تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره.بس که وقت تنگ است.مامور خدمات اجتماعی هستیم،مامور تخریب هستیم،مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم،نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده ی گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری ،اولین و آخرین دعوی مان.

سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

این جا برای نوشتن خاطرات خودمونی یا جالب زندگی روزمرم درست شده و کم کم بیش تر می شه مطالبش.

لطفا اگه نظر می ذارید اشاره کنید مال کدوم مطلبه.

ممنون:)


1) 16 شهریور 96

من: من باید یه خل و چلی مثل خودم پیدا کنم.مثلا مثل من با تلویزیون مشکل داشته باشه و موافق باشه کلا واسه خونه تلویزیون نخریم..

رها:حالا پیدا می کنی؛ نگران نباش!

من: :)

خل و چل مثل من: :)

تلویزیون: :|


2) 17 شهریور 96

یه وقتایی هست به خودت می گی فلانی ( که می تونه پدر، مادر، خواهر و برادر، دوست، آشنا، استاد، همسایه، هم اتاقی یا هر کس دیگه ای باشه) اونقدا هم که من باهاش مشکل دارم بد نیست و دیگه خدا امکان نداره بخواد در این حد آدمو امتحان کنه که چنین پدر، مادر، خواهر و بقیه کلمات تو پرانتز رو نصیب آدم کنه و خلاصه داری سخت می گیری و این شکلیام نیست و اینا و در واقع داری مبتنی بر تصورات و نه واقعیات به خودت دلداری می دی.بعد یهو اثبات می شه که نه عاقا! دقیقا همون قد که ازش می ترسیدی یارو داغونه. از این مدلای رقت انگیزی که فقط تو فیلما پیدا می شه...

و خوب همینه دیگه! خدا می خواد درجه سختی امتحانو بذاره رو حد بیشینه.به نظر من که خوبه. تکلیفت روشن می شه با خیلی چیزا و شایدم نشونه ای باشه از این که مراحل قبلی رو گذروندی...

به هر حال که " الحمدلله علی عظیم رزیتی"

 + پروردگارا! می دونم خودت توان براومدن از پس این امتحان و بهم می دی . مطمئنم:)

* چرا "پروردگارا" به جای مثلا "خدایا"؟

دعاهای قرآن با لفظ "رب" اومده همه جا. حالا یا ربنا یا ربی. ظاهرا که پروردگار عالم می دونستن مشکل عمده آدمی زاد تو پذیرش توحید ربوبیه و خواستن موقع دعا تکرار کنیم این لفظو. واسه همین منم می نویسم پروردگارا که معادل بهتریه برای "رب" به نسبت "خدا"؛ مثل همین "بسم ربی" که اول همه نوشته هام و تقدیم نامه ها و برگه های امتحان و همین گوشه سمت چپ وبلاگم و همه جا می نویسم.

+دعا بفرمایید!


3) 19 شهریور 96

زندگی لطف کرده تقریبا همیشه هر چه را دوست داشته ام از من گرفته. آن قدری که این روزها گاهی نگران می شوم الگوی دوخت چادری که این همه با آن راحتم و تقریبا هر چه از یک چادر می خواهم را دارد، در ذهن همه خیاط ها فراموش شود.

باور بکنید یا نه واقعا گاهی خیال می کنم چند سال دیگر هیچ کسی پیدا نمی شود که بلد باشد آن را بدوزد و فکر می کنم آن وقت من چه کنم؟

باور بکنید یا نه، زندگی تقریبا همیشه هر چه را دوست داشته ام از من گرفته.آن وقت در چنین شرایطی آدم ها توقع دارند دوستشان داشتم باشم و دلم برایشان تنگ شود.

دوستشان دارم.

دلم هم برایشان تنگ می شود.

اما ترجیح می دهم کم تر بهشان فکر کنم...بلکه زندگی دست از سرشان بردارد...دست از سرم بردارد و بگذارد عاشق شوم...اگر بگذارد...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی