تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱۲ آذر ۹۸، ۲۲:۵۹ - ناصر دوستعلی
    بله
  • ۱۱ آذر ۹۸، ۰۰:۱۹ - سکوت محض
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

دلتنگی‌ای که تو را نکشد، دلتنگ‌ترت می‌کند

پنجشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۲۷ ب.ظ

سال پیش‌دانشگاهی بود. آن اواخر. در تندترین شیب نمودار استرس مربوط به کنکور. چند هفته‌ای را محض عوض شدن حال و هوا، با چند نفر از بچه‌ها می‌رفتیم کتاب‌خانه. سرمان توی کتاب‌ها بود و حواسمان حسابی جمع تست‌ها و نکته‌ها و...

توی آن شلوغی یادم هست یکی از بچه‌ها، باز هم احتمالا محض عوض شدن حال و هوا، درآمد که: «بچه‌ها! نُهِ نُهِ نود‌ونه، هرجایی بودید، هر وضعیتی بود، اگه ازدواج کرده بودید، اگه بچه داشتید، با همسر و بچه‌هاتون، هر طوری بود جمع شیم دبیرستان دوباره همو ببینیم.» و همه هم از این اداهای «وای چه باحال!» و «حتما!» و «چه پیشنهاد خوبی» درآوردیم.

کنکور که دادیم و نتایج آمد، دانشگاه‌ها که شروع شد، چند باری سعی کردم بعضی از بچه‌های همان گروه را جمع کنم دور هم و‌ به جز یک بار نشد. البته بعدتر شنیدم اکیپ‌های دیگری از بچه‌ها شکل گرفته و گروه تلگرامی دارند و... که دیگر رغبت نکردم بروم سمتش. ولی آن تاریخ، آن پیشنهاد هول‌هولکی گذرا و شاید اصلا محض مسخره‌بازی، توی ذهنم ماند و حتی گاهی فکر می‌کنم نُهِ آذر نود‌ونه بروم دم دروازه دبیرستان قدیمی‌ام و خودم را مسخره نیامدن بقیه کنم.

الغرض این که آدم فوق احساساتی دلتنگی پشت این کلمات زندگی می‌کند که چنین پیشنهاد آشفتهٔ مبهمی را هم برای دیدن کسانی که یک زمانی می‌شناخته فراموش نکرده، آن وقت زندگی توقع دارد یک آدم‌هایی را فراموش کنم که...

این راهش نیست روزگار عزیز... این راهش نیست...

  • مهتاب

دلتنگی

نظرات (۶)

  • آسـوکـآ آآ
  • چه کار باحالی. خدارو چه دیدی شاید اونا هم اومدن :)
    پاسخ:
    فقط اگه حالم خیلی خیلی خوب بود می‌رم. انرژی زیادی می‌خواد بعد هفت هشت سال آدمایی رو ببینی که همون موقع هم حرف مشترک زیادی با هم نداشتید :)
  • ...:: زرافه ::...
  • امان از این روزگار پر آشوب... امان

    اما خب، از دست دادن بعضی‌ها مسلما نویدبخش روزها و احوال بهتری هست اگر حواسمان را بیشتر جمع کنیم البته.
    پاسخ:
    ان‌شالله که همین‌طور باشه :)
    نُه ِ نُهِ نود و نُه رو به کسانی که امید دیدن شون رو دارید یاد آوری کنید ...
    انسان ها نیاز دارن هم به ابراز ِ دل تنگی کردن به افرادی که دل تنگ شون اند و هم به مخاطب ِ جمله ی " دلم تنگت شده " قرار گرفتن ...

    یادآوری این مورد اثرات بدی روی شخصیت شما نداره :)

    پاسخ:
    عرض کنم که
    کاش به همین راحتی بود :)
    فقط در صورتی سخت ِ سختِ سخته که هتک حرمتی شده باشه از دوستی و رفاقت.
    و الا باقی ِ سختیش به کنار گذاشتن غروره ! که البته سختیِ سختیَم هست. من چند ماه پیش امتحانش کردم. بعد مدت ها قطع رابطه با یکی از دوست هام، به هم برگشتیم با این که هر دو نفرمون روحیه ی غرور رو داشتیم و حالا این هفته عروسیش دعوتم :)))

    اینه هاش :
    http://asimeh.blog.ir/post/98
    البته یکی از صمیمی ترین دوستانم بود و این چند ماه، قدر چند سال اثر بد داشت.


    پاسخ:
    خب نه....سختیش یه مدل دیگست :)
  • ... به دنبال حقیقت ...
  • یا دنیا...غرّی غیری

    + احتمالا دیگه دوست نخواهید داشت با آدم هایی که به اجبار و نه انتخاب، چند صباحی را با هم در یک کلاس گذراندید ملاقات کنید.

    پاسخ:
    خب راستش، من با اغلب آدمای دور و برم از سر وظیفه ملاقات می‌کنم:) نه که اصلا علاقه‌ای نباشه، ولی اون علاقه هم به خاطر وظیفست:) به وظیفم علاقه دارم و به خاطر اون به آدم‌ها هم علاقه‌مند می‌شم.
    اگر وظیفه‌ای در کار نبود، تعداد کسایی که بخوام باز هم ببینمشون بسیار کم می‌شد.
    دیدن اون هم‌کلاسی‌ها هم احتمالا اگر اتفاق بیفته، در شرایطیه که خودم رو به هر دلیلی قانع کنم که باید برم و کار درست اینه.
  • مرتضا دِ
  • تیتر عالی بود :))))
    پاسخ:
    خدا رو شکر
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی