تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۸، ۰۷:۵۷ - دچارِ فیش‌نگار
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

1) 4 فروردین 98

حذف شد.

 

2) 8 فروردین ۹۸

خروج از همهٔ گروه‌های مجازی، حذف کردن اپلیکیشن اینوریدر، بله، میانبر اینستاگرام و توییتر از صفحهٔ اصلی گوشی. تقلیل دنیای مجازی به صفحهٔ مدیریت وبلاگ، یک کانال کاری، یک کانال خیریه و یک کانال حدیث.

کشیدن دیوار دور خودم تا اطلاع ثانوی.

دلم شکسته... خیلی هم شکسته...

 

۳)۱۲ فروردین ۹۸

قرارمون تو آسمون...                  

 

۴)۱۲ فروردین ۹۸

دلم می‌خواد اون خواب معروفی رو ببینم که حسین بن علی علیه‌السلام، ظهر عاشورا در حال نمازن و من جزء محافظین امامم. دلم می‌خواد بدونم اون لحظه‌ای که تیر میاد سمتم، می‌ایستم یا فرار می‌کنم و دلم می‌خواد حتی اگر هم فرار نمی‌کنم و تیر بهم می‌خوره، بدونم اون لحظه‌ای که امام میان بالای سرم، اون قدر ادب و نگرانی دارم که (مثل یاران واقعی امام) بپرسم «از من راضی هستید آقا؟»...

 

۵)۱۲ فروردین ۹۸

هرکداممان ضعفی داریم که وقتی به کسی می‌رسیم که آن را ندارد، ممکن است به حالش غبطه بخوریم. هرکدام از ما خوبی‌هایی نداریم که همیشه آرزوی داشتنشان را داشته‌ایم و اگر به کسی برسیم واجد آن خوبی‌ها، قلبمان لبخندهای تحسین‌برانگیز می‌زند. من، من به آن‌ها که می‌توانند زندگی را راحت‌ بگیرند، به آن‌ها که از هر اتفاق کوچکی لذت می‌برند، به آن‌ها که این همه تردید و شک در وجودشان نیست، به آن‌ها که چند سال وقت صرف نمی‌کنند تا به سوال «من الان باید برم پیاده‌روی اربعین؟» فکر کنند، به آن‌ها که راحت عاشق می‌شوند، راحت ازدواج می‌کنند، راحت بچه‌دار می‌شوند، راحت نماز می‌خوانند، راحت می‌روند سفر، حتی راحت شکست می‌خورند، غبطه می‌خورم. من به همهٔ آن‌هایی که زندگی را راحت راحت می‌بینند، غبطه می‌خورم...

 

۶)۱۳ فروردین ۹۸

وبلاگ هم تعطیل تا اطلاع ثانوی. حالم بد نیست ولی حس می‌کنم دارم زیادی می‌نویسم دیگه. گاهی نبودن بهتره.

 

۷)۹ اردیبهشت ۹۸

از جمله خواص بیست‌و‌پنج سال دوم زندگی احتمالا می‌شه به ترس از دست دادن چیزهایی که تو بیست‌و‌پنج سال گذشته به دست آوردی اشاره کرد.‌به ترس از دست دادن خاطرات، داشته‌ها، عکس‌ها و...

رفتم هارد خریدم فقط واسه چنتا دونه عکس و متن و خاطره...

 

۸)۲۲ فروردین (یک سری روزمره مال فروردین و‌ دوره‌ای که نمی‌نوشتم هست که کم‌کم لابه‌لای بقیه می‌ذارم)

 اگر به خانهٔ من آمدی ای مهربان برای من چراغ بیاور و یک سری دامن گل‌گلی لطفا:) دامن گل‌گلی خیلی دوست دارم ای مهربان :دی

 

۹)۱۴ اردیبهشت ۹۸

از گزینهٔ «چرا من می‌خوام اتفاقات خوب بیفته و‌ خدا نمی‌ذاره؟» رسیدم به این که «چرا خدا این همه داره سعی می‌کنه اتفاقات خوب بیفته و من نمی‌ذارم؟!»

 

۱۰) ۲۲ اردیبهشت ۹۸

این شبای لعنتی که شیفت شبم بالاخره یه روز تموم می‌شن...مگه نه؟ لعنت به بیمارستان، شیفت شب، طرح و همه اشتباهاتی که باعث شد الان تو این نقطه باشم.

 

۱۱) ۲۲ اردیبهشت ۹۸

بابت اشتباه مرگبار امشب، قبل از اومدن به بیمارستان ازت معذرت می‌خوام خدای عزیزم... واقعا معذرت می‌خوام:(

 

۱۲) ۲۵ اردیبهشت ۹۸

سپاس خدایی را که تعداد شیفت‌های شب آدم را از پنج عدد به دو عدد کاهش می‌دهد:)

 

۱۳) ۲۶ اردیبهشت ۹۸

می‌دونید، زندگی کوتاه‌تر از اینه که آدم ساعت، کیف و کفش، گوشی، لپ‌تاپ و هدفون سفید (که خیلی دوست داره) نخره، چون ممکنه زود کثیف بشن.

 

۱۴) ۲۸ اردیبهشت ۹۸

تو از پسش برمیای دختر. مطمئنم.

 

۱۵) ۲۸ اردیبهشت ۹۸

فکر کنم تا حالا تو زندگیم انقدر احساس «هیچ بودن» و به عبارتی «هیچی نبودن» نکرده بودم.

 

۱۶) ۳ خرداد ۹۸

یعنی شما بیا برو عاشق یه چیزی مثل اون تسبیح سبز ساده تو یکی از جانمازای نمازخونهٔ بیمارستان شو. اگه دفعهٔ بعد که رفتی نماز بخونی تسبیحه سرجاش بود من اسممو عوض می‌کنم :|

 

۱۷) ۴ خرداد ۹۸

این که تو می‌تونی بدون من زندگی کنی، دلیل نمی‌شه منم بتونم همین کارو بکنم. و این مهم‌ترین باگ دنیاست.

 

۱۸) ۶ خرداد ۹۸

بعد از شب یلدا، شب سال تحویل و صبح بیست‌ودو بهمن، امشب که شب قدره هم شیفتم. صبح روز قدس و صبح عید فطر هم شیفتم ایضا:|

نوشته‌های من رو از حیاط بیمارستان می‌خونید در حالی که زیر درخت رو یه صندلی فایبرگلاس زرد نشستم و هیچ‌کس دور‌و‌برم نیست. برای شروع، میزانسن خوبیه.

 

۱۹) ۷ خرداد ۹۸

الان حس مریم افشار رو تو‌ سریال «در پناه تو» وقتی با رامین ازدواج کرد درک می‌کنم. الان بهش حق می‌دم.

 

۲۰) ۱۰ خرداد ۹۸

بعد از بستنی پیچ‌پیچی دایتی و موهیتوی پاکتی سان‌استار، ساندویچ کلاب نامی‌نو رو هم می‌تونم به فهرست خوراکی‌هایی که می‌تونن جای مهریه استفاده بشن اضافه کنم :دی

 

۲۱)۱۴ خرداد ۹۸

عاقا n هزارتومن پول دادم شال خریدم با طرحای سورئال که شبیه این نقاشی‌های پست‌مدرنه، بعد مامان بزرگ محترم می‌گن: «هَتی قدیمی دسمالِه کِجه بَنگیتی؟ این جور قدیمی دسمال دِ دَنیئه» (این روسری قدیمی رو از کجا پیدا کردی؟ این مدل روسری‌های قدیمی دیگه جایی نیست)

عاقا:))))

 

۲۲)۱۴ خرداد ۹۸

 به مامان و بابا تو دو تا موقعیت مجزا گفتم می‌خوام یکی از دوستام رو دعوت کنم بیرون افطاری. دلم می‌خواد با پول خودم به یکی افطاری بدم. بعد هر دو طی واکنشی مشابه فرمودن: «چرا به ما افطاری نمی‌دی؟»

بازم فقط می‌شه گفت عاقا!:))))

پ.ن: افطاریه تو یه کافه برگزار شد و جاتون خالی به واقع:) تجربهٔ خیلی خوبی بود:)

 

۲۳) ۱۵ خرداد ۹۸

عید فطر خود را چگونه آغاز کردید؟

با شنیدن صدای دو نفر از همسایه‌ها از پنجرهٔ باز اتاق.

اولی: سلام آقای فلانی! صبحتون به خیر! عیدتون مبارک آقا!

دومی: سلام آقای بهمانی! عید چی؟ این عیدا مال عرباست!

:||

من تا دو سه ساعت حالم بد بود.

 

۲۴) ۱۶ خرداد ۹۸

لکن طوری نباشه غم و غصه‌هاتون مال یکی باشه، خوشیاتون با یکی دیگه. یه آدمایی هم هستن مثل من که انقدر احمقن خیال می‌کنن این که میاید کمک می‌خواید و درد‌ودل می‌کنید از سر دوست‌داشتن و اعتماده نه فقط نیاز.

کاش بفهمید دوستاتون صرفا روانشناس شخصی و سنگ صبورتون نیستن.

 

۲۵) ۱۷ خرداد ۹۸

کاش به جای همهٔ این‌ها، کمی «مادر» بودی...

 

۲۶) ۱۷ خرداد ۹۸

می‌تونی سر ظهر جمعه، تو دل گرما پاشی بری مزار شهدا، عینک آفتابی زده باشی که چشات معلوم نباشه، یه گوشهٔ خلوت نشسته باشی زل زده باشی به افق و بازم یه نفر پیدا شه بیاد بهت بگه «التماس دعا دخترم».

 

۲۷) ۱۷ خرداد ۹۸

دعوا که نداریم عزیز. وقتی نمی‌خوای نمی‌خوای دیگه. و می‌دونی هر کاری از دستم برمیومد انجام دادم و  هر طور بلد بودم دعا کردم، ولی واقعا دیگه ترجیح می‌دم خواستنش رو پاک کنم تا باز هم بخوام دعا کنم. من پذیرفتم که تو نمی‌خوای.

 

۲۸) ۱۷ خرداد ۹۸

ما توییتر رو واسه خودش نمی‌خواستیم، چون تلگراممون دور زدن فیلتر لازم داشت یه سرم اون ورا می‌زدیم و حالا که با پروکسی وصل می‌شیم دیگه مثل قبل پیگیر توییتر نیستیم. و خب، این حکایت خیلی از دوستی‌هاست :)

 

۲۹) ۱۹ خرداد ۹۸

احساساتی بودن بد نیست، ولی مهمه این احساسات رو خرج کی می‌کنی. تصمیم دارم از این بعد واسه یه سری آدما کم‌تر وقت بذارم. نه چون ظرفیتش رو ندارم بهشون محبت کنم، چون برداشت اشتباه می‌شه از محبتم.

 

۳۰) ۲۰ خرداد ۹۸

استمرار تلاش‌ها و دعا، حتی تو کاری که بهش تعلق نداری، حتی تو محیطی که دوست نداری، شرایط رو عوض می‌کنه. رسد آدمی به جایی که داوطلبانه کاری رو انجام می‌ده که تا قبل این تا مجبور نمی‌شد، انجام نمی‌داد.

خیلی خوشحالم ولش نکردم و ادامه دادم. تو همین شیش هفت ماه، کلی تغییر مثبت و تجربهٔ جدید به دست آوردم که به نظرم طور دیگه‌ای به دست نمی‌اومد.

خدا، همیشه می‌دونه باید چیکار کنه. احتمالا می‌تونستم با پارتی‌بازی برم یه مرکز راحت‌تر و سبک‌تر کار کنم، ولی این کار رو نکردم. سپردم به خود خدا. سپردم خودش تصمیم بگیره چی برام بهتره و گرچه اوایل سختی‌های زیادی داشت، ولی دووم آوردم. نه دقتی که دوست دارم تو کار داشته باشم رو از دست دادم و نه اون وسواس اوایل رو الان دارم و نه تو برخورد با مریضا، بی‌حوصله و بی‌اعصابم. خیلی نزدیک شدم به همون آدم تراز ایده‌آلی که همیشه دلم می‌خواسته تو محیط کار باشم. هرچند، هنوز جای یاد گرفتن هست:) خیلی هم جا هست:)

 

۳۱) ۲۸ خرداد ۹۸

ناتوانی... ناتوانی مطلق در مدیریت روابط.

 

۳۲) ۴ تیر ۹۸

خسته شدم از این همه تنبلی. باید خودمو تنبیه کنم. تا وقتی مسئلهٔ الف رو نتونستم تا حدودی حل کنم دیگه این‌جا نمی‌نویسم. هیچ راه دیگه‌ای به نتیجه نرسید، ان‌شاءالله که این یکی می‌رسه.

 

۳۳) ۹ تیر ۹۸

به قدری احساس بی‌خاصیت بودن و بیخود بودن می‌کنم که حد نداره. آدم انقدر ضعیف؟ بی‌فایده؟ بی‌عرضه؟

 

۳۴) ۱۴ تیر ۹۸

خوشحالم... خوشحالی کسی که ریشه بخش مهمی از مشکلات روحی چند سال گذشته‌ش رو پیدا کرده.

 

۳۵) ۱۵ تیر ۹۸

در زبونی آدمی‌زاد همین بس که از پس یک بندپای کوچک و گزشش برنمی‌آید و از کلافگی تقریبا به گریه می‌افتد.

+ نمرود چه مرگ حقیرانه و رقت‌آوری داشته.

 

۳۶) ۱۹ تیر ۹۸

کاش فقط روحمون بود که تو زندگی حضور داشت. کاش آدم‌ها جسم، زمان، خانواده، رنگ، نژاد، مذهب و ملیت نداشتن. کاش می‌شد عاشق هر روحی که دوست داری، از هرجای عالم که می‌خوای بشی، بدون هیچ محدودیتی. کاش تنها مشکل موجود، پذیرفتن/پذیرفته شدن شخصیت و روح آدم‌ها بود.

 

۳۷) ۱۲ مرداد ۹۸

جوراب لنگه به لنگه خریدم برای رفیق و از کردهٔ خود شادم ^_^ 

 

۳۸) ۲۴ مرداد ۹۸

چند سال بود رمان‌های طولانی نخوانده بودم؟

آقای نادر ابراهیمی! از شما ممنونم به خاطر نوشتن «آتش بدون دود» مفصلتان. این روزها که می‌خوانمش، یاد لذت‌های فراموش‌شدهٔ دورهٔ نوجوانی‌ام می‌افتم:)

 

۳۹) ۲۶ مرداد ۹۸

دیروز در آتئیستی‌ترین حالت ممکن وقتی همکارم داشت در مورد بیماری مادرش و از دنیا رفتنش (ماجرایی مربوط به هفت هشت سال پیش) حرف می‌زد، فقط می‌گفتم «آخی، طفلکی... چقد بد» و همش توی ذهنم بود یک چیز دیگری باید این طور وقت‌ها گفت ولی نمی‌دانم چرا جمله‌اش یادم نمی‌آمد!

شب که برگشتم خانه، یادم آمد آدمِ حسابی، در این موقعیت‌ها می‌گوید «خدا رحمتشون کنه».

:|

 

۴۰) ۲۶ مرداد ۹۸

این که آدم خیال کنه دوستای نزدیکی داره و این دوستای نزدیک (به استثنای یکی دو نفر) سال تا سال هم حال آدم رو نپرسن و همیشهٔ خدا تو تنها کسی باشی که زنگ می‌زنه و احوال‌پرسی می‌کنه و قرار دورهمی می‌ذاره، تو نگاه اول ناراحت‌کننده است، ولی باید مثبت نگاه کرد. قسمت خوبش اینه که حداقل نیاز نیست در مورد خودت، زندگیت و برنامه‌های آینده‌ت چیزهایی که دوست نداری رو قایم کنی. باید خوشبین بود.

به درجهٔ متعالی بی‌علاقگی نسبت به همشون رسیدم. حقیقتا هیچ کدومشون رو دیگه دوست ندارم ببینم.

 

۴۱) ۲۷ مرداد ۹۸

به خوراکی‌های مورد شمارهٔ بیست، بیسکوئیت کاکائویی سلامت را هم اضافه بفرمایید لطفا :)

 

۴۲) ۲۹ مرداد ۹۸

کسی مقصر نیست دختر خوب. مشکل، تنهایی تمام‌نشدنی و بیش‌از‌حد توست. با این درد کنار بیا. نه با آن بجنگ، نه انکارش کن و نه فکر این باش که کسی آن را بفهمد...

ولی خودت بفهم که بقیه، مقصر تنهایی عمیق تو نیستند..اگر نمی‌توانی دوستشان نداشته باش ولی تقصیری هم گردن‌شان ننداز. آن‌ها عادی‌اند. تویی که غیرعادی هستی.

 

۴۳) ۲ شهریور ۹۸

«کآشوب»، «رستخیز» و «زان تشنگان» سفارش دادم که طبق معمول، هیئت خصوصی خودم رو بگیرم امسال. بخونم و یاد بگیرم و اشک بریزم در نبود هیئتی که نمی‌شه ازش یاد گرفت و باهاش اشک ریخت...

چقدر دلم تنگ شده واسه هیئت دانشگاه، واسه شهر دانشگاهم و هئیت‌ها و آدم‌های خوبش...

 

۴۴) ۵ شهریور ۹۸

جالبه واقعا. به سختی می‌تونم کسی رو پیدا کنم به اندازهٔ من امیدوار و هم‌زمان به اندازهٔ من ناامید باشه.

 

۴۵) ۵ شهریور ۹۸

با وجود یک خانوادهٔ همدل، بزرگ‌ترین دردها کوچک به نظر می‌رسند و با وجود یک خانوادهٔ غیرهمدل، کوچک‌ترین مشکلات، بزرگ و حل‌نشدنی.

مشکل من، مشکلاتم نیستند.

 

۴۶) ۶ شهریور ۹۸

«عمق» را فقط خود خدا می‌داند که «نهایت» است، که «بی‌نهایت» است.

«عمق» را باید برای خدا تعریف کرد.

(و البته برای کسی که شبیه خدا باشد، شبیه خدا شده باشد.)

 

۴۷) ۶ شهریور ۹۸

می‌خواستم بنویسم «سلام، خوبی؟» بعد دیدم واقعا برام مهم نیست حالش خوبه یا نه. نوشتم «سلام، صبح‌به‌خیر»

 

۴۸) ۶ شهریور ۹۸

عمدی بود. کاملا عمدی. افتخار نمی‌کنم بهش ولی پشیمون هم نیستم. ادامه هم خواهد داشت.

یادم بود ولی چیزی نگفتم. عمدا.

 

۴۹) ۷ شهریور ۹۸

رنج بزرگ، زندگی کردن کنار انبوه آدم‌هایی است که حتی وقتی «طبیعی» بودن مد می‌شود، نهایت هدفشان این است که به شیوه‌ای «مصنوعی»، «طبیعی» باشند.

 

۵۰) ۷ شهریور ۹۸

خدمت دوستانی که به هرررررررر دلیلی قصد دارن به بنده کادو بدن، عارضم که از دریافت لاک‌های خوشرنگ، در رنگ‌های شاد، ویژه و تک، استقبال می‌شود :دی

پرتوقع هم خودتونید😏

 

۵۱) ۸ شهریور ۹۸

زاویهٔ دید کنونی: (نام اثر: «در آستانه»)

 

۵۲) ۹ شهریور ۹۸

بعضی هم در زمزمه‌های دوستانه‌شان در حرم، در این روزها قرار و مدارهای اربعین را می‌گذارند و به این‌ها نمی‌شود غبطه نخورد...

 

۵۳) ۱۰ شهریور ۹۸

آن‌چه این روزها در حرم گوش می‌دهم:

 
 
 
 

 

۵۴) ۱۲ شهریور ۹۸

کافه‌ای که تراس داشته باشد، از مکان‌های برگزیدهٔ دنیا است.

 

۵۵) ۱۵ شهریور ۹۸

خدایا، ممنون که دری‌وری‌های گهگاه ما رو که از فرط استیصال یا عصبانیت به زبون میاریم یا از ذهنمون می‌گذره، جدی نمی‌گیری. ممنون که کمک می‌کنی از جهنمی که خودمون برای حال خودمون می‌سازیم، بیایم بیرون.

 

۵۶) ۲۱ شهریور ۹۸

از علاقه به طیف رنگی یاسی-صورتی، دارم کم‌کم سوق پیدا می‌کنم به سدری-نعنایی-فیروزه‌ای (البته قبلا هم اینا رو دوست داشتم ولی خب الان بیش‌تر). اینا می‌تونن نشونهٔ بزرگ شدن باشن :)

 

۵۷) ۲۱ شهریور ۹۸

دلم واسه یه آدمایی تنگِ تنگ شده که عمرا فکرشو نمی‌کنن خودشون :)

 

۵۸) ۲۲ شهریور ۹۸

الان ساعت بیست دقیقه به نه صبحه و تازه از شب‌کاری برگشتم خونه. خانواده محترم کلید انداختن پشت در و یعنی الان از این طرف با کلید من در باز نمی‌شه. بعدم چون جمعه است، همه خوابن. منم ازین تریپای فداکارانه برداشتم و در یا زنگ نزدم بیدارشون کنم، فلذا پشت در خونه نشستم تا اتفاقی کسی بیدار شه و درو باز کنه :/

 

۵۹) ۲۲ شهریور ۹۸

آن لحظه‌ای که می‌فهمی برخی زخم‌های عمیق و نیمه‌عمیق روحت جوش خورده‌اند را دوست دارم. ولو جایش مانده باشد...

(مثلا نشانه‌اش این است که دیگر فکر کردن به آن یا یادآوری‌اش اذیت نمی‌کند یا خیلی کم اذیت می‌کند، یا مثلا دیگر از عامل/عاملانش متنفر نیستی و ازشان گذشته‌ای)

 

۶۰) ۲۳ شهریور ۹۸

یه آهنگایی رو نباید زمزمه کرد؛ باید با صدای بلند خوند. مثلا بری یه کنسرت شلوغ که صدات تو صدای بقیه گم شه و داد بکشی بخونیشون.

اگه اون آدم سابق بودم می‌گفتم داد بکشی، بخونی، گریه کنی همراش، ولی الان به نظرم همون بلند خوندن کافیه.

آدمی‌زاد، موجود عجیبیه. از پس یه چیزایی برمیاد که یه روزی حاضر بود به زمین و زمان قسم بخوره ممکن نیست بتونه از پسشون بربیاد. نمونه‌ش خود من. اوایل از اضطراب می‌مردم بابت هر شیفت شبی که می‌رفتم بیمارستان، الان؟ ماهی شیش هفتا شب‌کاری دارم و عین خیالمم نیست. تازه حس می‌کنم چقدر بهتر و راحت‌تر هم هست:/

 

۶۱) ۲۶ شهریور ۹۸

خدای عزیزم، ممنون بابت این یه سال تجربهٔ کار تو بیمارستان. برای بار هزارم بهم نشون دادی هر وقت کار رو بسپرم دست خودت، بهترین تصمیم‌ها، محیط‌ها و اتفاقات رو رقم می‌زنی.

به شرط اعتماد من، تلاش من و کمک گرفتن من از خودت.

و فقط تویی که می‌دونی این کار چقدررررر برام سخت بود و چقدرررر چالش بزرگی محسوب می‌شد. فقط تویی که می‌دونی من از پس چی براومدم و چقدرررر یاد گرفتم تو این مدت...

بی‌نهایت ممنون خدا جون:))

 

۶۲) ۲۸ شهریور ۹۸

موقعیت فعلی: دختری با چادر سفید گل‌گلی در امام‌زاده.

نیاز به یه موقعیت دراماتیک‌تر مثل سقاخونه با شمع‌های روشن هم دارم که متاسفانه در دسترس نیست.

 

۶۳) ۳۱ شهریور ۹۸

برای درک مفهوم نسبی و اعتباری بودن زمان، لازم نیست نسبیت بخونید. کافیه شب ۳۱ شهریور شیفت شب باشید. وقتی ساعت ۱۲، یهو ساعت می‌شه ۱۱ و یک ساعت بیش‌تر شیفت می‌مونید، یهو احساس تعلیق بهتون دست می‌ده. 

واقعا زمان چیه وقتی دستی به‌سادگی پیچ عقربهٔ ساعت رو می‌چرخونه و به عقب برمی‌گردوندش؟

و این تازه انسانیه عادی، که هیچ‌کاره‌ای نیست؛ سوالی که پیش میاد اینه که انسان برتر با زمان چه می‌کنه؟ و سوال نهایی این که «صاحب‌الزمان» چه ولایتی دارن روی زمان؟

چقدر عجیبه وقتی به این فکر می‌کنم که تک‌تک ما بالقوه این امکان رو داریم که به مقام دخل و تصرف در زمان دست پیدا کنیم و اون‌وقت دقیقا اغلبمون، از بی‌زمانی و کمبود وقت و کارهای زیاد می‌نالیم...

یک بار باید خیلی جدی زمان، حیات، انسان، خدا و ولی خدا رو برای خودمون تعریف کنیم...

 

۶۴) ۱ مهر ۹۸

نیاز دارم فروغ بخونم.

 

۶۵) ۳ مهر ۹۸

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

 

۶۶) ۳ مهر ۹۸

حقیقتا علاقهٔ خواهر کوچیکم رو به کاراته درک نمی‌کنم. خیلی به نظرم خشن میان ورزشای رزمی. من نهایتا بتونم یه دورهٔ کوتاه دفاع شخصی برم که احیانا به دردی بخوره.

 

۶۷) ۹ مهر ۹۷

خرید جوراب جدید (و مخصوصا فانتزی) از جمله اقداماتیه که امید به زندگی رو چند سال در من افزایش می‌ده :)

سه تا جوراب گوگولی‌طور خریدم امروز و خوشحالم الان :)

 

۶۸) ۹ مهر ۹۸

شما هرچقدر هم بخوای گوشت قرمز رو از زندگیت حذف یا کم کنی، بازم در مقابل وسوسهٔ خوردن باقالی‌پلو با گوشت، شیطون گولت می‌زنه:| والا! با این ته‌دیگاشون:)

 

۶۹) ۱۰ مهر ۹۸

یه نفر که پاشه با آدم بیاد بریم «رد خون» رو دوباره ببینیم چیه؟ همونم نداریم :/

 

۷۰) ۱۰ مهر ۹۸

دیروز مادر دختری به من گفت «یعنی تو بیمارستان منتظر می‌مونید نمونه بیاد آزمایش کنید؟! اییی! سعی کن درستو ادامه بدی حتما!» که دخترش تو کلاسی که من شاگرد اولش بودم، شاگرد دهم هم نبود. ولی خب به لطف پولی که اون‌ها دارن و ما نداریم، چند سال مجارستان دارو خوند ‌‌و الان هم برگشته ادامه‌ش رو همین‌جا داره می‌خونه. کسی که تو کنکور، همین «اییی» که من قبول شدم رو هم قبول نشده بود.

و مادر از آرزوهاش برای رفتن دختر می‌گفت و این که «بهش گفتم به یه شرط اجازه می‌دم بری و اون این‌که منم باهات بیام»، مادر، معلم، مذهبی، چادری و معتقده. و من...

من داشتم با بلاهت تمام توضیح می‌دادم نباید انقلاب خمینی رو ول کرد رفت، مگر موقت و به‌ضرورت. البته یه طوری توضیح می‌دادم خیلی شعاری نشه... 

ولی وقتی برگشتم خیلی دلم گرفته بود... اگه یه روزی احیانا تصمیم گرفتم ازدواج کنم از جمله خطوط قرمز اینه: پارتی‌بازی (چه خودمون استفاده کنیم، چه برای بقیه اعمال کنیم) و استفاده از سهمیه (هر نوع سهمیه‌ای، به هر شکلی) ممنوع/ سطح زندگی‌مون حتی اگر بتونیم و از پول حلال طیب باشه، نباید از سطح زندگی متوسط جامعه بالاتر بره/ هیچ چیزی که مفهومش «وای اینا چقدر پول‌دارن!» باشه نباید خریده بشه/ بچه/بچه‌ها تو مدارس دولتی درس بخونن. بذار هر اتفاقی قراره برای بقیهٔ بچه‌های این مملکت بیفته واسه بچهٔ منم بیفته.

هیچ چیزی مثل نازپرورده و تافتهٔ‌جدا‌بافته بودن نمی‌تونه مخل مفید بودن یه آدم باشه و برای چنین آدمی هزار جور کلاس و دورهٔ تربیت دینی و انقلابی و مذهبی بذاری، بازم نه به‌درد خودش می‌خوره نه مملکت، نه دنیا، نه هیچی...

 

۷۱) ۱۰ مهر ۹۸

الان به اندازه‌ای از زندگی ناامیدم که قابلیت دارم بزنم وبلاگم رو حذف کنم.

 

۷۲) ۱۰ مهر ۹۸

با شرایط کنار اومدم، ولی مفهومش این نیست که کار تو بیمارستان رو دوست دارم. و همچنان دارم لحظه‌شماری می‌کنم واسه تموم شدنش...

طاقت بیار رفیق! خیلی نمونده.

 

۷۳) ۱۱ مهر ۹۸

آقای تولید ملی! خانم کالای ایرانی!

حالا ما که لازم داشتیم و عجله داشتیم و کوله‌تون رو خریدیم ولی انصاف نیست چون می‌بینی دم اربعینه و ملت کوله می‌خرن، بیخود‌ و‌ بی‌جهت بکشی رو قیمتا...

 

۷۴) ۱۲ مهر ۹۸

احساس می‌کنم یکی از وبلاگ‌نویس‌های آقای بیان به یکی از وبلاگ‌نویس‌های خانم بیان، علاقه‌مند شده ^_^ چقدر بانمک می‌شه اگر حدسم درست باشه و چقدر بانمک‌تر می‌شه اگه بعد ایام عزاداری، خبر عقدشون رو پست بذارن مثلا ^_^

 

۷۵) ۱۲ مهر ۹۸

برای یکی مثل من همین که مستحب است زیارت عاشورا را زیر آسمان خدا بخوانی، این که مستحب است دست خانم هنگام رکوع بالاتر از زانو باشد و کامل خم نشود، این که در سجده استحباب دارد دست‌هایش نزدیک باشد به سر تا ساختار مرتب‌تر و ظریف‌تری بسازد، این که مستحب است در فواصل بین دو سجده، چشم به پاهای باادب جمع‌شدۀ خودت بیندازی و نه مهر (که ساختار موبادنه‌تر و متواضع‌تری است، مزین به ادبی خاص) و ظرایفی از این دست، برای اطمینان قلب، کافی است... در موارد نه‌چندان‌کمی بس است...

 

۷۶) ۱۴ مهر ۹۸

خرید یک عدد دامن سفید گل‌گلی:)

خوبی روزای منتهی به تولدم اینه که هرچی می‌خوام بخرم می‌ذارم به حساب کادوی تولدم به خودم، بدون عذاب وجدان :دی

 

۷۷) ۱۴ مهر ۹۸

می‌توانم ادعا کنم حسرت گفتن هیچ «دوستت دارم»ی نیست که روی دلم مانده باشد، گرچه شاید الزاما از همین لفظ استفاده نکرده باشم.

 

۷۸) ۱۵ مهر ۹۸

عاشق اگر فنا شد در جلوهٔ نخستین

یک لحظه در دو عالم از یار خود جدا نیست

آن‌جا که عشق باشد درد از اثر بیفتد

آن‌جا که درد نبود کس در پی دوا نیست

 

۷۹) ۱۸ مهر ۹۸

آهنگ جدید قمیشی امشب به مناسبت تولد من منتشر می‌شه :دی

 

۸۰) ۲۰ مهر ۹۸

یک عدد عکس پاییزی دونفره ^_^ [عکس تزیینی است! :دی]

 

۸۱) ۲۴ مهر ۹۸

آمارگیر بیان خراب شده؟ :/

 

۸۲) ۸ آبان ۹۸

شترسواری دولا‌دولا نمی‌شه

و

مرگ یه بار، شیون یه بار

 

+ بعضیا رو باید حذف کرد✋

 

۸۳) ۱۳ آبان ۹۸

وقتی توانایی حمایت عاطفی و مالی از یه بچه رو ندارید چرا بچه‌دار می‌شید؟ این کارتون غیر خودخواهی چه معنای دیگه‌ای داره؟

چه‌طوری می‌شه دوستون داشت وقتی انقدر بی‌مبالات و بی‌تفاوتید نسبت به بچه‌تون؟

 

۸۴) ۱۸ آبان ۹۸

ملت کم مونده با رفقاشون قرار بذارن برن کرهٔ ماه، اون وقت ما بعد دو سال یه سفر سه روزه رو نتونستیم سه نفری هماهنگ کنیم و آخرشم دقیقهٔ نود، یکی نیومد.

الانم ته فانتزی من اینه بتونم گهگاه ببینم بچه‌ها رو که اونم اغلب جور نمی‌شه :|

 

۸۵) ۱ آذر ۹۸

این منصفانه نیست که بهتون نگم مورد ۶۹، یکی دو هفته پیش محقق شد:)  

 

۸۶) ۱ آذر ۹۸

خوبه که هنوزم می‌تونید عاشق بشید و عاشقانه گوش بدید. خوش‌به‌حالتون. [این جمله مطلقا ربطی به قیمت بنزین و این مسائل نداره]

 

۸۷) ۱ آذر ۹۸

اینترنت رو قطع کردن به گرونی بنزین اعتراض نشه، حالا انقدر قطع بودنش طول کشیده که ممکنه به خود قطعی اینترنت اعتراض بشه:/

مگه می‌شه این حجم از بچه‌بازی تو مملکت‌داری؟! شاید دوربین مخفی‌ای چیزیه!

 

۸۸) ۵ آذر ۹۸

آقای جمهوری اسلامی!

من فقط از نت همراه استفاده می‌کنم و وایمکسمون رو جمع کردیم چندوقته. ممکنه لطفا به این بی‌شعوری خاتمه بدی و بعد ده یازده روز، بالاخره نت رو وصل کنی؟

آقای دولت! 

تو دقیقا تاوان کدوم گناه کبیرهٔ ما هستی؟چرا تموم نمی‌شی؟ چرا هستی همش؟

 

۸۹) ۷ آذر ۹۸

قشنگ نیست؟ :) تو یه امام‌زاده شکارش کردم :)

 

۹۰) ۱۲ آذر ۹۸

شما متوجه شدید این فیلم joker جدیده، چی می‌خواست بگه و با کی کار داشت؟ :/

 

۹۱) ۲۱ آذر ۹۸

خواهر کوچیکهٔ هشتادوچهاری من تو بیوی تلگرامش نوشته:

«اهمیتی نمیدم از من خوشت میاد یا نه! من به دنیا نیومدم که خوشحالت کنم.»

از نسل جدید داره خوشم میاد‌😁   

 

۹۲) ۱ دی ۹۸

نیاز دارم یه چند سالی از این مملکت برم. دارم خفه می‌شم دیگه...

 

۹۳) ۷ دی ۹۸

کاش یه نفر بود میومد کندی عجیب و غیرعادی ویندوزم رو درست می‌کرد. هرکاری می‌کنم و هرچی تو گوگل می‌گردم بی‌نتیجه است:(

 

۹۴) ۱۰ دی ۹۸

دور و بر خونهٔ ما دو تا کوچه هست به اسم «مهتاب»، یکیشون نزدیک‌تره، اون یکی یه مقداری دوره. بعد از یکی از فانتزی‌های من اینه خونمون رو منتقل کنیم تو یکی از این کوچه‌ها:)

 

۹۵) ۱۰ دی ۹۸

پیشاپیش تولد قمریم که فردا و هم‌زمان با روز تولد حضرت زینبه، به خودم تبریک می‌گم:)

 

۹۶) ۲۴ دی ۹۸

چرا کسی راستشو به ما نمی‌گه؟!

​خدایا! من چه‌طور از سیستمی حمایت کنم که نمی‌دونم توش چه خبره؟ که کشته شدن آدم‌های بی‌گناه انقدر براش عادیه؟! آدم اگه نخواد الکی خودش رو توجیه کنه، اسمش می‌شه بی‌بصیرت؟

من واقعا دیگه مطمئن نیستم که به این سیستم معتقد باشم. دوست ندارم از هم بپاشه چون حوصلهٔ جنگ و ناامنی رو ندارم، ولی واقعا دیگه اعتقاد خاصی بهش ندارم.  

همون که آقای دکتر عزیزی گفته بود؛ حمایت من از سیستم دیگه پراگماتیکه نه ایدئولوژیک.

نظرات (۲۴)

ممنون که اپدیت شدین:) به قول امیر تو وضعیت سفید: قوی باش مرد، قوییییییی!!! انشاالله تبعات بدی به دنبال نداشته باشه
پاسخ:
یه خاطرات بدی هستن که خیلی به سختی فراموش می‌شن. شایدم اصلا فراموش نشن. دیشب از اون شبا بود..

قوی نباشیم چی‌کار کنیم؟:)
فقط بدونم کی دلتو شکوند، پدرشو درمیارم... نگرانتم ! (شایدم بقیه هم مثل من نگرانتن)
پاسخ:
نگران نباش دختر خوب:)

بیش‌تر از همه مقصر خودمم.
به غیر از تو فقط یه نفر دیگه رو انقد مصرانه پیگیری میکنم! خنده م گرفت :)
پاسخ:
می‌خوام یه چیزی بگم ولی نظر عمومی گذاشتی نمی‌شه :دی
مدل این روزمره ها چقدر جالبه!!!...
توی این وانفسای بیان که هر بروز شدنی رو توی چشم و چال دیگران میکنه... این روش خیلی حس امنیت میده به آدم...
خلاقیت های خوبی دارید

پاسخ:
الحمدلله که خوب بوده به نظرتون.

وبلاگم قشنگ شده بایگانی ۹۰-۸۰ درصد زندگی نوشتاری و اصولا افکار من! صد سال دیگه احتمالا خوندنش جالب باشه واسه آدمای اون موقع:)
چه جالب!!! من خوابش رو ندیدم ولی خیلی بهش فکر کردم. مختارنامه رو که احتمالا برای بار صدم میدیدم تو محرم امسال، بهش فکر کردم. گفتم وجدانا اگه تو هم بودی و امام میخواست نماز بخونه، وامیستادی دستا و همه ی وجودتو سپر کنی که امام نمازشو بخونه؟ جوابش واضحه! فقط نمیدونم چرا دیگه نرفتم ونبالش که درستش کنم تا جواب همونی بشه که به سعادت ختم میشه. 
پاسخ:
آخه می‌دونی آدم معمولا فکر می‌کنه «آره بابا مگه می‌شه من برم کنار که به امام تیر بخوره» و جای «به امام تیر بخوره» می‌شه کلی عبارت‌های ادعایی دیگه گذاشت. 

اون ماجرای خواب رو هم که می‌دونی، دقیقا کسی بوده که همین طوری راجع به خودش فکر می‌کرده و می‌گفته خب حالا شهدای کربلا به اون صورت کار خاصی هم نکردن، منم تو همچین شرایطی بودم حتما وایمیستادم که به امام تیر نخوره. که بعد دقیقا این موقعیت رو تو خواب می‌بینه و اتفاقا خودشو کنار می‌کشه و تیر به امام می‌خوره! اونم سه بار!

آقای رحیم‌پور هم یادمه می‌گفت اولین بار که تیر خورده بودم تو جبهه، تا نیم ساعت، یه ساعت، همچین چیزی، هیچ آیهٔ قرآنی یادم نمی‌اومد!می‌گفت هی تلاش می‌کردم یه آیه‌ای چیزی بخونم از حفظ تو اون موقعیت، ولی یادم نمی‌اومد! 

خلاصه آدمی‌زاد ادعا زیاد داره ولی شرایط سخت و واقعی مشخص می‌کنه چند مرده حلاجی و چقدر مفاهیمی که ازش حرف می‌زنه واقعا تو روح و شخصیتش نهادینه شده:)
من حرفم این بود که ینی من تو اون لحظه خودم رو کنار میکشیدم.... میگم با وجود اینکه این " کنار کشیدن" رو میدونم، چرا اونقدر درحال حاضر تلاش نمیکنم که اگه قرار باشه یه وقتی باخودم قکرکنم قراره جلوی امامم وایسم که تیر به امام نخوزه، این کارو اتجام ندم؟ چرا سعی نمیکنم که به این درجه برسم که با خودم به این نتیجه برسم که من میتونم جلوی تیرها وایستم!
اه ببخشید حرفم طولانی شد.فک کردم نیاز داشت توضیح بدم
پاسخ:
کاملا متوجه شدم چی گفتی :)
منظورم این بود که اغلب اوقات مشکل اینی که تو می‌گی نیست و آدما معمولا مشکلشون اینه که تصورات مثبت اشتباهی دارن از خودشون.
از بس من زیاد برات حرف میزنم، دیگه زود زود متوجه حرفام میشی :))
پاسخ:
حرف خوبه:)
نصف مشکلات من واسه اینه که حرفامو نمی‌زنم.
سلام، 
" اطلاع ثانوی" نشد؟
پاسخ:
سلام. نه! حالا حالاها اطلاع ثانوی نمی‌شه:)
  • (سلمان مهدوی)
  • سلام
    نظرات پست جدیدتونو بستید، اینجا پیام میدم.

    یکی از معایب این فضای مجازی اینه که:

    هرچند طراحان این نوع فناوری اهداف خاص خودشونو داشتند، ک مثلا وبلگ خوبه تعداد بازدید و ممبر و لایک و اینها رو نشون بده، ولی گفتم که، اونا هدف خاص خودشونو داشتن، ولی ما هم خودمونو مسکوت نگذاشتیم و اهداف خودمونم بهش اضافه کردیم... مثلا همین انرژی گرفتن و ...

    ولی چقدر خوبه که قیوم باشیم.
    برسیم ب جایی ک اینچیزا تو روند فعالیت آرمانی ما اثر نزاره...

    موج، ماموریتش و اقتضائش، خروشیدن و سیال بودنشه، کمالش در این هست
    حالا چه محیط اطرافش، از سنگریزه ها و ماسه ها گرفته تا ماهیها و حتی انسانها اگه تحت تاثیر اون قرار نمیگیرن یا حتی توجهی هم بهش نمیکنند، دلیل بر سکون و رکود موج نیست.
    موج باااید ب کمال خودش برسه...
    حتی در اوج غفلت محیط اطرافش.
    پاسخ:
    سلام.
    بله مسلما خیلی خوبه اگر بدون تعریف و تشویق هم راه درست رو بریم، ولی انصافا این رو نمی‌شه برای همه در همون مراحل اول تجویز کرد.
    جدای از اون، یه وقتی هست یه مسیری رو می‌شه با مشقت زیاد هم رفت، می‌شه با راحتی و آسودگی هم رفت. چرا کمک نکنیم بقیه، مسیر رو با لذت بیش‌تری طی کنن؟
    «می‌دونید، زندگی کوتاه‌تر از اینه که . . .»

    این خیلی خوبه :)

    پاسخ:
    جز آخرین دستاوردهای فکریمه:))
    داغِ داغِ :))

    ولی جمله ایه که باعث میشه خودمون رو از یسری خوشی ها محروم نکنیم و خیلی از حسرت ها رو به دلمون نذاریم 

    شاد باشید همیشه:)
    پاسخ:
    آره.‌ امسال نمی‌دونم چرا احساس کوتاه بودن زندگی خیلی برام پررنگ شده و این که این لحظاتن که مهمن. قدر دونه دونه‌شون رو باید دانست:)
  • ...:: بخاری ::...
  • منم از کرده ات شادم.

    پاسخ:
    چقد رسمی شادی تو :|

    چقدر من این قسمت از وبلاگت رو دوست دارم مهتاب

     

    مثل اون قسمت خلوت کافه هاست که دور از هیاهیوی همه جا میشینی و قهوه ات رو میخوری و فکر میکنی...

     

    اینجا برام خیلی دوست داشتنیه:)

    پاسخ:
    چقده خوب^_^
    الحمدلله:)
  • ...:: بخاری ::...
  • اواااااا

    عزیزم جلو مردم؟!

    (اینجور)

    پاسخ:
    یعنی دقیقا باید تو یکی از دو طرف طیف باشی دوستم؟:)
  • ...:: بخاری ::...
  • لااقل اندازه لنگه های جورابه که باید دو سر طیف باشم.

    ب این خوبی.

    پاسخ:
    خوب بود. لایک:)
  • ...:: بخاری ::...
  • تنهایی تمام نشدنی، سخت هست. ولی درد نیست. مایه و زیرساخت خوشبختیه حتی.گااهی بابتش خدا رم شکر می کنی. مثلا گاهی وقتی مهم ترین چیز/شخص/مسئله زندگیتو کسی نمیفهمه، بابت اینکه «فقط تویی که اینو می فهمی» خوشحال میشی. واقعا این انحصار یه وقتا لازمه.

    حتی اثبات این انحصار هم یه وقتا لازمه...

    پاسخ:
    می‌دونی، اصلا تو فازی نیستم که بخوام به جنبه‌های خوبش فک کنم.

    وااای چه خوب! همزمان با من داری آتش بدون دود رو میخونی :) واقعا خدا نادر ابراهیمی رو بیامرزه و خدا اون رمان های نصفه و نیمه ش رو یه روزی برامون کامل کنه! جلد چهارم. جلد چندی؟

    پاسخ:
    عه! مگه تو نخونده بودیش؟

    ایشالا بقیه‌ش اون دنیا :))

    مال من سه جلدیه. الان اولِ کتابِ سوم از جلد اولم. (خود جلد اول شامل سه تا کتابه)

    آها متوجه شدم :)) واقعا اون دنیا نادر ابراهیمی خیلی بهمون بدهکاره!  

    نه من "برجاده های آبی سرخ" رو خونده بودم. "آتش بدون دود" رو الان دارم میخونم.

    پاسخ:
    خب خدا رو شکر! از رو عکس پروفایلت فک کردم دوتاشو خوندی. نزدیک بود بمیرم از حسادت :دی

    یه چیز خنده دار تعریف کنم! اتفاقا گذاشته بودم که هروقت تمومش کردم، عکس پروفایلمو بذارم؛ بعد یه حساب کتاب سرانگشتی کردم دیدم، این نهایتا تا یکی دوهفته دیگه تمومه، اون موقع هم محرم عه، از این پروفایلا نمیتونم بذارم! اون موقع تصمیم داشتم بنویسم "به بهانه تموم کردنش" ولی چون تموم نکردم، نوشتم به "بهانه مطالعه"  :))

    پاسخ:
    اوه! چقدر پیچیده:)
  • ...:: بخاری ::...
  • اومدم بنویسم «ینی مشهد رفتی کافه؟»

    بعد دیدم اخرین بار که مشهد بودم رفتم نمایندگی موبایل :/

     

    پاسخ:
    رفتم کافه، سینما..
    کلا مرزای روشنفکری رو جابه‌جا کردم:)
  • ...:: بخاری ::...
  • ی بار باید بدزدمت برمت قم :/

    لااقل یه کافه تراس دار باهم رفته باشیم.

     

    برام سوغاتی بیار دلم ی چیزی میخواد نمیدونم چی :(

    پاسخ:
    اوپس! دیر دیدم پیامتو:|

    دوازده مهری ها چقد جالب بودن! ذوووق کردما

    پاسخ:
    ذوقت مستدام :)

    مستدامه مستدامه ؛)

    پاسخ:
    الحمدلله :)

    روزمره ی 70 رو خیلی دوست داشتم رفیق قدیمی

    پاسخ:
    :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی