رفیق :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رفیق» ثبت شده است

ایکس در شهر شماره یک‌ زندگی می‌کند و من در شهر شماره دو. امروز، تلگرامی، سر یک‌ موضوع احمقانه از دستش دلخور شدم و واقعیت این است که حق نداشتم. آن‌قدر دل‌نازک و مهربان است که همان موقع از من عذرخواهی کرد ولی در مقابل، من آن‌قدر بی‌منطقْ عصبانی بودم که نمی‌توانستم جواب درست و حسابی بدهم. فقط گفتم: «مهم نیست. ولش کن. بیا در موردش حرف نزنیم کلا».
ناراحت شد. به شکل کاملا واضحی. جزء حساس‌ترین و مهربان‌ترین آفریده‌های خداست و چنین بحث ساده‌ای هم ناراحتش می‌کند. مخصوصا که یک طرف ماجرا من باشم.
من هم ناراحت شدم. ناراحتی‌ای که ربطی به ایکس نداشت. مجموعه‌ای از اتفاقات طی چند ماه اخیر افتاده که باعث شده حسابی توی ذوقم بخورد. با همکاران سابقم در انجمن کاری را شروع کرده بودیم که بی‌نتیجه رها شد. یعنی اصولا کسی فرصت وقت گذاشتن برای آن کار را نداشت. (من هیچ قضاوتی ندارم و شرایط تک‌تک‌شان را درک می‌کنم) ولی خب، نمی‌توانم انکار کنم چقدر از نیمه رها شدن آن کار، ناراحت شدم.
پروژه اصلی متوقف شد و من پروژه کوچک‌تری را تعریف کردم که به نظرم به تنهایی هم از پس انجامش برمی‌آمدم. نوشتن یک دستورالعمل راهنما برای بچه‌های آینده. مجموعه‌ای از توصیه‌ها و پیشنهادات و تجربیات برای انجام کارهای فرهنگی و‌ تشکیلاتی که برنامه‌‌ام بود تا اردیبهشت ماه (زمان انتخابات انجمن) آماده شود تا به دست بچه‌های دوره بعد برسد.
بحث امروز ولی مرا به هم ریخت. احساس معلق بودن داشتم. احساس می‌کردم به همه باورهایم توهین شده. البته مشخصا هیچ ربطی به بحث امروز نداشت. ولی باعث شد احساسی که مدت‌ها بود در خودم سرکوب می‌کردم، بریزد بیرون و فوران کند.


نزدیک‌ترین آدم‌ها به من، طی تمام سال‌های زندگیم از پانزده سالگی به بعد (یعنی طی نه ده سال گذشته) آدم‌های انجمن اسلامی بوده‌اند. رفاقت‌مان با رفیق از انجمن اسلامی دانش‌آموزی شروع شد. رفاقتی بعد از آن دوره اولیه علاقه‌مندی من به کتاب‌های شهید مطهری، وقتی شخصیتم مثل خمیر نرمی بود آماده شکل‌پذیری و رفتارهای رفیق (که سه سال از من بزرگ‌تر بود و‌ پرحرف و اجتماعی و خوش‌برخورد و صمیمی) حسابی مرا جذب کرد. جذب و نه جوگیر البته، چون به قدر کافی از هم دور بودیم که وابستگی و جوگیری ایجاد نشود. بعد هم که خب، دوره کارشناسی‌اش شروع شد و دیگر خیلی کم‌تر هم را می‌دیدیم.


این دبیرستان بود و بعد در دانشگاه هم همین وضع ادامه پیدا کرد. من البته این‌جا طوری درباره انجمن نوشته‌‌ام که احتمالا خیال می‌کنید از همان روز‌ اول دانشگاه، دنبال دفتر انجمن اسلامی می‌گشتم و سریع هم رفتم ثبت‌نام کردم و‌ از همان ماه‌های اول شروع کردم به فعالیت خیلی جدی و...نه! اصلا! من هم مثل همه رفته بودم دانشگاه که فقط درس بخوانم. با همه مزه شیرین کار در انجمن دانش‌آموزی، ولی قصد هیچ نوع فعالیتی را در دانشگاه نداشتم هیچ، به خودم قول داده بودم کلا هیچ کار اضافه‌ای انجام ندهم. درس بخوانم و‌ کتاب غیردرسی و اگر شد ورزش و...


و نشد. هی خواستم فرار کنم و‌ هی نشد. اولا فرم عضویت را فقط برای این پر کردم که فکر می‌کردم اگر پرش نکنم، اردوی مشهد ورودی‌ها نمی‌برندم و در آن بازه زمانی خیلی خیلی دلم مشهد می‌خواست. (که البته فکر من از اساس غلط بود و هیچ ربطی نداشت). بعدش، یک باری رفتم و گفتم اگر وبلاگ دارید من می‌توانم اداره‌اش کنم که داشتند و قرار شد گهگاه بروم سر بزنم به خاطر وبلاگ. بعد اردوی جهاد اکبر اتحادیه شد (بهمن همان سال) و بعد اردوی فردای انقلاب (فروردین ۹۳) که همه را با یک اکیپ سه‌نفره که هر سه ورودی بودیم و‌ از همان جهاد بهمن ۹۲ آشنا شده بودیم، رفتیم و تمام شد. سال اول دانشگاه تمام شد و یک دوره کامل جهاداکبر و‌ اردوهای ادامه‌اش هم. و من به خودم گفتم «خیل خب، تموم شد. همشو رفتی. دیگه بسه» و‌ خودم با خودم موافقت کردم. آن قدر موافقت محکمی بود که وقتی تابستان همان سال مسئول وقت انجمن (یکی از دانشجوهای دختر ورودی قبل ما) به من زنگ زد که «جلسه شورای فرهنگی دانشگاه تابستون داره برگزار می‌شه و هیچ‌کس نیست از طرف انجمن توش شرکت کنه و این برامون خوب نیست. من خودم یه مشکلی دارم و‌ بیمارستانم اون تاریخ. می‌تونی اون یه جلسه رو‌ بری؟»
که گفتم «نه!»
به من ربطی نداشت. من قرار بود فقط گهگاهی سر بزنم و وبلاگ انجمن را بچرخانم. اردوهایم را هم که رفته بودم. دلیلی نداشت بیش‌تر از این وقت بگذارم برای مجموعه‌ای که در این حد کمبود نیرو داشت. به من ربطی نداشت واقعا.
گفتم نه و‌ نرفتم و نبودن ما برخی پیامدها برایمان داشت که... بگذریم.

این که چه چیزی نظر مرا تغییر داد و مرا از آدمی که مسائل ربطی به او نداشتند، به عضو ثابت شورا مرکزی تبدیل کرد، بماند. همین قدر بگویم که باز هم هیچ‌ موضوع احساسی یا اشراقی یا جوگیرانه‌ای در کار نبود. تصمیمی بود نتیجه تاملات عمیق و مشاهدات دقیق و کمی انصاف و وجدان و کنار گذاشتن تنبلی‌های مرسوم و پذیرفتن ریسک حضور در مجموعه‌ای تقریبا متروک و بی‌سکنه که بیش‌تر می‌خورد به زودی کلا درش تخته و بسته شود.
حضور در یک شهر کوچک، دانشگاه کوچک، در مجموعه‌ای به نام «انجمن اسلامی» که الی ماشاءالله روایت و تفسیر از همین دو کلمه وجود دارد، نداشتن وجهه عادی و معمول «بسیج»، طوری که مذهبی‌ها به دیده تردید به ما نگاه می‌کردند و مسئولین هم عمدتا همان بسیج را فقط می‌شناختند که هرسال مسئول اصلی‌اش در دفتر ریاست معارفه می‌شود. ما، بچه‌های بی‌سرپرستی بودیم که اوایل، کسی نه جدی می‌گرفتمان، نه خیلی بود و نبودمان برای کسی فرق می‌کرد. کلا سه چهار نفر بودیم. ولی، نتیجه تاملات عمیق همین است: دیوانگی.

شروع کردیم و از وقتی محکمِ محکم تصمیم گرفتم در این راه قدم بردارم، معجزه‌ها، یکی یکی شروع شدند. مواهب و نعمت‌ها، دانه‌دانه سرازیر شدند. مصداق واقعی «ان مع العسر یسرا» بود. همگام و‌ هم‌قدم و همراه سختی‌ها، خوشی‌ها و راحتی‌ها و حال خوب می‌رسید. کنار گرفتاری‌ها، آرامش، یواشکی در را باز می‌کرد و با لبخند ظریف مهربانی وارد می‌شد. عالمی بود برای خودش. برای من عالم عجیبی بود. انگار کن سرزمین عجایب باشد. هی ادامه می‌دادم و‌ هی مشتاق‌تر می‌شدم به ادامه دادن...
آدم‌هایی که طی این مدت، با تمام اختلاف‌نظرها، دلخوری‌ها، مشکلات، بعضا مشکلات غیرعادی، با آن‌ها همکار بودم، مثل همان دوره دبیرستان و‌ انجمن دانش‌آموزی، نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی من بودند. تعلقی که آدم به همفکرهایش دارد، به هیچ‌کس (حتی خانواده) به آن شکل ندارد. ایدئولوژی مشترک، ولو نیت آدم‌ها یا خلوصشان یکسان نباشد، مثل یک نخ نامرئی، ولی بسیار محکم، ما را به هم وصل می‌کرد. بین چند هزار ورودی هر سال دانشگاه و بین چهارپنج دوره از ورودی‌ها (شاید چیزی بالغ بر سی‌هزار نفر آدم) فقط تعدادی شاید نهایتا به اندازه ده نفر بودند که این احساس ایدئولوژیک مشترک را با هم به اشتراک می‌گذاشتیم و وقتی آن کار پیشنهادی، آن هم فقط یک سال بعد پایان دوره کاری‌مان، از طرف دقیقا همین آدم‌ها (که من هنوز هم به تک‌تک‌شان حق می‌دهم و‌ شرایط‌شان را درک می‌کنم) ناقص و‌ ناتمام رها شد، انگار چیزی توی قلبم شکست. احساسی که به واسطه حضور همان نهایتا ده نفر، مرا در مقابل سی‌هزارنفری که گفتم، محافظت می‌کرد و به من امنیت می‌داد، ناگهان از بین رفت. به جایش احساس خلأ، ترس، سرما و دلهره پیدا کرده بودم. گریه‌ام گرفته بود وقتی این نزدیک‌ترینِ نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام هم دیگر (به هر دلیل موجهی حتی) با من نبودند. یک احساس تنهایی تمام نشدنی بود. حس سقوط. و امروز وقتی با ایکس (از بچه‌های فعلی شورا مرکز) کمی بحثمان شد، دیگر به کلی درهم شکستم.
توی روزمره‌های همین وبلاگ، به تاریخ همین امروز نوشتم «قدیمیا‌ یه جوری ناراحتم می‌کنن، جدیدیا یه جور دیگه. از همه دلخورم. از دم:/»
به هم ریختم و فقط با خودم می‌گفتم «چرا باید بشینم اون جزوه راهنما رو بنویسم؟ وقتی واسه هیچ‌کسِ هیچ‌کس مهم نیست، چرا واسه من مهم باشه؟ شاید من مشکل روحی-روانی دارم اصلا و اسمش رو می‌ذارم دغدغه‌مندی! اصلا گیرم بنویسم، کی می‌خوندش؟!اصلا کسی هست؟ اصلا برای کسی مهم هست؟! شاید ما آخرین گروه یه نسل منقرض‌شده‌ایم و من الکی دارم تلاش می‌کنم وانمود کنم همه چیز خوب و عادیه! شاید من جدا مریضم!»
و تصمیم گرفتم «نمی‌نویسمش. چطور این همه آدم راحت می‌تونن بگن به من چه؟ چرا من نتونم؟ مگه بیکارم؟ کم خودم کار و مشغله و گرفتاری دارم؟ بس نیست این همه آرمان‌گرایی؟ تهش چی شد؟! همفکراتم دیگه قبولت ندارن و حوصلتو ندارن بیچاره! بس نیست انقدر خودتو گول می‌زنی؟!»

دوای دردهای عمیق چیست؟ وقتی کسی نیست که با او حرف بزنی؟ خواب!
گوشی را می‌گذارم روی حالت بی‌صدا و قایم می‌شوم زیر پتو. بلکه با خوابیدن بتوان چیزی را فراموش کرد. در آخرین لحظات بیداری انگار کسی می‌پرسد: «واقعا نمی‌خوای اون متن رو بنویسی؟ احتمال نمی‌دی حداقل یه نفر باشه که بهش احتیاج داشته باشه؟» می‌خواهم صاحب صدا را از توی مغزم بیندازم بیرون. گوشم از این حرف‌ها پر است! همین‌ها را خودم یادش داده‌ام، حالا برای من بلبل‌زبان شده! تا می‌آیم بدوبیراه بگویم دست می‌گذارد روی نقطه ضعفم: «انجام وظیفت به بقیه بستگی داره؟! اگه بقیه‌ای در کار نباشن دیگه کار نمی‌کنی؟! نیاز به تایید و تشویق آدم‌ها داری؟! اونم تو؟! از کی تا حالا؟!»
کم می‌آورم. حوصله بحث ندارم. فقط می‌گویم: «باشه! تا جایی که بتونم می‌نویسمش. حتی اگه همه مخالف باشن. می‌ذاری بخوابم الان؟!» می‌گذارد. می‌خوابم. 
یکی‌ دو ساعت می‌خوابم که کم‌کم بیدار می‌شوم. در واقع بهتر است بگویم مقاومت می‌کنم برای بیدار شدن. ولی صدای بوق نمی‌گذارد. صدای بوق ماشین، جایی نزدیک پنجره اتاق، توی کوچه. یک بار، دو بار، سه بار، دست‌بردار نیست. توی دلم بدوبیراه می‌گویم به دودمان آدم‌های بی‌ملاحظه و اولین فکری که به ذهنم می‌آید این است که یکی از همسایه‌ها منتظر خانمش، دم در بوق می‌زند تا همسرش زودتر آماده و‌ سوار شود. حالا این تئوری از کجا به ذهنم رسیده نمی‌دانم! ولی وسط خواب و‌ بیداری، حوصله فکر کردن به فرضیه دیگری را ندارم. زیر پتو تکانی به خودم می‌دهم و همان طور منگ خواب می‌گویم «خانم زودتر آماده شو دیگه! اه! شورشو درآوردین!».
خانم به توصیه من توجهی نمی‌کند و صدای بوق ادامه دارد. سرم را بالا می‌آورم تا از پنجره نگاهی به هوا و روشنی و‌ تاریکی‌اش بیندازم تا حدس بزنم ساعت چند است که نور روشن گوشی را می‌بینم. کسی دارد زنگ می‌زند ظاهرا. بر‌می‌دارم. شماره ناشناس. کمی هوشیار می‌شوم و صدایم را صاف می‌کنم، چشم‌هایم نیمه‌باز و تقریبا خوابم هنوز. «بله؟!»
«خانم فلانی؟»
«خودم هستم. بفرمایید!»
«من الان سر کوچه فلان هستم، خونه شما همین جاست دیگه؟»
«بله! مشکلی پیش اومده؟!»
«یه دسته‌گل از فلان گل‌فروشی براتون فرستادن. تشریف میارید تحویل بگیرید؟»
گیج می‌شوم.
«دسته گل؟! مطمئنید درست اومدید نشونی رو؟!»
«بله. مگه خانم فلانی نیستید؟ شمارتون رو‌ هم به من دادن بهتون زنگ بزنم تحویلتون بدم گل رو»
دیگر کاملا بیدار و البته گیج شده‌ام! می‌گویم «باشه. من الان میام پایین»
راننده، تشکر و‌ قطع می‌کند. به گوشی نگاه می‌کنم. شش بار به من زنگ زده و ندیده‌ام. حواسم می‌آید سرجایش. صدای بوق‌ها هم قطع شده! کار همین راننده بوده پس.
می‌رم پایین و تا برسم به ماشین هنوز ذهنم در حال خیالبافی است. «شاید یکی می‌خواد بکشدت! کجا داری می‌ری؟ مگه تو منتظر گل بودی؟» همین قدر جوگیر و جنایی! بالاخره می‌رسم به ماشین. عذرخواهی می‌کنم که دیر جواب داده‌ام و می‌پرسم «ببخشید اینو کی به شما داد؟»
«فلان جا رو می‌شناسید؟ یه گل‌فروشی داره به اسم فلان و یه خانم این شکلی اینو داد براتون بیارم. اینم برگه نشونی و شماره تلفن شما. درسته دیگه؟»
از چیزهایی که می‌گوید فقط «فلان جا» را می‌شناسم. ولی حرف زدن بیش‌تر فایده ندارد. تشکر می‌کنم و می‌رود.
نگاه می‌کنم به شاخه گل تزیین شده. رز صورتی است. با حاشیه‌ای از گل‌های صورتی ریز، یک حاشیه حصیری نازک و روبان بنفش و عطر خیلی قوی و خوش‌بوی رز. و...
و یک برگه کاغذ که با گیره قرمز کفش‌دوزکی، وصل شده به حصیر تزیینی پشت. رویش نوشته «بخند!
تا بدونم ازم دلخور نیستی :)
از طرف ایکس:) »

ایکس؟!!؟!!
ایکس از شهر شماره یک؟!!! یعنی چه؟ و‌‌ برای آن موضوع کوچک ساده بی‌اهمیت؟! 
یادم می‌آید که ایکس تا به حال نیامده خانه‌مان، ولی قبلا برایم یک بسته پستی فرستاده بود و نشانی‌ام را دارد.
ولی، الان یعنی ایکس یعنی پاشده این همه راه آمده برای من گل خریده با آژانس فرستاده؟!
این‌ها را با خودم می‌گویم و می‌روم بالا. مامان می‌پرسد «کی بود؟!»
گیجم هنوز. «دوستم برام گل فرستاده. بحثمون شده بود امروز. خواست از دلم دربیاره» 
مامان نگاهی می‌اندازد به گل و برگه رویش. اول تعجب می‌کند و بعد لبخند می‌زند. 
بی‌معطلی زنگ می‌زنم به ایکس. «سلام! تو کجایی الان؟!»
«سلام! من؟! شهر شماره یک!»
«تو گل فرستادی واسه من؟!!»
«آره دیگه. گفتم از دلت دربیارم!»
«از چی؟! دل من؟! اون موضوع مسخره آخه؟! تو شهر ما رو‌ از کجا می‌شناسی؟ نشونی گل‌فروشی رو از کجا داشتی؟!»
«تو اینترنت پیدا کردم! و شانس آوردم مسئولش خانم بود! و‌ الا روم نمی‌شد بهش بگم اون جمله‌ها رو بنویسه رو‌ کاغذ! گفتم بهش تو صورتی خیلی دوست داری که برات گل صورتی بذاره!»
و تا بیایم چیزی بگویم می‌گوید: «عکس دسته گل رو تو تلگرام برام فرستاد البته. دیدمش. خوشگله؟ دوست داری؟»
تلاش می‌کنم گریه نکنم. تلاشی که از صدای ایکس می‌فهمم در آن طرف خط هم در جریان است.
شروع می‌کنم به حرف زدن. هم‌زمان با لحن و‌ کلماتم هم عذرخواهی می‌کنم، هم باز عذرخواهی می‌کنم، هم عذرخواهی...
اشک‌هایم منتظرند که سرازیر شوند.‌ خط را عوض می‌کنم و شروع می‌کنم حالا به تعجب کردن، به سوال کردن، به دعوا کردنش.
«این چه کاری بود دختر؟! من اون لحظه، اون لحظه خاص عصبانی شدم و گفتم‌ فعلا حرف نزنیم چون عصبانی بودم و ممکن بود چیزی بگم ناراحت شی! اصلا آخه لازم نبود. من خودم بهت زنگ‌ می‌زدم، حرف می‌زدیم. من اصلا نمی‌تونم دلخوری از کسی رو‌ تو‌ دلم نگه دارم! اگه دلخوری‌ای باشه و بمونه حتما خودم در موردش حرف می‌‌زدم باهات! من حتی تو ارتباطات مجازیمم نمی‌ذارم دلخوری از کسی بمونه تو دلم! تو که تویی! آخه این موضوع... من.... اصلا نمی‌دونم چی‌ بگم...این چه کاری بود آخه؟!»
می‌خندد و‌ این مرا بیش‌تر شرمنده می‌کند. 
«نمی‌شد دیگه. فرق می‌کنه. نمی‌تونستم بذارم‌ تو از دستم دلخور باشی. تو فرق داری برای من...»
به هم می‌ریزم....خدایا...«فرق؟! من؟! درسته این کارت آخه؟!»
حرف می‌زنیم. من انقدر شرمنده‌ام که اگر قطع کنم سنگین‌ترم...ولی حرف می‌زنیم و اذان می‌شود و عطر این رز سفید-صورتی به معنای واقعی‌کلمه همه اتاق را پر می‌کند (حتی همین الان که دارم می‌نویسم و یک‌متری من روی میز است عطرش به من می‌رسد)
من آب می‌شوم...من تمام می‌شوم و‌ صدای پر رمز و راز درونم این بار با لبخند مهربان دیگری از راه می‌رسد: «نگفتم حتی اگه واسه یه نفرم فرقی داشته باشه باید بنویسی؟!»

پروردگارا،
چقدر تنها و بی‌کس و غریبی که موجود حقیر، عصبانی و بیچاره‌ای مثل من، برای بعضی از بنده‌هایت مهم و دوست‌داشتنی است...
پروردگارا،
چقدر تو و حجتت، روی زمین تنهایید و چقدرررررر جایتان خالی است...
ما منتظریم، منتظر ظهور نشانه وجود و‌ حضور تو...
منتظر ظهور تو...
برای این همه قلب تشنه محبت...
و در این دنیای سرد...
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۷ ، ۲۳:۵۶
مهتاب
دقیقا یادم نیست از کی شروع شد؛ ولی قدیمی‌ترین خاطره‌ای که از آن دارم مربوط می‌شود به سال چهارم دبستان. یادم می‌آید ایستاده بودم اولِ راهرو طبقه دوم نزدیک راه‌پله‌ها و داشتم با یکی دو نفر حرف می‌زدم. نمی‌دانم موضوع بحث چی بود؛ فقط یادم هست یکی‌شان گفت فلانی (یکی از همکلاسی‌هایم) می‌گوید که تو (یعنی من) قلمبه سلمبه حرف می‌زنی. هیچ چیز دیگری از این خاطره یادم نیست. فقط همین جمله‌اش یادم مانده که ظاهراً بعضی‌ها توی کلاسمان معتقد بودند من عجیب حرف می‌زنم. مهم بود؟ نه. نه می‌فهمیدم چه می‌گویند و نه اهمیتی داشت.

اهمیتی نداشت واقعا؟ یا من سعی می‌کردم وانمود کنم اهمیتی ندارد؟ نمی‌دانم. نمی‌خواهم تصویر کلیشه‌ای ابلهانه این نوابغی را بسازم که همکلاسی‌هایشان درکشان نمی‌کنند و اغلب تنها و منزوی هستند و... من هرگز نابغه نبوده و‌ نیستم (برعکس، از بعضی جهات خیلی هم خنگ محسوب می‌شدم و می‌شوم). مثل خیلی‌های دیگر درسم خوب بود (و چه کسی اصولاً در دوره دبستان درسش خوب نیست؟!). همین. منزوی و گوشه‌گیر هم نبودم و اتفاقا خیلی هم پرحرف و توی چشم بوده‌ام همیشه. ولی این اتهام «پیچیده حرف زدن»، «قلمبه حرف زدن»، «باکلاس حرف زدن»، بعدها به قول رفیق، «خارجی حرف زدن» همیشه مثل زخمی که جایش بماند با من بود. مهم بود؟ نه. نه می‌فهمیدم چه می‌گویند و نه اهمیتی داشت.

اهمیتی نداشت واقعا؟ داشت. واقعیت این است که داشت. از یک جایی به بعد مهم شد. از همان روزهایی که نشریه تک‌برگی انجمن‌اسلامی دانش‌آموزی را با وُرد درست می‌کردم و‌ خودم نویسنده و‌ طراح و مسئول چاپ و توزیع کننده‌اش روی درِ کلاس‌های دبیرستانمان بودم مهم شد. از همان آزمون‌ ابلهانه قلم‌چی که قبلش همه کتاب‌های سید مهدی شجاعی را از رفیق امانت گرفتم و به جای تست زدن، «سانتاماریا» و «رزیتاخاتون» و «کرشمه خسروانی» می‌خواندم و همه کتاب‌ها را فکر کنم در همان هفته تمام کردم مهم شد.
از سال سوم دبیرستان که مجبور شدم به خاطر پاره‌ای اتفاقات، دوباره از اول همه اعتقاداتم را بچینم مهم شد.
از همان وقتی که خواندم شهید مطهری بعد از ورود به حوزه یک‌ سال وقت صرف کرده تا خدا را برای خودش اثبات کند و از آن لحظه‌ای که این سوال به ذهنم رسید که «من اصلا چرا باید خدا رو دوست داشته باشم» مهم شد.

مهم شد و من هرچقدر بیش‌تر تلاش می‌کردم انقدر به سوالات عجیب فکر نکنم نمی‌شد. حال بقیه را نمی‌فهمیدم. آسودگی خیالشان را نمی‌فهمیدم. ساعت‌ها توان تست زدن و‌ درس‌خواندشان را نمی‌فهمیدم. گاهی حسودی‌ام می‌شد به این همه آرامش‌شان. توی ذهنم تصور می‌کردم همه این آدم‌ها جواب سوالاتی که من دنبالشان می‌گردم و سرم از شدت فکر کردن بهشان درد می‌گیرد را می‌دانند و‌ به این حسادت می‌کردم. نمی‌فهمیدم چرا نشریه تک‌برگی برایشان مهم نیست. چرا خمینی مهم نیست. چرا چمران مهم نیست. چرا جنوب مهم نیست. چرا مهم نبود؟ و‌ چرا برای من مهم بود؟ چرا از روزی که درباره شکنجه‌های زندانیان کمیته مشترک ضدخرابکاری خواندم دیگر آن آدم قبلی نشدم؟ چرا برای بقیه مهم نبود پس؟

مهم نبود و من می‌ترسیدم. از این که چیزهایی برایم مهم بود که بقیه اصلا اهمیتی برایش قائل نبودند می‌ترسیدم. برای همین همیشه سعی می‌کردم خوبِ خوب درس بخوانم. می‌ترسیدم فکر کنند مهم بودن این جور چیزها بهانه‌ای شده برای تنبلی و از همه چیزهایی که برای من عزیز بود بدشان بیاید. با این که با این همه مشغله ذهنی، درس خواندن کار سختی بود ولی درس می‌خواندم و همیشه یا شاگرد اول بودم یا دوم. فکر می‌کردم اگر شاگرد اول باشم احتمالا برای بقیه هم دغدغه‌های ذهنی من مهم می‌شود و همه با هم می‌نشینیم درباره‌شان فکر می‌کنیم. بعد لابد به من کمک می‌کنند جواب سوالاتم را پیدا کنم؛ جوابِ «چرا باید خدا رو دوست داشته باشم» را پیدا می‌کنیم و همه با هم از پیدا شدن این جواب کیف می‌کنیم. که نشد. هیچ‌وقت نشد و هنوز هم همان اتهام ده سالگی با من بود که «فلانی قلمبه سلمبه...»

از دانشگاه دیگر نمی‌نویسم. زیاد نوشته‌ام. از این که یک آدم معمولی بودم با یک نتیجه معمولی در کنکور، یک رشته و دانشگاه معمولی هم نمی‌نویسم. همه‌اش را یا قبلاً نوشته‌ام یا واضح است. ولی هنوز جای زخم ده‌سالگی با من بود و هنوز نمی‌فهمیدم چرا آدم‌ها نمی‌فهمند وقت کم است و باید جنبید. باید کار کرد. خواند. نوشت. حرف زد. مبارزه کرد. نخوابید. پروردگارا! چرا مسئله‌ای که تا این حد برای من واضح و مشخص بود برای خیلی‌ها مثل یک توده مه مبهم به نظر می‌رسید؟
چرا هنوز هم چمران برای خیلی‌ها مهم نبود؟

هنوز هم متهمم به پیچیده حرف زدن و این دیگر دارد خسته‌ام می‌کند. چطور ممکن است آدمی که کل یادگاری‌های زندگی بیست و چهارساله‌اش در یک جعبه کوچک جا می‌شود موجود پیچیده‌ای باشد؟
کسی که خصوصی‌ترین دارایی زندگی‌اش دو سه برگ کاغذ است که هر لحظه می‌شود دور ریخت یا آتشش زد و غیر از همین چند ورق کاغذ هیچ‌چیزی برای مخفی کردن ندارد، آدم پیچیده‌ای است؟ افکار و خواسته‌هایش عجیب است؟

همین امشب و در همین نقطه اعتراف می‌کنم دیگر به سختی می‌توانم با آدم‌ها حرف بزنم. دیگر تقریبا کسی نمانده که حوصله حد و‌ حدود ایده‌آل‌گرایی مرا داشته باشد. رفیق مانده هنوز و یکی دو نفر دیگر و تمام.

و تمام. یک پستِ نوشته و تایپ‌نشده و چندین صفحه کلیدواژه دارم که کلی ذوق داشتم بنویسم و منتشر کنم ولی فعلا دست نگه می‌دارم. چند روزی، دو سه هفته _شاید کمی بیش‌تر _ نمی‌نویسم تا بلکه بتوانم تکلیفم را با خودم روشن کنم.

خواهش می‌کنم آدم‌هایی که شبیه شما فکر نمی‌کنند، شبیه شما حرف نمی‌زنند، ایده‌آل‌هایشان شبیه شما نیست ولی در عین حال ضرری هم برای کسی ندارند، آزار ندهید. با کلمات آزارشان ندهید.

خدانگهدار. تا هر وقتی که بشود باز هم نوشت...

بعدنوشت: یک‌ جایی توی متن نوشتم نشد که با بقیه بنشینیم و در مورد سوالات من همفکری کنیم. ممکن است از آن قسمت برداشت کنید که جوابِ «چرا باید خدا را دوست داشت» را هنوز هم پیدا نکرده‌ام که خوب منظورم این نبود. بعدها پیدا کردم جوابش را:)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۴
مهتاب

" سلام بر آل یاسین. سلام بر تو ای دعوت کننده به سوی خدا و تدبیر کننده آیات و نشانه های او. سلام بر تو ای درگاه خدا و ولی و حاکم دین او. سلام بر تو ای جانشین خدا و یاور حق او. سلام بر تو ای حجت خدا و نشانه اراده او. سلام بر تو ای تلاوت کننده کتاب خدا و تفسیر کننده آن. سلام بر تو در لحظه های شبانگاهت و تمامی ساعات روزت. 

سلام بر تو ای ذخیره به جا مانده از خدا در زمینش. سلام بر تو ای عهد و پیمان الهی که خدا از بندگان گرفت و آن را محکم ساخت. سلام بر تو ای وعده خدا که خود ضمانتش فرموده. سلام بر تو ای پرچم افراشته و ای دانشی که یک باره از آسمان نازل شده و ای فریاد رس!

و ای رحمت گسترده که وعده تکذیب ناپذیری. 

سلام بر تو هنگامه برخاستنت، سلام بر تو هنگام نشستنت. سلام بر تو آن هنگام که می خوانی و بیان می کنی. سلام بر تو هنگامی که نماز می گزاری و قنوت می خوانی. سلام بر تو هنگامی که رکوع می روی و سجده می کنی. سلام بر تو هنگامی که "لا اله الا الله" و "الله اکبر" می گویی. سلام بر تو هنگامی که خدا را ستایش می کنی و مغفرت می طلبی. سلام بر تو هنگامی که شب و روز را سپری می کنی. سلام بر تو هنگامی که تاریکی بر همه جا سایه می افکند و آن هنگام که روشنایی روز تجلی می کند. سلام بر تو ای پیشوای مورد اطمینان. سلام بر تو ای پیشتاز مورد انتظار. سلامی بر تو به تمامی معنای کلمه..."


+آشنایی با زیارت آل یاسین و علاقه به آن، از انجمن اسلامی دانش آموزی با من مانده؛ از هیئت انصار المهدی، خیمه های معرفت، همکلاسی آسمانی، طرح انسجام، نشریه تک برگی، مجله آینده سازان، آن نستعلیق زیبای "فردا از آن ماست" توی ابرها، سررسید ویژه مسئول انجمن، دفترچه های همراه محرم و ماه مبارک و از همین کتابچه کوچک زیارت آل یاسین با ترجمه خوب سید مهدی شجاعی. 


+هنوز هم وقتی گهگاهی مسیرمان با رفیق، اتفاقی یا غیر اتفاقی، از جلوی دفتر سابق انجمن می گذرد، هردویمان بی اراده زل می زنیم به آن ساختمان کوچک محقر و آن دروازه باریک سفید و بینمان سکوت می شود...

هنوز هم که هنوز است خیلی حرف ها هست برای نگفتن...


+نویسه های مرتبط: ادای تعهد ، وحی


+عید همگی مبارک:)

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۰۲
مهتاب

در عجیب بودن دوستی مان همین بس که مطابق با خیلی از مقیاس ها، احتمالا نزدیک ترین دوست همیم، سه چهار دفعه با هم سفر رفته ایم، هزاران ساعات حضوری و تلفنی و مجازی حرف زده ایم، بارها و بارها با هم خندیده ایم، گریه کرده ایم و حرص خورده ایم، هر جا اسم «رفیق» آمده، قبل و بیش از همه به یادش افتاده ام و شاید به یادم افتاده است و خیلی از آنچه که الان هستم را به وجود و حضورش مدیونم، ولی هنوز که هنوز است یک عکس دوتایی با هم نداریم و حضرتشان تا همین یکی دو سال پیش، تاریخ تولد مرا هم درست نمی دانستند:)

هشت نه سال است دوستیم و عین این هشت نه سال را دوریم از هم و به جز چندماهی آن اوایل، که آن هم حضرتشان پشت کنکوری بودند، دیگر حتی اصولا توی یک شهر هم با هم نبوده ایم، تا همین الان هم و معلوم نیست تا کی همچنان.

هشت نه سال است باید ببینیم کی زمان خالی او به وقت آزاد من می خورد و کی حال من با احوال او هماهنگ است برای هماهنگ کردن. هنوز هم زمان و مکان قرارهایمان را باید مثل معادلات ریاضی محاسبه کنیم تا حل بشود، هنوز هم که هنوز است به «همان جای همیشگی» نرسیده ایم و شاید هیچ وقت هم نرسیم، بس که هیچ وقت هیچ چیزی «همیشگی» نبوده، از همان هفته اول آشنایی اتفاقی مان، در مسیر یاد گرفتن از او بودم و هیچ وقت این ماجرا نه تمام شد و نه تکراری.

اختلاف نظر هم داریم، آن قدر هم عمیق که از همان اوایل قرار گذاشتیم در مورد یک سری موضوعات کلا حرف نزنیم و تا هنوز هم پایبند بوده ایم به این قرار، دلخور هم شده ایم، شاید اگر خوب بگردم یکی دو بار دعوا هم کرده باشیم، ولی همیشه چیزی در این رابطه بوده که باعث شده یادمان برود من سه سال کوچک ترم و ما این همه همیشه دوریم و این همه فرق داریم و این همه هر کداممان دوست و آشنا و همکلاسی داریم، که ولی هیچ کدام « رفیق» نمی شوند، نه که بخواهم سانتی مانتالیسم بازی در آورم؛ هیچ تعصبی در کار نیست و من همیشه به هر آشنایی فرصت داده ام برای « رفیق» شدن، خیلی خیلی نزدیک هم شده ایم، ولی «رفیق» نه و «رفیق» برای من، فقط در این سال ها حضرتشان بوده اند.

حالا دوباره یکی از همان قرارهای معادلاتی را گذاشته ایم، از همان ها که در آن دو سه ساعت من خود خودمم و لازم نیست مراعات هیچ چیزی را بکنم، مراعات ناراحت نشدن کسی را، مراعات اتهام همیشگی ام در قلمبه سلمبه حرف زدن را، مراعات متوجه نشدن مخاطب را، مراعات حتی نیاز به کلمات برای بیان مفاهیم را....راه می رویم و سکوت می کنم و او جواب می دهد، نگاه می کنم فقط و می داند باید بخندد یا غمگین شود، دستش را محکم فشار می دهم و می گوید «آره» و خودمان فقط می دانیم چه شده این وسط و خدا البته...حرف می زنیم و من یادم می آید حرف زدن را بعد از چند وقت و این را بارها به او گفته ام، که چقدر باز تا مدت ها تحمل خیلی ها سخت می شود بعد از دیدنش...

زندگی برای من همیشه همین طور بوده، برای هر جرعه بودن کنار نزدیک ترین آدم هایم، باید صبر کنم و سکوت و صبر و....تا آخرش.

شاید این قرار ساده بهانه خوبی نباشد حتی، برای نوشتن از تو، ولی دیگر واقعا نمی شد بین این همه متن و مطلب و نوشته، هیچ کدامش درباره ات نباشد، حضرت «رفیق» :)

سایه همایونی تان مستدام:)

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۲۳
مهتاب