه وقت کردید، عاشق بشید :دی
پاییز خوشگلی داشته باشید :)

  • مهتاب
حکیم، فعل عبث انجام نمی‌دهد.
مثلا اگر من حکیم باشم،
نباید برای فراموش کردنت تلاش کنم.
  • ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۰۶:۱۵
  • مهتاب
الان یه چندسالی هست که امام رئوف منت می‌ذارن سرم و سالی یک‌بار رو حداقل می‌رم پابوسشون. امسال اولاش یه نشونه‌های مبهمی بود که ممکن بود این توفیق هرساله از دست بره، که ظاهرا فعلا وضعیت سفیده و مقدماتش فراهم شده. فلذا ظرف یکی دو هفته آینده به امید خدا قراره برم مشهد و انقده خوشحالم که تا اطلاع ثانوی پستای غرغرانه و تحلیلای اعصاب‌خرد‌کن نمی‌ذارم این‌جا و کلا یه مدت چیزی نمی‌ذارم که از دستم راحت باشید :دی
ولی، قبل رفتن، یه فایل می‌ذارم براتون که اگه دوست داشتید، دانلودش کنید. فایله، در واقع یه پوشه است شامل بیست تا قطعه در مورد مشهد و امام رضا که من چندسالیه تو گوشیم دارم و موقع‌هایی که دلم تنگ می‌شه واسه حرم، تو راهِ رفتن به مشهد و تو خود حرم گوش می‌دم اینا رو. اگه دوست داشتید دانلود کنید و اگر قطعهٔ دیگه‌ای بوده که من نذاشتم و شما دارید و خوشتون اومده بهم بگید که زیر همین پست اضافه کنم لطفا:)


پ.ن: مجاورین حضرت که به نظرم از بنده‌های برگزیدهٔ خدان، منتها از اون‌جا که «خدا فقط متعلق به آدم‌های خوب نیست، خدا، خدای آدم‌های خلاف‌کار هم هست و فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی‌گذارد» به ما زائرها هم یه لذتی عطا شده به اسم انتظار، به اسم خوف و رجا؛ بیم و امیدِ این که آیا امسال باز هم آقا می‌طلبن اذن دخول بخونیم تو حرمشون و غرق و محو بشیم تو اون دریای طلایی یا نه، و ما با این لذت‌هاست که زنده‌ایم...

پ.ن۲: اگر که به امید خدا مشکلی پیش نیومد و پام رسید به اون حرم امن، طبق وظیفه، برای همه‌تون دعا می‌کنم ان‌شاءالله:)

پ.ن۳: عید بزرگ ولایت هم مبارک باشه به همتون و به ویژه به سادات. سادات بیانی شیرینی ما یادشون نره لطفا:)

  • مهتاب
محوطهٔ دانشگاه سابق من جون می‌ده واسه فانتزی‌ها و سناریوهای مختلف عاشق شدن و شکست عشقی! اگه یکی از اهداف مهمتون برای قبولی دانشگاه این چیزاست، می‌تونید تو انتخاب رشته رو این گزینه با خیال راحت حساب کنید :دی

  • مهتاب
مشکل این‌جاست که مواد فرومغناطیس، دارای گشتاور مغناطیسی دائمی درغیاب میدان خارجی هستند و مغناطش‌های خیلی بزرگ و دائمی از خود نشان می‌دهند.

مشکل دوم هم این است که این مواد، با حذف میدان مغناطیسی، مغناطش خود را به طور کامل از دست نمی‌دهند.
  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۰۱ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۱۲
  • مهتاب
«از آیت‌الله سیستانی استفتا شده که حکم عاشق شدن چیه؟
 جواب داده:«امر غیراختیاری، حکم ندارد.» 

 شاعرانه‌ترین فتوا از صدر اسلام تا حالا:))»

این متن توییتیه که ده یازده روز پیش منتشر شده و تا الان بیش‌تر از ۱۳ هزارتا لایک خورده (این رقم تو فضای توییتر فارسی یه عدد فوق‌العاده بالاست)، جدای اون، کاربری که این توییت رو گذاشته (FarzadNobakht74) کلا نزدیک ۳۷۰ تا دنبال‌کننده داره و متوسط فیو خوردن توییت‌هاش حدود بیست سی‌تاست نهایتا.

برداشت شما از این اتفاق چیه؟ دین و مراجع دینی رو بیش از حد رسمی تعریف کردیم؟ مردم نیاز دارن جزئیات زندگی یه مرجع دینی رو بدونن؟ مردم به دین‌داری و قیود و مقرراتش بی‌رغبتن؟ اصولا جامعهٔ توییتر، جامعهٔ آماری مناسبی نیست برای بررسی این موارد؟ و...



پ.ن: پاسخ کامل آیت‌الله سیستانی به این استفتاء: «امر غیراختیاری حکم ندارد گرچه مقدمات آن اختیاری است. اگر حرام باشد نباید آن را مرتکب شد ولی هرگونه رفتار شهوت‌آمیز قبل ازعقد شرعی حرام است.»
  • مهتاب
دلم می‌خواهد یک عاشقانهٔ طولانی بنویسم.
یک وقتی خیال می‌کردم نوشتن از عشق مال دفترهای گل‌گلی و دفترچه‌های خصوصی پنهان‌شده در کشوهای دورافتاده است. مال سررسیدهای خاطره‌انگیزی که تبدیل به دفتر خاطرات شده‌اند و مال پوشه‌ای که در آن صدای خودم را در روزهای مختلف، در لحظات خاصی که کسی برای شنیدن حرف‌هایم و قلمی برای نوشتنشان نبوده، ضبط کرده‌ام.
یک وقتی فکر می‌کردم نوشتن از عشق، ولو منتج از یک احساس واقعی، باز هم ما را محتاج کلمات تکراری خواهد کرد و تا وقتی بلد نشده‌ایم طور متفاوتی، طور واقعی و تاثیرگذاری درباره‌اش حرف بزنیم، تا وقتی حرف جدیدی برای گفتن نداریم، سکوت بهتر است.
فکر می‌کردم نوشتن از عشق با چنین وضع به تکرارافتاده‌ای، سخیف و مضحک و توهین‌آمیز است و  گرچه بارها دربارهٔ عشق در همین وبلاگ نوشته‌ام، ولی همچنان دلم نوشتن یک متن احساساتی غیر فاخر دخترانه می‌خواهد، با دم‌دستی‌ترین، تکراری‌ترین و آشناترین واژه‌ها، عبارت‌ها و صحنه‌پردازی‌ها، با همان کلیدواژه‌های قدیمی مستعمل و در لطیف‌ترین، سفید-صورتی‌ترین و گل‌گلی‌ترین قاب ممکن.

  • مهتاب

تروتازه نگه داشتن عشق.

این شاید 

مهم‌ترین مسئولیت ما

در این عالم باشد...

  • مهتاب

تعاریف ما از عشق، زیبایی، لذت و... به میزان عقلمان بستگی دارد.

  • مهتاب


+ تو تعطیلات پایان سالی و بقیه، شروع امتحانات...

  • مهتاب

الیوم یکی از گرفتاری‌های ما اینه که تو ایران زندگی می‌کنیم! چرا؟ مشخصه! شما داری تو یه مملکت زندگی می‌کنی با پیشینهٔ فوق درخشان شعر. حالا مشکلش چیه؟ مشکل این‌جاست که شما به عنوان یه جوان امروزی، مثلا یه ذره آشنا به متون ادبی شرق و غرب عالم، در جریان فیلم و سریال و سبک زندگی آدمای دنیا، در معرض انواع و اقسام متون دلنوشتهٔ داخلی و احیانا خارجی، وقتی می‌خوای تعریف کنی دلت واسه کسی تنگ شده، از همهٔ همینایی که خوندی کمک می‌گیری، مقادیر زیادی آه و ناله هم به شکل زیرپوستی بهش تزریق می‌کنی، تهشم نصف بیش‌تر متنا شبیه همن و تازه بازم می‌بینی حق مطلب رو ادا نکردی و یه آهنگ (ترجیحا خارجکی) هم ضمیمه‌ش می‌کنی، اون وقت هفت هشت قرن پیش، یه پیرمرد شصت هفتادساله خیلی سردستی فرموده:

«من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو»

و خلاص!

فرمود: «خیر الکلام ما قل و دل»

  • مهتاب

عشق، یعنی بدون اختیار، وارد خانهٔ شخصیت یک انسان دیگر شدن. محو زیبایی شیشه‌های رنگی پنجره‌های قدی تالار اصلی شدن، یاد گرفتن قلق باز کردن در ورودی، خو کردن به پله‌های بلند زیرزمین، یاد گرفتن جاهایی از درها و دیوارها که رنگشان پریده، شمارهٔ کاشی شکستهٔ حوض فیروزه‌ای وسط حیاط را بلد بودن، شمردن پرتقال‌های روی شاخهٔ تنها درخت باغچهٔ جمع‌و‌جور خانه، دست کشیدن روی سر پیچک‌های دیوار پشتی، رنگ روشن زدن به کابینت‌های قدیمی آشپزخانهٔ کوچک تا بزرگ‌تر به نظر برسد و در یک کلام، ساکن خانه‌ای شدن که همه چیزش را (همهٔ چیزهای خوب و بدش را) به یک اندازه دوست داشته باشی. عشق یعنی سفر کردن به آن خانه و زندگی کردن در آن، یاد گرفتن آن خانه و خواستنش، همان طور که هست. من هم مثل بعضی آدم‌ها، فکر می‌کنم، این سفر منحصربه‌فرد است. من هم فکر می‌کنم عشق، فقط یک بار اتفاق می‌افتد.

 

 

پ.ن: آیا می‌تونم طاقت بیارم و تا شروع سال بعد دیگه پست نذارم؟:|

  • مهتاب

  • ۲۲ اسفند ۹۷ ، ۰۷:۳۶
  • مهتاب

 
 
روزگار خوبی بود اون دوره‌ای که اینا مد شده بودن... یه پنج‌شیش‌تایی دارم ازشون و انقدر دوستشون دارم که واسه هر کی تونستم فرستادم. این یکی رو از همه بیش‌تر دوست دارم و به هر کی فکر می‌کردم احتمالا غم و شوق توامان پشت این عکس رو درک می‌کنه، به هر آدمی حس کردم بهش نیاز داره، نشونش دادم.
بین اون پنج شیش‌تا، این از همه عجیب‌تره، از همه دوست‌داشتنی‌تر و از همه نزدیک‌تر به من. مخصوصا به خاطر استفاده از آیهٔ قرآن برای خلق همچین عاشقانه‌ای...
 
 
+ «همانا خداوند فرمان می‌دهد که امانات را به صاحبانشان برگردانید...»
_ قلبم را به من برگردان...

 
 + اینم مال شما:
 
  • مهتاب

انسان معاصر به چی نیاز داره؟

به یکی از همون طبیب‌هایی که تو داستان اول مثنوی بود. به کسی که نبضت رو بگیره و بفهمه دلت کجاست...

 

بی‌ربط: دوستان عزیز فرهنگستان!

ما اگر از «درازآویز زینتی» هم بگذریم از مصوبهٔ  قرار دادن «  ٔ » به جای «ی» نقش‌نمای اضافه نخواهیم گذشت :|

  • مهتاب

نوشته بود

 You are the CSS to my HTML...

 

به زبون ما آزمایشگاهیا شاید بشه

تو جواب +++ Positive قلب منی...

  • مهتاب

نهایت عشق «در» نهایت فراق و نهایت لذت «پس» از نهایت فراق، اتفاق می‌افتد.

 

و مثل همین مثال، باقی قوانین عالم ماده را هم طوری «باید یک چیزی از دست بدی تا یک‌ چیزی به دست بیاری»طور چیده‌اند که به آن دل نبندی.

فلذا، باید یاد بگیریم سخت و جدی نگیریمش.

 

پ.ن: زیاد و تندتند نوشتن، خلاف اصول وبلاگ‌نویسیه به نظرم. هنوز مطلب قبلی رو خیلیا ندیدن یا هضم نشده، درست نیست یه چیز جدید تو فاصلهٔ کم بنویسی. اینا رو می‌دونم، ولی در حال حاضر، این‌جا تنها جاییه که نوشتن توش آرومم می‌کنه و علی‌رغم این که خیلی از ایده‌ها رو فقط در حد کلیدواژه یادداشت می‌کنم و از خیر نوشتن و انتشار می‌گذرم، باز هم کلی مطلب دیگه می‌مونه برای گفتن که باید بنویسم. تا اطلاع ثانوی هیچ چاره‌ای نیست.

 

پ.ن۲: «غوغای عشقبازان» محمدرضا شجریان مال مرداد هشتادوشیشه. اون موقع، کاست خریده بودم، اخیرا سی‌دی‌شو پیدا کردم و هنوز تروتازه است به نظرم. تو بیپ‌تونز هم هست. اگه سنتی گوش می‌دید و از اساس باهاش مشکل ندارید، ارزش خریدن داره. اینم البته صرفا نظر منه.

  • مهتاب