تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱۲ آذر ۹۸، ۲۲:۵۹ - ناصر دوستعلی
    بله
  • ۱۱ آذر ۹۸، ۰۰:۱۹ - سکوت محض
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایران» ثبت شده است

شبکهٔ محترم افق، قبلاها برنامه‌ای پخش می‌کرد به اسم مستند-مسابقهٔ «خانهٔ ما» (نمی‌دانم الان هم هست یا نه) و در میزان جذاب بودنش همین بس که منِ به‌کلی‌ فراری از تلویزیون، حواسم به روز و ساعت پخشش بود که از دستش ندهم.
خط اصلی مسابقه به این شکل بود که چند خانوادهٔ مختلف باید طی مراحلی، هم با کسب درآمدهای خانگی و هم با صرفه‌جویی در هزینه‌ها، در پایان مبلغ بیش‌تری را در حساب بانکی خانواده (که ابتدای مسابقه شارژ شده بود) ذخیره می‌کردند.
مسابقه هم شامل مراحل مختلف مهمانی، سفر و کسب‌و‌کار خانگی بود.
من دو سری از این مسابقه را دیدم و به نظرم ایدهٔ جذاب و خلاقیت‌های جالبی در آن بود. مخصوصا از جهت مواجهه با سبک زندگی انسان ایرانی، فضای نسبتا خوبی ساخته بود.
الغرض، در یکی از قسمت‌های مسابقه، که دو خانواده مهمان خانوادهٔ سوم بودند و مرحلهٔ کسب‌و‌کار خانگی پشت‌سر گذاشته شده بود، دوربین از خانواده‌ها، قبل از مهمانی فیلم می‌گرفت. دقت کنید، مرحلهٔ قبلی گذشته، میزان درآمد و امتیازها هم مشخص، همه چیز تمام شده و خانواده‌ها در مسیر مهمانی بودند؛ نکتهٔ خیلی جالب این بود که والدین خانواده‌ها در آن سکانس مربوط به قبل شروع مهمانی، به فرزندشان به طور اکید توصیه می‌کردند که دربارهٔ ایدهٔ کسب‌و‌کار خانوادگی خانواده‌شان در مهمانی صحبت نکنند و مطلقا چیزی نگویند. این سکانس خیلی جذاب و تا حدودی خاطره‌انگیز بود. خاطره‌انگیز به جهت یادآوری خاطرهٔ دفعاتی که چه در خانوادهٔ خودمان، چه خانواده‌های اطراف، با چنین تفکری مواجه شده بودم. یک جور تفکر پنهان‌کاری در مورد مسائل بی‌اهمیتی که بیانشان جزء اسرار خانوادگی نیست؛ تابوی حرف زدن در مورد مسائلی که به دلایل مبهم و غیرقابل‌توضیحی دلمان می‌خواهد از بقیه پنهان کنیم یا حتی بعضا درباره‌شان دروغ بگوییم! چرا؟ نمی‌دانم؛ ولی برداشت من این است که ما در مجموعه‌ای از پنهان‌کاری‌های غیرلازم زندگی می‌کنیم. ما در مجموع آدم‌های شفافی نیستیم و وقتی ذهنیت مردمی شفاف نباشد، مطالبهٔ شفافیت از مراکز تصمیم‌ساز، اجرایی و قضایی هم دچار سختی‌های مضاعف می‌شود. یعنی واقعا خیلی از تصمیمات را نمی‌توان به حساب عمد و قصدی در پنهان‌کاری و حتی تلاش برای پنهان کردن مواردی خلاف قانون دانست؛ بلکه موضوع این است که ذهنیت انسان ایرانی، ذهنیت شفاف و صادقانه‌ای نیست. نه‌تنها شفافیت و صداقت که حتی بیان راحت و روان احساسات هم برای انسان ایرانی دشوار است. او حتی اگر در پاک‌دست‌ترین و مسئولیت‌پذیرترین شرایط ممکن کار کند، باز هم احتمالا علاقه‌ای به شفاف شدن ندارد و میل پنهان شخصیتش به مخفی و مرموز و بی‌توضیح بودن است.
به گمانم ما نیاز داریم کنار همهٔ مطالبات مبتنی بر مبانی اعتقادی/مردم‌سالارانه دربارهٔ شفافیت حکومت و پاسخگویی مسئولین (در تمامی سطوح)، به جنبه‌های روان‌شناختی ماجرا هم توجه کنیم.
ما نیاز داریم سوای همهٔ دلایل و ملزومات دیگر، به جهت باز شدن گره کور ماجرای شفافیت، «گفت‌و‌گو»، «بیان صادقانهٔ احساسات» و «همدلی» را به نسل بعد یاد بدهیم. این تیری است که نشان‌های زیادی را می‌توان با آن زد...
  • مهتاب
...۹۸، ۸۸ ، ۷۸
فضای بستهٔ سیاسی کشور، از بالاترین تا پایین‌ترین سطوح، قابل‌انکار نیست؛ اما به نظرم سطح مسائل را در ادامهٔ اتفاقات آن سال‌ها باید تحلیل کرد. تقلیل ماجرا به بسته بودن فضای سیاسی یا تاثیرات اقتصادی‌، نظریه‌ای است که قادر به توضیح همهٔ اتفاقات نیست؛ ضمن این که سطح تنش‌ها، مدام از سطح تنش موردانتظار این نظریات ناقص، بیرون می‌زند و حال آدم را بدتر می‌کند.




+دردانهٔ عزیز، دنیا اگر جای درستی بود، آن استاد آمریکایی باید از دخالت و خباثت چندین‌و‌چند سالهٔ کشورش در این منطقه، از گروه‌هایی که خیلی جدی، رسمی و علنی، مسئول تحلیل مسائل ایران و تلاش برای ایجاد مشکل و تحریم و گرفتاری برای مردمش هستند، خجالت می‌کشید. «مظلوم» بودن دادو‌فریاد دارد، نه خجالت. [ضمنا اشتباهات و مشکلاتمان به خودمان مربوط است؛ نه هیچ‌کس دیگر و نه مخصوصا مسببین لااقل بخشی از وضع موجود]

+عنوان؟ اسم سرخپوستی نویسنده.
  • مهتاب
دیدید یه وقتی فیلم یا سریالی به کسی پیشنهاد می‌دید و بعد می‌شینید با هم می‌بینیدش چه حسی داره؟ مدام انگار دوست دارید واکنشش رو بسنجید، دوست دارید خوشش بیاد، ارتباط برقرار کنه باهاش، دوستش داشته باشه؛ حالا، من این حس رو به این سرزمین دارم. وقتی کسی (از هموطنای خودمون) می‌گه از چیزی تو این خاک خوشش میاد، خوشحال می‌شم. ذوق می‌کنم اصلا.
دیروز همکارم می‌گفت «سیبای پاییزی رو خریدی؟ امسال سیبا خیلی خوشمزه‌ان» و من تو دلم ذوق کردم که سیبای پاییزی ایران عزیز من رو دوست داشته...

مرتبط:
  • مهتاب

مامانم می‌گه «بچه که بودی رو قول دادن خیلی حساس بودی. وقتی قول می‌دادی فلان کار رو انجام نمی‌دی دیگه خیالم راحت می‌شد. مثلا گهگاهی که می‌ذاشتیمت خونهٔ فامیلی جایی و می‌گفتیم قول بده اذیتشون نکنی، وقتی قول می‌دادی، دیگه واقعنم اذیت نمی‌کردی.»

من نمی‌دونم بقیهٔ بچه‌ها چطوری‌ان، ولی حسم اینه کلا بچه‌ها بدی کردن و دروغ گفتن بلد نیستن تا وقتی ما یادشون ندیم و خیلی منطقی‌تر از اینن که بخوان بدقول باشن، مگر البته ما وادارشون کنیم به غیرمنطقی شدن. واسه همینم فکر می‌کنم این موضوع احتمالا خیلی منطقی بوده برام تو بچگی و پایهٔ اخلاقی خاصی نداره. 

بزرگ که شدم، دروغ گفتن و بدی کردن رو یاد گرفتم الحمدلله ولی این بدقولی کردن همچنان به عنوان یه خصوصیت خیلی آزاردهنده تو‌ ذهنم موند. من از تاخیر متنفرم. البته طی سال‌ها به سختی یاد گرفتم به بقیه همون قدر سخت نگیرم که به خودم، ولی خودم همچنان خیلی خیلی اذیت می‌شم وقتی بدقولی می‌کنم، چه از نظر زمانی و چه از نظر کلی برای انجام کاری.

چند هفته قبل، یه بنده خدایی با من تماس گرفت که شماره‌م رو از یه بنده خدای دیگه‌ای که تو دورهٔ دانشجویی باهاش آشنا شده بودم گرفته بود. اون بنده خدایی که می‌گم باهاش آشنا بودم از آدمای فرهیختهٔ دوست‌داشتنییه که واقعا جا داره خدا رو شکر کنم به خاطر آشنا شدن باهاشون. این بنده خدای دوم هم یه فعال فرهنگی بود. زنگ زده بود در مورد یه جور طرح و مسابقهٔ کتابخونی باهام صحبت کنه و این که آیا می‌تونم کمکی بکنم تو مسیر انجامش یا نه.

راستش انقدر تو این دو سال بعد فارغ‌التحصیلی دور شدم از فعالیت‌های فرهنگی این شکلی که خیلی حوصله‌شو نداشتم ولی به احترام اون بنده خدای دومی که گفتم، نه نگفتم. خلاصش این شد که قرار شد یه سری پوستر رو برم از جایی تحویل بگیرم و نصبشون کنم تو بیمارستانی که هستم و احیانا جاهای دیگه‌ای که می‌تونم.

تجربهٔ چند سال کار تشکیلاتی دیگه من رو به صورت خودکار متوجه ایرادهای طرحای مختلف می‌کنه (در حد درک و تجربهٔ خودم). این کار رو هم که دیدم متوجه چندتا ایراد اساسی توش شدم که همون موقع به مسئولش که باهام تماس گرفته بود گفتم. دلم از این می‌سوخت که ایدهٔ قشنگی پشت کار بود که با یه روش غلط، داشتن خرابش می‌کردن. ایراداتم رو نپذیرفت البته و نه که فقط نپذیره، با سطحی‌ترین توضیحات ممکن توجیهشون کرد و همین، شوق من رو برای ادامهٔ کار کم کرد. یعنی به وضوح احساس می‌کردم این کار امکان نداره با این شرایط به جایی برسه و نمی‌تونستم براش قدمی بردارم.

این رو همین‌جا نگه دارید که یه موضوعی رو براتون توضیح بدم. ببینید من عاشق و شیفتهٔ کار دقیق، حرفه‌ای و تمیزم. کار به موقعی که پشتش فکر باشه، روش اجراش جذاب باشه، جزئیات مهم باشن، زمان‌بندی اهمیت داشته باشه، برای مخاطب شعور و برای اون شعور احترام قائل شده باشیم، بدقولی توش نباشه، هردمبیل نباشه، «حالا یه طوری می‌شه»طور پیش نره و این استانداردها و ایده‌آل‌هام رو به بقیهٔ اعضای گروهایی که باهاشون کار می‌کنم هم همیشه منتقل کردم و می‌دونم که خیلی وقتا هم متاسفانه چون شیوهٔ درست این انتقال رو بلد نبودم، اذیتشون کردم. ولی اصل این اعتقاد رو همچنان قبول دارم، گرچه خیلی رو خودم کار کردم که شرایط آدم‌ها و انگیزه‌های مختلف رو در نظر بگیرم و باعث آزارشون نباشم با ایده‌آل‌گرایی افراطیم ولی خب... بعیده خیلی موفق شده باشم:)

در هر صورت اوضاع این طوری بود و هست هنوزم. مثلا یکی از ایده‌آل‌های همیشگی و جزئی من تو برنامه گرفتن این بود که بنر و پوسترهای یه برنامه باید تو اسرع وقت بعد از تموم شدن برنامه جمع بشن و دانشجوها نباید تا چند هفته پوستری رو رو در و دیوار دانشگاه ببینن که برنامش تموم شده، ولی خب توضیح این موضوعِ ساده و مطالبه‌ش کار راحتی نیست. مخصوصا تو دانشگاه‌های علوم پزشکی با اون خمودگی ذاتیشون، همین که یه جمعی تاحدی پایه‌کار و دغدغه‌مند پیدا می‌شد باید خدا رو شکر می‌کردی و این مدل جزئیات دیگه خیلی بلندپروازانه بود. این مسائل که حالا فقط یکیش رو مثال زدم و کلا مسائلی از این دست همیشه باعث عذاب آدمی مثل من بود. نه می‌تونستم بیخیالشون بشم و نه همیشه می‌شد مجموعه رو در موردشون توجیه کرد؛ ناچار سختی‌های ریزی رو باید تحمل می‌کردی که ریزْ ریزْ زیاد می‌شدن.

ولی می‌دونید، مسیر همیشه برای من واضح بود. یعنی من وقتی داشتم اون بنرهای کذایی رو گهگاه جمع می‌کردم، کاملا برام محتمل بود بخوام مقاله‌ای بنویسم با عنوان «ارتباط جمع کردن به موقع بنرهای برنامه‌ها از فضای دانشگاه با حل معضلات فرهنگی کشور و بلکه جهان»؛ مسیر، همین قدر برام واضح و بدیهی بود و هست.

برگردیم به موضوع پوسترهای کتابخوانی، کاری برای جایی که نمی‌شناختم، با جزئیاتی که قبول نداشتم، با نتیجه‌ای که تقریبا مطمئن بودم و هستم نمی‌گیره، ولی همچنان با اعتقاد راسخ من به خوش‌قولی، به «ارتباط نصب چند عدد پوستر یک مسابقهٔ کتابخوانی با حل معضلات...».

بدقولی شد. بدقولی‌‌ای شامل دلایلی که مدت‌ها به عنوان «بهانه» از این و اون شنیده بودم. یعنی اگر بنا به جور کردن دلیل و بهانه می‌بود، خیلی راحت می‌تونستم براش بهانه بیارم. «فلان روز از شب‌کاری برمی‌گشتم و خسته بودم و سختم بود راهم رو دور کنم برم بنرها رو بگیرم»، «فلان روز بارون میومد»، «فلان روز و فلان روز اصلا شیفت نبودم و کاری هم نداشتم و نمی‌تونستم واسه یه پوستر برم بیرون»، «فلان روز...»...

بهانه‌های قشنگی که ایدهٔ اصلی پشت همه‌شون اینه: «هیچ رنج و سختی و کار اضافه و خلاف عادتی نباید تو مسیر باشه»؛ ایده‌ای که طی همهٔ این سال‌ها باهاش جنگیده بودم. شخصیت من به طور پیش‌فرض روی حالت «یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت» تنظیم شده. سخت‌کوشی‌ای که خیلی وقت‌ها به سخت‌گیری می‌رسه. سخت‌گیری‌ای که اثر اون سخت‌کوشی رو هم از بین می‌بره و نتیجه رو خراب می‌کنه و‌ باید همیشه مراقبش بود.

به هرحال، نتیجه این شد که طی دو هفته تاخیر و بهونه‌گیری و بدقولی تا بالاخره برم پوسترها رو تحویل بگیرم و نصب کنم، حال بهانه‌گیرها رو فهمیدم. دلیل این همه بدسلیقگی و بدقولی و بهونه‌گیری تو کارهای فرهنگی، اشکال تو درک عنوان مقاله‌هاست. طی این دو هفته بدقولی و تاخیر، عذاب وجدانم رو با جملاتی شبیه «حالا مگه چند نفر اینو می‌بینن/می‌خونن»، «اینام با این تبلیغات داغونشون»، «این چهارتا دونه پوستری که تو بخوای بزنی هیچ تاثیری تو روند کار نداره» و جملات مشابه آروم می‌کردم. می‌دونید، این جملات دروغ نیستن ولی فقط «احتمال»ن. من پیش‌بینی می‌کنم و احتمال زیاد می‌دم این کار به جایی نمی‌رسه ولی آیا مطمئنم؟ آیا می‌دونم تاثیر این کار، یه کتاب خاص، یه مخاطب خاص، یه اتفاق احتمالی خوب تو ذهن و زندگی اون مخاطب، روی معادلات جهانی چیه؟

نه. هیچ چیزی نمی‌دونم و تا هزار سال دیگه هم ممکن نیست بتونم پیگیری کنم و بفهمم، اما اون کار مشخص، در همون حد ناچیزش، توی اون موقعیت خاص، فقط از من برمی‌اومد. اون کار به هر دلیلی از من خواسته شده بود و تو نظام دقیقی که من برای عالم قائلم «هیچ برگی بی‌دلیل از شاخه نمی‌افته».

کامل، دقیق، حساب‌ شده، فکر شده، منظم و طیب و طاهر. 

با این جنس کار فرهنگیه که می‌شه اوضاع دنیا رو عوض کرد. یه روزه؟ یه شبه؟ به راحتی؟ نه قطعا. اما مسیر همینه. مسیر، پیدا کردن توانایی درک «ارتباط نصب چهار پنج عدد پوستر مسابقهٔ کتابخوانی روی بردهای یک بیمارستان کوچک در یک شهر کوچک، با حل معضلات فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی جامعهٔ بشری»ه.

و من، هنوز جمعی رو نمی‌شناسم بتونم عنوان این مقاله‌های نانوشته رو براشون توضیح بدم که بهم برچسب دیوانگی نزنن.

شما، عجالتا، اولین، آخرین و تنها امیدهای منید خوانندگان عزیز...

  • مهتاب

«روز آفتابی و داغی در ماه اوت بود. خیابان بیکر مانند تنوری بود و درخشش شدید نور خورشید بر آجرکاری زردرنگ آن سوی خیابان چشم را می‌زد... کرکره‌های ما نیمه‌بسته بود و هولمز روی کاناپه دراز کشیده و پاهایش را جمع کرده بود و نامه‌ای را.... می‌خواند...

روزنامهٔ صبح چنگی به دل نمی‌زد. پارلمان تعطیل شده بود. همه از شهر بیرون رفته بودند و من در حسرت کوره‌راه‌های جنگلی نیوفارست یا ساحل شنی ساوت‌سی بودم. خالی بودن حساب بانکی موجب شده بود تعطیلاتم را به تاخیر بیندازم. ولی برای دوستم نه روستا و نه دریا کمترین جاذبه‌ای نداشت. او دوست داشت درست در مرکز پنج میلیون آدم دراز بکشد و سرنخ‌هایش دور و برش باشند تا آن‌ها را بررسی کند...»

جعبهٔ مقوایی | آرتور کانن دویل | ترجمهٔ مژده دقیقی | نشر کارآگاه


می‌دونید، این یکی دو بند و مخصوصا یکی دو جملهٔ آخر توصیف حال منه. منم البته مثل دکتر واتسون در حال حاضر شرایط مالی و غیرمالی رو برای رفتن به گوشهٔ دیگه‌ای از دنیا برای زندگی ندارم، ولی مثل اون حسرتش رو هم ندارم. منم دقیقا دلم می‌خواد تو مرکز همین منطقهٔ پرآشوب خودمون، تو جَوّی پر از حملات واژه‌های سنگین، بین رویای «مدینهٔ فاضلهٔ نبوی» و «جامعهٔ مدنی»، «انقلاب اسلامیِ مقدمهٔ ظهور» و «گفت‌و‌گوی تمدن‌ها»، «سلفی‌گری» و «عدالت علوی» و «ایران برای همهٔ ایرانیان» و «پیشرفت علمی» و «قطب منطقه در ۱۴۰۴» و «باستی هیلز» و «انقلاب مستضعفین» غوطه بخورم و دنبال سرنخ و راه‌حل بگردم. دقیقا دلم می‌خواد تو مرکز این همه جدال فکری و عملی باشم و ببینم باید از کجا شروع کرد و چی دست منه...

فعلا و تا اطلاع ثانوی و از وقتی یادم میاد، این چیزیه که حالم رو خوب می‌کنه... با همممممهٔ گرفتاری‌هاش ولی واقعا خوبِ خوبِ خوب...

:)


+مهاجرت تو منظومهٔ فکری من در حد «موقت» و «به‌ضرورت» مفیده و نه بیش‌تر.

  • مهتاب
این را از روزمره‌های ۹۶ بازنشر می‌کنم؛ در روزگاری که با آدم‌های امیدوار شبیه طاعون‌زده‌ها یا جذامی‌ها برخورد می‌شود یا در بهترین حالت، شبیه فردی با ناتوانی ذهنی که باعث می‌شود دلشان به حالت بسوزد.
از همان پانزده شانزده‌سالگی که اعتقادات فعلی‌ام کم‌کم شروع کردند به شکل گرفتن، از همان اولین جلسات و فعالیت‌ها در انجمن دانش‌آموزی*، «الان بچه‌ای جوگیری»، «بزرگ بشی می‌فهمی چه اشتباهی می‌کنی»، «با این کارا وقتتو نگیر» و.. شروع شدند و تا همین امروز هم به همین شکل ادامه دارند. شما هم می‌توانید چند جملهٔ پایین را بخوانید و بعدش امیدوار باشید که «بزرگ می‌شه از این توهما میاد بیرون»:

«نسلی هستیم که از یک نهضت چهل‌ساله توقع ساخت جامعه‌ای را داریم که آن ور آب با دویست سیصد سال غارت و وحشیگری و چپاول و البته کار سخت و دقیق و درست به آن رسیده‌اند. بدون تحریم و جنگ روانی و فرهنگی و جنگ سخت و ترور نخبگان و دانشمندان البته.»

*هیچ تعصبی نسبت به مجموعهٔ انجمن اسلامی ندارم، نه نسخه دانش‌آموزی و نه فضای دانشجویی‌اش. با امکانات و روحیات من، بهترین انتخاب بود ولی اصل حرفم روی تلاش است. نسخه‌ای از تلاش با مختصاتی که به تو امید می‌دهد، حتی اگر خودت نخواسته باشی.
  • مهتاب

همکارم می‌گه: «آمریکا فقط کافیه یه بمب بندازه، هممون نابود می‌شیم! اصلا لازم نیست موشکاشو حروم کنه واسمون، همون یکی کافیه!»

یعنی شما ببین میزان آگاهی‌ عمومی به کجا رسیده که سطح تحلیل سیاسی کف جامعه با وزیر امور خارجه مملکت یکیه ^_^

بعد باز بگید این نظام هیچ کاری نکرده :))

  • مهتاب

یه بارم یکی نوشته بود: «من با تو موافقم ولی حاضرم جونمو بدم برای این که تو حرفتو نزنی»

و به طرز دهشتناکی عالی گفته.

  • مهتاب
می‌دانید، به زمانه نیست، به جغرافیا نیست، به حوزه و دانشگاه نیست، همهٔ آدم‌های مهم (آدم‌های واقعا مهم نه آن‌ها که رسانه بارمان می‌کند) بهانه‌های زیادی برای مهم نبودن و نشدن داشته‌اند، ولی تصمیم گرفتند علی‌رغم جمیع گرفتاری‌ها، آنی شوند که باید.
در حوزهٔ مدنظر بحث من، یک نگاه سرسری که به تاریخ می‌اندازیم، تقریبا تک‌تک بزرگان علمی سرزمینمان، دلایل کاملا قانع‌کننده‌ای داشتند برای تلاش نکردن، تسلیم شدن و بی‌تاثیر بودن. جنگ بوده، غارت، قحطی، دربارهای گوناگون و نیرنگ‌هایشان و فقر و نداری و بی‌سر‌و‌سامانی. ولی، ادامه داده‌اند و آن‌چه می‌دانیم را به ما سپرده‌اند.
و کاش که آن روحیه هم ارث گذاشتنی بود...

  • مهتاب

 فرض کنید روزی آقای X یک عکس در فیس بوکش بگذارد و زیرش بنویسد : «دیروز با بابام رفتیم کباب ترکی خوردیم کارگر رستوران خیلی مرد خوبی بود بنده خدا یه پرس مجانی سیب زمینی بهمون داد .»/ ممکن است (کاملا ممکن است) که پای این پست فیس بوکی کوتاه، کامنت هایی از جنس زیر گذاشته شود:


- منظورتان از "بنده خدا" چیست؟ یعنی چون کارگر است باید با ترحم در موردش صحبت کرد ؟


- "بنده خدا". کدام خدا؟ تا کی می خواهید به این خرافات مذهبیتان بچسبید ؟


- لطفا اول بفرمایید کباب ترکی را قبل از افطار خوردید یا بعد از افطار؟ البته با شناختی که از امثال شماها داریم حتما قبل از افطار بوده !


- من نمی فهمم این همه اصرار در مورده جنسیت کارگر و اینکه "مرد" خوبی بود یعنی چی؟ چرا نمی گویید "انسان" خوبی بود.


- پرس "مجانی"؟ شماها عرب پرست ها تا کی می خاهید از این کلماته عربی استفاده کنید ؟مثلا می مردی می نوشتی پرس "رایگان"؟


- "پرس" مجانی؟ الان مثلا کلمه فرنگی "پرس" استفاده کردی خیلی با کلاس شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


- آقای X کباب تورکی صحیح است نه کباب ترکی.


- یک سوال از شما دارم : اگر رستوران کوردی می رفتید هم با همین آب و تاب خبرش را منتشر می کردید


- از کجا فهمیدید کارگر رستوران مرد خوبی است؟ واقعا همین که یک نفر سیب زمینی مجانی به آدم بدهد می شود نتیجه گرفت که انسان خوبی است ؟ به قول کارل هانس رومنیگه خوب بودن در درجه اول به میزان درجه احترام به حقوق انسانیت بستگی دارد.


- الان شما داری تعریف می کنی با ابوی می ری عشق و حال یعنی مملکت از وقتی روحانی اومده سر کار گل و بلبل شده دیگه ؟ همه هپی ان، همه چی خوبه ... 


- آقای X همین شما روز 18 بهمن 91 پست گذاشته بودید که با پدر رفته اید چلوکبابی . از اینکه وانمود میکنید الان رفته اید کباب ترکی چه نتیجه ای می خواهید بگیرید ؟ که مثلا شرایط کشور در زمان دکتر روحانی بدتر شده ؟


- بس کنید این ادبیات پوپولیستی رو! کارگر! کارگر! ته تهش اینه که همه کارگرا خوبن، همه مهندس پولدارها بدن! آدم استفراقش می گیره!


 - آقای X همان وقت که شما کباب ترکی میل می فرمودید، کارگران در اعتصاب غذا بودند. شرم کنید!!!!!


- نوش جان، اما فکر نمی کنید پافشاری بی مورد بر این موضوع که پدر دارید چه طور دله هزاران کودک یتیم را آتش می زند؟ کمی حس همدردی هم بعضی مواقع بد نیست.


- یعنی باور کنیم شماها این قدر وضعتون بده که می خواین برین رستوران کباب ترکی میخورین؟ مردمو چی فرز کردین؟!


- بنده مراد شما را از لفظ "بنده خدا" نمی فهمم. بندگی خدا 18 مرحله دارد که حتی ابوسعید ابوالخیر هم به 12 مرحله آن بیشتر نرسید. مگر شما اولیاء الله هستید که با یک نگاه نشانه های بندگی پروردگار را در یک کارگر ساده ملاحظه فرمودید؟ البته بنده منکر این نیستم که آن کارگر ممکن است در حد خودش آدم بدی نباشد.


- خوب که چی؟ العان باید خوشحال باشیم؟


- آخی!! بنده خدا! یعنی الان باید دلمون برای کارگره بسوزه؟ نمی فهمم چرا ایرانیا همش دنبال مظلوم سازین؟؟


- آبراهام لینکونگ می گوید فرق ندارد کسی که غذا رو درست می کند از چه قومی تعلق داشته باشد. مهم این است که غذا انسان (Hooman) را سیر می کند.


- آقای X این لینک را ببینید که مربوط به بدن های تکه تکه شده در بمب گذاری دیروز موگادیشو است. چرا به جای پست کباب ترکی گذاشتن در مورد این جنایت ها اطلاع رسانی نمی کنید؟


- ممنون از عکس خوبتان. فقط اجازه بدهید توضیح بدهم که در زبان فارسی کلماتی مثل "بابام" و "بهمون" نادرست است. لینک مقاله مفصلی که دو سال پیش در همین مورد در فیس بوک نوشته ام را برایتان می گذارم.


_ ببخشید ولی سوالی برام پیش اومد: فکر نمی کنین اینکه شاگرد مقاظه یک پرس سیب زمینی مجانی به شما داده درواقع نوعی دزدی از صاحب کارش بوده؟ شما باید برای سیب زمینی یی که خوردید پول پرداخت می کردید و به احتمال قوی آن شاگرد به دور از چشم ساهب مقاظه این کار را انجام داده و شما و پدرتان نباید این جرم را طشویغ می کردید.


- آدم باید خیلی وحشی باشه که گوشته یک موجود زنده رو بخوره و به این کار هم افتخار کنه. متعسفم.


- والا چی بگم من چهار ساله کباب ترکی می خورم تا حالا همچی چیزی ندیدم. یه کم بیشتر توضیح می دین دقیقن ماجرا از چه قرار بوده؟ من براتون پیام خصوصی هم گذاشتم جواب ندادین.


- خانه از پای بست ویران است. دلمون رو به چی خوش کردیم!!!


- ..............................
* توضیح: مسئولیت "املای" برخی کامنت های بالا با نویسندگان محترم آنهاست.
این متن منسوب به حسین باستانی است.



توضیح من:
یه مطلب قدیمی از این‌‌‌‌جا.

  • مهتاب
اعتراف می‌کنم من اگر بودم، از بعد اتفاقات صفین و آن معرکهٔ قرآن‌ها، برای شهادت علی علیه‌السلام دعا می‌کردم. هم او راحت می‌شد هم بقیه به چیزی که لایقش بودند می‌رسیدند.
که شد.
و رسیدند. 
  • مهتاب

مسئله، فقرا نیستن، مشکلات اقتصادی و محیط‌زیستی و فرهنگی نیست. مسئله علم نیست، قدرت نفوذ نیست. مسئله هیچی نیست. همینه که دنیا عادی با ما برخورد کنه. جانی‌ دپ و آنجلینا جولی این ورا هم بیان. کی‌اف‌سی شعبهٔ رسمی داشته باشه، ورزشکارامون از گوشی سامسونگ و کفش نایکی محروم نباشن. فیلما سانسور نشه، افتتاحیهٔ مسابقات رسمی جهانی، کامل پخش شه. لیدی گاگا و ادل این‌جا کنسرت بذارن، خواننده‌هایی که رفتن برگردن، منزوی نباشیم، غیرعادی نباشیم، تروریست نباشیم، زن رئیس‌جمهورمون مثل بقیهٔ زنای رئیس‌جمهورا باشه، انقدر دشمن دشمن نکنیم، پرواز تهران-تل‌آویو راه بیفته. دنیا هم‌جنس‌گرایی یا هم‌جنس‌بازی یا هرچی اسمش هست رو رسمی نکنه، اون وقت ما هنوز گشت ارشاد داشته باشیم که به یه رابطهٔ سادهٔ دونفری دختر و پسرا گیر بده.

مسئله این چیزاست و من تحسین می‌کنم آدمایی که رک‌و‌راست مسئله‌شون رو می‌گن و همون قدر بدم میاد از اونا که مسئله‌شون رو قایم می‌کنن، رنگ می‌کنن و جای قناری می‌فروشن به ما.

نشونش؟ نشونش اینه که اگه از نظر علم و اقتصاد و فرهنگ و قدرت نظامی همین و بلکه کم‌تر باشیم و اینا که گفتم راه بیفته، مسئله‌شون حل می‌شه.


+ ادا درنیاریم.

+یه تعدادی از اون بالایی‌ها، به شکل دیگه‌ای، مسئلهٔ منم هستن. نیاید بگید «به دغدغه‌های بقیه توهین نکن.»

  • مهتاب

پسرخالهٔ نه ده سالم داره با تبلتش فوتبال بازی می‌کنه. می‌گه «جام جهانیه. من فرانسه‌ام. ایران هم هست توش»، بازی می‌کنه و گلایی که می‌زنه رو نشونم می‌ده. بازی بعدی، بعدی و بعدی.‌ بعد یهو با ذوق می‌گه «ببین من و ایران رسیدیم فینال! من از قصد می‌بازم که ایران برنده شه» :)

و بدین ترتیب، سال جدید با یه گوله حس خوب شروع می‌شه :)

 

+ روز آخر سال با یکی از بچه‌ها رفته بودم بیرون. بهش گفتم «بیا بریم یه روسری خوشحال بخریم. دلم یه روسری خوشحال می‌خواد.» بعد تو هر مغازه‌ای می‌رفتیم جملاتمون این شکلی بود: «به نظرت کدوم خوشحال‌تره؟»، «این الان خوشحال هست؟»، «می‌گم خوشحال باشه! این چیه آخه؟» و...

سالتون پر از چیزای خوشحال:)

  • مهتاب

عرض کنم که، با جماعتی رو‌به‌رو هستیم که اگر تمام مشکلات دنیا هم با سردمداری و رهبری ایران حل بشه، نهایت اینه که بگن «خب که چی الان؟ هنوز زمستونا هوا سرده و مجبوریم لباس گرم بپوشیم»


+ روحیه‌ای در ما هست که باعث می‌شه حتی اگر به قله و نهایت موفقیت هم رسیدیم، نتونیم اون رو بفهمیم. (نشونش هم این که وقتی رسیدن به عدد سی از صد رو نمی‌فهمی و  بابتش خوشحال نمی‌شی، وقتی به نود هم برسی، بازم این سی رو نمی‌بینی، و اصولا هیچ وقت به نود نمی‌رسی.)  این خاصیت آدم‌های ضعیف تمدن مغلوبه.

و خب، ما این‌جا آدم ضعیف کم نداریم...

  • مهتاب

برداشت من این است که ما ایرانی‌ها، علی‌رغم تمام تفاوت‌ها و تنوع‌های قومی و نژادی و مذهبی، در نهایت دو دسته کلی هستیم.

مذهبی‌هایی که اصل زندگی را در عالم دیگر می‌دانند و خیلی مطمئن نیستند که قرار باشد در این دنیا، تمام و کمال از زندگی‌شان لذت ببرند.

و غیرمذهبی‌هایی که شیفته تمدن حاضر و آماده غرب هستند و وجود یک حکومت با شعارهای دینی در این مملکت، بهانه خوبی برای این شیفتگی کورکورانه است تا آن‌ها هم مطمئن نباشند که می‌خواهند در همین مملکت، تمام و کمال از زندگی‌شان لذت ببرند و اوج آمال و آرزویشان رفتن باشد.

گروه‌‌های دیگری هم هستند که ترکیب این دو گروه، به‌علاوه یا منهای خصوصیات جزئی دیگر هستند؛ برای مثال، مذهبی‌های غرب‌زده یا وطن‌پرست‌های (واقعی) غیرمذهبی.

اما با وجود جمیع تنوع‌ها، در نهایت، عمده مردم ما یک ویژگی مشترک دارند: مطمئن نیستند قرار باشد در همین دنیا و در همین کشور، به شکل کاملی، به آن‌ها خوش بگذرد و از زندگی‌شان کیف کنند.

 

ریشه این اتفاق، نداشتن تصویر واحد و مشخصی از سنت است. سنت، قرار است دیوار محکمی باشد که با تکیه به آن، برای وجوه گوناگون زندگی فردی و اجتماعی، الگوی فکری و عملی تعیین کنیم، اما در ایران، برخلاف عمده تمدن‌های دور و بر که خیلی از جنبه‌های مثبت سنتی‌شان را در برخورد با تمدن غالب، خواه ناخواه رها کرده‌اند، وجود وجوه محکم و غیرقابل حذف مذهبی در سنت*، عامل حفظ برخی ارزش‌های مثبت انسانی ریشه‌دار در گذشته، در مراودات اجتماعی و رفتارهای فردی است که نادیده‌نگرفتنشان، به تضادها با مبانی تمدن غالب، دامن می‌زند و توقع تلاش برای حل این تعارضات از سوی مردمی که دچار تعلیق در زندگی فعلی‌شان هستند، توقع بی‌فایده‌ای است، چرا که در عمل، این شرایط صرفا سبب ایجاد چرخه معیوبی در جامعه شده: تلقی مبهم از سنت، بی‌انگیزگی در زندگی حال، بی‌انگیزگی بیش‌تر در حوزه سنت و تلاش نکردن برای ایجاد تصویر صحیح از آن و حل تعارضات آن با بخش‌های صد‌در‌صد غلط، اما غالبِ تمدنِ غالب، باز هم نداشتن تلقی و تصویر درست از سنت و...

 

مشکل بعدی آن‌جاست که عمده معتقدان به هر یک از این دو مشرب فکری اصلی، به دلیل ضعف مهارت‌های گفت‌و‌گو (با اغماض و صرف‌نظر از تاثیر تلقی ذهنی از سنت در زندگی فعلی) در زندگی حال نیز قادر به حل این تعارضات نیستند و بدتر، به شکل‌های مختلف و در خلال تلاش برای تعیین تکلیف جزئیات زندگی معاصر، به آن دامن می‌زنند.

 

به این مجموعه، هجمه دهشتناک رسانه‌ای تمدن غالب را هم باید اضافه کرد که برخلاف برخی ظواهر، له هیچ کدام از دو تصویر عمده ما از سنت، علیه دیگری عمل نمی‌کنند، بلکه دقیقا علیه هر دو تصویر و به طور کلی علیه شکل‌گیری دیوار محکمی به نام سنت (با هر تفسیری) فعال هستند.

 

سردرگمی عمده ما در مواجهه با گذشته و مطمئن نبودنمان به این که قرار است در همین موقعیت مکانی و زمانی، در زندگی و از زندگی، لذت ببریم، عامل بخش‌های بزرگی از ناهنجاری‌های اجتماعی و رفتارهای غیرمعقول و غلط ما در حوزه‌های مختلف است.

 

در این مجموعه پیچیده، تنها کسانی که قادر به جمع بین دو تلقی غالب فعلی از سنت (ملی و مذهبی) هستند و مطمئن هستند که قرار است این کشور به همان دلایل ملی و مذهبی، ساخته شود و قرار است در همین کشور، از زندگی دنیایشان هم، در نهایت عقلانیت، لذت ببرند، برنده‌اند.

این گروه کوچک، همان‌هایی هستند که قادرند معادلات ملی و جهانی را (اگر اصولا بنا به تغییر معادلات باشد) عوض کنند. بقیه، در درازمدت، یا مغبون خواهند شد، یا مغلوب، یا پیرو و یا هر سه با هم.

 

* از تلقی‌ها و برداشت‌های متفاوت، ذیل همان مفهوم کلی «جنبه مذهبی سنت»، عجالتا صرف‌نظر کرده و آن را یک کل واحد در نظر می‌گیرم.

 

+ نویسه مرتبط: کلمة سواء

  • مهتاب
  • مهتاب

بچه که بودم یک جورچین نقشه ایران داشتم که هرکدام از قطعاتش یکی از استان‌های این سرزمین عزیز بود.

آن‌وقت‌ها خراسان هنوز سه قسمت نشده بود و بزرگ‌ترین قطعه نقشه محسوب می‌شد که معمولا همان اولِ اول سرجایش می‌رفت.

استان‌های شمالی مثل لبخند سه تکه‌ای بودند که پایین خزر جایشان می‌دادی و اردبیل این لبخند را وصل می‌کرد به آذربایجان‌ها که آن بالا بودند و در حد نقشه چیدن هم شکوه خاصی داشتند.

از آن‌جا که عادت داشتم اول، قطعات دور جورچین را بچینم، استان‌های مرزهای غربی را هم یادم هست؛ کرمانشاه بود و کردستان و ایلام و خوزستان و لرستان (که با این که مرزی نیست ولی برای من جز همین گروه محسوب می‌شود) و بالاخره بوشهر که مثل یک ماهی کوچولو کنار خلیج‌فارس جا خوش کرده بود.

آن پایین هرمزگان بود؛ شبیه یک کروشه که فرورفتگی وسطش درست کنار تنگه هرمز می‌شد و بعد به سیستان‌وبلوچستان پهناور می‌رسیدی.

بعدش نوبت استان‌های بزرگ مرکزی بود. فارس و یزد و سمنان و اصفهان و کرمان و آن دو تا استان کوچولوی دوقلو (چهارمحال و بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد) که یادم هست اسمشان به زور روی قطعه کوچک مربوط بهشان جا شده بود. بالاتر تهران بود (که هنوز البرز را ازش جدا نکرده بودند) و شبیه کله‌ای بود که دو تا گوش بزرگ داشته باشد و قمِ فسقلی همان دور و بر.

از تهران که به سمت غرب می‌رفتی، یک سری استان‌های تقریبا هم قد و قواره را می‌دیدی که آخرش هم ترتیبشان را درست یاد نگرفتم. زنجان و مرکزی و همدان و قزوین و قطعه آخر را که می‌گذاشتی نقشه تمام می‌شد. ایران من کامل می‌شد و کیف می‌کردم.

خیال می‌کنم الان هم اگر قطعات آن جورچین را بدون اسم استان‌ها نشانم بدهند بتوانم از روی شکل قطعات، بیش‌تر استان‌ها را تشخیص بدهم و مهم‌تر از آن در تمام این سال‌ها وقتی کسی می‌گفت اهل فلان قسمت ایران است یا توی اخبار صحبت شهر خاصی از استان‌های دور و نزدیک می‌شد یا اصلا خودم قرار بود خانوادگی یا اردویی، جایی بروم، سریع می‌رفتم روبه‌روی آن دیواری از ذهنم که کامل‌شده این جورچین روی آن نصب شده بود و می‌فهمیدم منظور کجاست، الان باید کدام طرفی برویم و احتمالا از کدام استان‌ها برای رسیدن به مقصد رد می‌شویم و...

و قطعا خبر خوبی برای نظام آموزشی این مملکت نیست اگر بگویم از کل جغرافیای دوره ابتدایی تا دبیرستان، هیچ چیز خاصی یادم نیست و تمام جغرافیای کاربردی‌ای که توی زندگی تا الان به دردم خورده و اصولا یادم مانده، مربوط به همین خاطرات تصویری کامل کردن این جورچین است.

تازه آن هم منی که تقریبا همیشه جزء آن گروه بدبختی بود که زیرنویس عکس‌ها و نقشه‌ها و هر مزخرف دیگری را هم که هرجای کتاب نوشته شده بود حفظ می‌کردند برای انواع و اقسام مسابقات و آزمون‌های ابلهانه چهارگزینه‌ای.

بگذریم...به هرحال این ایران عزیز من بود که مثل کف دست می‌شناختمش. ایران عزیز من بود که بعدها خیلی از انتخاب‌های زندگی‌ام به خاطرش تغییر کرد. به خاطر چیزی که فکر‌ می‌کردم به آن نیاز دارد، خیلی کارها کردم، خیلی چیزها خواندم، وجودم و شخصیتم را با چالش‌های زیادی رو‌به‌رو کردم، فقط برای این که احساس می‌کردم ایران من به این تلاش نیاز دارد.

طبعا این‌ها که می‌گویم نه فقط به خاطر این که ایران وطن و سرزمینم است، بلکه به خاطر این همه پایمردی و استقامت و بزرگی برایم مهم شد، به خاطر فریاد زدن حرف حقی که هیچ‌کس دیگری جرئت گفتنش را ندارد و به خاطر مظلومیتش و از این‌جا بود که تلاش برای سربلندی این کشور، هدفی شد که به زندگی من جهت داد.

هدفی آن‌قدر قوی که در تمام شکست‌ها و گرفتاری‌ها و مشکلات شخصی و غیرشخصی حالم را خوب می‌کند و اجازه نمی‌دهد خرد شوم.

آن‌قدر مقدس که هرچه مشکلات بیش‌تر می‌شود انگیزه‌ام برای ادامه دادن و تلاش کردن و دوباره و هزارباره بلند شدن هم بیش‌تر می‌شود.

آن‌قدر دوست‌داشتنی که به من امید می‌دهد و شادی و نشاط و قدرت و مهربانی.

بعدها وقتی باز هم دنبال چنین جورچینی می‌گشتم تا برای خواهرم بخرم دیگر چیزی شبیه آن را پیدا نکردم. بودند جورچین‌های نقشه ایران ولی همه‌شان همین قطعات معمولی شبیه هم را داشتند که هیچ کمکی نمی‌کرد خراسان بزرگ را از اردبیل کوچک و گلستان را در شمال، از هرمزگان در جنوب تشخیص بدهی و بعد از سال‌ها هنوز یادت باشد فارس، یک قطعه سبز سیر بود و اصفهان، صورتی و یزد، زرد و خوزستان، قهوه‌ای و...

دیگر چیزی پیدا نکردم که ایران را یاد یک بچه کوچک بدهد بدون این که لازم باشد چیزی را حفظ کند. پیدا نکردم چیزی را که عشق به این سرزمین را، و نه، عشق هم نه، فقط همین شناخت این خاک عزیز را با لذت یاد بچه‌ها بدهد و این درد بزرگی‌ است.

نمی‌دانم قرار است آینده این قطعه از زمین خدا که این همه دوستش دارم دقیقا چگونه پیش برود ولی ذره‌ای شک ندارم هرچه باشد و هر اتفاقی بیفتد وظیفه من در آن مشخص است و باید تلاش کنم برای شناخت درست این وظیفه و عمل به آن.

هر اتفاقی که بیفتد، همه تلاش و توان و زندگی و جوانی‌ام باید وقف اعتلای خودم و این وطن عزیز شود و این بدون هیچ اغراقی، بزرگ‌ترین هدف زندگی من است...


پ.ن: اگر روزی دو دختر داشته باشم دوست دارم اسم یکی‌شان را (به دلیلی که در نظرات این مطلب نوشتم) عسل بگذارم و آن یکی را ایرانا. ممکن است به نظر بیاید هیچ ربطی به هم ندارند یا فکر کنید برای آدمی مثل من انتخاب یک اسم مذهبی مناسب‌تر است؛ ولی حقیقتا هردویشان از نظر من کاملا ایدئولوژیک انتخاب شده‌اند و کاملا هم مرتبط‌اند.


پ‌.ن۲: قرار بود دو سه هفته ننویسم ولی فکر می‌کنم همین ده روز کافی بود. این هم یک جور خوشبختی است که زودتر از آن‌چه فکر می‌کنی حالت بهتر شود:)

  • مهتاب