دعا :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دعا» ثبت شده است

چشاتو بگیرم یه روز از خودم
صداتو صداتو چه باید کنم؟
اصن راه که می‌رم تو هر جای شهر
هواتو هواتو چه باید کنم؟

پ.ن: تو راه مشهدم. دعا می‌کنم همتونو ان‌شالله.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۷ ، ۰۳:۵۹
مهتاب

تا بحث دعا در وبلاگ شباهنگ و زلال، داغ است، اجازه بدهید یک سوال مهم بپرسم.

چه اتفاقی می‌افتد که یک انسان، مستجاب‌الدعوه می‌شود؟

اغلب وقتی چنین بحثی پیش می‌آید، خودمان را جای خدا می‌گذاریم؛ یعنی حساب و کتاب می‌کنیم که اگر انسانی خیلی اهل تقوا و عبادت و نماز و روزه و مستحبات باشد، خداوند به او مقامی تفویض می‌کند که هر دعایی بکند، مستجاب خواهد شد.

این بار می‌خواهم از زاویه دیگری به موضوع نگاه کنم و خودم را جای آن فرد بگذارم. به اعتقاد من، مستجاب‌الدعوه بودن، یک مقام تفویضی صرف نیست، یک مرتبه از انسانیت است که در آن، از جهت درک و شناخت نسبت به احوالات انسان و قوانین عالم هستی، و نیز از جهت مقام رضایت قلبی نسبت به تدبیرهای پروردگار عالم، به جایگاهی می‌رسی که می‌دانی در چه زمانی، باید چه چیز بخواهی و چقدر.

بگذارید نزدیک‌تر بشویم، آیا برای این انسان مستجاب‌الدعوه هم بیم‌ و‌ امید در استجابت دعا وجود دارد یا لذت این امید، بدون نگرانی بیم مستجاب نشدن، به او اعطا شده؟

و باز هم نزدیک‌تر شویم، چه حد و حجمی از آرامش، پشت چنین ماجرایی پنهان است؟

چقدر قرار گرفتن در این جایگاه، از ما دور، یا به ما نزدیک است؟

رسیدن به آن میزان آگاهی از حقایق، رضایت قلبی و آرامش را، دست‌نیافتنی و غیرممکن می‌دانیم یا ممکن و محتمل و لذت‌بخش؟

آیا اصلا باورش می‌کنیم؟


مرتبط: تله‌فیلم سکوت خدا

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۹:۴۶
مهتاب
ترم هفت که بودم، واسه یکی از درسای عمومی، با دوستم ارائه داشتیم و انقدر استاد از کارمون خوشش اومد که همون سرکلاس جلوی همه بچه‌ها گفت:«شما دوتا نمی‌خواد واسه امتحان پایان ترم چیزی بخونید؛ فقط سر جلسه حاضر بشید و تو‌ برگه بنویسید که موضوع ارائتون چی بوده که یادم بیاد بهتون نمره کامل رو بدم»
خوب، طبعا حس خوبی داشت. البته خوندن درس‌های عمومی بین واحدهای تخصصی و کارآموزی‌ها تو محیط اعصاب‌خردکن بیمارستان، هیچ کاری نداشت؛ ولی حس این که هرجوری که برگتو تحویل بدی، بازم‌ نمرت کامله، حس خاصی بود.
گرچه از حرف استاد مطمئن بودیم ولی روز قبل امتحان گفتیم حداقل کتاب رو یه دور بخونیم و‌ تا جایی که می‌تونیم به سوالا جواب بدیم و‌ حالا برگه رو سفیدِ سفید هم‌ تحویل ندیم دیگه.
یادم هست که بعد از ظهر، حوالی مثلا ساعت دو شروع کردم به درس خوندن و‌ خیلی خوش خوشان و آروم آروم و بی‌استرس یه دور کتاب رو خوندم و‌ فرداش هم رفتم سر جلسه و‌ فکر کنم به جز یه سوال که جواب کاملش یادم نیومد بقیه رو جواب دادم.
بعد امتحان هم به شوخی به دوستم می‌گفتم «به نظرت استاد جواب اون یه سوالو بهم ارفاق می‌کنه؟!» و غش‌غش می‌خندیدیم.
گذشت و چند روز بعد که برای دیدن نمره یه درس دیگه رفته بودم سایت دانشگاه رو چک کنم، نمره همون درس عمومی رو دیدم که خوب همون‌طور که استاد قول داده بود کامل بود؛ ولی یه چیز دیگه هم توجهمو جلب کرد؛ کنار نمره، روز و تاریخ وارد شدن نمره هم نوشته شده بود و نکتش این بود که استاد، نمره ما دو نفر رو روز قبل از امتحان، حول و حوش ساعت یک و نیم وارد کرده بود؛ یعنی اصولاً قبل از این که من حتی شروع کنم به خوندن اون درس...

حالا، فکر می‌کنم توکل به خدا باید همچین حالی باشه؛ آرامش خاصی از شدت یقینی که به پروردگار عالم داری. نه که هیچ نگرانی‌ای در کار نباشه، ولی نگرانیش در همین حده که آدم مطمئن باشه اعصاب سمپاتیکش هنوز کار می‌کنن و نابود نشدن:)
فکر می‌کنم که مزیت‌های زیادی هست در زندگی واقعا مبتنی به ایمان که از بس تجربه و حس نکردیم، یکم باورش نمی‌کنیم.
فکر می‌کنم شاید نگرانی این روزهای من واسه برنامه‌های آینده زندگیم، همین قدر الکی باشه و شاید خدا داره از اون بالا با یه لبخند خیلی گنده نگام می‌کنه و‌ می‌گه:«من نمرتو قبل این که حتی لای کتابو باز کنی، وارد کردم دختر جان! چرا انقدر حرص می‌خوری؟!»

پ.ن: هفته دیگه اگه خدا بخواد داریم می‌ریم مشهد و ان شالله واسه همه اونایی که تو این فضا می‌شناسم، به اسم خودشون یا وبلاگشون دعا می‌کنم...اینم نه محض ریا، واسه این که خودم خوشحال می‌شم وقتی می‌فهمم کسی به یادم بوده گفتم:)
تو این روزای سخت، امیدوارم حالتون خوب باشه:)
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۰۴:۲۵
مهتاب

یک بار چند سال پیش، وسط بحث با یک بنده خدایی در مورد یک جور بلاتکلیفی که الان اصلا یادم نیست، گفتم: « خوب، از خدا بپرس». این را خیلی بدیهی و‌طبیعی گفته بودم و وقتی دیدم از روی تمسخر خندید، حتی کمی تعجب کردم.

من واقعا در سردرگمی ها، با این نیت که « اگر الان بدانم کار درست چیست، انجامش می دهم» از خدا، خیلی عادی و راحت سوال می پرسم و او، دیر یا زود جواب می دهد. دلیل این دیر یا زود بودن ماجرا را هم معمولا ( و‌ مسلما نه همیشه) با اتفاقاتی که می افتد می فهمم؛ حالا واقعا یعنی این کار خیلی عجیب است؟! 

اگر خدا در همین حد هم توی زندگی ات نقش نداشته باشد، پس اصلا چرا به وجودش اعتقاد داری؟ و اگر به وجودش اعتقاد نداری، پس چه طور زندگی می کنی؟!

من جدا این را نمی فهمم... لطفا اگر می توانید نظر خصوصی بگذارید و برایم بگویید چه طور با خدا یا بدون خدا زندگی می‌کنید. ممنون.


+ بحث های تکمیلی این پست را می توانید این جا ببینید. با سپاس از آقای بوذرجمهری. 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۸:۲۹
مهتاب