تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی
1) 1 فروردین 97
سلام و عیدتان مبارک:)
چند پیشنهاد سینمایی:
1. با کسی بروید سینما که درک کند فیلم را باید از اول تیتراژ اول تا آخر تیتراژ آخرش دید. 
2.سینمایی بروید که مسئولش در مورد مورد دوم توجیه باشد و یکهو تیتراژ آخر فیلم را قطع نکند از "کاکو به اصطلاح بند" پرت و پلا بگذارد. 
3.مورد دوم را اگر لازم شد تذکر بدهید.
4.می شود لطفا جای من که نمی رسم، "به وقت شام" ببینید؟:(

2) 3 فروردین 97
تحمل آدم ها برام خیلی خیلی راحت تر شده، عید دیدنی ها دیگه مثل قبل سخت نیست برام، کارهایی که قبلا تو دید و بازدیدها از سر وظیفه انجام می دادم و حسابی اذیت می شدم و حرص می خوردم بابتشون، الان به راحتی و با میل خودم انجام می دم...تازه دارم می فهمم منظور و هدف پروردگار عالم رو از این همه توصیه به صله رحم و قطع نکردن ارتباط با فک و فامیل...واقعا چقدر رشد هست تو این ارتباطا و تلاش برای مواجه شدن با چالش ها و دلخوری های مرسوم توی اون ها که این همه سال متوجه شون نبودم...
دیروز یکی از اقوام داشت می گفت، یک سال دیگه از عمرمون گذشت و هیچی به هیچی!
و چقدر تعجب کردم و ناراحت شدم و همزمان خوشحال شدم که واقعا برای من این طوری نبوده هیچ وقت، از وقتی یادم میاد تو مسیر بهتر شدن بودم، اینو از سر ریاکاری یا تعریف و تمجید از خودم نمی گم و مثلا منظورم این نیست که سرعتم تو این مسیر زیاده یا هیچ وقت نشده درجا بزنم یا برگردم عقب، و از طرفی بهتر شدن برای من یعنی آرامش بیش تر، حال خوب تر و بزرگ ترین انگیزه پشتش، راحت طلبی شخصی خودمه، بنابراین بحث تعریف و تمجید نیست، ولی حداقلش اینه که من نمی تونم در مورد سالی و سال هایی که گذشت بگم هیچی به هیچی...من آدم فروردین 96 نیستم و تو این یه سال خیییییلی چیزا یاد گرفتم و الان به وضوح دارم تو دید و بازدیدهای عید و برخورد با آدم ها، تاثیر تغییراتی که تو اخلاق و رفتار و نگاهم به زندگی ایجاد شده رو می بینم...خیلی واضح تر از همه سال های قبل...فقط یه تغییر مهم دیگه هم مونده که اگر بتونم از پسش بر بیام حس می کنم از یه پیچ تاریخی تو زندگیم رد شدم...
سال تون پر از تغییرات خوشگل باشه ان شاالله:))

3) 5 فروردین 97
چرا کسی نگفته بود آلبوم "تصویر" شادمهر انقدر خوبه؟:(
گوش بدید اگه شمام مثل من خبر نداشتید.
البته من شخصا "تجربه کن" رو هم تازه دارم کامل گوش می دم:(
شما این جوری نباشید:)

4) 15 فروردین 97
بدون این که الان واقعا حال بدی داشته باشم، ولی حس می کنم این شعر خیلی جواب می ده:

من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار 
این روزگار 
چشم ندارد
 من و تو را یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هرچیز و هر کسی را که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
 یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس
من با همه وجودم 
خودم را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد

مرحوم قیصر امین پور

5) 15 فروردین 97
 با کسی برید بیرون که وقتی دیروقت جدا می شید از هم واسه برگشتن، تو راه پیام بده " نمازت دیر نشه دوستم " :)

6)21 فروردین 97
سپاس خدایی را که نمازی را که در وقت ادا شروع شده و در وقت قضا به پایان می رسد، ادا به حساب می آورد...

7)21 فروردین 97
انقد این روزا از زمین و زمان تصویر داعش دیدم که دیشب خوابشو دیدم رسما:|و چقدر هم ترسناک بود:|

8)23 فروردین 97
تبدیل به وبلاگ نویسی شده ام که کلا آمار بازدید و تعداد نظرات و میزان بازخوردها تاثیری روی روحیه اش ندارد! همین طور تا می توانم می نویسم و اصلا نمی دانم کسی این ها را می خواند یا نه!

9)23 فروردین 97
خواب دیدم تا طبقه 52 یک برجی را از پله ها رفتم بالا و تازه وقتی رسیدیم گفتم "مگه آسانسور نداره این جا"؟!
حالا چرا 52؟! نمی دانم واقعا! 

10)23 فروردین 97
بعضی هم یک جوری هیچ کس و هیچ چیز را قبول ندارند که خیال می کنم خود حضرت رسول هم در تعریف ایشان از "فعال فرهنگی" قرار نگیرد!

11)24 فروردین 97
یعنی روزی که ملت یاد بگیرن واسه نمایه، عکس دستاشون با حلقه تو دست هم، خیلی خیلی خزه، من به کل بیان شیرینی می دم:|| جمع کنید دیگه بابا:| یه اپسیلون خلاقیت آخه:||

12)24 فروردین 97
یه کانال خصوصی زدم تلگرام که فقط خودم توشم و در واقع دفترچه یادداشت جیبیمه. بعد پیام گذاشتم توش دو تا سین خورده:| چه جوریه سیستم تلگرام دقیقا؟!
بعد نوشت: حذفش کردم! ترسناک بود پیام یه کانال خصوصی با یه عضو که تازه مطلقا جایی هم فرستاده نشده بود، دو تا سین بخوره:/

13)27 فروردین 97
اگر سرمایه هر انسانی، آن طور که شریعتی می گفت، به اندازه حرف هایی باشد که برای نگفتن دارد، شخصا انسان بسیار ثروتمندی محسوب می شوم:)

14)27 فروردین 97
آن دسته پرستوها بودند که امروز توی راه چشمم خورد به آسمان صاف آبی پر ابر و اتفاقی دیدمشان و عین تصویری بود که همه این سال ها از پرستوها توی کتاب ها دیده بودم، همان ها را می گویم،
 عمیقا دلم می خواست جزء گروهشان باشم... 

15)30 فروردین 97
بغض
گلوی آدم را
زخمی می کند... 
#جدی

16)30 فروردین 97
و سه شنبه روزی بود که منفجر شدم؛ از آن انفجارها که تا چندین نسل، تاثیراتش باقی می ماند...

17)31 فروردین 97
در این لحظه که دارم می نویسم دو آرزوی بزرگ در زندگی ام هست که شواهد نشان می دهد احتمال دارد هیچ کدام محقق نشود... و من  در این لحظه، پر از بیم و امیدم... شوق دارم درباره تحققشان و نگرانم درباره اتفاق نیفتادنشان...
و حسابی دلم می خواهد از این شهر کوچک بروم...بروم و دیگر هیچ وقت برنگردم.... 

18)2 اردیبهشت 97
خوبی تجربه یک حال خوب، حتی برای مدت کوتاه، این است که می فهمی چنین حال خوبی در عالم هستی وجود دارد و فقط توهم و خیال و آرزو نیست...

19)2 اردیبهشت 97
زندگی اروپایی یعنی " perfect strangers " ؟!!!!
هر چی تو " ایتالیا ایتالیا" دیده بودم شست برد:|
کاری به روند اغراق آمیز تماس ها و پیام ها تو اون چند ساعت بازی ندارم، ولی واقعا اگه زندگی مدرن اروپایی یعنی این، عمیقا متاسفم واسه کسی که داره خودشو به خاطر جا انداختن این سبک زندگی می کشه...

20)2 اردیبهشت 97
یه ترسی که تو وجودم بوده و تازه کشفش کردم اینه که وقتی تو جمع می خوام با هدست چیزی گوش بدم، هزاربار سیما رو چک می کنم و بعدش وقتی آهنگ رو می ذارم پخش شه، حتما حتما دور و برم و نگاه می کنم ببینم صدا می ره بیرون و کسی واکنش نشون می ده یا نه.
و هر روز و هر بار هم همین بساطه:|

21)2 اردیبهشت 97
این روزها تلاش می کنم فاصله های خالی برخوردم با آدم ها را ( با خانم ها منظورم است طبیعتا) به جای نگاه بی تفاوت و بی روح، با لبخند بی دلیل و بی توقع پرکنم و چقدر چقدر چقدر حال خوبی دارد...

22)2 اردیبهشت 97
یعنی انقدی که من به بعضی آدم ها تو زندگیم توجه نشون دادم و بهشون محبت کردم، اگه به بوته شلغم محبت کرده بودم الان هلو داده بود:|

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی