تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

"روزمره ها"، "شخصی نوشت ها"، "حیاط خلوت" و هر اسم این شکلی دیگه ای که دوست دارید می شه روش گذاشت...یه جایی که راحت تر می نویسم و جدای سیر کلی وبلاگ. 


1) 16 شهریور 96

من: من باید یه خل و چلی مثل خودم پیدا کنم.مثلا مثل من با تلویزیون مشکل داشته باشه و موافق باشه کلا واسه خونه تلویزیون نخریم..

رها:حالا پیدا می کنی؛ نگران نباش!

من: :)

خل و چل مثل من: :)

تلویزیون: :|


2) 17 شهریور 96

یه وقتایی هست به خودت می گی فلانی ( که می تونه پدر، مادر، خواهر و برادر، دوست، آشنا، استاد، همسایه، هم اتاقی یا هر کس دیگه ای باشه) اونقدا هم که من باهاش مشکل دارم بد نیست و دیگه خدا امکان نداره بخواد در این حد آدمو امتحان کنه که چنین پدر، مادر، خواهر و بقیه کلمات تو پرانتز رو نصیب آدم کنه و خلاصه داری سخت می گیری و این شکلیام نیست و اینا و در واقع داری مبتنی بر تصورات و نه واقعیات به خودت دلداری می دی.بعد یهو اثبات می شه که نه عاقا! دقیقا همون قد که ازش می ترسیدی یارو داغونه. از این مدلای رقت انگیزی که فقط تو فیلما پیدا می شه...

و خوب همینه دیگه! خدا می خواد درجه سختی امتحانو بذاره رو حد بیشینه.به نظر من که خوبه. تکلیفت روشن می شه با خیلی چیزا و شایدم نشونه ای باشه از این که مراحل قبلی رو گذروندی...

به هر حال که " الحمدلله علی عظیم رزیتی"

 + پروردگارا! می دونم خودت توان براومدن از پس این امتحان و بهم می دی . مطمئنم:)

* چرا "پروردگارا" به جای مثلا "خدایا"؟

دعاهای قرآن با لفظ "رب" اومده همه جا. حالا یا ربنا یا ربی. ظاهرا که پروردگار عالم می دونستن مشکل عمده آدمی زاد تو پذیرش توحید ربوبیه و خواستن موقع دعا تکرار کنیم این لفظو. واسه همین منم می نویسم پروردگارا که معادل بهتریه برای "رب" به نسبت "خدا"؛ مثل همین "بسم ربی" که اول همه نوشته هام و تقدیم نامه ها و برگه های امتحان و همین گوشه سمت چپ وبلاگم و همه جا می نویسم.

+دعا بفرمایید!


3) 19 شهریور 96

زندگی لطف کرده تقریبا همیشه هر چه را دوست داشته ام از من گرفته. آن قدری که این روزها گاهی نگران می شوم الگوی دوخت چادری که این همه با آن راحتم و تقریبا هر چه از یک چادر می خواهم را دارد، در ذهن همه خیاط ها فراموش شود.

باور بکنید یا نه واقعا گاهی خیال می کنم چند سال دیگر هیچ کسی پیدا نمی شود که بلد باشد آن را بدوزد و فکر می کنم آن وقت من چه کنم؟

باور بکنید یا نه، زندگی تقریبا همیشه هر چه را دوست داشته ام از من گرفته.آن وقت در چنین شرایطی آدم ها توقع دارند دوستشان داشتم باشم و دلم برایشان تنگ شود.

دوستشان دارم.

دلم هم برایشان تنگ می شود.

اما ترجیح می دهم کم تر بهشان فکر کنم...بلکه زندگی دست از سرشان بردارد...دست از سرم بردارد و بگذارد عاشق شوم...اگر بگذارد...


4) 30 شهریور 96

مامان بزرگ و بابا بزرگم که خوب دیگه سن و سالی ازشون گذشته و انجام کارای خونه براشون سخت شده، اومدن طبقه پایین خونه دو طبقه ما زندگی کنن و حالا خونه ما تبدیل شده به خونه مادربزرگه! پر از صدای پر انرژی بچه های کوچیک فامیل و پر از دورهمی های گاه و بیگاه دایی ها و خاله و خودمون تو طبقه اول:))

این همه شور و انرژی کلی برام جالبه و منو یاد اون آخرین تابستون زندگی تو روستا، تابستون هفت سالگیم میندازه که با همه خونواده مادریم جمع شده بودیم تو خونه بزرگ ییلاقی آقاجون. خونه ای که همه چیز یه خونه روستایی رو داشت؛ از درختای سیب سبز ملس و باغچه سبزی کاری شده و لونه مرغ و خروسا، تا حوض و درختای سپیدار ورودی و یه اصطبل بزرگ تو گوشه حیاط برای گاو و گوسفندا و البته یه سگ گله سفید با خالای قهوه ای که خیلی باهوش و مهربون بود و یه گربه دقیقا همین رنگی که با سگه ست می شدن:))

اینا همه غیر الاغ و اسب آقاجون بودن که البته اسبه رو وقتی من خیلی کوچولو بودم فروخته بودن...

کسی شاید باورنکنه ولی همین جمع شدن ساده بچه ها تو این خونه آپارتمانی شهری، منو برد به گردش دوست داشتنی مون تو جنگل همون ییلاق. طعم فراموش نشدنی گیلاسایی که گذاشتیم تو آب خنک چشمه. طعم توت وحشی.دنبال کردن باقی مونده های حضور خرسی که آخرم پیداش نکردیم، تاب بازی تو جنگل و...

یاد بسته های بزرگ بسته بندی شده کاه که همه با هم از سربالایی حیاط هل می دادیم سمت پشت بوم اصطبل که انباری همین بسته های کاه بود برای غذای گاوا..اون تابستون داغ که آخرین تابستون پر انرژی من شد.یادمه وسط همه اون خنده ها و جیغ زدنای جابه جا کردن بسته های کاه، یکی خبر داد که با انتقالی مامان بالاخره موافقت شده و این یعنی تموم شدن زندگی تو روستا و همه خوشبختیاش. ..

بیخود نیست کنترل من انقد سخته:))تا هفت سالگیم همه اون خونه بزرگ و بلکه همه اون روستا محوطه بازی و خنده من بود:)

چه جوری عادت کردم به این زندگی شهری و شهرنشینی و این همه سر و صدا و بوق و دود و اینا نمی دونم:))


5) 6 مهر 96

همین الان یه آزمون انجام دادم که بهم گفت سن احساسیم 9 ساله!

بعد اون وقت یه ماه پیش یه آزمون دیگه داده بودم که گفته بود سن عقلیم 41 ساله!

و در واقعیت، یکی دو هفته دیگه بیست و سه سالم می شه!

پس وقتی این جا رو می خونید در نظر داشته باشید سه نفر دارن همزمان می نویسن! وبلاگ گروهیه در واقع! اگه خواستید می تونید نظر که می ذارید مشخص کنید خطاب به کدوم نویسنده است:)


6) 7 مهر 96 

دو رو برم به جز خودم و یکی دو نفر دیگه، تقریبا هیچ کسی رو نمی شناسم که ارتباط عاطفی یا نیمه عاطفی یا تمام عاطفی (!) با یه پارتنری (حالا با هر عنوانی و در حدود مختلف از چت تو تلگرام و اینستا تا ته ماجرا) نداشته باشه. مذهبی و غیر مذهبی هم نداره طبعا...

فقط سوالم اینه که چرا واسه من جذابیتی نداره این طور روابط؟ همیشه به نظرم یه جور خاصی سطحی و ابتدایی و کلیشه ای میومد و هنوزم میاد. به لطف زندگی خوابگاهی اتفاقا در جریان انواع و اقسامش هم بودم؛ خیلی هم بعضی هاشون اتفاقا داستان های رمانتیک و هیجان انگیز و جذابی داشتن؛ به رغم تبلیغات مذهبی هایی که هنوزم نمی خوان خیلی از واقعیات رو ببینن، اتفاقا خیلی هاشونم به ازدواج های خوبی ختم شدن و می شن.با این وجود و با همه موقعیت ها و فرصت های موجود (!) هیچ وقت برام جالب نبود و هنوزم نیست...

نمی دونم؛ ولی فکر می کنم جدای از دلایل مذهبی و اعتقادی باید حتما دلایل دیگه ای هم داشته باشه...

نظری ندارید؟ 


7) 7 مهر 96

"هیچ پیشرفتی بدون داشتن روابط عاطفی درست و مناسب با خانواده یا اتفاق نمی افته و یا اصولا اگر هم اتفاق بیفته ارزشی نداره"


مهتاب بانو ( سلام الله علیها) :)


8) 8 مهر 96

مثلا نذر کربلا رفتن دو سال پیشت را هنوز ادا نکرده باشی؛ مثلا نذر کرده باشی خودت را بشکنی و هنوز نتوانسته باشی. مثلا نذری که اولش خیلی راحت به نظر می رسید انجامش. 

مثلا " افتاده باشد مشکل ها..."


9 ) 8 مهر 96

نسلی هستیم که از یک نهضت چهل ساله توقع ساخت جامعه ای را داریم که آن ور آب با دویست سیصد سال غارت و وحشیگری و چپاول و البته کار سخت و دقیق و درست به آن رسیده اند. بدون تحریم و جنگ روانی و فرهنگی و جنگ سخت و ترور نخبگان و دانشمندان البته.


10) 9 مهر 96

مثل حال کسی که تا چهل روز نمازش قبول نیست ولی به هر حال باید نماز را بخواند...


11) 9 مهر 96

مثلا عصر عاشورا با همان یک دانه خرمایی که از صبح برایت مانده بروی دریا.

ابری باشد. و خلوت. و از همان توی تاکسی که دریا ته خیابان معلوم است دلت بخواهد خودت را پرت کنی تویش.

مثلا مداح بخواند "تنها شدی تنهاترین..."

و عجیب راست بگوید...


12) 10 مهر 96

مثلا شبیه  علی "بچه های آسمان" دلت بخواهد سوم شوی نه اول.


13) 14 مهر 96

هوا، بعد چند روز باران و باد و سرما، امروز بهاری شده. آفتاب ملایم و آسمان صاف با نسیم خنک. درست مثل حال من وقتی بعد از یک هفته سرماخوردگی و سردرد، خوب می شوم و می روم بیرون. همیشه در چنین وضعی خیال می کنم انگار دوباره متولد شده ام.

بر خلاف خیلی ها، من از باد پاییزی و غروب زمستانی و برگ ریزان دلم نمی گیرد که به یادت بیفتم؛ دقیقا هوای امروز است که مرا یاد تو می اندازد. خورشید که می تابد حالت را از او می پرسم و برایت لبخند می فرستم همراه نسیم...

کمی دیر شده، ولی، پاییزت مبارک...


14) 14 مهر 96

خیال می کردم "نمی توانم"؛ ولی مسئله خیلی ساده تر است؛ "نمی خواهم" فراموش شوی...


15) 18 مهر 96

یادم باشد 19 مهر 95 را یک وقتی بنویسم...


16 ) 18 مهر 96

زمان، مرهم خوبی برای دردها و چراغ پرنوری برای روشن شدن بسیاری از حقایق و قاضی عادلی است که هر چیز و هر کسی را در نهایت، در جایگاهی که واقعا شایسته آن است قرار می دهد؛ گرچه معمولا بسیار طول می کشد تا انسانی که طبعا عجول آفریده شده این حقیقت را درک کند؛ ولی قطعا از زمان فهم این موضوع، نگاه انسان به حیات و به خودش، متفاوت خواهد شد...بسیار متفاوت.


17) 19 مهر 96

یک باری چند سال پیش، مامان و بابا یادشون رفت روز تولدم بهم تبریک بگن ( یعنی اصولا انقد درگیر یه سری مسایل بودن که فراموش شد) و من کلی دعواشون کردم:)

بعد از اون موقع نه تنها از دو سه روز قبل تا دو سه روز بعد تولدم در حال تبریک شنیدنم، بلکه حتی الان اول صبحی بابا اومده تو اتاق بهم تبریک می گه ( برای بار چندم از دو سه روز قبل تا حالا) بعد تازه می گه البته باید ساعت پنج و ده دقیقه ( ساعت تولدم) یه بار دیگه بهت تبریک بگم حتما:|

عاقا! من واقعا معذرت می خوام از همین تریبون! همون یه دفعه کافیه:/

کیک هم می خوان بخرن که من گفتم نمی خوام و گفتن خوب خودمون می خوایم بخوریم:|

و این گونه من باید تا چند روز آینده هم تیکه هایی مثل " تو که تازه به دنیا اومدی چیزی نگو!" ، " چرا نمی ری بخوابی مگه تازه به دنیا نیومدی؟!" ، " مگه نوزاد انقد ادا داره تو غذا خوردن ؟" و جملات خنکی از این دست رو باید بشنوم تا کاملا مطمئن شم که واقعا یه سال دیگه تموم شد...

واقعا یه سال دیگه تموم شد...و امسال، سالیه که به دلایلی از همین اول خیلی دوستش دارم...سال تغییرات خوبی که سال ها طول کشید تا توانایی انجامشون رو پیدا کنم...بدون اغراق، باز هم به همون دلایل ناگفتنی، زندگی من به  دو قسمت بعد و قبل بیست و سه سالگیم تقسیم می شه...

تولدم مبارک:))


18) 19 مهر 96

آیا آقای پدر بالاخره می تونن باورکنن که یه ماهه بازنشسته شدن و هر روز زنگ نزنن مدرسه قبلیشون و راجع به یک سری مسائل توضیح بدن؟

آیا می تونن بی خیال پروژه نیمه تموم ساخت نمازخونه برای مدرسه آخری که توش مدیر بودن بشن؟

آیا امکان داره طی هفته، حداقل یک بار به یه بهونه ای نرن به مدرسه قبلیشون سر بزنن؟

با ما همراه باشید برای یافتن پاسخ این پرسش ها:)


19) 19 مهر 96

هیچ وقت از هیچ کس هیچ توقعی نداشته باشید.

هیچ وقت

هیچ کس

هیچ توقعی


20) 20 مهر 96

دلتنگی، آدمی زاد را بیچاره می کند...


21) 20 مهر 96

هندزفریم به درجه ای از عرفان رسیده که تقریبا فقط مداحی ها و آهنگای بی کلام رو پخش می کنه:|


22) 20 مهر 96

آدم هی خیال می کند تا یک وقت مشخصی ( مثلا تا بعد کنکور، بعد ازدواج، بعد پدر یا مادر شدن، بعد از فلان موفقیت کاری و...) "صبر" کند، مسائل مبتلابه تمام می شوند و روزهای خوب می رسند؛ ولی زهی خیال باطل.

اگر بلد نیستی روزهای خوب را در همان روزگار صبر کردن هایت بسازی و انس بگیری با این صبوری ها، هیچ وقت به شادی واقعی نخواهی رسید؛ حالا هر چه قدر می خواهی منتظر بمان.


23 ) 23 مهر 96

 " گلشیفته فراهانی " را انگار به زور و با چسب نواری چسبانده اند به قسمت جدید "دزدان دریایی کارائیب". دو سکانس کوتاه که کلا هم از فیلم حذف شوند هیچ اتفاقی نمی افتد، بازی متوسط رو به پایین و این سوال که : خوب که چی الان؟!


24) 23 مهر 96

اومده می گه "من می دونم با میم خوشبخت نمی شم ولی دوسش دارم و می دونم با سین خوشبخت می شم ولی دوسش ندارم؛ الان باید چی کار کنم؟"

خو آخه عزیز من، من اگه جواب سوالای این شکلی رو بلد بودم الان این نبودم که!

آخه آدم قحطه از من می پرسی؟!


25) 27 مهر 96

باید همه راه ها را ببندند و فقط همانی را باز بگذارند که مرا به تو می رساند؛ نه حتی برای بودن با تو، فقط برای یک لحظه دیدنت...این همه مسیر هوایی و زمینی و دریایی سرگیجه می آورد، وقتی حتی دقیقا نمی دانم کجایی...


26) 27 مهر 96

شاعر خیلی خیلی راست گفته :


27 ) 28 مهر 96

تو چشمای من نگاه می کنه و می گه من از موفقیت هات ناراحت می شم، دوست ندارم به جایی برسی. که مهم هم نیست البته.

بعد چند وقت بعد دوباره تو چشمات نگاه می کنه و می گه چرا نمی گی من بهترین دوستتم؟:|

که حالا اونم مهم نیست بازم.

چیزی که جالبه اینه که دوسش داری...دوسش داری ولی هیچ توقعی ازش نداری. خیلی وقته هیچ توقعی ازش نداری ولی نمی دونه و هی همچنان گهگاهی ازت عذرخواهی می کنه بابت فلان اتفاق و بهمان ماجرا.

یکی بهش بگه هیچ نیازی نیست؛ وقتی حتی موقعی که به من زنگ می زنی و کاری داری، به سرعت نور می ری سراغ درخواستت و مهلت یه احوال پرسی ساده واسه خالی نبودن عریضه رو هم به من و خودت نمی دی، نیاز به عذرخواهی نیست. تو این رابطه نیاز نیست کلا ادب به خرج بدی؛ چون بلد نیستی و مدام فقط همه چیو بدتر می کنی.      


28 ) 2 آبان 96

چیزی که تمام شده، تمام شده. رابطه درسی و کلاسی ما، بچه های علوم آزمایشگاهی 92 تمام شده، حتی اگر چند نفری مدام بگویند " در گروه بمانید" ، " حالا حالا ها گروه را نگه داریم" و حتی اگر اکثریت به این خواسته عمل کنند، باز هم چیزی تغییر نمی کند. حقیقت این است که حرف خاص دیگری با هم نداریم؛ احتمالا گروه های کوچک چند نفره و گفت و گوهای دو نفره بین همکلاسی ها باقی می ماند، ولی دیگر کنار هم ماندن سی و هشت نفر، بدون حرف مشترک، توجیهی ندارد. نداشت. و این را بالاخره بعد از سه ماه فهمیدیم و گروه حذف شد.

این حذف شدن انگار تازه مرا از سرزمین دلتنگی هایم به خاطر لحظه های فراموش نشدنی چهار سال گذشته، درس و آزمایشگاه و کارآموزی و انجمن و شورا مرکزی و اردوها و نشریه ها و مبارزه ها، پرت کرد توی دنیای واقعی. که در آن واقعا درسم تمام شده و دیگر قرار نیست برگردم خوابگاه و خیلی از اسامی دیگر می روند که فراموش شوند و خاطره شان بماند.

تقریبا چهار ماه از فارغ التحصیلی ام گذشته و تازه این را باورکردم. از نتایج این باور این بود که بالاخره دیشب جرات پیدا کردم و فهرست مخاطبین تلگرام و گوشی را خانه تکانی کردم. از دویست و سی چهل مخاطب گوشی، الان فقط همان سی چهل آخرش مانده و از مخاطبین تلگرام، ده یازده نفر.

حذف کردن شماره ها، دقیقا مثل سکانس معروف و قدیمی انداختن دانه دانه عکس هایی که نمی خواهی، در آتش است. هر شماره و در واقع اسم هر مخاطب، یادآوری کلی خاطره ریز و درشت بود. مخاطب ها از شماره تک تک راننده های دانشگاه ( که این سال ها ما را بارها و بارها برای جلسات و اردوها این طرف و آن طرف برده بودند) تا شماره سرپرست نگهبان ها، حراست، دفتر ریاست، کارشناسان معاونت فرهنگی، و تا شماره قدیمی های اتحادیه و شخصیت های سیاسی و فرهنگی را شامل می شد. کلا فهرست مخاطبین گوشی فعالین دانشجویی فهرست مطول و عجیبی است که فقط هم به جنم خودشان می خورد...

به هر حال، هر چه که بود، حذف شد...و حالا من باور کرده ام شروع فصل جدیدی از زندگی را...فصل اتفاقات جدی تر و مسائل عمیق تر، فصل استفاده از همه آنچه در بیست و سه سال گذشته زندگی به من یاد داده؛ امتحان نه، فصل ارائه دادن، توضیح دادن، درس پس دادن و با اعتماد به نفس کامل، پرسیدن این جمله که " سوالی هست؟"


29 ) 7 آبان 96

از دلسوزی بی مورد برای آدم ها باید دست برداشت؛ وقتی می داند دارد می افتد توی چاه و می داند توی چاه چه خبر است و باز هم می دود، بیخودی حرص نخور. تو مسئول خوشبختی همه نیستی.


30 ) 9 آبان 96

برگشت گفت که: "خیلی توهین آمیزه که مجبور باشم فقط چیزی رو بپوشم که بهم میاد. به لباس حق نداره واسه من تعیین تکلیف کنه." :)


31 ) 13 آبان 96

خوب به سلامتی تبلیغات از آیکون کوچولوی ظاهرا بی آزار ایرانسل، گوشه سمت چپ پایین صفحه مدیریت وبلاگ شروع شد. ببینیم به کجا می رسه:/


32) 14 آبان 96

با تشکر از مسئولین مسجد محل که بعد اذان، دعای سلامتی امام زمان رو با صدای آقای فرهمند پخش می کنن و من در هر حالی که باشم دوست دارم ول کنم کارمو و تو اون یکی دو دقیقه دعا رو زیرلب زمزمه کنم باهاش....

گاهی فک می کنم بهشت هم باید حتما سیستم پخش سراسری داشته باشه و بعضی از دعاهایی که ایشون خونده اونجا پخش بشه حتما و الا حق مطلب بهشت بودنش ادا نشده:)


33) 15 آبان 96

نشون به اون نشون که من دیروز (و دقیقا همین دیروز) نوشتم که مسجد محل دعا می ذاره با صدای آقای فرهمند و خیلی خوبه و اینا، دقیقا امروز برداشتن عوضش کردن:/ بعد من می گم " زندگی تقریبا هرچه را من دوست داشته ام از من گرفته " شما فکر کنید دارم ادای روشنفکری در میارم:/


34)17 آبان 96

 تا وقتی روانشناسی نتوانسته راهی برای فراموش کردن کامل یک سری خاطرات و آدم ها ارائه دهد، هنوز به هیچ جای خاصی نرسیده. 

و مشکل این جاست که نرسیده واقعا هم... 


35 ) 19 آبان 96

هرچیزی که از مامان و بابا یاد نگرفته باشم، "عشق" را خیلی خوب یادم داده اند، بس که عاشق همند و بس که با هم هماهنگند... 

آرزوی من است چنین مدیریتی در روابط عاطفی ام...


36 ) 21 آبان 96



نظرات  (۲)

۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۵ حسین بوذرجمهری
تلویزیون: :|

:))

اتفاقاً ما هم اعتقادی به تلویزیون نداریم! ولی بالاخره خریدیم دیگه. حالا به درد حلما میخوره حداقل! سرگرم میشه. البته ما به تلویزیون کامپیوتر هم وصل کردیم و فیلم‌هامون رو این شکلی میبینیم! یا مثلا یک دوره‌ای بازی GTA V رو با این سیستم تموم کردم تجربه‌ی خیلی لذت‌بخشی بود!
پاسخ:
حق با شماست...در عمل نمی شه حذفش کرد..
یه بار خیلی قدیما به تشویق پسر عمم شروع کردم بازیشو. ..ولی حوصلمو سر برد:|
کلا از یه سنی به بعد ( مثل اغلب خانوما) دیگه این بازیا هیچ جذابیتی برام نداشتن.
در قاموس ما مثل شما رو خل و چل نمیگن!از بدیهیات اولیه زندگی فقدان تلویزیونه
پاسخ:
ا...چه خوب. ..تو قاموس ما میگن آخه:\

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی