تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۸، ۰۷:۵۷ - دچارِ فیش‌نگار
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اخلاق» ثبت شده است

امیرخانی یک جایی توی «سرلوحه‌ها» دربارهٔ مرحوم حاج عبدالله والی نوشته بود و چیزی نوشته بود به این مضمون که ما خیال می‌کردیم «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة» یعنی همین که که در سلام کردن پیش‌دستی کنیم و لبخند بزنیم و با بچه‌ها مهربان باشیم و الخ. و الان فهمیده‌ام اسوهٔ حسنه بودن، یعنی یاد بگیری پیامبر شوی، «پیام» خدا را به بنده‌هایش برسانی.

و من یادم هست خوشم آمده بود از تعبیرش و خیال می‌کردم «خب پس، باید تمرین کرد که بتوان پیام خدا را به بنده‌هایش رساند» و خیلی بلاهت‌آمیز خیال می‌کردم پس من در حال چنین مبارزه‌ای هستم با خودم و زندگی و ...

اخیرا فهمیده‌ام زکی! خانمِ مهتاب! شما همان با لبخند سلام کردن را یاد بگیر! پیامبر شدن پیش‌کش!

  • مهتاب
به نظرم ما هر وقت تونستیم تو مواجهه با آدم مخالفی که بدون هیچ بحثی حتی، فحش می‌ده و بدوبیراه می‌گه، فضای تبلیغاتی‌ای رو که توش هست درک کنیم و نه تنها عصبانی نشیم و مودبانه حرف بزنیم که اصولا اولین واکنشمون محبت باشه، اون وقت می‌تونیم دربارهٔ مبارزه و جنگ نرم و جهاد و «یا لیتنا کنا معکم» و باقی الفاظی که مصرفشون می‌کنیم حرف بزنیم.
شیعه، مشخصات داره. به ادا درآوردن نیست.

پ.ن: تشخیص این جنس مخاطب، خودش قدرت تشخیص می‌خواد البته. کما این که تشخیص مرزهای لوث نشدن قضیه.
  • مهتاب

یه راهش اینه که بابت کمبودهای عاطفی و روحی زندگیت به خودت حق بدی به بقیه بد کنی، بداخلاق و کم‌ظرفیت و عصبانی باشی، بی‌انصافی کنی، غیبت کنی، تهمت بزنی و دروغ بگی. (در درجات مختلف و به شکل‌های مختلف)

راه بعدی اینه که فکر کنی بقیه مقصر کمبودهای تو نیستن و باید اخلاق خوبی داشته باشی تو برخورد باهاشون. (در هر شرایطی منصف و عادل باشی)

 

من؟ من موجودی‌ام که از نظر تئوریک به راه دوم معتقده، ولی در جریان سختی‌ها و مشقت‌های مسیر دوم، دلش می‌خواد مثل گروه اول رفتار کنه.

مشکل؟ مشکل اینه که نه باورهای تئوریک، علاقه‌ای دارن تغییر کنن به اولی و نه توان عملی، زورش می‌رسه که تبدیلت کنه به دومی.

نتیجه: عنوان.

 

پ.ن: از کجا باید فهمید واقعا داری رشد می‌کنی و توهم نیست؟

  • مهتاب

برای اونایی که در جریانن می‌گم؛ تا ته تهش همینه. هر اتفاق وعده‌داده‌شده‌ای بیفته یا نیفته دعوا همینه. برخلاف تصورات، دعوای دین و بی‌دینی رایج ظاهری‌ای که فکر می‌کنیم نیست. دعوای آزادگی و بردگیه. دعوای راحت‌طلبیه با زحمت و تلاش. دعوای شعور و انصاف و عدالت و اخلاق و ظرفیت روحی و کنار مظلوم وایستادنه با خلاف اینا. همیناست تا تهش. یه‌ جمله‌ای بود که «جنگ اراده‌‌هاست» و جنگ اراده‌هاست واقعا.

بیایم از اونا باشیم که اگر دین هم نداریم، آزاده باشیم تو زندگی این دنیا...

 

+خیلی بد باهام حرف زد. اونم تو جمع. خیلی سعی کردم مودب باشم ولی واقعا اشکم دراومد (نه تو جمع البته). از روز اولی که دیدمش فهمیدم روح کوچیکی داره. خیلی کوچیک؛ و تو تمام این مدت سعی کردم خودم رو توجیه کنم که شاید مشکلات خانوادگی داره، شاید مشکلات روحی داره، شاید واقعا منظوری نداره و.... و امروز دیگه زد به سیم آخر. هنوزم البته توجیه دارم بسازم براش، ولی دیگه نمی‌خوام. دیگه لازم نیست به نظرم. ولی یه سوال رو مدام از خودم می‌پرسیدم این مدت: این نمازی که من می‌خونم و او نمی‌خونه، چه تاثیری روی من داشته؟ من رو وسیع‌تر، آروم‌تر، منصف‌تر و مؤدب‌تر کرده؟ و مدام در حال بررسی بودم. چیزی که خوشحالم می‌کنه اینه که جوابم به این سوال هرچند مثبت خیلی پررنگی نباشه ولی منفی هم نیست.

و واسه همینه که می‌گم تا تهش همینه. تا تهش قراره یاد بگیریم با بقیه چه‌طور رفتار کنیم و چرا. دین برای من، جواب این سواله. فلذا، هر اتفاق وعده‌داده‌شده‌ای بیفته یا نیفته، تا تهش همینه...

  • مهتاب

آدمی زاد ذاتا در جست و جوی عیب و ایرادهای اخلاقی است؛ فقط مسئله این است که نوک پیکان این تجسس را به سمت خودت بگیری یا بقیه...

  • مهتاب
تقریبا پنج سال پیش، یک نفر که خیلی بهشون ارادت دارم، از یه دانشجوی اون موقع ترم اولی، پرسیدن: " چقدر تو محیط خانواده اهل محبت کردنی؟ "
و در واقع این سوال رو به عنوان یه ملاک اخلاقی برام طرح کردن؛ یا حداقل من این طور برداشت کردم...
و دروغ نگفتم اگر بگم تمام این مدت ( تو تمام تلاش های درسی و تشکیلاتی و شخصی و...) سعی می کردم بتونم به این سوال، جواب صادقانه و در عین حال قابل قبولی بدم...
تو این مسیر از خیلی سوال و جواب ها، خیلی مراحل و مسئله ها عبور کردم و الان بعد از این همه وقت، تازه درک می کنم منظور از طرح این سوال، دلیل سخت بودنش برای من و همین طور راه رسیدن به جواب درست رو...

می شه لطفا برام دعا کنید از این پیچ آخری، رد بشم؟....
  • مهتاب

چرا آدما سعی نمی کنن بهتر بشن؟

چرا انقدر در مقابل تغییرات مقاومت می کنن؟

چرا عادت کردن بگن « ما همینیم که هستیم» ؟

چرا الکی می گن « من همه تلاشمو کردم ولی هیچی تغییر نکرد» ؟

چرا در مورد احساسات و دلایل انجام کارهاشون حداقل با خودشون رو راست نیستن؟

چرا برای تنبلی ها و اشتباهاتشون مدام توجیه می تراشن؟

چرا مظلوم نمایی می کنن به جای قبول کردن خطاهاشون؟

چرا سعی نمی کنن مدام در حال یادگیری چیزای تازه باشن؟

چرا بعد چندین سال همونن که چندین سال قبل بودن؟


از این حجم رکود، دروغ، ایستایی، ضعف و تکبر خفه نمی شید جدا؟!

  • مهتاب