نمکی :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

۲۱ مطلب با موضوع «نمکی» ثبت شده است

یکی از تمرین‌های مهم زندگی من، تمرین مهار اختاپوس* درونم است:/

* شخصیت فوق غرغروی برنامه کودک باب اسفنجی.

۱۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۵:۲۹
مهتاب

کمال‌گرایی افراطی یه مشکله و‌ باید حل بشه؟!

بیخیال!

ما از همون ازل که قبول کردیم آدمی‌زاد باشیم، دچار کمال‌گرایی افراطی بودیم! البته جناب نجم دایه تو مرصادالعباد می‌نویسن که:

«حق تعالی چون اصناف موجودات می‌آفرید از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ، وسایط گوناگون در هر مقام بر کار کرد. چون کار به خلقت آدم رسید، گفت: «انی خالق بشرا من طین» خانه‌ آب و گل آدم، من می‌سازم....جبرئیل را بفرمود که «برو از روی زمین، یک مشت خاک بردار و بیاور.» جبرئیل علیه‌السلام برفت. خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک گفت: «ای جبرئیل! چه می‌کنی؟» گفت: «تو را به حضرت می‌برم که از تو خلیفتی می‌آفریند.» سوگند بردارد به عزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم. من نهایت بعد اختیار کردم تا از سطوات قهر الوهیت خلاص یابم که قربت را خطر بسیار است که «المخلصون علی خطر عظیم».

جبرئیل چون ذکر سوگند بشنید به حضرت بازگشت. گفت: «خداوندا! تو داناتری، خاک تن در نمی‌دهد.» میکائیل را بفرمود تو برو. او برفت همچنین سوگند بردارد. اسرافیل را فرمود تو برو. او برفت همچنین سوگند بردارد. بازگشت. حق تعالی عزرائیل را فرمود: «برو! اگر به طوع و رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیاور.» عزرائیل بیامد و به قهر، یک قبضه از روی جمله‌ زمین برگرفت. در روایت می‌آید که از روی زمین به مقدار چهل ارش خاک برداشته بود. بیاورد آن خاک را میان مکه و طایف...»

یعنی ببین می‌خوام بگم این کمال‌گرایی تو خاکمون نبوده اون طوری که همه می‌گن. خاک، طفلک توجیه بوده بنده خدا! اساسا کار خودشونه قضیه! یعنی از اساس‌ ها! به قول خواجه عبدالله انصاری «الهی! در اصطفاء در دامن آدم تو‌ ریختی و گرد عصیان بر فرق ابلیس تو‌ بیختی! از روی ادب، ما بد کردیم! اما در حقیقت تو فتنه انگیختی!»

بعد الان مسئله من اینه که خدایا! می‌گی خودمون خواستیم، قبول! ولی انصافا در «کمال صحت و سلامت عقلی» امضا کردیم اون معاهده رو که آدم بشیم؟ که رو این خاک زندگی کنیم؟ با این همه رنج؟! حالا اصلا اونم قبول، یه بند فسخ معامله نباید می‌بود یعنی تو قرارداد؟

البته شما خدایی و احترامت واجبه و جات رو تخم چش ماست! ولی می‌خوام بگم یعنی یه وقت از جهت حقوقی ایراد نداشته باشه متن! شما البته خودتون واردید حضرت حق! ولی همین محض یادآوری مثلا! محض نکته‌سنجی! یه وقتی می‌گم از قلم نیفتاده باشه ماجرا!

شما می‌گی ما گفتیم، ما هم می‌گیم چشم! گفتیم! ولی بیایم مفادشو یه بار حداقل با هم بررسی کنیم! ببینیم حداقل واسه چیا «ثبت با سند برابر است» امضا کردیم! من حس می‌کنم واسه یه چیزایی تو اون گردهمایی «قالوا بلی»، «بلی» گفتم که امکان نداره در یک حالت عادی و معقول گفته باشم! شاید اصلا همون وقتا که ما، گلاب به روتون، مستِ میِ عشق شما  و درگیر این طور احوالات بودیم و بالاخره عقل درست و حسابی نداشتیم، ملائکه یواشکی اثر انگشت گرفته باشن ازمون!

خلاصه الان غرض از مزاحمت این که اون بند فسخ قرارداد رو‌ لطفا یه پیگیری بفرمایید! ما البته چیزی نیستیم و چیزی هم نداریم و همونم که داریم از صدقه‌سر شماست ولی خب، دیگه از همین دارایی محدود هم که البته کلا متعلق به شماست، هر چه قدر لازمه، جریمه فسخ  هم می‌دیم...

قبوله؟...شما که می‌دونی حضرت باری تعالی، بحث شکایت نیست، فقط از جهت حقوقی گفتم که...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۷ ، ۱۴:۵۲
مهتاب
من خودمو می‌شناسم. اگه بابت آرزوهایی که داشتم و دارم، خدا سختی‌های ریز و درشت نمی‌ذاشت تو زندگیم که رشد کنم و فرداروزی تو قیامت می‌گفت: «ببین عزیزم! دلم نمی‌خواست اذیت شی آخه. بعدم فکر کردم شاید ظرفیشو نداشته باشی»، قطعا باهاش دعوا می‌کردم و می‌گفتم (شایدم داد می‌زدم) که: «اذیت شم؟! شاید ظرفیت نداشتم؟! شایدم داشتم! بهتر نبود امتحان می‌کردی؟! من رو محروم کردی از فرصت بهتر و قوی‌تر شدن، صرفا چون اذیت نشم؟! الان اسم این کارت رو می‌ذاری محبت کردن؟! و ازش دفاع هم می‌کنی؟!» و بله! خداوند چون همین رو می‌دونستن، این کار رو نکردن:) خیلی هم ممنون:)  

پ.ن ۱: این رو گذاشتم یکم بعد پستای جدی این مدت، حال و هوای این‌جا عوض شه:)
در مورد مطلب قبلی و رفتن و نرفتن هم، واقعیت اینه که من فعلا این طوریه اوضام که نمی‌تونم ننویسم و معمولا هم برای نوشتن تایپ می‌کنم، یعنی این‌جا هم که نباشه، تو ورد یا یادداشت گوشی می‌نویسم معمولا، نه دفتر و روی کاغذ. واسه همین فک کنم زدن یه دکمه «ذخیره و انتشار» ناقابل، زحمتی نداشته باشه. حداقل شاید به درد کسی بخوره یکم و منم خوش‌اقبال باشم و گهگاهی اون جنس بحثایی که دوست دارم و نگاه‌های تکمیل‌کننده موضوع، نصیبم بشه. به هرحال آدمی‌زاد به امید زنده است دیگه:)

پ.ن۲: ولی انصافا خدا رحمت کنه جناب قیصر عزیز رو بابت این شعر: 
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر/ در این زمانه دوست ندارم/ انگار/ این روزگار چشم ندارد/ من و تو را یک روز/ خوشحال و بی‌ملال ببیند/ زیرا/ هر چیز و هر کسی را که دوست‌تر بداری/ حتی اگر یک نخ سیگار/ یا زهرمار (یا حتی یک بحث وبلاگی!) باشد/ از تو دریغ می‌کند/ پس/ من با همه وجودم/ خودم را زدم به مردن/ تا روزگار/ دیگر/ کاری به کار من نداشته باشد

پ.ن۳: دوم راهنمایی که بودم سر جلسه امتحان انشاء، می‌خواستم یه شعری از فردوسی بیارم تو انشام، بعد می‌خواستم بگم یعنی فردوسی خیلی بهتر از من فلان حرف رو زده، بعد اون بیت معروف
«چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم     که لسان‌غیب خوش‌تر بنوازد این نوا را» رو از شهریار کش رفتم، جای «لسان‌غیب» نوشتم «حکیم توس»(!) و این البته اولین و آخرین بار بود که طبع‌آزمایی(!) کردم تو شعر و به خصوص شعر کلاسیک.
حالا بعد این مورد و اون مورد تغییر شعر آقای نظری، الان این سومین بار می‌شه که شعر شاعرا رو بنا به نظر و حس شخصیم تغییر دادم :دی
فک کنم روز قیامت یه جایگاه اختصاصی درست کنن سر پل صراط واسه من که جواب این شاعر شعرا رو فقط بدم. بقیه موارد پیش‌کش :دی

پ.ن۴: من یه مدتی می‌رم تو اتاقم به کارای بدم فکر کنم:) باز میام ان‌شالله:)
ممنون از همه محبت‌ها و نظراتتون ذیل پست قبلی و تلاشتون برای کمک به حل مشکل:)
مراقب خودتون باشید تا برمی‌گردم:)
۱۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۵
مهتاب

توقع داشتم این گوشی آریا۱ که خریدم یه چیز داغونی باشه که باهاش منت بذارم سر خدا بابت فداکاری و ایثار و جهاد اقتصادی و الخ. منتها نه تنها این طوری نیست؛ فکر کنم یه چی هم بدهکار شدم که با این قیمت مناسب همچین گوشی‌ای خریدم.

+تا این‌جا فقط دوربینش در حدی نبود که انتظار داشتم؛ بقیه ویژگی‌های ظاهری، سخت‌افزاری و نرم‌افزاری انصافا خیلی خوبه.

+بیاید امیدوار باشیم در ادامه یه مشکل خاصی پیدا کنه که فانتزی بنده محقق بشه :دی

+اولین پست با گوشی جدید:)

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۳
مهتاب

فخرفروشی با خان (آن هم خان که توی ذهن من آدمی است که امکانات و ثروت بقیه را تاراج می‌کرده!) و خان‌زاده بودن، لر و کرد و ترک و بلوچ و... بودن، مورد داشتیم چپ‌دست بودن!، چشم‌رنگی بودن، «پدربزرگ مادری‌ام آجودان (بخوانید خدمتکار و دوست داشتید بخوانید غلام) اعلی‌حضرت بوده» بودن، «نسبت من به اشراف‌زاده‌های قاجار و افشاریه و زندیه (و تااااا دوره مادها هم گزارش شده) می‌رسه» بودن، شمالی و جنوبی و تهرانی بودن، پیش‌شماره ۹۱۲، ۹۳۵ ایرانسل، در ولایت ما روس بودن (فکر می‌کنم نصف شمالی‌ها مخصوصا اگر عنبیه سبز و آبی و عسلی یا حتی قهوه‌ای روشن داشته باشند معتقدند یکی از اجدادشان روسی بوده حتما:/ و حالا اصلا گیرم که باشد، خوب که چی؟:/) و گاهی وقت‌ها هم یک چیزهایی که رسما آدم دهانش باز می‌ماند؛ مثلا: «ما خونوادگی وقتی تو آفتاب وایمیستیم و با زاویه سی درجه سرمونو به سمت راست می‌چرخونیم، رنگ یکی از چشمامون پنج درجه با اون یکی متفاوت می‌شه. خیلی ویژگی نادریه این» :/

و....

بگو کی به خوشبختی می‌رسیم؟!

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۱
مهتاب

یه بار هم اون اوایل، تو یکی از اردوهای مشهدی که ورودی‌ها رو برده بودیم، تو یکی از دست‌شویی‌های کثیف بین راهی، منی که مثلاً جزء مسئولین برگزاری اردو هم بودم، جلوی یه تعدادی از همین ورودی‌ها بلند گفتم:«یعنی واقعا جمهوری اسلامی که دستشویی‌های بین راهی خودشو نمی‌تونه مدیریت کنه من نمی‌دونم چه جوری ادعای مدیریت دنیا رو داره؟!»

یعنی می‌خوام بگم ما هم یه زمانی برانداز بودیم در حد خودمون:) حیف که الان دیگه اسلام دست و پای ما رو بسته:)

بعدم شما ببین چه طور قحطی نیرو بوده که آدم پرت و پلایی مثل من شده بود مسئول:)

بعد هی بگو خدا پشت این مملکت نیست:)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۴
مهتاب

گاهی اتفاقاتی می افتد که باور به شانس، تصادف و احتمال کور، درباره شان، آدم را به پوچی می رساند و باور به حکمت و دلیل و مصلحت، سوقت می دهد به جنبه های جبری "امر بین الامرین" و این وسط به نظرم فقط حال حافظ و مریدانش خوب باشد که رندانه معتقدند "حدیث از مطرب و می گو" و این ها:)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۹
مهتاب

از کل پنج واحد ایمنی شناسی ای که توی دانشگاه گذراندم، کلاس ها و جزوه های تقریبا تمام نشدنی استاد "میم" عزیز، آزمایشگاه هایی که بعضا تا شش هفت غروب طول می کشید و نمره ای که خیلی هم بد نشد، با اغماض، فقط همین یادم مانده که استاد می گفت " مادرها الان خیلی بچه ها رو نازک نارنجی بار میارن، یه وقتی نونی چیزی افتاد رو فرش و سرامیک و اینا تو خونه، بدید بچه بخوره سیستم ایمنیش با آنتی ژن های مختلف رو به رو شه " :)

حالا بچه که ندارم و برای بچه های مردم هم نمی شود نسخه پیچید، ولی خودم گاهی برای توجیه تنبلی، به این نسخه عمل می کنم:)

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۵۷
مهتاب

دارم فکر می کنم از مجموعه "خوف و رجا" ، "امید"ش را برداریم و خیال کنیم آن ور مرز قرار است تحویلمان بگیرند، بعد حساب کنیم در این هفتاد هشتاد سال احتمالی، اولویت با انجام کدام کارها، خواندن و دیدن چه کتاب ها و فیلم هایی و رفتن به کدام سفرهاست و بقیه را بدون عذاب وجدان رها کنیم برای بعد از رفتنمان و آن همه فرصتی که بعدش داریم، چون من هر طور حساب و کتاب و جمع و تفریق می کنم، در این فرصت کوتاه، نمی شود به همه برنامه ها رسید!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۱۸
مهتاب

وضعیت جوری شده که من بعد مدت ها هم توییتر و هم سروش و دوباره نصب کردم:|

یعنی الان دیگه کار از قیمه و ماست گذشته، رسما دولت داره پیتزا کله پاچه سرو می کنه:|

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۰۰:۵۷
مهتاب