تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱۲ آذر ۹۸، ۲۲:۵۹ - ناصر دوستعلی
    بله
  • ۱۱ آذر ۹۸، ۰۰:۱۹ - سکوت محض
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام حسین» ثبت شده است

+: تو واقعا نمی‌خوای بری اربعین؟

_: باید برم؟

+: نمی‌دونم. خودت چی فکر می‌کنی؟

_: نمی‌دونم چرا باید برم... این توضیحات و توصیفاتی که همه می‌گن قانعم نمی‌کنه. بدتر دلزده‌م می‌کنه. حس می‌کنم زیادی شلوغه. حس می‌کنم با هرکی برم قبلا رفته و لابد می‌خواد تو کل سفر، خاطرات سفر قبلیش رو تعریف کنه؛ «دو سال پیش که اومده بودیم تو این عمود یه اتفاقی افتاد که...»، «پارسال با یه زن و شوهر هندی آشنا شده بودم تو موکب فلان که...»، «سال اولی که اومده بودیم تو نجف...» و....

من حوصلۀ این خاطرات رو ندارم. می‌خوام تنها باشم. تنها با خودم. می‌خوام کسی باهام حرف نزنه. می‌خوام با یه گروهی برم که اصلا زبونمو ندونن و زبونشون رو ندونم.

+ الان مشکلت فقط همینه؟

_: فقط همین نیست؛ ولی اینم هست... ببین تو که غریبه نیستی، من حس رفتن ندارم. حس دعوت شدن ندارم. به دلم نیست برم. علاقه‌ش هست ولی شوقش نیست...

+: منظورت از دعوت چیه دقیقا؟ توقع داری خود امام حسین شخصا بیاد دم در خونتون دعوتت کنه؟! چه جوری باید دعوت بشی دقیقا؟ یکم لوس‌بازی درنمیاری به نظرت؟

_: ببین الان تو داری لوس‌بازی درمیاری! می‌دونی منظورم چیه و داری مسخره می‌کنی.

+: خیلی خب.. بذا یه چی دیگه بگم. این تصویر رو بیار تو ذهنت. روز قیامته و حساب و کتاب آدما داره انجام می‌شه؛ تکلیف بهشتیا معلوم می‌شه و خیلی خوشبینانه فکر می‌کنیم که تو هم تو جمعشونی. با هم می‌رید بهشت. با یه گروهی که می‌شینن به تعریف کردن خاطراتشون از سفر اربعین و تو هیچی برای گفتن نداری. ببین همه با هم تو بهشتینا؛ ولی تو حرفی نداری از سفری مثل اربعین بزنی و اون وسط یکی ازت می‌پرسه «تو چرا چیزی نمی‌گی؟» می‌خوای بهش بگی «من اربعین نرفتم»؟ حالا نرفتی مهم نیست؛ تو حتی هیچ تلاشی هم براش نکردی! تصور کن این وضعیت رو.

_: .....

+: مهتاب جان! به خاطر این که نشون بدی «ادب» داری برو. حتی اگر به کلی با کربلا رفتن مشکل داشته باشی _که می‌دونم نداری_ حتی اگه امام حسین رو قبول هم نداری _که می‌دونم هنوز انقدرام از دست نرفتی_، به خاطر این که نشون بدی آدم مودبی هستی برو... انگار که بگن امام هرسال دارن یه مهمونی بزرگ می‌گیرن و هرکسی هم بخواد می‌تونه شرکت کنه و تو بگی «به دلم نیست راستش»! این بی‌ادبیه مهتاب. حتی اگر هم جور نشه و تهش نری، حداقل اینه که باید همۀ تلاشت رو بکنی برای رفتن. متوجهی؟ حتی اگه فقط یه بار باشه.

_: من قبلا رفتم کربلا..... من.... متنفرم اگه قرار باشه همون آدم قبلی برم زیارت. که کیفیت رفتنم همون باشه که قبلا بوده... که تو همون سطح برم و برگردم... من از این دور تکرار متنفرم... از احساس کاذب معنوی شدن و بودن... از هوس معنویت... از توهم خوب بودن... از....

+: اینا دست کیه؟

_: دست منه ولی نمی‌تونم... نه که نشه ولی نمی‌تونم...

+: این دیگه از اون حرفاست! یه سال وقت داری از الان! تو چه جور موجودی هستی که طی یه سال نمی‌تونی حتی یکم آدم بهتری بشی؟ چرا زنده‌ای کلا پس؟!

_: .....

+: بذار برگردم به حرف اولم. ببین حتی اگر بهتر نشدی، حتی اگر بدتر بشی، بازم ادب حکم می‌کنه بری. بی‌ادب نباش مهتاب.

_: .... باشه...

+: آفرین. پس سال دیگه اربعین زائری ان‌شاءالله. هر حالی که داشتی... هرچی که بودی...

_: ان‌شاءالله... ان‌شاءالله که قسمت بشه...

  • مهتاب
می‌گویم: «مشهد بودم. براتون کلی دعا کردم» [لبخند]
می‌گوید: «دعا می‌خوام چی‌کار؟ سوغاتی چی آوردی برامون؟» [حالا گیرم کلا شوخی]

ای تفو بر دنیای کوچکتان گرامیان.


پ.ن: جوانان مذهبی شهرم ایستگاه صلواتی زده‌اند؛ تویش نوحهٔ فاطمیه پخش می‌کنند. حس می‌کنم بساط را که علم کرده‌اند یکی گفته «خب چی پلی کنیم؟» و آن یکی جواب داده «صب کن. من یه مداحی دارم تو گوشیم باحاله. اونو بذاریم»

پ.ن۲: در این مملکت هزاررنگ، یک اتفاقی افتاده که از ویترین بوتیک‌های شیک تا موسسات انتشاراتی کتاب را درگیر کرده. یکی هیئت می‌رود، یکی کتاب مطالعاتی‌اش را در این ماه عوض می‌کند، یکی لاک مشکی می‌خرد و یکی هم توی همین روضه‌های معمولی، خود واقعه را به چشم می‌بیند. این وضعیت، نشانهٔ چیزهای خوبی است و نشانهٔ چیزهای بدی. اما در «فرصتْ» بودنش تردیدی نیست و کاش آن‌ها که باید، جدی‌تر بگیرندش و کاش آن‌ها که جدی گرفته‌اندش، کمّی و کیفی، روزبه‌روز و سال‌‌به‌سال، بیش‌تر شوند.

پ.ن۳: یک‌ راهی باید پیدا کنم که مجبور شوم لااقل برای مدتی مشهد زندگی کنم. تازه از سفر برگشته‌ام و دلم باز حرم می‌خواهد... [همه را طبق وظیفه و طبق قولم، به اسم دعا کردم، مگر آن‌ها که اسمشان را نمی‌دانستم (مثل دنبال‌کنندگان مخفی که با همین عنوان کلی دعایشان کردم)] ‌

پ.ن۴: در حال احیانا خوش این شب‌هایتان مرا هم دعا کنید لطفا:)
  • ۱۴ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۲۱
  • مهتاب

واکنش پیش‌فرض من به همهٔ فرازهای همهٔ روضه‌ها، هنوز و همچنان ناباوری است. از سقیفهٔ بنی‌ساعده و آن نفسانیتی که حتی نتوانست منتظر دفن پیکر حضرت رسول بماند، سوال‌های تکراری من با اضافه کردن کلمهٔ «واقعا؟» به اول خطوط روضه شروع می‌شود؛ مثلا می‌پرسم «واقعا دست‌های حضرت مولا را بستند و‌ به اجبار بردندش که بیعت کند؟»، «واقعا درِ خانهٔ دختر پیامبر را آتش زدند؟»، «واقعا سیلی زدند به صورت عزیزترین خلق خدا پیش پیامبرش، آن هم دقیقا وقتی عزادار رفتن پدر بود؟» بعد همین طور «واقعا؟» گفتن‌ها ادامه پیدا می‌کند تا می‌رسد به حج آخر حضرت ارباب. می‌رسد به خطبه‌هایی که حضرت در مدت اقامت در مکه، برای مردم و بزرگان عالم اسلام خوانده‌اند، می‌رسد آن‌جا که امام به عمر سعد می‌گوید از این جنگ صرف نظر کند و او بهانهٔ خانه‌اش را می‌گیرد، آقا می‌گوید من مثل خانه‌ات در کوفه را تضمین می‌کنم، از این نبرد بگذر، حرف حکومت ری را می‌زند و آقا می‌گوید نتیجهٔ این نبرد برای تو این نمی‌شود که از گندم ری بخوری، بگذر از این ماجرا، و جواب می‌شنود «خب اصراری هم به گندم نیست، از جو می‌خوریم» و لابد پوزخندی زده در ادامهٔ حاضرجوابی ابلهانه‌اش، من می‌پرسم «واقعا؟ واقعا این را گفته؟»، بعد می‌رسیم به جایی که من مجبور می‌شوم با بلاهت ادامه‌دارم، با حیرت بپرسم «واقعا نشست روی سینهٔ امامش که حتی در معرکهٔ روزهای نبرد، جز ادب و‌ منطق و بزرگی و بزرگ‌منشی از او ندیده بود؟ نشست تا سر پسر پیامبر را از تنش جدا کند؟ وقتی به همهٔ سوال‌هایش جواب داده بود؟ وقتی همهٔ بهانه‌هایش را از او گرفته بود؟ وقتی با فصاحت و بلاغت کلام، با منش، با عاطفهٔ حضور خانواده و کودکان، با معصومیت گریهٔ آن طفل شیرخوار، با وعدهٔ تامین آن‌چه به ظاهر قرار بود از دست برود، همهٔ دلایل و بهانه‌ها تمام شده بود؟ وقتی حجت را حجت خدا تمام کرده بود؟ واقعا؟ واقعا سر امامش را از تنش جدا کرد و فریاد کشید «پیش عبیدالله شهادت بدهید که من سر حسین را از تنش جدا کردم»؟ واقعا همهٔ این اتفاقات افتاد؟» 

من، هنوز و هرسال (از آن زمانی که شروع کردم به خواندن و یاد گرفتن این ماجرای پرسوز‌و‌گداز و‌ تمام‌نشدنی) به شکل پیش‌فرض بی‌اراده‌ای، اول همهٔ خطوط روضه یک «واقعا؟» اضافه می‌کنم و هنوز باورم نشده...

من هنوز برای همین ناباوری‌هایم اشک می‌ریزم و‌ نمی‌دانم اگر روزی از این حریم امن «مگه می‌شه آخه‌؟»ای که برای خودم ساخته‌ام بیرون بیایم و‌ واقعا بپذیرم که همهٔ این اتفاقات افتاده، قرار است چطور عزاداری کنم...

  • ۱۰ شهریور ۹۸ ، ۰۵:۳۹
  • مهتاب

امشب پرچم‌های حرم _و از جمله پرچم بالای گنبد را_ عوض کردند تا حرم نور امام رئوف، مشکی‌پوش عزای حضرت سیدالشهدا شود. صحن انقلاب بودم بین انبوه جمعیتی که چشمشان را دوخته بودند به گنبد طلایی آقا. درست عین آدم‌هایی که در آن سکانس معروف «الرسالة» مصطفی عقاد، چشم به اذان گفتن بلال دوخته‌ بودند.

من معمولا خیلی احساساتی نمی‌شوم در چنین موقعیت‌هایی، ولی اعتراف می‌کنم صحنهٔ ویژه‌ای بود؛ وقتی جمعیت از ته دل فریاد می‌کشید «یا حسین!»، از هر طرف صدای هق‌هق آدم‌ها را می‌شنیدم، همگی منتظر بالا رفتن و اهتزاز آن پرچم سیاه و طلایی بودیم و وقتی یاد همهٔ پرچم‌هایی می‌افتادم که منتظریم روزی به اهتزاز دربیایند، نمی‌شد احساساتی نشد...

  • ۰۸ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۳۰
  • مهتاب
به نظرم ما هر وقت تونستیم تو مواجهه با آدم مخالفی که بدون هیچ بحثی حتی، فحش می‌ده و بدوبیراه می‌گه، فضای تبلیغاتی‌ای رو که توش هست درک کنیم و نه تنها عصبانی نشیم و مودبانه حرف بزنیم که اصولا اولین واکنشمون محبت باشه، اون وقت می‌تونیم دربارهٔ مبارزه و جنگ نرم و جهاد و «یا لیتنا کنا معکم» و باقی الفاظی که مصرفشون می‌کنیم حرف بزنیم.
شیعه، مشخصات داره. به ادا درآوردن نیست.

پ.ن: تشخیص این جنس مخاطب، خودش قدرت تشخیص می‌خواد البته. کما این که تشخیص مرزهای لوث نشدن قضیه.
  • مهتاب
قبلا گفتم که از روایت‌های غیر واقعی و هالیوودی شده واقعا بدم میاد. روایت‌هایی که روند ماجراها، سرعت تغییرات، هماهنگی آدم‌ها و مسائل، حالت چهره‌ها و حتی آب‌و‌هوا متغیرهایی هستند که بر اساس وهم‌‌ها، تصورات و توقعات هنرمند شکل گرفتند و نسبتی با دنیای واقعی و قوانینش ندارن.
یکی از اون متغیرهای دائما تحت اجحاف، «معجزه» است. معجزه نه به معنای اصطلاح قرآنیش، به معنای اتفاق خوبی که سریع و کامل روی حالت و زندگیت تاثیر بذاره. به معنای اقدامی، مطلبی، برخوردی که فورا نتیجه بده و به نظرم میومد هیچ کاری در عالم نیست که به شکل آنی، نتیجهٔ محسوس پایدار یا نسبتا پایدار ایجاد کنه، ولی زندگی بعدها منو به مسیری کشوند که فهمیدم این طور نیست. بعضی کارها، تاثیرات خیلی سریع و خیلی محسوس روی حس و حال و کیفیت زندگی آدم می‌ذارن و بین این بعضی کارها، اونی که من تجربه‌ش کردم، «زیارت عاشورا» بود. فرقی هم نمی‌کنه بخونی، گوش بدی یا بشنوی. در هر سه حالت تاثیرش رو می‌ذاره (یه تاثیر پایه رو در هر سه حالت داره) گرچه که توجه به معنای واژه‌ها و عبارت‌ها، تاثیرات رو تسریع و تشدید می‌کنه.
پیشنهاد جدی من اینه که فایل صوتی‌ش رو دانلود کنید (من خودم نسخه‌ای که آقای فرهمند می‌خونن رو ترجیح می‌دم) و روزی یک بار گوش بدید یا حداقل بشنوید و معجزه رو ببینید.

+کمی مرتبط: وحی
  • مهتاب

مثل وقتی که بابا روز اربعین، از بین‌الحرمین زنگ می‌زند و می‌گوید «گوشی رو می‌گیرم سمت حرم سلام بده»

و تو انقدر هول می‌کنی که حتی اسم حضرت ارباب تا چند ثانیه یادت نمی‌آید و نمی‌دانی دقیقا باید چه بگویی و اصلا چه طوری سلام می‌دهند...

مثل وقتی به لکنت می‌افتی برای گفتن یک جمله ساده...

 

السلام علیک یا اباعبدالله و علی‌ الارواح التی حلت بفنائک

علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار

و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم

السلام علی الحسین

و علی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

  • مهتاب

+برای اولین بار بعد این همه مشهد اومدن، در اصلی و نزدیک‌تر به مسیر هتل، باب‌الجواده...به فال نیک می‌گیرم اینو...

 
+حرم برای مریضی‌های روحیه. ما روحمون زده به جسممون. ما رو اول باید ببرن دارالشفاء یه دور...
 
+فَإن لَم اَکُن اَهلا لذلک فانت اهلٌ لذلک...
 
+ آقا! شما می‌دونید چند بار دیگه قراره تو زندگیم با این حال بیام و خیال کنم «دیگه از این بدتر نمی‌شه»، نه؟
 
+دستورالعمل جدید: «کفش‌هاتونو بدید کفش‌داری حتما. رو قالی امام رضا(!) کفش نباشه لطفا!»
انصافا یه امام‌ رضا رو بذارید برای مردم بمونه! شور هر چی رو که می‌تونید و نمی‌تونید، شور سلیقه‌ای عمل کردن، شور دستور دادن، شور بی‌شعور بودن و درک نکردن شرایط متفاوت آدم‌های مختلف، شور «امام رضا کلا واسه ماست» رو درنیارین! ما با همینشم به زور کنار اومدیم! (تا این‌جا البته فعلا فقط از یکی از خادم‌ها شنیدم و نوشتش رو هم دیدم رو دیوار. باید دید وسعت ماجرا تا کجاست و حضرات تا کجا بسط دادن پروسه خراب کردن حال آدمو)
 
+«طبع داروهای شیمیایی سرده و بیماری‌های سرد مغزی مثل افسردگی در فصل‌های سرد مثل الان بیش‌تر می‌شه و با مصرف دارو هم بیش‌تر می‌شه. (و خوب نمی‌شه در واقع)
طب کلاسیک(؟!) کاری به سردی و گرمی نداره ولی طب سنتی-اسلامی(؟!) بر این مبنا درمان می‌کنه»
از بلندگوی یکی از رواق‌های ویژه خانم‌ها، ساعت هشت صبح، یکی داره این‌ها رو و خیلی چیزهای دیگه می‌گه.
انصافا اگر کسی هست این‌جا که مبنای علمی این حرف‌ها رو می‌دونه بیاد من رو از حرص خوردن نجات بده:/
سوال از کارشناس(؟) محترم: «پسرم دوست داره گردن‌بند بندازه، چه توصیه غذایی‌ای دارید؟»(!)
جواب: «شربت سکنجبین، حذف غذاهای تند‌‌‌ و تیز و حجامت»(؟)
 
+دیدن دسته‌های عزاداری تو حرم و اطرافش، حال خوب عجیبی داره. هم الان و هم یکی دو دفعه قبلی که پیش‌ اومده و دیدمشون.
 
+داروخونه دارالشفاء جز مکان‌های خیلی دوست‌داشتنی این دنیاست برای من. به دلایلی که حوصله و امکان توضیحش نیست.
 
+ هواخواه توام مولا و می‌دانم که می‌دانی...
 
+ بیا و حق بده حال من چنین باشد...
 
+ این تعبیر را که اجازه زیارت حضرت ارباب را امام غریب ما در خراسان باید بدهند، خیلی دوست دارم.
 
+ مثلا یک وقتی بشود که من امین‌الله و جامعه کبیره را حفظ شده باشم از کثرت خواندن.
 
+وقتی خودت حواست به وقتت باشد، خدا هم حواسش هست. پربرکتش می‌کند.
 
+مثلا بروی با آدم الف که خیلی دوستش داری درباره آدم ب که خیلی خیلی دوستش داری حرف بزنی و عذاب وجدان داشته باشی چرا درباره آدم جیم حرف نزدی.
چرا آدم جیم را که انقدر دوست‌داشتنی است، دوست ندارم؟
 
+ بدون امید می‌میرم. و با امید (حتی اگر امید به تحقق اون اتفاق تو روز قیامت باشه) زندگی دوباره رنگی‌رنگی می‌شه برام.
ممنون بابت این سفر. بابت جرئت پرسیدن اون سوال سخت و بابت آرامش بعد از شنیدن جوابش...ممنون...
 
+ راضیم به رضای تو. تمام و کمال. 
 
+ نشونه‌هات رو دیدم خداجون... نمی‌گم همشو ولی خیلیاشو دیدم. ممنون بابتشون. ممنون که هستی...
 
+ بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
 
+ می‌رویم سر مزار پیر پالان دوز. راهنما برایمان خاطره‌ای از زندگی ایشان و در ارتباط با شیخ بهایی تعریف می‌کند و بعد هم می‌گوید «عمده حاجاتی که ایشان خیلی خوب به آن جواب می‌دهند، حاجات مادی است. نیت کنید و هر مبلغی می‌توانید این‌جا در مزارشان هدیه بدهید تا ثمره مادی‌اش را ببینید.» و از رفع بخشی از حوائج مادی خودش با همین عمل مثال می‌زند.
باور می‌کنم؟ نه! به صداقت گوینده ذره‌ای شک ندارم، ولی باور نمی‌کنم. آن قصه مربوط به زندگی ایشان را باور نمی‌کنم و رفع آن حوائج مالی هم، خب، واقعا نمی‌شود گفت حتما به خاطر دعا و نذر به نیت ایشان بوده. باور نمی‌کنم و می‌رویم سر مزار. فاتحه می‌خوانیم و دو رکعت نماز هدیه می‌کنیم به روح پیر پالان دوز.
می‌خواهیم برویم که یک آن با خودم می‌گویم «اگر این خاطره، این روز، این لحظه، روزی تو بوده باشد چه؟ چون باور نداری خودت را از روزی‌ای که برایت مشخص کرده‌اند محروم می‌کنی؟ دلایلت برای باور نداشتن، محکم‌تر از دلایل باور داشتن است؟» و جواب این است که «نه!». باور نمی‌کنم، نه چون دلیلی دارم، چون دوست دارم باور نکنم که مسائل می‌توانند به این شکل حل شوند.
یک آن تصمیمم را عوض می‌کنم و تصمیم می‌گیرم باور کنم. کیفم را باز می‌کنم، دو سه اسکناس پنج هزارتومانی دارم و یک اسکناس هزارتومانی. اولش تصمیم می‌گیرم همان اسکناس هزارتومانی را بیندازم تا اگر هم اتفاقی نیفتاد، خیلی ضرر نکرده باشم. ولی بعد فکر می‌کنم، اگر قرار است باور نداشته باشم که اتفاقی می‌افتد، حتی همین مقدار هم زیاد است. چند لحظه مکث و خودم را قانع می‌کنم. قبول و باور می‌کنم که انداختن این پول قرار است دو مشکل مهم مالی مرا در زندگی حل کند. به ازای هر کدام یک اسکناس پنج هزار تومانی می‌اندازم و باور می‌کنم «اگر حل این مشکلات، برخلاف مصالح من در زندگی نباشد، حتما با این نیت و باورمندی حل خواهد شد و اگر باشد هم، به هر حال این پول صرف خیرات می‌شود و من چیزی از دست نمی‌دهم و قطعا خداوند در جایی که لازم است، آن را برایم جبران می‌کند.»
پول را می‌اندازم و می‌رویم. در راه برگشت یاد مشکلی که راهنمایمان در مورد زندگی خودش گفته بود می‌افتم (که معتقد بود بخشی از آن با همین نیت و انداختن مبلغی در این مزار حل شده بود). مسئله او، از مال من سخت‌تر و پیچیده‌تر است؛ نیتم را عوض می‌کنم و مبلغی که انداخته‌ام را اختصاص می‌دهم به حل مشکل مالی راهنمایمان. و تازه این جاست که حس می‌کنم کار درست را انجام داده‌ام و دلم آرام می‌شود. تمام این ماجرا و این نیت را برایشان تعریف می‌کنم. 
 
بعضی آدم‌ها برای همه وقت می‌گذارند، تا جایی که خودشان یادشان می‌رود. این آدم‌ها را باید دوست داشت. برای این آدم‌ها باید دعا کرد. به خاطر این آدم‌ها باید فداکاری کرد و این را بهشان گفت. چون توقعی ندارند و چون این گفتن، باعث می‌شود کمی از بار سنگین تنهایی‌شان کم شود. که امیدوارم بشود...
 
پ.ن: من با تور، مشهد نرفته بودم و منظورم از راهنما، یکی از همسفرهاست که راه‌بلد ما بود.
 
+ دنیا برای ما دخترها، با این همه احساسات عمیق و پیچیده و عجیب و درهم‌تنیده، جای راحتی نیست...
 
ان‌شالله قسمت همه‌تان بشود به زودی زود...
 
تمت. (یک‌شنبه، ۶ آبان، ۱۴:۲۸)
 
پ.ن بی‌ربط: «رستم»
  • مهتاب

سفر کربلا برای من، مثل نزول یک‌باره مفاهیمی بود که در طول ۲۱ سال قبلش، به طور تدریجی نازل شده بودند...


این ۲۱ سال قبل، دقیقا بیست‌و‌یک سال است؛ یعنی این نزول، درگیر شدن با عمیق‌ترین معانی‌ای که زندگی بشر روی کره زمین می‌تواند با آن‌ها مواجه شود و در معرض نسیم این عشق عجیب ازلی قرار گرفتن، اگر حتی قبل از تولدم آغاز نشده باشد، که شده است، حداقل از زمانی شروع می‌شود که لب‌ها و دهان بچه تازه‌به‌دنیا‌آمده را، به کمی تربت سیدالشهدا آغشته می‌‌کنند، تا طعم عشق، اولین مزه‌ای باشد که در زندگی می‌چشد.


سفر عتبات که بروید، نزول دفعی مفاهیم از همان ابتدا آغاز می‌شود. یعنی من از همان فرودگاه بغداد تا رسیدن به کاظمین، مدام در حال یادآوری همه وقایع تاریخی-مذهبی‌ای بودم که مکان وقوعشان این شهر بوده و بعدتر وقتی یک ساعتی معطل شدیم تا صبح بشود و اجازه بدهند وارد شهر کاظمین شویم این تصویر کاملا فرصت پیدا کرد کامل شود؛ این توقف یک‌ساعته کافی بود تا نه تنها در مکان که در زمان هم سفر کنم و هر دو شهر را با زندان‌های ترسناک خلفای عباسی، دروازه‌های شهر، حکومت نظامی، خفقان، آب‌و‌هوای خشن و همه چیزش، تصور کنم.


کربلا، بین‌‌الحرمین، حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل، «این‌جا تل زینبیه بوده»، «خیمه‌گاه این‌جا بوده»، «گودی قتل‌گاه در این نقطه...»، نزول مفاهیم ادامه دارد؛ برای این که موضوع را درست توضیح بدهم، باید این را بگویم که بدانید، درست است که من عملا «در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشودم»، اما هرگز خانواده‌‌ام نتوانستند مفاهیم دینی را به شکل قانع‌کننده‌ای که جواب سوال‌های بی‌شمار مرا بدهد، به من منتقل کنند و هنوز هم نمی‌توانند؛ شاید برای همین بود که خداوند، شخصا، در چهارده سالگی‌ام، کتاب «فلسفه اخلاق» شهید مطهری را گذاشت دم‌‌دست من و آن کتاب (که الان اصلا یادم نیست دقیقا درباره چی حرف می‌‌زند) شد مبدأ تغییر خیلی چیزها در زندگی‌ام. مسیر تحول روحی و شخصیتی من تقریبا هیچ کجا از کنار جاده‌های عرفانی _اشراقی عبور نکرد، هیچ وقت «خواب‌نما» نشدم فلان کار را انجام بدهم، «غروب عجیب شلمچه» که چهار دفعه دیدمش و هر بار مفهوم «جنون» را برایم تصویر کرد، نقطه آغازی هیچ تصمیمی در زندگی من نبود، یک سری مفاهیم را تثبیت و تکمیل کرد، ولی به خاطر آن فضا و فضاهای مشابه، تصمیم خاصی نگرفتم.


از کتاب «فلسفه اخلاق» شروع شد و دختری که حتی با «شهید» خواندن کشته‌‌های جنگ تحمیلی هم مسئله داشت و دفترچه خاطرات روزانه‌اش را خطاب به داریوش اول هخامنشی، داماد کوروش بزرگ، همسر بانو آتوسا و پدر خشایار شاه می‌نوشت، پرت شد در عمیق‌ترین اقیانوس از مفاهیم انسانی که وقتی خداوند پرسیده بود دلت می‌خواهد در این حجم عظیم آب غرق شوی، بی‌درنگ گفته بود «بله» و بعدتر، آن قدر از این انتخاب کیف کرده بود که بارها و بارها و بارها بعد از آن، وقتی حتی در سخت‌ترین شرایط توی آب دست‌و‌پا می‌زد و نفسش بالا نمی‌آمد و گاهی از زیر آب، تصاویری مبهم از مردمانی را می‌دید که با خیالی آسوده در ساحل راه می‌رفتند و آفتاب می‌گرفتند و «لذت» می‌بردند از زندگی، وقتی خدا می‌پرسید «کافی است؟ دوست داری بیایی بیرون؟» می‌گفت «نه» و هنوز هم می‌گوید «نه».

از «اشراق» گفتم، هیچ چیز احساسی‌ای وجود نداشت، از شهید مطهری شروع شد و به خیلی‌های دیگر رسید و همه مسیر پر از کتاب بود. درست عین یک مسیحی یا یهودی که بخواهد مسلمان شود کتاب می‌خواندم که بفهمم حرف حساب این دین چیست و بعد کم‌کم قرآن و نهج‌البلاغه و...


حالا همه این‌ها را چرا گفتم؟ چون رسیده بودیم به بین‌الحرمین. برای کسی که دینش را از چهارده سالگی شروع می‌کند به خواندن، برخلاف خیلی‌ها، خاطرات خیلی محدودی دارد از عزاداری‌ها، تا همین سه چهار سال پیش نمی‌دانست «روضه» دقیقا به چه چیزی می‌گویند، ترتیب برنامه‌های یک مراسم عزاداری ساده را نمی‌دانست، در تمام عمرش فقط یک بار در یکی از این مراسم‌های سفره‌ای زنانه و چند بار هم در بچگی در مراسم عزاداری امام حسین شرکت کرده بود و آن هم اصلا نمی‌فهمید قضیه چیست، برای کسی که شوق کربلا رفتن را کلا نمی‌فهمید و به نظرش امام حسین اگر این همه بزرگ باشد که همه می‌گویند، پس او اصلا در حدی نیست که برود زیارت چنین وجودی، اصلا برود چه بگوید؟!، برای چنین آدمی، کربلا رفتن، اصلا یک اتفاق ساده، یک زیارت معمولی نیست.


 واقعیت این است که هیچ وقت در زندگی‌ام آرزوی کربلا رفتن نداشتم تا همان سال 94 که به دلیلی تصمیم گرفتم هر روز زیارت عاشورا بخوانم؛ «تصمیم گرفتم هر روز زیارت عاشورا بخوانم» هم درست نیست، چون خیلی وقت‌ها فقط فایل صوتی‌اش را «پلی» می‌کردم و حتی کم‌کم دیگر به کلمات هم توجه نمی‌کردم، اصل هدفم این بود که «ضمیر ناخودآگاه»م کلمات زیارت عاشورا را بشنود و دنبال هیچ حاجت خاصی از این کار نبودم، ولی اتفاق عجیبی که یکی دو ماه بعد شروع این حرکت افتاد، این بود که ناگهان احساس کردم به شدت دلم می‌خواهد بروم کربلا و به‌یک‌باره، تمام توضیحات و توجیهات قبلش برای نرفتن و «من در حد این سفر نیستم» و ... به نظرم ابلهانه آمد. دلم می‌خواست بروم کربلا و به دلم افتاده بود خیلی زود این اتفاق می‌افتد، که افتاد، ثبت‌نام عتبات دانشجویی از همان سال شروع شد و اولین سالی هم بود که بعد از چند سال، دخترخانم‌های مجرد را هم ثبت‌نام می‌کردند، و من، این نزول دفعی وحی را، بعد از تقریبا هفت سال دویدن بین کتاب‌ها و آدم‌ها و در‌به‌در به دنبال استاد و مرشد و راهنما و مراد گشتن، تجربه کردم... بگذریم، حرف زیاد است برای گفتن، مثلا اگر یادم بود که چه زمانی اولین بار شهادتین را با اعتقاد قلبی گفتم و از خدا خواستم از آن جا به بعد مرا مسلمان بداند، بهتان می‌گفتم چقدر بعد از مسلمان شدنم، زیارت کربلا نصیبم شد، ولی خوب یادم نیست...


می‌دانید، این همه را گفتم که به این‌جا برسم، از همان کربلا و بین‌الحرمین، یک احساس دیگر هم به آن حال سنگین نزول وحی اضافه شد و آن تصور همه مکان‌هایی که می‌دیدم، در آن حکومت رویایی بعد از ظهور بود. در بین‌الحرمین راه می‌رفتم و تصور می‌کردم معماری حرم را بعد از ظهور؛ بعد رفتیم کوفه، مسجد کوفه و سهله، می‌شنوید که اولی قرار است در آن حکومت آخرین، مقر حکومتی باشد و دومی محل زندگی حضرت قائم. این در حالی است که هزاران فضیلت برای هر کدام از این دو مکان ذکر می‌کنند و اسامی خیل پیامبران و اولیای الهی را می‌آورند که در این دو مکان مقدس عبادت کرده و یا به  هرحال به شکلی به آن‌ها احترام گذاشته‌اند؛ نزول یک‌باره مفاهیم و تصورات بعد‌از‌ظهوری من، تشدید می‌شد، با هم ادغام می‌شد و این برای آن دخترک ایرادگیر که تازه چند سالی بود مسلمان شده بود، کم چیزی نبود...


این روزها که آدم‌ها از «طریق العلما» در راهپیمایی اربعین می‌نویسند، بیش از اربعین و راهپیمایی‌اش، به «علما»ی بعد از ظهور فکر می‌کنم و چگونگی بازسازی این مسیر در آن زمان و وضع فرهنگی و اقتصادی و معماری عراق، ایران و حجاز، بازسازی بقایای شهرهای گم‌شده و نفرین‌شده که توصیه اکید قرآن است برای دیدن و عبرت گرفتن و فهم کردن، به مسجد کوفه و سهله، به مسجد‌الاقصی، به کعبه، به آن اتفاق بزرگ و به راه‌هایی که برای سعادت آدمی‌زاد بازخواهد شد...مسیر راهپیمایی نجف تا کربلا، شاید نشانه کوچکی از آن راه‌ها باشد، برای همه آن‌هایی که راه گم کرده‌اند یا راه را نمی‌شناسند، برای همه آدم‌های مثل من...


مسیر پیاده‌روی اربعین

  • مهتاب