تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱۲ آذر ۹۸، ۲۲:۵۹ - ناصر دوستعلی
    بله
  • ۱۱ آذر ۹۸، ۰۰:۱۹ - سکوت محض
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۵۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

وقتی همهٔ دلایلم رو برای انجام دادن/ندادن کارها توضیح می‌دم با چند نوع واکنش مواجه می‌شم که فصل مشترک همشون اینه: «توام به چه چیزایی فکر می‌کنیا!»
این جمله و مشابه‌هاش، باعث می‌شه تا اون‌جا که واقعا لازم نشده، دربارهٔ افکار و نظرات و تصمیم‌هام حرف نزنم و تا اون‌جا که ممکنه به نظر کسی گوش ندم.
آدما اسم چنین موجودی رو می‌ذارن لجباز، یه‌دنده، خودرای و چیزهایی شبیه این و من حتی به همون دلیل قبلی، نمی‌تونم توضیح بدم که چرا این برداشت اشتباهه.
از طرفی حرف نزدن، قلب و روح آدم رو سخت می‌کنه، چون ما هیچ کدوم علامهٔ دهر و سنگ خارا نیستیم. از نگفتن احساساتمون سنگین می‌شیم و این عملکردهامون رو تحت‌تاثیر قرار می‌ده و از طرفی با فکر فقط خودمون، خیلی جاها ممکنه اشتباه کنیم؛ همین، بهانهٔ جدید می‌ده به آدما برای برچسب و سرکوفت زدن و موقعیت جدیدی می‌شه برای تو برای حرف نزدن و چرخه به همین ترتیب تکرار می‌شه...
چیزی که هست، «می‌فهمم» و «درک می‌کنم»‌های زیادی از این دنیا طلبکارم...



+ از وبلاگ‌هایی که تعطیل شدن، دلم برای خانم الف و صهبا واقعا تنگ شده. کاش بشه برگردن...
+ به دستاوردهای جدیدی تو مدیریت ارتباطم با مامان و بابا رسیدم که خوشحالم می‌کنه. خدا رو شکر. [از جملهٔ مهم‌تریناش اینه که تصمیم گرفتم به حرفش اعتماد کنم وقتی می‌گه:«حق با توئه ولی مودب باش. بلند حرف نزن، بد نگاه نکن. اونی که می‌خوای رو خودم برات فراهم و گذشته رو هم جبران می‌کنم. تو فقط آروم و مودب باش.»]
+ گاهی اتفاقی چشمم می‌خوره و می‌بینم «اوه! جدی جدی ده ساله دارم می‌نویسم.» به نظرتون حرفامون کی تموم می‌شه؟ تموم می‌شه اصلا؟
+ گرچه به این حرفم اعتباری نیست، ولی احتمالا یه مدتی نیستم و نمی‌نویسم...
+ اگه نبودم، پیشاپیش بگم که یلدای خوبی داشته باشید. یلدا، طولانی‌ترین شب ساله و هم‌زمان شب شروع برگشتن خورشید. شب، مغرور اوج قدرتشه و ما، امیدوار و دلگرم و  مطمئن از برگشتن نور و گرما، جشن می‌گیریم... زمان، اون وقتی که شکوفه‌های سفید و صورتی رو درختا سبز شدن، نشون می‌ده حق با کی بوده...
+ اگه یادتون موند، بی‌ربط و باربط، بی‌بهانه و بابهانه، بامناسبت ‌‌و بی‌مناسبت، کم یا زیاد، دعام کنید لطفا...
+یا علی...
  • مهتاب
قرآن می‌خواندم؛ رسیدم به آیه‌ای که به نظرم ثقیل بود. یک طور خاصی قلبم آشوب شد و حس کردم باید همین الان بروم سجده تا آرام شوم. مهر را گذاشتم و «سبحان ربی الاعلی و بحمده».
بلند که شدم و کتاب را برداشتم برای خواندن ادامه، دیدم کنار آیه نوشته: «سجدهٔ واجبه».


به گمانم خیلی از بایدها همین‌ قدر بدیهی‌اند. همین قدر فطری...
  • مهتاب

خلاصهٔ خوبی است؛

تربت، ذکر، کتاب، فیروزه‌ای، انار و آن یکی انار شکسته...

  • مهتاب
بعد این طوری است که از یک جایی به بعد می‌فهمی خدا از ترس‌ها و شک‌های روشنفکرانهٔ تو بزرگ‌تر است.
خدا، از عمیق‌ترین احساسات ضد خودش، از ژرف‌ترین و ظریف‌ترین سوالات دربارهٔ هستی، زندگی، کائنات، از هولناک‌ترین پرسش‌ها دربارهٔ مقدس‌ترین مسائل، از فاخرترین و پیچیده‌ترین ادبیات انسان برای اعتراض و پرسش، بزرگ‌تر و عمیق‌تر و داناتر است.
خدا همهٔ سوالات را _در هر سطحی که باشند_ می‌شناسد و‌ جواب همه‌شان را می‌داند.
خدا، بزرگ‌تر از آن است که بتوان تصور کرد.
الله اکبر...
  • مهتاب
یک توضیحی به همهٔ کسانی که مطلب «وصلهٔ ناجور» را خواندند، بدهکارم. اگر آن مطلب را (که الان حذف شده) نخوانده‌اید، ادامهٔ پست را هم نخوانید و پوزش مرا بابت کشاندنتان تا صفحهٔ وبلاگم، بپذیرید لطفا.
اما آن‌ها که خوانده بودند؛ اول این توضیح را بدهم که انتشار و بعد، حذف مطلب را نشانهٔ خوبی نمی‌دانم. مطلقا قضاوتی نسبت به هیچ وبلاگ‌نویسی ندارم؛ چون شرایط و روحیات آدم‌ها یکی نیست. اما این را برای خودم نمی‌پسندم. از نظر من یک جور نامتعادل بودن و تزلزل فکری را می‌رساند، یک جور عجله و شهوت بیان مطلبی که نباید بیان شود، یک‌ جور تحت تاثیر احساسات لحظه‌ای بودن و وبلاگ برای من این چیزها نیست. تلاش کرده‌ام تاحد‌ممکن که نباشد. آن شب هم قبل نوشتن آن مطلب، چندین دقیقه با خدا حرف زدم که خالی شوم از آن حس بد و‌ نشد. چند دقیقه‌ای تند، بی‌تعارف، بی‌انصافانه و غیرمودبانه. کلماتم عصبانی بودند ولی قلبم آن کلمات را باور نداشت و می‌دانستم مطابق وعده‌اش، الفاظ را نادیده می‌گیرد. می‌دانستم می‌داند قلبا به «این چه وضعیه؟ منو خلق کردی ول کردی تو این دنیا؟ اصن اهمیتی برات دارم؟ شاکی‌ام از دستت، دلخورم، عصبانی‌ام، ازت بدم میاد» اعتقاد ندارم و از عصبانیت لحظه‌ای است؛ از نبود ادبی که دوست دارم در چنین موقعیت‌هایی داشته باشم و ندارم. الغرض، تجربهٔ زندگی به من نشان داده این طور وقت‌ها، الفاظ را به کلی نادیده می‌گیرد، و در عوض توجهش را می‌دهد به معنا. توجهش را می‌دهد به خواست به‌حق تو (اگر به‌حق باشد) و دیر یا زود نشان می‌دهد چقدر در اشتباه بودی.
امشب، وقتی یکی از معلم‌های دورهٔ دبیرستانم به من زنگ زد، وقتی دقایقی نسبتا طولانی دربارهٔ کتاب، اعتقاد، نادر ابراهیمی، روشنفکری و چیزهای دیگری حرف زدیم، وقتی اصرار کرد که حتما یک روز را هماهنگ کنیم برای صحبت‌های بیش‌تر، وقتی تاکید کرد کم‌تر کسی است که بتواند مخاطب این حرف‌هایش باشد و خوشحال است که من جزء آن گروه هستم، وقتی چندبار با شاگرد قدیمی‌اش که چندین سال از او کوچک‌تر است تماس گرفت و پیگیر بود تا بالاخره توانستیم صحبت کنیم، وقتی خودم توانستم حرف‌هایی را بزنم که مدت‌ها بود با هیچ انسانی بزرگ‌تر از خودم نتوانسته بودم مطرح کنم، فقط شرمندگی برایم ماند.‌ شرمندگی غر زدن به جان خدا برای حضور در جمعی که اصلا نه من مخاطب آن‌ها بودم و نه آن‌ها قادر به درک دنیای ذهنی من. ذوق برایم ماند. ذوق این که با تمام انعطاف‌پذیری خرج‌شده در این مدت، اما همچنان حد‌و‌حدود و خطوط قرمزم مشخص است، که اصلا لابد برای همین خودشان فهمیده‌اند که نباید چیزی به من بگویند. و‌ لذت عمیقی ماند از حرف‌هایی که امشب گفتم و شنیدم.
از آن‌جا که ارتباط من و شما در حد کلماتی است که این‌جا می‌نویسم، بنابراین احساس کردم لازم است روی دوم سکه را هم برایتان تعریف کنم تا همهٔ ماجرا را بدانید.
و‌‌ من باز هم عذر می‌خواهم از همهٔ آدم‌هایی که کلا نمی‌دانند ماجرا چیست و از همهٔ آدم‌هایی که پست را دیدند و‌ بعد حذف شدن بی‌توضیحش را.
«وصلهٔ ناجور» بودن نه‌تنها اتفاق بدی نیست که بسته به تعریف «جور» در جمع موردنظر، می‌تواند نشانهٔ چیزهای خوبی هم باشد اتفاقا :)
  • ۰۱ آذر ۹۸ ، ۰۰:۲۱
  • مهتاب
اصالت با عکس توی آینه است یا تصویری که دوربین‌ها به ما نشون می‌دن؟
جالبه که من تقریبا هیچ‌وقت با دیدن عکسی که از چهرهٔ واقعی خودم بهتر شده باشه احساس «وای چقدر من خوشگلم» بهم دست نمی‌ده؛ چون می‌دونم اون عکس «واقعی» نیست. اگر احیانا کسی که تا حالا ندیدمش ازم یه عکس بخواد که چهره‌م رو ببینه، برام مهمه یه تصویر «واقعی» از من پیدا کنه. واسه همین، حتما دو سه تا عکس براش می‌فرستم و حتما سعی می‌کنم بین عکسا، هم عکسی باشه که به نظرم خوب افتادم و هم عکسی که خوب نیفتادم توش؛ چون کنار هم قرار گرفتن این‌ها احتمالا تصویر نزدیک‌تری به «واقعیت» می‌سازه.
بر همین اساس، سوای بحثای اعتقادی، از آرایشی که تغییر قابل‌توجه تو چهره‌م ایجاد کنه خوشم نمیاد (حالا مثلا موارد خاص مثل مراسم ازدواج و این‌ها رو نمی‌گم، کلا)، چون بازم مشکل اینه اون تصویر «واقعیت» نداره و حتی اگه از من بپرسید می‌گم خیلی از رفتارهایی که تو دین، برچسب «گناه» بهشون می‌خوره، در واقع اعمالی دور از «واقعیت» هستند؛ تلاشی هستند برای لذت بردن از اون‌چه که «واقعی» نیست. من می‌تونم موارد متعددی، از استفاده از تخدیرکننده‌های عقل تا حتی گناهان مربوط به قوهٔ شهوانی انسان رو تو این دسته قرار بدم.
اصولا به نظر من، دین، اهتمام و علاقهٔ ویژه‌ای به مواجه شدن پیروانش با «واقعیات» داره و تلاش زیادی می‌کنه اون‌ها از روبه‌رو شدن با «امر واقعی» وحشت نداشته باشن. با شجاعت، ببیننش، لمس و بو و حسش کنن و بعد تصمیم بگیرن قراره باهاش چی کار کنن. شاید اصلا برای همینه که حضرت فرمودن:
«تمام بدی‌ها در خانه‌ای است و کلید آن دروغ است.»
یا
««هر خصلتی در مؤمن ریشه‌دار می‌شود، جز دروغ.»
و اگر دقت کنیم، هیچ گناهی به اندازه و عریانی دروغ، باعث فاصله گرفتن از «واقعیت» نمی‌شه.
  • مهتاب
آدم باید در طول زندگی‌اش بدود، بخواند، بگردد، مبارزه کند، بزرگ و بهتر شود، حرکت کند، زمین بخورد، فریاد بکشد، لبخند بزند و زندگی کند.
بعد، چند سال آخر زندگی‌اش را بگذارد تا به جای قدم زدن توی پارک و حل کردن جدول، به جای انتظار کش‌دار برای تمام شدن قصه، شرح ماجراجویی‌هایش را برای جوان‌ترها بنویسد و درباره‌اش با آن‌ها حرف بزند.
آدم باید طوری زندگی کند که بتواند در روزهای آخر، با دل خوش بمیرد. با قلب آرام. با لبخند اطمینان از سرسختی‌های خرج‌شده در طول مسیر. با حس ذوق ناشی از کوتاه نیامدن از آرمان‌های بزرگ در طول زندگی. با سرخوشی پایبندی به صداقت کودکی تا پایان دورهٔ کهنسالی.
آدم باید «جوان» بمیرد. در هر سنی که هست...
  • مهتاب
می‌گن هیچ اتفاقی بی‌دلیل نیست. می‌گن حتی این که نصف شب از خواب بیدار شی، حکمت داره. می‌گن تو همون چند دقیقه‌ای که وسط شب از خواب می‌پری، تا دوباره خوابت ببره، با خدا حرف بزن. مثلا بگو «دوستت دارم خدا جون» بعد پتو رو بکش رو سرت و ادامهٔ خوابت رو ببین.
پریشب که شیفت بودم، وسط خواب و بیداری، ساعت سه صبح مریض اومد. بلند شدم پذیرشش کنم و کاراش رو انجام بدم و چون معمولا این زمانا خلوته تو شیفتای شب، با خودم فکر کردم لابد اومده که من بیدار شده باشم. نیم ساعت بعد که جوابش رو دادم و دوباره رفتم رو تخت دراز بکشم، اومدم به خدا بگم «دوستت دارم» که دیدم ندارم. دیدم اون لحظهٔ خاص، از دستش ناراحت و عصبانی‌ام. بغض کردم. به خدا نمی‌شه دروغ گفت. به جای «دوستت دارم» از زیر پتوی مسافرتی قرمز-سفیدم، یه نگاه انداختم به راهروی تاریک و سالن روشن پشتش و گفتم «مطمئنی من رو دوست داری؟ واقعا مطمئنی؟!» و خوابیدم.
یه ساعت بعد که به‌سختی بلند شدم تا نماز بخونم، حالم بهتر بود. شاید تو این یه ساعت سپرده بود فرشته‌ها تو گوشم بخونن «دوستت دارم»...
این شیفتای شب، آخرش یه عارف از من می‌سازن احتمالا.

مرتبط:
  • ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۱:۵۹
  • مهتاب
آدما سه دسته‌ان؛
یه عده که کار اشتباه رو انجام می‌دن و با اشتباه بقیه هم مشکل ندارن و اگه باهاشون حرف بزنی، تلاش می‌کنن اشتباهاتت رو توجیه کنن به اسم همدلی و همدردی. اینا برای درددل خوبن ولی کمکی به رشدت نمی‌کنن.

یه عده که کار درست رو انجام می‌دن و دافعه دارن در مقابل کسی که اون کار درست رو انجام نمی‌ده و به وضوح و به راحتی قضاوتش می‌کنن، بهش برچسب می‌زنن و اگه بتونن مهدورالدم اعلامش می‌کنن. اینا، حتی به درد درددل کردن هم نمی‌خورن.

و دستهٔ سوم که ممکنه خودشون کار درست رو انجام بدن یا ندن، اما دغدغهٔ بهتر شدن دارن. اگه خودشون عامل باشن، باز هم شرایط و روحیات متفاوت بقیه رو درک می‌کنن، توهین و قضاوت نمی‌کنن و تجربیات خودشون رو بهت منتقل می‌کنن. اگرم خودشون عامل نباشن، حداقلش اینه گناه و اشتباهت رو توجیه نمی‌کنن که برات عادی بشه. ولی در هر صورت از ارتباط باهاشون یا گفتن دغدغه‌ها، سوال‌ها و شک‌هات، احساس ترس از قضاوت شدن نداری. احساس ترس از برداشت اشتباه و تغییر نظرشون نسبت به خودت رو نداری، چون تو رو یه کل واحد می‌بینن نه فقط مجموعه‌ای از اشتباهات.

و حالا چیزی که می‌خوام اعتراف کنم اینه که احساس من در مورد اغلب آدمای مذهبی دور و برم اینه که از گروه و دستهٔ دومن. آدم می‌ترسه باهاشون حرف بزنه. می‌ترسه سوال بپرسه. مخصوصا من که هیچ وقت نتونستم تو جمع‌های کلاسیک مذهبی (گروه‌های بسیج یا هیئتی‌های باسابقه) خودم رو جا بدم. همیشه حس کردم یه فاصلهٔ عمیق هست بین من و این گروه‌ها. فاصله‌ای که هیچ‌وقت دوست نداشتم باشه ولی همیشه بود و حالا احساسم اینه که آدمایی مثل من تو بدترین وضعیتن تو ارتباط با گروه‌های مذهبی شناخته‌شده. یعنی این مجموعه‌ها ممکنه با یه آدم کاملا بی‌اعتقاد، با خوش‌رفتاری و روی گشاده برخورد کنن که اصطلاحا «جذب» بشه، ولی با همفکرهایی که کل تفاوت‌مون ممکنه در حد علاقه و اعتقاد من به روسری رنگی و باور اون به رنگ‌های تیره باشه، برخوردها همچنان سرد و نچسبه و خواهد بود...
  • مهتاب
تصور ما از خدا، انسانی است مثل خودمان. با همین محدودیت‌ها، مشکلات، نقص‌ها و ناتوانی‌ها و کمبودها. نه حتی انسان موفق‌تر، ثروتمندتر و قدرتمندتری. یعنی این طوری است که چون ما باید برای رسیدن به هدف الف، از پیچ‌ها و بلندی‌ها و تاریکی‌هایی بگذریم که برایمان سخت به نظر می‌رسد، خدا هم برای رسیدن به این هدف، دقیقا باید از همین مسیر رد شود و برای او هم به همین اندازه سخت است؛ پس ناتوان است و لاجرم یکی است شبیه خودمان و دلیلی برای اعتماد یا علاقهٔ ویژه‌ای به او نیست.

ما، خدای خودمان هستیم...
  • مهتاب

+: تو واقعا نمی‌خوای بری اربعین؟

_: باید برم؟

+: نمی‌دونم. خودت چی فکر می‌کنی؟

_: نمی‌دونم چرا باید برم... این توضیحات و توصیفاتی که همه می‌گن قانعم نمی‌کنه. بدتر دلزده‌م می‌کنه. حس می‌کنم زیادی شلوغه. حس می‌کنم با هرکی برم قبلا رفته و لابد می‌خواد تو کل سفر، خاطرات سفر قبلیش رو تعریف کنه؛ «دو سال پیش که اومده بودیم تو این عمود یه اتفاقی افتاد که...»، «پارسال با یه زن و شوهر هندی آشنا شده بودم تو موکب فلان که...»، «سال اولی که اومده بودیم تو نجف...» و....

من حوصلۀ این خاطرات رو ندارم. می‌خوام تنها باشم. تنها با خودم. می‌خوام کسی باهام حرف نزنه. می‌خوام با یه گروهی برم که اصلا زبونمو ندونن و زبونشون رو ندونم.

+ الان مشکلت فقط همینه؟

_: فقط همین نیست؛ ولی اینم هست... ببین تو که غریبه نیستی، من حس رفتن ندارم. حس دعوت شدن ندارم. به دلم نیست برم. علاقه‌ش هست ولی شوقش نیست...

+: منظورت از دعوت چیه دقیقا؟ توقع داری خود امام حسین شخصا بیاد دم در خونتون دعوتت کنه؟! چه جوری باید دعوت بشی دقیقا؟ یکم لوس‌بازی درنمیاری به نظرت؟

_: ببین الان تو داری لوس‌بازی درمیاری! می‌دونی منظورم چیه و داری مسخره می‌کنی.

+: خیلی خب.. بذا یه چی دیگه بگم. این تصویر رو بیار تو ذهنت. روز قیامته و حساب و کتاب آدما داره انجام می‌شه؛ تکلیف بهشتیا معلوم می‌شه و خیلی خوشبینانه فکر می‌کنیم که تو هم تو جمعشونی. با هم می‌رید بهشت. با یه گروهی که می‌شینن به تعریف کردن خاطراتشون از سفر اربعین و تو هیچی برای گفتن نداری. ببین همه با هم تو بهشتینا؛ ولی تو حرفی نداری از سفری مثل اربعین بزنی و اون وسط یکی ازت می‌پرسه «تو چرا چیزی نمی‌گی؟» می‌خوای بهش بگی «من اربعین نرفتم»؟ حالا نرفتی مهم نیست؛ تو حتی هیچ تلاشی هم براش نکردی! تصور کن این وضعیت رو.

_: .....

+: مهتاب جان! به خاطر این که نشون بدی «ادب» داری برو. حتی اگر به کلی با کربلا رفتن مشکل داشته باشی _که می‌دونم نداری_ حتی اگه امام حسین رو قبول هم نداری _که می‌دونم هنوز انقدرام از دست نرفتی_، به خاطر این که نشون بدی آدم مودبی هستی برو... انگار که بگن امام هرسال دارن یه مهمونی بزرگ می‌گیرن و هرکسی هم بخواد می‌تونه شرکت کنه و تو بگی «به دلم نیست راستش»! این بی‌ادبیه مهتاب. حتی اگر هم جور نشه و تهش نری، حداقل اینه که باید همۀ تلاشت رو بکنی برای رفتن. متوجهی؟ حتی اگه فقط یه بار باشه.

_: من قبلا رفتم کربلا..... من.... متنفرم اگه قرار باشه همون آدم قبلی برم زیارت. که کیفیت رفتنم همون باشه که قبلا بوده... که تو همون سطح برم و برگردم... من از این دور تکرار متنفرم... از احساس کاذب معنوی شدن و بودن... از هوس معنویت... از توهم خوب بودن... از....

+: اینا دست کیه؟

_: دست منه ولی نمی‌تونم... نه که نشه ولی نمی‌تونم...

+: این دیگه از اون حرفاست! یه سال وقت داری از الان! تو چه جور موجودی هستی که طی یه سال نمی‌تونی حتی یکم آدم بهتری بشی؟ چرا زنده‌ای کلا پس؟!

_: .....

+: بذار برگردم به حرف اولم. ببین حتی اگر بهتر نشدی، حتی اگر بدتر بشی، بازم ادب حکم می‌کنه بری. بی‌ادب نباش مهتاب.

_: .... باشه...

+: آفرین. پس سال دیگه اربعین زائری ان‌شاءالله. هر حالی که داشتی... هرچی که بودی...

_: ان‌شاءالله... ان‌شاءالله که قسمت بشه...

  • مهتاب

به نظرم می‌آید به عقیدهٔ قلبی اغلب ما، خدای سرزمین‌های سبز اروپا با خدای خاک‌های لم‌یزرع بیابان‌های آسیا و آفریقا فرق می‌کند. خدایی که رنگ پوست روشن و چشم‌های آبی و سبز را آفریده با خدایی که رنگ تیرهٔ پوست و چشم را ساخته، متفاوت است.

یک خدا داریم که خوشگل و آسان‌گیر و باکلاس و تحصیل‌کرده است، خط اتوی شلوار و برق واکس کفش‌هایش، چشم را خیره می‌کند و بوی عطرش وقتی کنارت نشسته هوش از سرت می‌برد.

یک خدای دیگر هم هست ژولیده و گرسنه و نازیبا. اصرار دارد در تمام تاریخ کنار بیچاره‌ها و ندارها و بی‌خانمان‌ها باشد و به خیال خودش حقشان را بگیرد (که البته هیچ وقت هم موفق نشده).

یک خدا داریم که روابط پیچیدهٔ فیزیک و ریاضی را ابداع کرده، هندسه را خلق کرده، علوم مهندسی به وجود آورده، قوانین زیست و شیمی و زمین‌شناسی و آن همه اسم‌های عجیب و دهن‌پرکن، آن همه نظریه‌ها و بحث‌های حیرت‌آور علوم انسانی، همه از نشانه‌های نبوغ بی‌حد اوست.

یک خدای دیگر هم داریم که به سختی سواد خواندن و نوشتن دارد، ذهن سنتی‌ای دارد که حتی به بدیهی‌ترین اصول جامعهٔ انسانی مثل برابری زن و مرد هم اعتقاد ندارد.

خدای اولی خالق اقیانوس‌های وسیع، جنگل‌های بزرگ، زیست‌بوم‌های پیچیده و آدم‌های زیبا، ثروتمند و موفق است. دومی ولی بی‌اطلاع و فقیر و خسته‌کننده است. مدام از بهشت و جهنم و تکلیف و وظیفه و حلال و حرام حرف می‌زند و لابد چون دستش به خوشی‌های دنیا نمی‌رسد و قدرت و ثروت و زیبایی خدای اولی را ندارد، یک جهان موهوم خیالی ساخته و اسمش را گذاشته قیامت و آخرت. و  پیروان بی‌سر‌و‌پا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و فقیر و زشت و بداقبالش را فریب می‌دهد که قرار است به خاطر کارهای خوبشان به آن‌ها پاداش بدهد.

خدای اولی به این کارها خیلی کاری ندارد. البته طرفدار دزدی و جنایت و قتل و استثمار نیست ولی مثل خدای اولی آنقدرها هم متعصب نیست. نایس و کول و باحال است. فقرا را می‌بیند و دست محبت می‌کشد به سرشان، کمپین و خیریه هم برایشان می‌زند، ولی خب در همین حد. او ممکن است در کنار یک کودک کار بنشیند و به درددل‌هایش گوش بدهد و همان شب قرار استخر داشته باشد با یک تاجر کم‌فروش حرام‌خوار (دقت کنید البته که این واژه‌ها ابداع خدای دوم هستند) و در سونای خشکی که با هم می‌روند، نصیحتش کند که به فکر بچه‌های فقیر هم باشد.

اگر از من بپرسید می‌گویم بسیاری از ما در بهترین حالت قائل به وجود و حضور دو خدا هستیم با قلمروهای مشخص پروردگاری. الان مثلا خود شما، جدا معتقدید خدای بازیگرهای خوش‌قیافهٔ آمریکایی، دقیقا همان خدای بچه‌های پوست‌به‌استخوان‌چسبیدهٔ آفریقایی است؟

بعید است.

حال عمومی اغلب ما، واقعیات دیگری را دربارهٔ باورهای قلبی‌مان نشان می‌دهد.



پ.ن: این را نمی‌خواستم بگویم ولی حس می‌کنم لازم است. چنین مطالبی، نقد هستند، بیان دغدغه و مسئله به زبانی هجو و اغراق‌آمیز، نه باورهای تئوریک من.

ترم یک دانشگاه، سر کلاس اندیشهٔ اسلامی، استاد بحثی را دربارهٔ اثبات وجود روح شروع کرد و من تا جایی که بلد بودم سعی کردم برای ردش، دلیل بیاورم.‌ نتیجه این شد که بعدا بعضی از اعضای آن کلاس (که بین چند رشته مشترک بود) مرا که می‌دیدند، می‌پرسیدند «تو واقعا به روح اعتقاد نداری؟»

من، از جنبه‌های تئوریک یک مسلمان هستم و معتقد به همهٔ اصول دین اسلام. این را می‌نویسم که چه از بی‌اعتقادی نویسنده خوشحال می‌شوید، چه ناراحت، حداقل واقعیت را در مورد باورهای نظری‌اش بدانید و خوشحالی و ناراحتی‌تان بی‌وجه نباشد.

  • مهتاب

اگر شما یک انسان عادی باشید در شرایطی که کمی به نسبت معمول سخت‌تر شده، یکی از راه‌ها این است که پناه ببرید به انسان دیگری برای حرف زدن و کمک خواستن. اما اگر کمک خواستن را بلد نباشید، اگر از گفتن رنج‌ها، گرفتاری‌ها و حتی بیماری‌هایتان هراس داشته باشید، اگر آن جنسی از درک و همدلی که آرامتان می‌کند را نه از خانواده دریافت کرده باشید، نه مشاور، نه پزشک، نه دوست و نه هیچ بنی‌بشر دیگری، دیگر نمی‌توانید به دنبال راه‌حل بگردید.

شما از بیماری رنج می‌کشید، اما نمی‌توانید پیش پزشک بروید چون به قدری که روح و شخصیتتان نیاز دارد، ادب و همدلی و محبت دریافت نمی‌کنید (چندباری با زجر زیاد امتحان کرده‌اید و نشده) حالا، شما انسانی هستید که فقط آرزو می‌کنید وضع گرفتاری‌هایتان در همین حدی که هست بماند. که دردهایتان یک تودهٔ خوش‌خیم سلولی باشد یک گوشهٔ دورافتاده از تن زندگی‌تان و حاضر نیستید تا وقتی به درد و خون‌ریزی نیفتاده، با کسی در موردش حرف بزنید. نه، دوست دارید، خیلی هم دوست دارید اتفاقا، ولی کسی نیست، مطلقا هیچ کسی نیست بتواند به حرف‌هایتان گوش بدهد، بغلتان کند و بگوید «تقصیر تو نیست عزیز دلم».

شما عمیقا نیاز دارید کسی، به همهٔ دردهایتان گوش بدهد، قضاوت نکند، مزخرف نگوید، نصیحت نکند، تعجب نکند، وحشت نکند، بفهمد، لبخند بزند و با نگاه، دست‌ها و جادوی کلماتش آرامتان کند.

شما به یک «مادر» نیاز دارید. کسی که هیچ‌وقت نداشته‌اید...

  • ۱۶ مهر ۹۸ ، ۱۴:۴۷
  • مهتاب
و این طوری است که آدمی‌زاد هرچه بزرگ‌تر می‌شود، حرف‌هایی که به نظرش ارزش گفته شدن دارند، کم و کم‌تر می‌شوند...


+ غیر از سال شمسی و قمری و میلادی، هرکداممان یک سال اختصاصی ویژهٔ خودمان داریم به نظرم. سالی که شاید بتوان گفت هر سال شمسی، از روز تولدمان شروع می‌شود و عنوان، ناظر به همین سال است. 
گرچه سه چهار روزی مانده تا شروعش، ولی خب.

+شعارهای فرعی امسال «آرام باش»، «قبل از این که عصبانی بشوی ببین آیا واقعا ارزشش را دارد»، «با طمأنینه راه رفتن را بیش‌تر از قبل تمرین کن»، «از بحث‌ها/آدم‌های بیهوده بیش‌تر از قبل دوری کن»، «ساعت خوابت را اصلاح کن» و «ذکر استغفار را در برنامهٔ روزانه و اگر نشد هفتگی‌ات قرار بده» هستند.
یک سری بدهی‌های فرهنگی (عمدتا قطعات موسیقی) هم هستند که قرار است شب عید(!) پرداخت شوند.

+کربلایی‌ها لطف می‌کنند اگر ما را هم دعا بفرمایند، یکی از دعاهایشان هم می‌تواند این باشد که عمری و توفیقی برای ما فراهم شود تا در وضعی مشابه، دعایشان را جبران کنیم :)

+ «پیوندهای روزانه» به وبلاگ اضافه شد. به تلنگر این مطلب از وبلاگ فانوس. شیرینی تولد امسال :) [ شیرینی و پست تولد سال قبل]

+ و بر همگان واضح و مبرهن است که این مناسبت‌ها برای یک وبلاگ‌نویس، صرفا بهانه‌ای است برای گفتن حرف‌هایی که می‌خواهد؛ نه این که روز تولد و خودش را جزء عجایب هفتگانهٔ عالم بداند و نه این که توقع تبریکی در کار باشد :)

+ دیگر هیچ وقت «من یه مدت نمی‌خوام/نمی‌تونم بنویسم» را از نویسندهٔ این وبلاگ باور نکنید:/ طی این روزها که مثلا قرار بود ننویسم، باز هم نتوانستم و روزمره‌ها به‌روز می‌شد:/

+ هوا دارد سرد می‌شود. به لباس/فضا/غذا/نوشیدنی گرم که پناه بردید، برای قلب‌های سرد و سنگی، مثل قلب سنگی مهتاب، دعا کنید لطفا. ممنون...
  • مهتاب
اگه دوست داشتید بیاید تو نظرات این پست بنویسید کدوم جملهٔ کوتاه یا حدیث از معصومین هست که خیلی وقتا با خودتون تکرارش می‌کنید. اگرم چندتا است می‌تونید همه یا یکی رو به انتخاب خودتون بنویسید.
خودم:
«أَقَلُّ مَا یَلْزَمُکُمْ لِلّهِ أَلاَّ تَسْتَعِینُوا بِنِعَمِهِ عَلَى مَعَاصِیهِ» 
مولا علی _علیه افضل صلوات المصلین_

البته اون چیزی که معمولا تکرارش می‌کنم یه ترجمهٔ روون از متن عربی حدیثه به این شکل:
کم‌ترین حق خدا بر شما این است که با نعمت‌هایش، معصیت‌ش نکنید.
  • مهتاب
بعد از بارها و بارها و بارها و بارها فکر کردن به موضوعات الف، ب، جیم و دال در سال‌های گذشته، بعد از بارها پرسیدن «چرا الف و ب و جیم و دال اتفاق افتادن/نیفتادن؟»، «من چی‌کار می‌تونستم بکنم که اتفاق نیفتن/بیفتن؟»، «چه چیزی اشتباه بوده که حداقل در آینده دوباره مرتکبش نشم؟»، «اگه فلانی و فلانی، فلان طور رفتار می‌کردن، بهمان نمی‌شد؟»، «چه طوری بهشون بگم که باید بهمان طور رفتار کنن؟»، «چرا من؟»، «تکلیف این اشتباهات ناخواسته و ندونستهٔ خودم و بقیه که عمرمو تلف کرده چی می‌شه؟»، «چقدش رو من مقصرم و چقدش رو خدا جبران می‌کنه؟» و باز «چرا من آخه؟!»، و بعد از پیدا کردن چند مورد از باگ‌های مهم سیستم، اخیرا به تکنولوژی «بیخیال، لابد قسمت همین بوده» دست پیدا کردم. 

با تقدیرگرایی‌ای که قرار باشه توجیه بی‌فکری و کم‌کاری من‌ و شما باشه قطعا مخالفم، ولی حقیقتا گاهی هرچقدر فکر می‌کنی، دعا می‌کنی، تلاش می‌کنی، زمان می‌دی به خودت، بقیه و زندگی، بازم به نتیجه‌ای نمی‌رسی.‌ این طور وقتا کنار اومدن با موضوع بهتره. بیخیالش شدن، ناراحت نبودن به خاطرش و پذیرفتن این که «زندگی همینه»

+ قدیما یه دوره‌ای افتاده بودم به نهج‌البلاغه خوندن. از حکمت‌ها شروع کرده بودم و اون جملاتی که برام جذاب‌تر بود رو یادداشت می‌کردم واسه خودم. از جمله جملاتی که یادداشت کرده بودم و هنوزم یادمه این بود:
«أَغْضِ عَلَى الْقَذَى وَالاَْلَمِ تَرْضَ أَبَداً»
«از خار و خاشاک غم‌ها و ناگواری‌ها دیده فروبند و الا هرگز خوشحال نخواهی زیست» (البته الان دقیقش یادم نبود و از رو یادداشتام براتون نوشتمش) ولی یادمه (و الان که نگاه کردم هم باز دیدم) که جلوش نوشته بودم «چطوری؟» و الان حس می‌کنم یه بخش کوچیکی از جواب این چطوری رو پیدا کردم.

وقتی واقعا (بدون این که بخوای الکی چیزی رو توجیه کنی) فکرت به جایی نمی‌رسه، بیخیال شو مهتاب خانم.

مرتبط:
  • ۲۱ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۱۹
  • مهتاب
به نظرم می‌آید ما در تمامی سطوح ارتباطی‌مان به پیدا کردن «کلمة سواء»‌ای متناسب با همان سطح محتاجیم و من غصه‌ام می‌گیرد وقتی در ارتباط با پدر و مادرم، بارها در پیدا کردن این کلمه‌ها، شکست خورده‌ام.
می‌دانید، ماجرا حتی ذیل مقوله‌های ارزشی و‌ ارزش‌گذاری هم قرار نمی‌گیرد که‌ مثلا من بگویم به خاطر «حق»، «خدا»، «حقیقت» دارم چیزی را تحمل می‌کنم. ماجرا خیلی خیلی ساده‌تر و سلیقه‌ای‌تر از این حرف‌هاست. مثلا نشسته‌ایم دور هم، یک نفر تلویزیون را روشن می‌کند تا چیزی ببیند، اخباری، سریالی، برنامهٔ گفت‌و‌گو‌طوری، و من دیگر نمی‌توانم بمانم‌ تا دور هم بنشینیم.‌ واقعا نمی‌توانم.‌ به چنان سختی‌ای می‌افتم که چاره‌ای نمی‌ماند جز پناه بردن به اتاق‌ و‌ کارهای خودم.
یک توان و‌ تقوا و‌ سعهٔ صدر خاصی می‌خواهد پیدا کردن آن کلمهٔ سواء در برخی ارتباطات.
  • ۱۹ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۴۱
  • مهتاب
ما آدم‌های ضعیف، در شرایط مزمن مشاهدهٔ رفتارهای غلط جمعی و در سایهٔ صبر و سکوت پروردگار عالم، کم‌کم به «بیخیال، مگه چی می‌شه؟»های زیادی عادت می‌کنیم. اما خداوند دوستمان داشته که محب شما اهل بیت هستیم و در موقعیت‌های زمانی مختلف، به بهانه‌های گوناگون، کلام و منشتان را مرور می‌کنیم. 
ادب و بندگیتان در برابر پروردگار، مفاهیم والای انسانی در فرمایشات و منشتان و اعتقاد راسختان به فرمان‌های پروردگار عالم، در میانهٔ همهٔ این ابتلائات، دوباره عقل‌مان را به جایگاه اصلی‌اش نزدیک می‌کند. با شما، دوباره و هزارباره دست می‌بریم به ریسمان محکم خدا تا در این طوفان‌ها هلاک نشویم.
سپاس پروردگاری را که ما را در محیطی آکنده از عطر ولایت شما به این دنیا آورد.
سپاس پروردگاری را که ما را با شما آشنا کرد...
  • ۱۵ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۱۳
  • مهتاب

این روزها حالی دارم که فقط دلم می‌خواهد پناه ببرم به خدا از تحمل رنج‌های بیهوده. از تحمل‌های بیهوده. از خسران دنیا و آخرت...

  • ۱۲ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۴
  • مهتاب