زندگی :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

نهایت عشق «در» نهایت فراق و نهایت لذت «پس» از نهایت فراق، اتفاق می‌افتد.

 

و مثل همین مثال، باقی قوانین عالم ماده را هم طوری «باید یک چیزی از دست بدی تا یک‌ چیزی به دست بیاری»طور چیده‌اند که به آن دل نبندی.

فلذا، باید یاد بگیریم سخت و جدی نگیریمش.


پ.ن: زیاد و تندتند نوشتن، خلاف اصول وبلاگ‌نویسیه به نظرم. هنوز مطلب قبلی رو خیلیا ندیدن یا هضم نشده، درست نیست یه چیز جدید تو فاصلهٔ کم بنویسی. اینا رو می‌دونم، ولی در حال حاضر، این‌جا تنها جاییه که نوشتن توش آرومم می‌کنه و علی‌رغم این که خیلی از ایده‌ها رو فقط در حد کلیدواژه یادداشت می‌کنم و از خیر نوشتن و انتشار می‌گذرم، باز هم کلی مطلب دیگه می‌مونه برای گفتن که باید بنویسم. تا اطلاع ثانوی هیچ چاره‌ای نیست.


پ.ن۲: «غوغای عشقبازان» محمدرضا شجریان مال مرداد هشتادوشیشه. اون موقع، کاست خریده بودم، اخیرا سی‌دی‌شو پیدا کردم و هنوز تروتازه است به نظرم. تو بیپ‌تونز هم هست. اگه سنتی گوش می‌دید و از اساس باهاش مشکل ندارید، ارزش خریدن داره. اینم البته صرفا نظر منه.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۱ دی ۹۷ ، ۰۵:۴۶
مهتاب

پروردگار، این عالم را آفرید. با نظم و قوانینی حیرت‌انگیز، در عین حال با وجوه زیبایی‌شناسانهٔ مبهوت‌کننده و روی این دو لایه، لایه سومی از شباهت‌ها و هم‌معنایی‌ها کشید.

از نعمت‌های عزیز و عجیب خداوند در این عالم، قابلیت دنیا برای وجود «هنر» است، برای مثال زدن، برای تشبیه و نکته‌اش این‌جاست که این قابلیت به شکل عام به دنیا داده شده. توان بالقوه‌ای در هستی وجود دارد برای این که برداشت‌های اشتباه شاعرانه از حقیقت داشته باشی، مثال‌های زیبای ظاهرا قانع‌کننده درباره باطل بزنی و تقریبا از هر چیزی، خلاف ماهیت اصلی آن استفاده کنی.

این عالم قابلیت دارد ابزار اصلی گمراهی تو، دقیقا همان برترین ابزارهای هدایت باشند.

این را نباید فراموش کرد.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۷ ، ۲۰:۱۲
مهتاب

یادش به‌خیر دورانی که هنوز زندگی، هیجان‌های ساده‌دلانهٔ ما را تحویل می‌گرفت. روزگاری که سیب زندگی، هنوز این همه چرخ نخورده بود. هنوز درباره هر چیز کوچکی پر از شوق و رویا و آرزو بودم. هنوز هم البته آن رویاها با من هستند، بعد از گذشت این سال‌ها، همراه من قد کشیده‌اند، آن‌ها که باید می‌رفتند رفته‌اند و چندتایی که حرف هم را بیش‌تر می‌فهمیم، مانده‌اند تا بقیه مسیر را کنارم باشند. جدی و بزرگ شده‌اند. یک وقتی اگر مثل حباب‌های بزرگ رنگی در یک اتفاق سفید نورگیر با پنجره قدی رو به باغچه مرتب و درخت سیب سبز بودند و کودکانه و شاد، با هم بازی می‌کردیم و آواز می‌خواندیم و برای سیب‌های سبزِ سبزِ روی شاخهٔ درخت، دست تکان می‌دادیم و از شدت سبکی، مرا به پرواز درمی‌آوردند، الان شبیه نوجوان‌های پانزده شانزده‌ساله فهمیده‌ای هستند که می‌شود کم‌کم کارهای جدی را بهشان سپرد، روی حرفشان حساب کرد و با آن‌ها مشورت کرد.

رویاها و آرزوهایم، کم‌تر و محدودتر، ولی در عین حال بزرگ‌تر و عمیق‌تر شده‌اند. ولی.... ولی با همهٔ این حرف‌ها، دلم برای روزگاری که بدون اداهای روشنفکرانه، با نهایت صداقت و سادگی و حتی بگویم بچگی، کتاب‌ها را می‌خواندم (می‌خوردم شاید) و با شخصیت‌ها زندگی می‌کردم تنگ شده. روزگاری قبل از این که «انواع تفکر» را یاد بگیرم و تلاش کنم تا «تفکر انتقادی» را در خودم تقویت کنم.‌ روزگاری قبل از این حرص خوردن‌ها، ایراد گرفتن‌ها، نکته درآوردن‌ها، مقایسه‌ها، نقد کردن‌ها، روزگاری که در آن اعمال و رفتار شخصیت‌ها وحی مُنزَل بود، قهرمان داستان هر کاری می‌کرد درست بود و تلاش می‌کردم مثل او باشم. روزگاری که قبل از هر حرف و بحث و نقدی، قصه‌ها را باور می‌کردم و هنوز بادکنک‌های رنگیِ آن همه رویای دلنشین، توی بغلم بودند.

روزگاری که کسی توقع نداشت رویاهایت را دنبال کنی، همین که با هم و کنار هم شاد بودید، کافی بود. همین که کنارت بودند و کنارشان بودی و گهگاه با هم از آن پنجرهٔ قدی سفید به بیرون پرواز می‌کردید بس بود. برای همه کافی بود...برای من البته هنوز هم کافی است، ولی آدم‌ها...امان از آدم‌هایی که نمی‌دانند سن فقط یک عدد است و تو همچنان دقیقا همان دختر ۱۷، ۱۸ ای که بودی، باقی‌ مانده‌ای. که ۱۸ سالگی، از سر رقابت بیهوده‌ای برای جوان به نظر رسیدن، سن موردعلاقه‌ات نیست، بلکه فرصتی است برای یادآوری آن اتاق سفید و حباب‌ها و بادکنک‌های رنگی‌اش. فرصتی است برای یادآوری خاطرات پرواز در آسمان صافِ آبیِ آبی...برای من که هنوز دلم در آن اتاق روشن نورگیر جا مانده، زندگی یک جور خاصی، روز‌‌به‌روز سخت‌تر می‌شود...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۱۴ دی ۹۷ ، ۰۹:۲۴
مهتاب

کمال‌گرایی افراطی یه مشکله و‌ باید حل بشه؟!

بیخیال!

ما از همون ازل که قبول کردیم آدمی‌زاد باشیم، دچار کمال‌گرایی افراطی بودیم! البته جناب نجم دایه تو مرصادالعباد می‌نویسن که:

«حق تعالی چون اصناف موجودات می‌آفرید از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ، وسایط گوناگون در هر مقام بر کار کرد. چون کار به خلقت آدم رسید، گفت: «انی خالق بشرا من طین» خانه‌ آب و گل آدم، من می‌سازم....جبرئیل را بفرمود که «برو از روی زمین، یک مشت خاک بردار و بیاور.» جبرئیل علیه‌السلام برفت. خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک گفت: «ای جبرئیل! چه می‌کنی؟» گفت: «تو را به حضرت می‌برم که از تو خلیفتی می‌آفریند.» سوگند بردارد به عزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم. من نهایت بعد اختیار کردم تا از سطوات قهر الوهیت خلاص یابم که قربت را خطر بسیار است که «المخلصون علی خطر عظیم».

جبرئیل چون ذکر سوگند بشنید به حضرت بازگشت. گفت: «خداوندا! تو داناتری، خاک تن در نمی‌دهد.» میکائیل را بفرمود تو برو. او برفت همچنین سوگند بردارد. اسرافیل را فرمود تو برو. او برفت همچنین سوگند بردارد. بازگشت. حق تعالی عزرائیل را فرمود: «برو! اگر به طوع و رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیاور.» عزرائیل بیامد و به قهر، یک قبضه از روی جمله‌ زمین برگرفت. در روایت می‌آید که از روی زمین به مقدار چهل ارش خاک برداشته بود. بیاورد آن خاک را میان مکه و طایف...»

یعنی ببین می‌خوام بگم این کمال‌گرایی تو خاکمون نبوده اون طوری که همه می‌گن. خاک، طفلک توجیه بوده بنده خدا! اساسا کار خودشونه قضیه! یعنی از اساس‌ ها! به قول خواجه عبدالله انصاری «الهی! در اصطفاء در دامن آدم تو‌ ریختی و گرد عصیان بر فرق ابلیس تو‌ بیختی! از روی ادب، ما بد کردیم! اما در حقیقت تو فتنه انگیختی!»

بعد الان مسئله من اینه که خدایا! می‌گی خودمون خواستیم، قبول! ولی انصافا در «کمال صحت و سلامت عقلی» امضا کردیم اون معاهده رو که آدم بشیم؟ که رو این خاک زندگی کنیم؟ با این همه رنج؟! حالا اصلا اونم قبول، یه بند فسخ معامله نباید می‌بود یعنی تو قرارداد؟

البته شما خدایی و احترامت واجبه و جات رو تخم چش ماست! ولی می‌خوام بگم یعنی یه وقت از جهت حقوقی ایراد نداشته باشه متن! شما البته خودتون واردید حضرت حق! ولی همین محض یادآوری مثلا! محض نکته‌سنجی! یه وقتی می‌گم از قلم نیفتاده باشه ماجرا!

شما می‌گی ما گفتیم، ما هم می‌گیم چشم! گفتیم! ولی بیایم مفادشو یه بار حداقل با هم بررسی کنیم! ببینیم حداقل واسه چیا «ثبت با سند برابر است» امضا کردیم! من حس می‌کنم واسه یه چیزایی تو اون گردهمایی «قالوا بلی»، «بلی» گفتم که امکان نداره در یک حالت عادی و معقول گفته باشم! شاید اصلا همون وقتا که ما، گلاب به روتون، مستِ میِ عشق شما  و درگیر این طور احوالات بودیم و بالاخره عقل درست و حسابی نداشتیم، ملائکه یواشکی اثر انگشت گرفته باشن ازمون!

خلاصه الان غرض از مزاحمت این که اون بند فسخ قرارداد رو‌ لطفا یه پیگیری بفرمایید! ما البته چیزی نیستیم و چیزی هم نداریم و همونم که داریم از صدقه‌سر شماست ولی خب، دیگه از همین دارایی محدود هم که البته کلا متعلق به شماست، هر چه قدر لازمه، جریمه فسخ  هم می‌دیم...

قبوله؟...شما که می‌دونی حضرت باری تعالی، بحث شکایت نیست، فقط از جهت حقوقی گفتم که...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۷ ، ۱۴:۵۲
مهتاب

مهم‌ترین کاری که چند شب پیش، شب تولدم، انجام دادم، این بود که فهرست بدهی‌های فرهنگی‌ام را (شامل چند آلبوم موسیقی، چند قسمت از یک سریال و یک فیلم سینمایی) که قبلا تا جایی که یادم بود، یادداشتشان کرده بودم، پرداخت کردم. یک مبلغی را هم برای مواردی که احیانا یادم نبوده، انداختم صندوق صدقات که فرمود :«موتوا قبل ان تموتوا».

و ان‌شالله از این به بعد هم دقت می‌کنم که دیگر تلنبار نشوند.

اینستاگرام هم؛ خروج از حساب کاربری و حذف برنامه‌اش از گوشی و خلاص! دیگر واقعا مضراتش از فوایدش بیش‌تر شده بود.


بعدنوشت: بازنشر به مناسبت یادآوری ۲۳ مهر ۶۱: جوالدوز

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۱۶
مهتاب

«به مناسبت تولد حضرت معصومه سلام‌ الله‌ علیها، بانوی باعظمتی که ازدواج نکردن و در مقطعی از زندگی، رهبری مردان رو هم به عهده داشتند عارضم خدمتتون که:


دختران مجرد جان! شما یک انسان هستید و به صورت مستقل خلق شدید.‌ تنها به دنیا اومدید و تنها از دنیا خواهید رفت. ازدواج فعل مهمیه که به تغییر شرایط و رشد شما کمک می‌کنه. اما این به این معنیه که شما رشدتون رو در گرو ازدواج ببینید؟ برای این که خوشبخت بشید حتما نیاز به شخص دوم دارید؟ من که فکر می‌کنم اگر قراره کسی رو خوشبخت کنی یا از وجود کسی لذت ببری قبلش باید بلد باشی خودت رو خوشبخت کنی، با خودت هم حالت خوب باشه. وگرنه نه تنها نمی‌تونی کسی رو خوشبخت کنی بلکه یک زندگی مشترک پر از کسالت و تشویش رو به وجود خواهی آورد. تصور کنید برای شما ازدواج مقدور نشد و تا آخر عمر ازدواج نکردید؛ آیا بابت استعدادها و پتانسیل‌هایی که استفاده نکردید جوابی دارید به خودتون و خدا بدید؟ به عنوان یک انسان که فرصت زندگی به شما داده شده رشد کردید؟ 


البته که انگاره‌ها، برساخت‌ها و در نتیجه فشارهای اجتماعی وجود داره که تکامل شما رو صرفا در گرو ازدواج می‌‌دونه و دست از سر شما برنمی‌داره؛ اما کوتاه نیاید. تصور خودتون و بقیه رو، موقعیت رو تغییر بدید. به ما برای یک بار فرصت زندگی داده شده؛ اون رو از دست ندیم. 


1. آیا می‌گم ازدواج اهمیت نداره؟ نخیر! ازدواج از مهمترین و بنیادی‌ترین مسائل برای تکامل فرد و جامعه است؛ اما تنها راه نیست. آماده‌‌ش باشید اما معطل نه!


2. اگر عده‌ای از خانم‌ها مجرد می‌مونن به خاطر اینه که سخت‌گیر شدند؟ نخیر! خیلی از این تجردها ناخواسته و به خاطر نداشتن خواستگار با حداقل معیارهای اون‌هاست. خود من، تمایل داشتم با مرد مقید به مذهب ازدواج کنم. اما فقط دو تا خواستگار داشتم که نماز می‌خوندند. مورد اول آقایی بود که می گفت اگر وقت کنم نماز می‌خونم؛ مورد دوم هم آقا ارسلان بودن. خداروشکر :)


3. انتخاب قسمتی ابتدایی برای ازدواجه. قسمت بعدی و مهم، داشتن مهارت‌های زندگی، شعور و سازش و سازش و سازشه. البته اگر سازش راهش بود و همچنین سازش پویا، نه اون زن قصه که از شوهر معتادش هر روز کتک می‌خوره، یک چشمش اشکه یک چشمش خون و سالی دوبار هم بچه میاره و خیلی صبوره. بیخیال اون تصور بشید.


4. هرچند که فیلم رگ خواب فیلم هندی بود، مرد پلید به سزای عملش رسید، تهیه کننده هم عقل به خرج داده بود لیلا حاتمی رو بیاره تا فیلم جمع بشه، لیلا حاتمی هم هیچ خلاقیتی نداشت و همون شخصیت سر به مهر بود، و نفهمیدیم این ازدواج سفید بود چی بود، اما میشه نیمه پر لیوان رو دید. با دیدن این فیلم یاد بگیرید در‌به‌در مردان نباشید :)


ببخشید که متن فاخری نیست. صمیمی بخونیدش. ممنون می‌‌شم این مساله رو حداقل با دوستان مجردتون طرح کنید. به امید آینده ای بهتر!


 کوچیک شما، سهیلا ملکی»


از: قاب زندگی | + وبلاگ نویسنده


+ نویسه‌های مرتبط:

 + در جواب یک نظر خصوصی

 + یه کوچولو کوتاه بیاین لطفا!

 + آن یکی کفه ترازو


پ.ن خودم: با نظر نویسنده در مورد فیلم «رگ خواب» خیلی موافق نیستم ولی با نتیجه‌گیریش چرا.

پ.ن۲ خودم: به مورد دوم می‌شه موارد دیگه‌ای هم اضافه کرد. مشت نمونه خروار صرفا.

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۳۳
مهتاب

«آیا ممکن است گاهی شکست به معنای پیروزی باشد؟»

این سوال ثابت امتحانای نگارش یکی از سال‌های راهنمایی بود. بعد درس پوریای ولی آورده بودنش و یادمه معلممون گفته بود «این سوال تو همه امتحانا میاد. جوابشو بلد باشید»

و راست می‌گفت. تو همه امتحانا اومد. تو همه امتحانای اون سال و سال بعد و سال بعدتر و تا الان.

«آیا ممکن است گاهی شکست به معنای پیروزی باشد؟»

پیش اومده تا ته ته مسیر شکست خوردن برید و حس پیروزی داشته باشید؟ یا حداقل حس شکست نداشته باشید؟

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۱۳:۰۶
مهتاب

اگر روزی کارگردان شوم

برای نقش آدم درست‌کار فیلم

فردی را پیدا می‌کنم

با چهره‌ای ساده

و چشم‌هایی خیلی معمولی

برای نقش آدم جنایتکار داستان هم

کسی را پیدا می‌کنم

با ظاهر آراسته

و لبخندی مهربان


زمان وقوع یک اتفاق خیلی بد در فیلم من

نه شب است

نه رعد و برق می‌زند

و نه باران می‌بارد


عشق

در یک روز معمولی نیمه آفتابی

که هیچ ویژگی خاصی ندارد

بین دو آدم

که هیچ ویژگی خاصی ندارند

_به جز همان دل مهربانی که می‌‌تواند عمیقا عاشق باشد_

اتفاق می‌افتد


دلتنگی می‌تواند 

در یک صبح زیبای بهاری 

در کنار شکوفه‌های تازه تازه سفید و صورتی

به اوجش برسد


و آدم‌ها 

برای رسیدن به چیزی که می‌خواهند

ممکن است پنج‌بار

_یک عدد ساده بدون هیچ خاصیت عجیبی_

یا بیش‌تر

زمین بخورند


در داستان فیلم من

در اوج گرفتاری

هیچ معجزه خاصی

اتفاق نمی‌افتد

کسی در نمی‌زند

کسی ناگهان زنگ نمی‌زند

که مشکلات را حل کند


تو هستی

و تنهاییت

و انقدر شکست می‌خوری

و اشتباه می‌کنی

تا بالاخره 

راه را

پیدا کنی


خدای آدم‌های قصه من

درگیر ظواهر نیست

در بند جزئیات بی‌اهمیت نیست

نگران زمان نیست

با اعداد رند حساب و کتاب نمی‌کند

دلسوزی بیجا ندارد

از اصولش کوتاه نمی‌آید


و فیلم آن‌قدر طول می‌کشد

تا بالاخره

آدم‌های قصه هم

این را یاد بگیرند


یاد بگیرند که

زندگی واقعی

شبیه فیلم‌ها نیست

هیچ‌وقت هم نبوده


یاد بگیرند که

ما همگی

و دسته‌جمعی

با هم

«فیلم‌زده» شده‌ایم

و تصمیم بگیرند

سرنوشتشان را

عوض کنند


مطابقِ

قوانینِ

زندگیِ

واقعی.

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۱۴
مهتاب

مشکل یا شاید هم خوبی درس های زندگی اینه که مرور هم داره؛ یعنی همین که یه درسی رو یاد گرفتی (و واقعا هم یاد گرفتی) براش کافی نیست؛ چند وقت یه بار دوباره مرورش می کنه برات؛ تا وقتی که دیگه اسمش درس نباشه، شده باشه عادت، شده باشه جز رفتار همیشگی ات، شده باشه یه بخشی از وجودت و اون وقت، درس بعدی و روز از نو...


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۵
مهتاب