«تاریخچه وبلاگ‌نویسی» یا «اگر شاعرا وبلاگ‌نویس بودن» :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

 «دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست/ تا ندانند رقیبان که تو منظور منی»  قشنگ معلومه «سعدی» اگه وبلاگ‌نویس بود از این مبهم‌نویس‌های آب‌زیر‌کاه می‌شد که یه جوری می‌نویسن آدم فکر می‌کنه این که کاری نداره بابا! آمار بازدیدش الکیه! بعد که میومدی خودت مثلش بنویسی می‌فهمیدی نخیر! از این خبرا هم نیست!

«حافظ» از اینا می‌شد که تنهایی آمار بازدید وبلاگ‌ها رو تو ایران چند تا پله جا‌به‌جا می‌کرد، انقدرم خوش‌برخورد بود که همه عاشقش می‌شدن، انقدرم خوب ولی مرموز می‌نوشت که گهگاهی میومدی اتفاقی یه مطلبی رو تو بایگانیش پیدا می‌کردی می‌خوندی و همون، به طرز عجیبی، توضیح حالت تو اون لحظه بود.

«فردوسی» انقدر فاخر و خفن می‌نوشت که جای از ما بهترون بود وبلاگش. قالب وبلاگشم پر از نقش و نگارای ایران باستان بود. کلمات عربی هم استفاده نمی‌کرد کلا. تو همه پستاشم استاد کزازی نظر می‌ذاشت.

«مولوی» قطعا دچار فیلترینگ می‌شد، بعد مثل حافظم نبود که یه جوری بالاخره سر و تهشو هم بیاره، همچین غد و یه‌دنده بود که وبلاگ اولش به اسم «مثنوی» رو کلا می‌بستن به خاطر بعضی مطالبش، بعد دیگه از سرخوردگی یه وبلاگ می‌زد به اسم «شمس» و شروع می‌کرد غزل مثلا عاشقانه گفتن ولی چون مخاطب یه سری غزلا «شمس»نامی بود و شمس اسم خانم نیست، هرچقدر توضیح می‌داد که عاقا این فرق می‌کنه و هر گردی گردو نیست و اصلا منظور من از شمس، در واقع «شمسی» و‌ در واقعِ واقع «خورشید»ه، خیلی فایده‌ای نداشت. نهایتا هم پناهنده می‌شد ترکیه و همون‌جا می‌مرد.

«نیما»نامی هم یه وبلاگی داشت که اوایل خیلی کسی جدی نمی‌گرفتش، منتها جامعهٔ سرخورده از رفتن مولوی که دیگه حوصلهٔ فال گرفتن با نوشته‌های حافظ و حرص خوردن از دست ساده‌‌های سخت سعدی رو نداشت، دورش جمع شدن و کم‌کم آمار بازدیدها و کامنت‌ها انقدر بالا رفت و شاخ شد واسه خودش که دیگه کلا تاریخ وبلاگ‌نویسی به قبل و بعد وبلاگ «افسانه» نیما تبدیل شد.

 بعد هی همین طور وبلاگای مختلف با سبکای مختلف زیاد شدن تا این که کلا بلاگفا ترکید و ما اومدیم بیان. این‌جا چون پسوند سایت سرویس‌دهنده از com. به ir. تغییر کرده بود، خودش کلا یه تحول بنیادین محسوب می‌شد که جا داره بعدا مفصل‌تر در موردش حرف بزنیم.

 سپاس که تا این‌جای برنامه با ما همراه بودید :)   


+اگه دوست داشتید، تو نظرات ادامش بدید :) 

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۲۱

نظرات  (۱۰)

۲۱ دی ۹۷ ، ۱۸:۱۸ 🦉 شباهنگ
قصیده‌نویسا همون طویله‌نویسا بودن
دوبیتی و رباعی‌سرایان هم همونا که دو خط می‌نویسن خسته میشن :))
ایرج میرزا هم اعصاب نداشت. می‌رفت این‌ور اون‌ور فحش می‌داد همه بلاکش می‌کردن
پاسخ:
قصیده‌نویسا که خداییش خیلی اعصاب داشتن دیگه!

ایرج میرزا خوب بود:))
یه وبلاگم بود به اسم سیاه مشق. از اون وبلاگا که وقتی پست ابتهاج رو توش می‌خونی خیلی حظ می‌بری اما وقتی می‌خوای پایینش نظر بذاری، هرچی فکر می‌کنی به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسی و چیزی واسه گفتن به ذهنت نمی‌رسه و تهشم بی‌خیال نظر دادن می‌شی و فقط به کلیک کردن روی اون فلش رو به بالا و موافق وبلاگش رو می‌بستی...
پاسخ:
از بعد تاثیرات افسانه تو دنیای وبلاگ این طوری شد! 
یه طوری پست می‌نویسن فقط می‌شه نگاش کرد :دی
جالب بود.
موندم اگر استاد کزاری مثلاً می خواست برای وبلاگ فردوسی نظر بگذارد. به جای شکلک و خندانک و این چیزها، از چی استفاده می کرد؟ و فردوسی نیز در پاسخ به او چه می کرد؟
پاسخ:
قابل بحثه :)
۲۱ دی ۹۷ ، ۱۹:۵۲ جناب قدح
سلام :)
ولی اگه بلاگر بودن چه خوب بوداااا:))
پاسخ:
باید محتوای مفید تولید می‌کردن که این کارو کردن.‌ دیگه قالبش که مهم نیست:)
۲۱ دی ۹۷ ، ۲۰:۴۸ آسـوکـآ آآ
خدا وکیلی این اتفاقات براشون می افتاد :|
پاسخ:
😁
۲۲ دی ۹۷ ، ۱۴:۱۳ ...:: زرافه ::...
مولانای افسرده!
پاسخ:
مولانای بی‌اعصاب بهتره :دی
۲۲ دی ۹۷ ، ۱۶:۰۲ قاسم صفایی نژاد
پست جالب و خلاقانه‌ای بود. سپاس
پاسخ:
خدا رو شکر :)
۲۲ دی ۹۷ ، ۱۷:۰۰ مرتضا دِ
نیما اگه وبلاگ نویس بود من هر بار که پست میذاشت دو سه خطش رو باز نشر میکردم و میگفتم از خودمه این شعر ببینم چی میگه :)
پاسخ:
کاپی آقای فیشنگار؟
از شما بعیده :دی
۲۲ دی ۹۷ ، ۱۷:۱۱ مرتضا دِ
مگه کاری غیر از کپی کردن و حرص دادن دوستاش هم میکنه آقای فیشنگار ؟
پاسخ:
نمی‌دونم والا!
و الله اعلم :دی
من اگه وب اخوان رو پیدا میکردم نیما و یحتمل فردوسی رو آنفالو میکردم!
و سهراب هم لابد وب سبزی داشت بهتر از برگ درخت که موسیقی وبش صدای جویبار بود. جایی که هربار از هجوم دردهای روزگار خسته می‌شدیم حتما با نان و سبزی و ریحان از ما پذیرایی میکرد ^_^
و اما قیصر گاهی که از سیاست به ستوه میومدم وب قیصر پناه خوبی بود.


+معلوم شد که من از مطالعه‌ی وبها به عنوان مسکن استفاده میکنم؟ :)))
پاسخ:
اخوان دوست دارم 😊

آره وب سهراب از اینا می‌شد که موزیک پخش می‌شد توش و کلی کدای تزیینی اضافه داشت:)
گاهی؟! قیصر فقط گاهی؟! نچ نچ نچ!

+همه همینیم فکر کنم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی