دین :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دین» ثبت شده است

لازم نیست حتما به بچه‌تان یاد بدهید در مواجهه با مشکلات، خودش را نبازد و دنبال راه‌حل بگردد و با دیدن موانع به هم نریزد و یا «راهی پیدا کند» یا «راهی بسازد»؛ این‌ها همه پیشکش! بیایید فقط یاد بدهیم به بچه‌هایمان اگر نمی‌توانند کاری را انجام بدهند، مفهومش این نیست که الزاما آن کار نشدنی است.

یاد بدهیم آن ته ته بی‌عرضگی خودش بگوید «من نمی‌توانم» نه این که بالکل «نمی‌شود»!


پ.ن: من فرزند یک تروریستم و باقی قضایا.

پ.ن ۲: یک شعار معروفی هست که «ما اهل کوفه نیستیم [که] علی تنها بماند»، بچه که بودم به نظرم خیلی عجیب می‌آمد این شعار. یعنی این طوری می‌خواندمش: «ما اهل کوفه نیستیم. علی تنها بماند.»؛ هر دو جمله را به شکل خبری و در حیرت بودم از این حجم تناقض. و حالا باید بگویم معتقدم همان فهم بچگی درست‌تر بوده و عجب شعار پرمعنایی است انصافا.

ما اهل کوفه نیستیم و‌ بهمان برمی‌خورد کسی ما را منسوب کند به آن‌ها؛ علی تنها بماند ولی لطفا! حال جهاد و تلاش و نظم و دغدغه‌مندی و تقوا و امر به معروف نداریم. همین یک مدرک خوبی داشته باشیم از دانشگاه خوبی و شغلی و سر و همسری و... فک و فامیل که نگاه می‌کنند «به‌به و چه‌چه» کنند بس است. 

دین هم خوب، عقیق داریم. ریش و چادر هم. زیارت عاشورا و ندبه هم می‌خوانیم. دین تا همان جایی خوب است که چالش خاصی ایجاد نکند در برنامه‌های عادی زندگی و عادات و رفتارهای شخصی. بقیه‌اش شعر است...شعار است و ما خوب بلدیم شعار بدهیم.

«ما [محض حفظ ظواهر] اهل کوفه نیستیم.

[ولی در عین حال دلمان می‌خواهد]

علی تنها بماند...»

بماند....

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۹:۳۸
مهتاب

بعضیا خیلی باحالن! خیال می‌کنن خودشون تو مرکز دهکده جهانی‌ان بعد ما لابد یه جایی پشت کوه گیر افتادیم! خیال می‌کنن این رسانه‌هایی که در معرضشن، فیلمایی که می‌بینن، جهان‌بینی‌‌ای که اغلب از روی ظواهر جذبش می‌شن رو ماها ندیدیم و نمی‌بینیم! 

چپ می‌رن راست میان می‌گن «تو چون تو یه خانواده مسلمان به دنیا اومدی دینت اینه»، «تو چون تو ایرانی مغزتو شست‌و‌شو دادن!»

عزیزم! خیالت راحت! خدا، وقتی بهش اعلام کنی قبول یا دوسش داری، انقدر ازت امتحانای کتبی و شفاهی و تشریحی و تستی می‌گیره که دیگه جایی واسه این حرفا نمی‌مونه!

که منم مثل تو همه این مظاهر اصطلاحا تمدن رو دیدم و دارم می‌بینم!

که اگه قرار بود بنا به دین‌داری فک و فامیل و دور و بری‌ها راجع به دین خدا تصمیم بگیرم و‌ نظرات بدم کارم خیلی خیلی راحت‌تر بود!

خیالت راحت عزیز من! اینا که می‌بینی «انتخاب» ماست. انتخابی که یا از روی ندونستن یا ظاهربینی باهاش دشمنی و گرفتاریت اینه که اعتقاد عمیق راسخ بعضی آدم‌ها آینه دق راحت‌طلبی و بی‌خیالیت می‌شه.

به توجیه بافتن ادامه بده؛ ما هم مثل خود خدا هیچ عجله‌ای نداریم...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۳
مهتاب

شما اگه موقع پیدا کردن دفترچه‌ای که فهرست فیلم‌هاتون توشه، اون برگه‌های یادداشت زرد مستطیلی رو که با یه تیکه کاغذ کادو براش جلد درست کرده بودید پیدا کنید و ببینید که توش یه تیکه‌هایی از «جنگ و صلح»، «مسیح دوباره مصلوب» و «ضد خاطرات» رو که خوشتون اومده بوده نوشتید، نمیاید پیش خواننده‌های وبلاگتون اظهار فضل کنید که تو شونزده سالگی، مطالعاتتون در این حد فرهیختانه بوده؟

به کسی نگید، ولی انقدر «جنگ و صلح» برام پیچیده بود اون موقع که از دوره دو جلدی‌ای که از کتابخونه گرفته بودم فقط یه جلدشو خوندم. اونم هی ورق می‌زدم از تحلیل‌های تولستوی خلاص شم زودتر برسم به قسمت‌های داستانی:دی و باز در مناقب بنده همین بس که «بینوایان» رو هم به همین شکل فضاحت‌بار، نصفه‌نیمه خوندم تو همون سال‌ها. تازه «دنیای سوفی» رو هم اون موقع‌ها قرار بود بخونم ولی چون تقریبا چیز خاصی نمی‌فهمیدم، گفتم حداقل یه استفاده دیگه‌ای ازش بکنم و یه بار یه جوری جلدشو گرفتم که «...دیگران ببینند و با خودشان بگویند عجب! فلانی چه کتاب‌هایی می‌خواند. معلوم است که خیلی می‌فهمد...»

 و...

و آیا گذشت این سال‌ها، کمکی کرده که بهتر بشم؟ نمی‌دونم.

خلاصه‌های «مسیح دوباره مصلوب» رو براتون می‌ذارم. بخونیدشون و برای صاحب وبلاگ دعا کنید که راحت بشه از این اداها. ان‌شالله.


توضیح: تا اونجا که یادم میاد ماجرا تو یه منطقه مسیحی‌نشین تحت حاکمیت امپراتوری عثمانی (که طبعا یه حاکم مسلمان داره) اتفاق می‌افته (شرایط زندگی خود کازانتراکیس) و کتاب پره از تیکه‌های نویسنده به مدعیان اعتقاد به اسلام و مسیحیت و احتمالا کل پروسه دین و دین‌داری و الخ. حالا این که چرا قسمت مربوط به اسلامش تو یادداشت‌های من نیست، احتمالا چون اون موقع قد الان روشنفکر نبودم :دی.

مترجم؟ انتشارات؟ صفحه؟ مورد ۶ از کدوم انجیله؟ نمی‌دونم. تو دفترچم چیزی ننوشتم.


۱. انسان به مثابه ماشین ظریفی است که به آسانی از کار می‌افتد. کافی است یک پیچش در برود.


۲. از کشیش بگویم؟ او یک کاسب است. دکانی باز کرده و نام آن را کلیسا گذاشته است و در آنجا مسیح را خرده خرده می‌فروشد. این دزد طرار مدعی است که همه بیماری‌ها را شفا می‌دهد.

از یکی می‌پرسد: تو چه مرضی داری؟ او می‌گوید دروغ گفته‌ام. به او می‌گوید علاج تو یک گرم مسیح است و پولش اینقدر می‌شود. از آن دیگر می‌پرسد: تو چه؟ او‌ جواب می‌دهد: دزدی کرده‌ام...به او می‌گوید ده گرم مسیح می‌خواهی و پولش اینقدر پیاستر می‌شود. از دیگری می‌پرسد: تو چطور؟ او می‌گوید: من آدم کشته‌ام. به او می‌گوید: ای بدبخت! بیماری تو سخت است. تو باید هر شب قبل از خواب، نیم لیور مسیح سر بکشی و این برای تو گران تمام خواهد شد. مرد می‌پرسد: پدر، به من تخفیف نمی‌دهی؟ او می‌گوید: نرخ این است. پولش را بده و الا در اعماق جهنم کباب خواهی شد...


۳. ...یالا بلند شو. تو گوسفند که نیستی؛ تو آدمی. از خدا توضیح بخواه. آدم یعنی همین؛ یعنی موجود زنده‌ای که بلند می‌شود و توضیح می‌خواهد!


۴.خدا هیچ‌وقت عجله نمی‌کند.او خونسرد است و آینده را چنان می‌بیند که گویی گذشته‌ است. او در ابدیت به کار است. اما مخلوقات فانی نمی‌دانند چه پیش خواهد آمد. می‌ترسند و عجولند. بگذار خدا در سکوت کار خود را بکند و هر طور که دلخواه اوست این کار را انجام دهد...


۵. +: می‌خواهم یک خرده انجیل برای تو بخوانم تا ببینی که چقدر شیرین است...

×: هر وقت مریض شدم برایم بخوان. حالا که حالم خیلی خوب است...


۶. انجیل:«هرگاه کسی بخواهد همراه من باشد باید از خود بگذرد. صلیبش را بردارد و پابه‌پای من بیاید. زیرا کسی که در فکر نجات جان خویش است، جان خود را از دست خواهد داد و آن که جان خود را به‌ خاطر من از دست می‌دهد، آن را نجات داده است و برای مردی که روح خود را از دست داده باشد، دنیا به چه کار می‌آید؟»


۷. همان‌طور که معجزه‌های دیگر اتفاق می‌افتند. یعنی کاملا ساده و آرام و بی‌‌ آن که انتظارش را داشته باشیم...


۸. قاتل پیدا شد و ما نجات یافتیم؛ پس خدا وجود دارد!!!


۹. تو باید یا دیوانه باشی یا یک مرد مقدس...


۱۰. شما کشیش‌ها بودید که مسیح را به صلیب آویختید و اگر مسیح بار دیگر به این دنیا بیاید، همین شما بار دیگر او را به صلیب خواهید کشید.


۱۱. آن کاریکاتور هم که شما کشیش‌ها و اسقف‌ها و مالکین از مسیح درست کرده‌اید، مسیح را پیر رباخوار دورو و آب‌زیر‌کاه و دزد و دغل و دروغگو و ترسویی کرده‌اید که روی صندوقچه‌های پر از سکه‌های لیره انگلیسی و ترک خود نشسته و برای حفظ ثروت و جان خود با قدرتمندان این دنیا باب معامله را باز کرده است!

مسیح چاق و چله شما شیپورزنان می‌رود و به همه اعلام می‌کند که: «این دنیا عادل و شریف و رحیم است و من آن را به همین وضع که هست دوست می‌دارم. هر کس انگشت خود را برای برهم زدن نظم آن بلند کند من او را تکفیر می‌کنم!» اما مسیح پابرهنه ما وقتی چشمش به مردم گرسنه و زجرکشیده می‌افتد، فریاد بر‌می‌آورد که: «این دنیا ظالم و بی‌شرف و بی‌رحم است. باید آن را واژگون کرد!»


۱۲. و آخری که همون موقع خوندن کتاب، تو وبلاگم نوشته بودم و شخصا خیلی دوسش دارم

×:پدر! ما چگونه باید خدا را دوست داشته باشیم؟

+: از راه دوست داشتن مردم فرزند.

- و مردم را چگونه باید دوست داشت؟

-از طریق مبارزه برای باز آوردن ایشان به راه راست.

-راه راست کدام است؟

-راهی که رو به بالا می رود... 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۸
مهتاب

مزیت رقابتی اصلی دین، در ایجاد مکارم اخلاقی، ضمایم، متعلقات و ملزوماتش ( آرامش عمیق روحی، انصاف، ادب، سعه صدر، تغافل به موقع، صلابت و رحمت به جا و...) است؛ مقصدی که فقط و فقط از جاده اسلام می توان به آن رسید و بزرگ ترین دلیلی که در مقیاس گسترده، در طول تاریخ، سبب تحقق وعده " یدخلون فی دین الله افواجا " شده و در ادامه نیز چنین خواهد شد؛ پس وقتی این قابلیت را نداری، در عین حال حتی تلاش نمی کنی در مسیر دست یابی به آن قرار بگیری و با این وجود، با بیش ترین توان ممکن، ژست های انقلابی گری ات را مثل پتک بر سر بقیه می کوبی، رسما فقط خودت را دست انداخته ای!


+رونوشت به شاخ های اصطلاحا حزب اللهی توییتر.


+ " ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند؛ صاحبدلی بر او بگذشت؛ گفت: تو را مشاهره چند است؟

گفت: هیچ! از بهر خدا می خوانم!

گفت: از بهر خدا، مخوان! "

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۵۸
مهتاب