تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱۲ آذر ۹۸، ۲۲:۵۹ - ناصر دوستعلی
    بله
  • ۱۱ آذر ۹۸، ۰۰:۱۹ - سکوت محض
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امید» ثبت شده است

این را از روزمره‌های ۹۶ بازنشر می‌کنم؛ در روزگاری که با آدم‌های امیدوار شبیه طاعون‌زده‌ها یا جذامی‌ها برخورد می‌شود یا در بهترین حالت، شبیه فردی با ناتوانی ذهنی که باعث می‌شود دلشان به حالت بسوزد.
از همان پانزده شانزده‌سالگی که اعتقادات فعلی‌ام کم‌کم شروع کردند به شکل گرفتن، از همان اولین جلسات و فعالیت‌ها در انجمن دانش‌آموزی*، «الان بچه‌ای جوگیری»، «بزرگ بشی می‌فهمی چه اشتباهی می‌کنی»، «با این کارا وقتتو نگیر» و.. شروع شدند و تا همین امروز هم به همین شکل ادامه دارند. شما هم می‌توانید چند جملهٔ پایین را بخوانید و بعدش امیدوار باشید که «بزرگ می‌شه از این توهما میاد بیرون»:

«نسلی هستیم که از یک نهضت چهل‌ساله توقع ساخت جامعه‌ای را داریم که آن ور آب با دویست سیصد سال غارت و وحشیگری و چپاول و البته کار سخت و دقیق و درست به آن رسیده‌اند. بدون تحریم و جنگ روانی و فرهنگی و جنگ سخت و ترور نخبگان و دانشمندان البته.»

*هیچ تعصبی نسبت به مجموعهٔ انجمن اسلامی ندارم، نه نسخه دانش‌آموزی و نه فضای دانشجویی‌اش. با امکانات و روحیات من، بهترین انتخاب بود ولی اصل حرفم روی تلاش است. نسخه‌ای از تلاش با مختصاتی که به تو امید می‌دهد، حتی اگر خودت نخواسته باشی.
  • مهتاب
اغلب ما را بالاخره جریان زمان با خودش می‌برد. یعنی با همهٔ پرسش‌ها، نگرانی‌ها، دغدغه‌ها، آرمان‌ها، گرفتاری‌های قابل‌ و غیرقابل‌پیش‌بینی، ترس‌ها، رویاها، جدول‌های دقیق مزایا و معایب، باز هم امیال قوی درونی‌ و قوانین نانوشتهٔ بیرونی پیروز می‌شوند. از همین روست که هر اتفاقی هم که بیفتد، اغلب آدم‌ها باز هم در اشکال مشابهی به دنبال ازدواج و پدر/مادر شدن بوده‌اند، هستند و خواهند بود.
مدبر اصلی نظام خلقت، میل به امید، ادامه دادن و زندگی را در تک‌تک‌ اجزای زندهٔ عالم قرار داده، و الا با یک نگاه منطقی، آدم از خودش می‌پرسد کسانی که به فرض در یک منطقهٔ خاص از جهت جنگ، نابسامانی اجتماعی یا بیماری هستند که حتی تضمینی برای زنده بودن خودشان نیست، چرا باید به زندگی مشترک یا به اضافه کردن یک آدم جدید به این دنیا فکر کنند؟
ولی آدمی‌زاد در طول تاریخ نشان داده (سوای همهٔ بحث‌های اعتقادی)، غریزهٔ بقا، به همهٔ ترس‌هایش می‌چربد.

پ.ن: منظور از مناطق خاصی که اسم بردم، به هیچ وجه سرزمین عزیزمان نیست. منظورم مناطق و شرایط واقعا خاص و دچار بحران است؛ شرایط جنگی، جوامع فروپاشیده، جوامع با سطح ضعیف بهداشت و درگیر بیماری‌های همه‌گیر و....
  • مهتاب
آدم عجولی‌ام در مجموع، ولی تلاشم این بوده این‌جا کم‌تر این شکلی باشم. در واقع این‌جا نوشتن برام تمرینیه واسه صبر کردن. جلوی خودم رو می‌گیرم وقتی ایده‌ای به ذهنم می‌رسه، می‌نویسم جایی، می‌ذارم بمونه، اگه بشه با کسی در موردش حرف می‌زنم، گاهی تو نت می‌گردم و گهگاه پیش اومده بعضی ایده‌ها تو همین پروسه پروندشون بسته شده و اصولا پست نشدن.
اون شب، وقتی اون کتاب خاطره‌انگیز مجموعهٔ «چرا‌چگونه» بنفشه رو پیدا کردم، احساس لحظه‌ایم رو براتون ننوشتم، حسی بود که مدت‌ها تو وجودم بود، نظری که مدت‌ها تو ذهنم بود، بعضا در موردش حرف زده بودم و به نظر خودم حق با من بود. هر چیزی تا زمانی باید اتفاق بیفته و اگر نشد، کلا نشه بهتره. این، هستهٔ مرکزی ایده‌م بود که به نظرم یه مشکلی داشت ولی نمی‌فهمیدم مشکلش چیه. یعنی اصولا یه جنسی از کمال‌گرایی باهاش بود که نمی‌تونستم ازش دست بکشم و در عین حال نمی‌تونستم جنبه‌های مثبت و مفید اون کمال‌گرایی رو از جنبه‌های منفیش تفکیک کنم، ولی، از اون شبی که این‌جا نوشتم انگار ذهنم آزاد شد. حالا می‌تونم بگم با اون متن موافق نیستم. اولا نشونهٔ بیش از حد پایدار و جدی گرفتن دنیاست و دنیا نه جدیه (به یک معنا) و نه پایدار. ثانیا زندگی این دنیا طوری شامل اتفاقات غیرمنتظره است که نمی‌شه در این حد براش تعیین تکلیف کرد و بهتره تا جایی که می‌تونیم و ممکنه تو لحظه زندگی کنیم و از لحظات لذت ببریم. ثالثا به نظرم بودن با کسی که واقعا به هم تعلق دارید، انقدر اتفاق بزرگ و مهمیه که حتی اگه یه روز به آخر عمرت مونده باشه ارزش داره برای اتفاق افتادنش تلاش کنی و رابعا، سختی گذر زمان در اغلب شرایط غیردلخواه، اثر بسیار گذرایی داره و وقتی به شرایط مطلوب می‌رسی، طوری حالت عوض می‌شه که اصلا انگار اون زمان سختی وجود نداشته (مگر این که مثل من خودآزاری داشته باشی و بخوای مدام اون شرایط رو یادآوری کنی:|) فلذا، تاثیر نوشتن تو وبلاگ، ولو با نظرات بسته (امتحان کردم، وقتی فقط واسه خودم می‌نویسم این طور موثر نیست) شبیه از دور دیدن تابلوییه که مدت‌ها داشتی از نزدیک روش کار می‌کردی که در واقع دید جامع‌تر و کامل‌تری به آدم می‌ده.

فرمود:
«اَلمُؤمِنُ یَحتاجُ إلی ثَلاثِ خِصالٍ: تَوفیقٍ مِنَ اللهِ، وَواعِظٍ مِن نَفسِهِ وَ قَبُولٍ مِمَّن یَنصَحُهُ؛

مؤمن نیازمند سه خصلت است: توفیق از سوی خداوند، واعظی از درون خود، پذیرش نسبت به کسی که او را پند می دهد.

و گرچه من خیلی به حرف کسی گوش نمی‌دم، ولی ظاهرا واعظ درونم هنوز یه علایم حیاتی‌ای نشون می‌ده :)


+ مطمئن نیستم کاملا خوب شده باشم و دوباره برنگردم به همون نگاه تلخ به زندگی، ولی گفتم فعلا این حسی که الان دارم رو باهاتون به اشتراک بذارم:)

  • مهتاب

+برای اولین بار بعد این همه مشهد اومدن، در اصلی و نزدیک‌تر به مسیر هتل، باب‌الجواده...به فال نیک می‌گیرم اینو...

 
+حرم برای مریضی‌های روحیه. ما روحمون زده به جسممون. ما رو اول باید ببرن دارالشفاء یه دور...
 
+فَإن لَم اَکُن اَهلا لذلک فانت اهلٌ لذلک...
 
+ آقا! شما می‌دونید چند بار دیگه قراره تو زندگیم با این حال بیام و خیال کنم «دیگه از این بدتر نمی‌شه»، نه؟
 
+دستورالعمل جدید: «کفش‌هاتونو بدید کفش‌داری حتما. رو قالی امام رضا(!) کفش نباشه لطفا!»
انصافا یه امام‌ رضا رو بذارید برای مردم بمونه! شور هر چی رو که می‌تونید و نمی‌تونید، شور سلیقه‌ای عمل کردن، شور دستور دادن، شور بی‌شعور بودن و درک نکردن شرایط متفاوت آدم‌های مختلف، شور «امام رضا کلا واسه ماست» رو درنیارین! ما با همینشم به زور کنار اومدیم! (تا این‌جا البته فعلا فقط از یکی از خادم‌ها شنیدم و نوشتش رو هم دیدم رو دیوار. باید دید وسعت ماجرا تا کجاست و حضرات تا کجا بسط دادن پروسه خراب کردن حال آدمو)
 
+«طبع داروهای شیمیایی سرده و بیماری‌های سرد مغزی مثل افسردگی در فصل‌های سرد مثل الان بیش‌تر می‌شه و با مصرف دارو هم بیش‌تر می‌شه. (و خوب نمی‌شه در واقع)
طب کلاسیک(؟!) کاری به سردی و گرمی نداره ولی طب سنتی-اسلامی(؟!) بر این مبنا درمان می‌کنه»
از بلندگوی یکی از رواق‌های ویژه خانم‌ها، ساعت هشت صبح، یکی داره این‌ها رو و خیلی چیزهای دیگه می‌گه.
انصافا اگر کسی هست این‌جا که مبنای علمی این حرف‌ها رو می‌دونه بیاد من رو از حرص خوردن نجات بده:/
سوال از کارشناس(؟) محترم: «پسرم دوست داره گردن‌بند بندازه، چه توصیه غذایی‌ای دارید؟»(!)
جواب: «شربت سکنجبین، حذف غذاهای تند‌‌‌ و تیز و حجامت»(؟)
 
+دیدن دسته‌های عزاداری تو حرم و اطرافش، حال خوب عجیبی داره. هم الان و هم یکی دو دفعه قبلی که پیش‌ اومده و دیدمشون.
 
+داروخونه دارالشفاء جز مکان‌های خیلی دوست‌داشتنی این دنیاست برای من. به دلایلی که حوصله و امکان توضیحش نیست.
 
+ هواخواه توام مولا و می‌دانم که می‌دانی...
 
+ بیا و حق بده حال من چنین باشد...
 
+ این تعبیر را که اجازه زیارت حضرت ارباب را امام غریب ما در خراسان باید بدهند، خیلی دوست دارم.
 
+ مثلا یک وقتی بشود که من امین‌الله و جامعه کبیره را حفظ شده باشم از کثرت خواندن.
 
+وقتی خودت حواست به وقتت باشد، خدا هم حواسش هست. پربرکتش می‌کند.
 
+مثلا بروی با آدم الف که خیلی دوستش داری درباره آدم ب که خیلی خیلی دوستش داری حرف بزنی و عذاب وجدان داشته باشی چرا درباره آدم جیم حرف نزدی.
چرا آدم جیم را که انقدر دوست‌داشتنی است، دوست ندارم؟
 
+ بدون امید می‌میرم. و با امید (حتی اگر امید به تحقق اون اتفاق تو روز قیامت باشه) زندگی دوباره رنگی‌رنگی می‌شه برام.
ممنون بابت این سفر. بابت جرئت پرسیدن اون سوال سخت و بابت آرامش بعد از شنیدن جوابش...ممنون...
 
+ راضیم به رضای تو. تمام و کمال. 
 
+ نشونه‌هات رو دیدم خداجون... نمی‌گم همشو ولی خیلیاشو دیدم. ممنون بابتشون. ممنون که هستی...
 
+ بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
 
+ می‌رویم سر مزار پیر پالان دوز. راهنما برایمان خاطره‌ای از زندگی ایشان و در ارتباط با شیخ بهایی تعریف می‌کند و بعد هم می‌گوید «عمده حاجاتی که ایشان خیلی خوب به آن جواب می‌دهند، حاجات مادی است. نیت کنید و هر مبلغی می‌توانید این‌جا در مزارشان هدیه بدهید تا ثمره مادی‌اش را ببینید.» و از رفع بخشی از حوائج مادی خودش با همین عمل مثال می‌زند.
باور می‌کنم؟ نه! به صداقت گوینده ذره‌ای شک ندارم، ولی باور نمی‌کنم. آن قصه مربوط به زندگی ایشان را باور نمی‌کنم و رفع آن حوائج مالی هم، خب، واقعا نمی‌شود گفت حتما به خاطر دعا و نذر به نیت ایشان بوده. باور نمی‌کنم و می‌رویم سر مزار. فاتحه می‌خوانیم و دو رکعت نماز هدیه می‌کنیم به روح پیر پالان دوز.
می‌خواهیم برویم که یک آن با خودم می‌گویم «اگر این خاطره، این روز، این لحظه، روزی تو بوده باشد چه؟ چون باور نداری خودت را از روزی‌ای که برایت مشخص کرده‌اند محروم می‌کنی؟ دلایلت برای باور نداشتن، محکم‌تر از دلایل باور داشتن است؟» و جواب این است که «نه!». باور نمی‌کنم، نه چون دلیلی دارم، چون دوست دارم باور نکنم که مسائل می‌توانند به این شکل حل شوند.
یک آن تصمیمم را عوض می‌کنم و تصمیم می‌گیرم باور کنم. کیفم را باز می‌کنم، دو سه اسکناس پنج هزارتومانی دارم و یک اسکناس هزارتومانی. اولش تصمیم می‌گیرم همان اسکناس هزارتومانی را بیندازم تا اگر هم اتفاقی نیفتاد، خیلی ضرر نکرده باشم. ولی بعد فکر می‌کنم، اگر قرار است باور نداشته باشم که اتفاقی می‌افتد، حتی همین مقدار هم زیاد است. چند لحظه مکث و خودم را قانع می‌کنم. قبول و باور می‌کنم که انداختن این پول قرار است دو مشکل مهم مالی مرا در زندگی حل کند. به ازای هر کدام یک اسکناس پنج هزار تومانی می‌اندازم و باور می‌کنم «اگر حل این مشکلات، برخلاف مصالح من در زندگی نباشد، حتما با این نیت و باورمندی حل خواهد شد و اگر باشد هم، به هر حال این پول صرف خیرات می‌شود و من چیزی از دست نمی‌دهم و قطعا خداوند در جایی که لازم است، آن را برایم جبران می‌کند.»
پول را می‌اندازم و می‌رویم. در راه برگشت یاد مشکلی که راهنمایمان در مورد زندگی خودش گفته بود می‌افتم (که معتقد بود بخشی از آن با همین نیت و انداختن مبلغی در این مزار حل شده بود). مسئله او، از مال من سخت‌تر و پیچیده‌تر است؛ نیتم را عوض می‌کنم و مبلغی که انداخته‌ام را اختصاص می‌دهم به حل مشکل مالی راهنمایمان. و تازه این جاست که حس می‌کنم کار درست را انجام داده‌ام و دلم آرام می‌شود. تمام این ماجرا و این نیت را برایشان تعریف می‌کنم. 
 
بعضی آدم‌ها برای همه وقت می‌گذارند، تا جایی که خودشان یادشان می‌رود. این آدم‌ها را باید دوست داشت. برای این آدم‌ها باید دعا کرد. به خاطر این آدم‌ها باید فداکاری کرد و این را بهشان گفت. چون توقعی ندارند و چون این گفتن، باعث می‌شود کمی از بار سنگین تنهایی‌شان کم شود. که امیدوارم بشود...
 
پ.ن: من با تور، مشهد نرفته بودم و منظورم از راهنما، یکی از همسفرهاست که راه‌بلد ما بود.
 
+ دنیا برای ما دخترها، با این همه احساسات عمیق و پیچیده و عجیب و درهم‌تنیده، جای راحتی نیست...
 
ان‌شالله قسمت همه‌تان بشود به زودی زود...
 
تمت. (یک‌شنبه، ۶ آبان، ۱۴:۲۸)
 
پ.ن بی‌ربط: «رستم»
  • مهتاب

قطعه خیلی کوچیکی از یه جورچین چند هزار تیکه که هیچ درکی از روند تکمیل جورچین نداره. چشماش انقدر کوچولوئه که اصلا نمی‌دونه آیا بقیه قطعات هم دارن سر جاشون قرار می‌گیرن یا نه.

از جایی که قرار گرفته (رو صفحه مقوایی پس‌زمینه جورچین) فقط قطعات به هم ریخته روی زمین رو می‌بینه و اصلا نمی‌دونه چند تا از این قطعات مال همین جورچینن و قراره استفاده بشن تا از تعداد قطعات نتیجه بگیره، حتی در مورد چند تیکه بودن جورچین هم هیچ اطلاعی نداره و فقط از این که زمان خیلی زیادی از شروع تکمیل جورچین گذشته، حدس می‌زنه باید چند هزار قطعه‌ای باشه.

قطعه‌ای که تقریبا همه امیدش به آینده‌ای که دوست داشته ببینه رو از دست داده و وقتی نوشته‌های قبلی خودش رو می‌خونه باورش نمی‌شه اون همون آدمیه که اون‌ها رو نوشته.

قطعه‌ای که فقط از یه چیز مطمئنه و اون این که باید تو همون نقطه‌ای که بهش گفتن بمونه ولی انگار دیگه هر لحظه منتظره کل جورچین خراب شه، بسوزه، پاره شه، چه می‌دونم.

قطعه‌ای که امیدواره همین باور به موندن سر جاش رو هم از دست نده.


+ اون وقتایی که امیدوار بودم به خیلی چیزا براتون از امیدواری‌هام می‌نوشتم؛ فکر می‌کنم الان هم که انقدر خسته و ناامیدم باید بنویسم که الکی ادا درنیاورده باشم.

+این اولین و آخرین باریه که از ناامیدی می‌نویسم. یه بار به هرحال باید می‌نوشتم تا نه خودم و نه شما فکر نکنید انقدر قوی‌ام که بتونم همیشه امیدوار باشم...

  • مهتاب

شهید مطهری تو کتاب «آزادی معنوی» ذیل بحث ایمان، می‌پرسن اگر ما بخوایم تو یک کلمه توضیح بدیم که منظورمون از ایمان چیه باید از چه واژه‌ای استفاده کنیم که جامع و کامل باشه؟ یعنی وقتی می‌گیم از نگاه قرآن فلان فرد به طور کلی مومنه، یعنی به چی مومنه؟ خدا؟ نبوت؟ معاد؟ و توضیح می‌دن که اون کلمه‌ای که می‌تونه همه این‌ها رو شامل بشه «غیب»ه. یعنی اگر کسی ایمان به «غیب» داشت، تو فرهنگ قرآن یعنی به بقیه مفاهیم لازم هم اعتقاد داره. 

واضحه که نظام آموزشی ما از همون اول تا آخر، هیچ برنامه خاصی برای یاد دادن ایمان به غیب به بچه‌ها نداره و در نتیجه کم‌تر بین فارغ‌التحصیلان دانشگاهی می‌بینیم کسی رو که فارغ از دو دو تا چهارتا‌های مادی، ایمان مستمر و واقعی داشته باشه به مفهوم غیب. نهایت این که خداوند رو به عنوان خالق و مالک عالم قبول داشته باشه، ولی این که مراتب توحید ربوبی به چه صورته و‌ چه‌طور می‌شه از قوانین مربوط به اون استفاده کرد یا چطور می‌شه به آرامش ناشی از اعتقاد به اون رسید، برای خیلی‌ها کاملا مبهم و تخیلیه.

حالا من واقعا نمی‌دونم الان شرایط اجتماعی، سیاسی و اوضاع بین‌المللی و تحریم‌ها و این‌ها به نسبت دولت نهم و دهم دقیقا چقدر بهتر یا بدتره؛ ولی می‌تونم با اطمینان بگم متوسط ایمان به غیب در کابینه این دولت، بسیار بسیار بسیار کم‌تر از دولت قبله و این حجم ناامیدی تو فضای جامعه نتیجه همینه.

من بعد از چند وقت وب‌گردی‌های طولانی، توئیترچرخی‌های بی‌هدف و باهدف، تعمداً حضور مجازی بین همه‌جور آدم عجق وجقی و در عین حال تلاش برای شاد و امیدوار موندن، تصمیم گرفتم دست از این همه روشنفکربازی بردارم، اهداف و برنامه‌هام رو برای چهار پنج سال آینده دوباره مرور کنم، از محیط‌های غرغروی حقیقی و مجازی حتی‌الامکان دوری کنم (و در همین راستا دنبال کردن فکر کنم بالای نود درصد حساب‌های توئیتری که پیگیرشون بودم رو لغو کردم) و تصمیم گرفتم تقریبا همه وقتم رو به انجام کارهایی که برای رسیدن به اهدافم لازمه، کتاب خوندن و وقت گذروندن با حلقه کوچیکی از دوستام اختصاص بدم و سعی کنم خیلی به این فکر نکنم که تازه فقط یه سال از دولت دوازدهم گذشته؛ جدای از این‌ها از خونوادم هم خواستم تا حد ممکن حداقل جلوی من راجع به مسائل سیاسی و اقتصادی حرف نزنن.


آرامش، چیزیه که ظاهراً عمده مسئولین رده اول کشور درکی از لزوم انتقال اون به جامعه ندارن؛ تو این شرایط بیاید خودمون حواسمون به خودمون و دور‌‌و‌بری‌هامون باشه:)

  • مهتاب

حجم انرژی منفی و نگاه سیاه و نفرت انگیز کانال هایی مثل " توییت ایرانی" برای تخریب یک جامعه متمدن همه چیز تمام هم زیادی است؛ چه برسد به مملکتی که هنوز در مسیر پیشرفت است...

اگر برای اعصاب و روانتان ارزش قائل هستید عضو این کانال ها نباشید؛ برای ذهن های قوی، امیدوار و سرسخت، حتی غر زدن هم راه و روش سازنده خودش را دارد...

  • مهتاب

من خیال می کنم ابتلائات آخرالزمان که می آیند، قرار است بین همه مؤمنان و پارسایان و عقلا و مدعیان، آدم های امیدوار را غربال کند....فقط امیدوارها ( بخوانید کسانی که وعده های خدا را عمیقا باور دارند) تا ته این مسیر می مانند و هر مشکل و بحران و نقطه کوری، اعتقادشان را قوی تر می کند. فقط آن هایی تا آخرش دوام می آورند که پیوسته به باورشان افزوده می شود و چه چیز جز مشکلات، این چنین عمیق و بدون وقفه پیوستگی دارد؟!

  • مهتاب