تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱۲ آذر ۹۸، ۲۲:۵۹ - ناصر دوستعلی
    بله
  • ۱۱ آذر ۹۸، ۰۰:۱۹ - سکوت محض
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

آن‌وقت‌ها

جمعه, ۱۴ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۲۴ ق.ظ

یادش به‌خیر دورانی که هنوز زندگی، هیجان‌های ساده‌دلانهٔ ما را تحویل می‌گرفت. روزگاری که سیب زندگی، هنوز این همه چرخ نخورده بود. هنوز درباره هر چیز کوچکی پر از شوق و رویا و آرزو بودم. هنوز هم البته آن رویاها با من هستند، بعد از گذشت این سال‌ها، همراه من قد کشیده‌اند، آن‌ها که باید می‌رفتند رفته‌اند و چندتایی که حرف هم را بیش‌تر می‌فهمیم، مانده‌اند تا بقیه مسیر را کنارم باشند. جدی و بزرگ شده‌اند. یک وقتی اگر مثل حباب‌های بزرگ رنگی در یک اتفاق سفید نورگیر با پنجره قدی رو به باغچه مرتب و درخت سیب سبز بودند و کودکانه و شاد، با هم بازی می‌کردیم و آواز می‌خواندیم و برای سیب‌های سبزِ سبزِ روی شاخهٔ درخت، دست تکان می‌دادیم و از شدت سبکی، مرا به پرواز درمی‌آوردند، الان شبیه نوجوان‌های پانزده شانزده‌ساله فهمیده‌ای هستند که می‌شود کم‌کم کارهای جدی را بهشان سپرد، روی حرفشان حساب کرد و با آن‌ها مشورت کرد.

رویاها و آرزوهایم، کم‌تر و محدودتر، ولی در عین حال بزرگ‌تر و عمیق‌تر شده‌اند. ولی.... ولی با همهٔ این حرف‌ها، دلم برای روزگاری که بدون اداهای روشنفکرانه، با نهایت صداقت و سادگی و حتی بگویم بچگی، کتاب‌ها را می‌خواندم (می‌خوردم شاید) و با شخصیت‌ها زندگی می‌کردم تنگ شده. روزگاری قبل از این که «انواع تفکر» را یاد بگیرم و تلاش کنم تا «تفکر انتقادی» را در خودم تقویت کنم.‌ روزگاری قبل از این حرص خوردن‌ها، ایراد گرفتن‌ها، نکته درآوردن‌ها، مقایسه‌ها، نقد کردن‌ها، روزگاری که در آن اعمال و رفتار شخصیت‌ها وحی مُنزَل بود، قهرمان داستان هر کاری می‌کرد درست بود و تلاش می‌کردم مثل او باشم. روزگاری که قبل از هر حرف و بحث و نقدی، قصه‌ها را باور می‌کردم و هنوز بادکنک‌های رنگیِ آن همه رویای دلنشین، توی بغلم بودند.

روزگاری که کسی توقع نداشت رویاهایت را دنبال کنی، همین که با هم و کنار هم شاد بودید، کافی بود. همین که کنارت بودند و کنارشان بودی و گهگاه با هم از آن پنجرهٔ قدی سفید به بیرون پرواز می‌کردید بس بود. برای همه کافی بود...برای من البته هنوز هم کافی است، ولی آدم‌ها...امان از آدم‌هایی که نمی‌دانند سن فقط یک عدد است و تو همچنان دقیقا همان دختر ۱۷، ۱۸ ای که بودی، باقی‌ مانده‌ای. که ۱۸ سالگی، از سر رقابت بیهوده‌ای برای جوان به نظر رسیدن، سن موردعلاقه‌ات نیست، بلکه فرصتی است برای یادآوری آن اتاق سفید و حباب‌ها و بادکنک‌های رنگی‌اش. فرصتی است برای یادآوری خاطرات پرواز در آسمان صافِ آبیِ آبی...برای من که هنوز دلم در آن اتاق روشن نورگیر جا مانده، زندگی یک جور خاصی، روز‌‌به‌روز سخت‌تر می‌شود...

  • مهتاب

زندگی

نظرات (۳)

  • آسـوکـآ آآ
  • من این مدل بزرگ شدن رو دوست ندارم. منو در خودم فرو برده. 
    آرزو داشتن کلا خوبه. چه سطحی چه عمیقش. من مدت هاست هیچی از دلم نمیگذره که بخوامش. این دردناک‌تره.
    پاسخ:
    آرزو می‌کنم آرزوهای رنگی سرازیر بشن تو زندگیت:)
  • سید طاها
  • یه جا صحبت از آرزوها و رؤیاها و دنبال‌کردنشون شد!
    از کجا اینو توی کله‌مون کردند که باید با رؤیا و آرزو زندگی کنیم؟ که باید آرزوها و رؤیاها و هدف‌ها رو دنبال کنیم؟ کی این خیانت رو اولین‌بار در حقمون مرتکب شد؟ از کی این‌جوری شدیم؟ این طرز فکر از کجا اومد و این‌قدر نفوذ کرد؟

    ضمناً به خانم آسوکا هم به خاطر داشتن این وارستگی رشک‌برانگیز و سعادت‌بخش تبریک میگم. تبریکم رو ابلاغ کنید. :)
    پاسخ:
    راستش من خودم از همون اول به طور پیش‌فرض، یه سری رویاها و آرزوها نصب بود رو سیستم عاملم:)
    ربطی به توصیه کسی نداره:)
    بقیه رو هم نمی‌دونم. خودتون باید بگردید عامل خیانت رو‌ پیدا کنید:)

    خانم آسوکا خودشون که ظاهرا راضی نیستن از این وارستگی:) گرچه که من اطلاع می‌دم، بفرمایید:
    @آسوکا
    :دی
  • سید طاها
  • توصیه نه! از یک‌جایی به بعد در تاریخ؛ رسانه‌ها، نظام آموزشی، فرهنگ عمومی و این‌جور چیزها به آرزواندیشی و رؤیاپردازی دامن زدند. از اون‌جا به بعد این قضیه روی سیستم عامل همه‌ی بچه‌ها نصب می‌شد! الانش هم این‌قدر این نگاه توی انیمیشن‌های متعدد به بچه‌ها القا میشه و توی مدرسه در گوششون می‌خونن، که رهایی از چنگش واقعاً سخت میشه.

    اگر معنی حرف خانم آسوکا رو درست فهمیده باشم، دلیل نارضایتی‌شون می‌تونه همین چیزی باشه که گفتم. وگرنه احساس بی‌نیازی از دنیا و مافیها کم سعادتیه؟!
    پاسخ:
    متوجهم. ولی می‌گم واسه من این شکلی نبود. یعنی یادم نمیاد تحت تاثیر فضا، رویاها تو ذهنم شکل گرفته باشن. اتفاقا اغلب برعکس بود! یعنی اغلب آدم‌ها یا معلما و... می‌گفتن انقدر سخت نگیر. زندگیتو بکن! بیش‌تر تلاشا در جهت عکس بود اتفاقا.

    به نظرم می‌شه هدف و آرزو داشت، ولی اسیرش نبود. اسیر دنیا نبود به تعبیر شما و‌ به تعبیر حضرت امیر، آرزوی طولانی و دور‌ و‌ دراز نداشت. تفاوته بین این دو‌ تا.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی