تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

۴۸ مطلب با موضوع «فرهنگی» ثبت شده است

"زمانی در حجره‌ای با سه نفر دیگر در مدرسه‌ نوریه‌ اصفهان زندگی می‌کردیم. بسیاری از روزها نه چای داشتیم، نه نفت و نه قند. برای مطالعه در شب، از نور چراغ نفتی توالت‌های مدرسه استفاده می‌کردم. در روزهای جمعه به یکی از مساجد دورافتاده‌ اصفهان می‌رفتم و از صبح تا عصر در آن مسجد درس‌های یک هفته را دوره می‌کردم. در مدت دوازده ساعتی که یک‌سره آن‌جا مطالعه می‌کردم، غذایم فقط مقداری دانه‌ ذرت برشته بود؛ چون چیز دیگری نداشتم. 
در مدرسه‌ رضویه‌ قم مدتی با یک طلبه هم‌حجره بودم و این شخص وضع مالی خوبی داشت. او همیشه از غذای طبخ‌شده استفاده می کرد ولی من قادر به تهیه‌ آن نبودم. در مدتی که من با این شخص در یک اتاق بودم، ابداً متوجه نشد من کِی شام و ناهار می خورم. کاری که می کردم این بود که مقداری نان خالی در کنار کتاب‌ها قرار می‌دادم و یک طرف دیگر تعدادی کتاب روی هم می‌گذاشتم تا او متوجه نشود و در حالی که روی کتاب قرار گرفته بودم، در حین مطالعه از آن نان خالی لقمه‌لقمه استفاده می کردم و وقتی او موقع غذاخوردنش می رسید، غذای طبخ‌شده را حاضر می کرد و به بنده هم تعارف می کرد. من در جواب می گفتم: غذا صرف کرده‌ام...

*

فرزند شهید می گوید:

ایشان اکثر شب ها تا صبح بیدار بودند و درس می خواندند و از یک ساعت مانده به اذان صبح، برای نماز شب و مستحبات مربوط به آن آماده می شدند. حتی در زمستان های سخت، که حوض مدرسه یخ بسته بود، ایشان با قند شکن یخ حوض را که شاید 20 الی 30 سانت قطر داشت، می شکستند و وضو می گرفتند، و بعد با حال و توجهی کامل به نماز شب مشغول می شدند.

پدرم معمولا صبح ها برای زیارت حضرت معصومه(س) به حرم مشرف می شدند و بعد از خواندن زیارت وارث یا جامعه کبیره ، در راه، نان و پنیری برای صبحانه می خریدند و برمی گشتند . بعد از صرف ناشتایی برای تدریس کفایه و مکاسب از حجره خارج می شدند و بعد هم در درس مرحوم آیت اله بروجردی و آیت الله کوه کمره ای شرکت می کردند.

از مدت 45 سالی که از عمر من می گذرد، می توانم بگویم که 30 سال شاهد هستم که زیارت عاشورای ایشان تا به حال ترک نشده است . حتی در دهه محرم، ایشان سه بار ( صبح و ظهر و شب ) زیارت عاشورا را می خواندند و تقید خاصی به این زیارت دارند."


حالا چرا الان یکهو این؟

عرض می کنم؛ اصولا غذا هیچ وقت در زندگی من موضوع مهمی نبوده، گرم بودنش، خیلی خاص و خوشمزه بودنش، به موقع بودنش و حتی اصولا خود بود و نبودش تقریبا هیچ وقت مهم نبوده. صبحانه تا همین اواخر اصلا جز وعده های غذایی ام نبود، بود روزهایی که ناهار نمی خوردم و کلا هم یادم می رفت چیزی نخورده ام، دلیل اصرار مامان را که " گرم کن اینو! این جوری که نمی شه خورد " همین چند وقت پیش برایم جا افتاد، روزهایی بود که به جای وعده های اصلی غذایی، ساده ترین و دم دستی ترین چیزها را می خوردم و اصلا هیچ حس خاصی هم نداشتم که یعنی مثلا الان دارد سخت می گذرد یا نمی گذرد چون واقعا فرقی نمی کرد، یک وقت هایی هم بود که رسما وقت ناهار یا شام خوردن نداشتم و مجبور بودم آن زمان را صرف کار دیگری کنم که به نظرم مهم تر می آمد؛ عادت هایی که خیلی هایشان غلط بود و تاوان غلط بودنشان را هم با آسیب های جزئی به سلامتی ام دادم، ولی این همه را نوشتم که بگویم غذا واقعا موضوع بی اهمیتی بوده در زندگی من، الان هم اگر اهمیت پیدا کرده بیش تر به خاطر همان جنبه های پزشکی اش است نه صرفا جوانب لذت بخش ماجرا، برای همین وقتی یک بار درگیر نوشتن مطلبی درباره شهید محراب، آیت الله اشرفی اصفهانی بودم (که یکی از دوست داشتنی ترین و در عین حال گمنام ترین روحانیون تاریخ این سرزمین است به گمان من) خیلی این بخش ها توجهم را جلب نکرد، چرا که تجربیاتی مشابه شان را داشتم، ولی این روزها که به خاطر درس، دو سه هفته ای صبح تا عصر می روم کتابخانه و از صبح، نه فقط مقداری ذرت برشته، که تنقلات سالم و ساندویچ های خانگی مامان همراهم هست، با این حال ساعت شش هفت غروب انقدر خسته ام که وقتی بر می گردم، فقط می توانم استراحت کنم و نه هیچ کار دیگری.

الان یکهو این را نوشتم که یادم بماند انقدر نسل مزخرفی شده ایم که به جای دانستن این چیزها، به جای ورق زدن کتاب خاطرات این آدم ها و تلاش برای نفس کشیدن در فضای فکری زندگی شان، " The THEORY Of EVERYTHING " می بینیم و در فقدان از دست رفتن جناب هاوکینگ ( که من چقدر تعجب کردم وقتی بعد از انتشار خبر مردنش و بعد هم طبق معمول این وقت ها، انتشار آن کلیپ اصطلاحا افشاگرانه، از واکنش ها فهمیدم برخی واقعا آن تصویر ابلهانه سینمایی شده از یک نابغه را باور کرده بودند) اشک تمساح می ریزیم و پست و استوری می گذاریم.

نوشتم تا یادم بماند قرار ما، چنین نسل غرغروی بی حال بی اطلاعی نبود...


+ممنون می شوم کسی نپرسد چه درسی می خوانی و برای چی رفته بودی کتابخانه و ...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۸
مهتاب
تحلیل ها، فریادهای وا اسلاما و نکته سنجی های مثلا دغدغه مندانه محافل اصطلاحا حزب اللهی مجازی را در قسمت های اول پخش پایتخت این سری دیدید؟
همین ها، به همین شکل، سال هاست تحلیل های ظاهرا خفن ایدئولوژیک و دلسوزانه درباره هر رطب و یابسی تحویلمان می دهند و ما هم بلانسبت مان مثل یک موجود با نمکی فقط سرتکان می دهیم، نچ نچ می کنیم و خیلی دیگر معتقد باشیم، حرص هم می خوریم.
منی که از دوازده سالگی روزنامه می خواندم، پیگیر اخبار و تحلیل های سیاسی بودم و همیشه سیاست یکی از موضوعات مورد علاقه ام بوده، رسما به درجه حال به هم خوردگی رسیده ام؛ از هرچه تحلیل و تفسیر و پیش بینی و اصطلاحا دغدغه مندی.
حس می کنم باید یک دوره ای بین ده تا بیست سال، همه چیز را تعطیل کنم، بروم جایی یک مزرعه پرورش زنبور عسل پیدا کنم و در وقت های خالی ام فقط تفسیر قرآن، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه، کتاب های شهید مطهری، علامه طباطبایی، امام، علامه جعفری، شهید بهشتی و یک سری متفکران اسلامی ایرانی و غیر ایرانی دیگر را بخوانم و بچه های نداشته ام را بزرگ کنم.
رسما به اندازه یک سیاستمدار کهنه کار شصت هفتاد ساله احساس خستگی می کنم...

پ.ن: متن آن نامه چندصد امضائه را اتفاقی امروز دیدم؛ هیچ اطلاعی در مورد جزییات این ماجرا ندارم و هیچ نظری هم؛ فقط با توجه به تجربه چهارساله حضورم در یک تشکل دانشجویی و ارتباط کمابیش مستمر با اتحادیه مان، این را از من بشنوید؛ کاملا ممکن و محتمل است پشت یک رزومه تحصیلی- تشکیلاتی- فرهنگی به ظاهر خفن، هیچ خبر خاصی نباشد؛ گول کلمات را نخورید. 
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۱
مهتاب
بابا معتقدن این که اسم یه میدون، خیابون یا بلوار رو به اسم یه شهید نام گذاری می کنن دلیل نمی شه موقع اسم بردن از اون مکان، لفظ "شهید" رو استفاده نکنیم و این رو یه جور بی ادبی می دونن؛ کاری که واقعا به نظر من خیلی سخته انصافا! ولی امسال روز پدر تصمیم گرفتم این خواسته بابا رو به خودم هدیه بدم و ببینم تا کجا می تونم دووم بیارم تو انجامش:)
کیف می ده گاهی که می تونی و حالشو داری، یه جور دیگه به یه مناسبت نگاه کنی؛ یه جوری که ببینی واسه رشد خودت، تو اون مناسبت ظاهرا تکراری، چی گیرت میاد؛ مطمئنم خیلی چیزا هست واسه پیدا کردن؛ فقط باید خوب گشت:)
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۱
مهتاب
عیدتان پیشاپیش مبارک:)
+گوش بدهیم. [ قطعه مولا علی مولا از آلبوم حالیا | گروه آوای زمین | سال انتشار:91 ]
+معنای اشعار هندی اش را نمی دانم ولی این جمله را از توضیحات خود آلبوم برایتان می نویسم: " اشعار هندی به کار رفته، نزدیک ترین ترجمه مفهومی به اشعار فارسی هر قطعه است. "
+این لینک را هم ببینید.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۲
مهتاب

یه جای فیلم "ایتالیا ایتالیا" هست که نادر (حامد کمیلی) و برفا (سارا بهرامی) شروع می کنن رازهای ناگفته زندگی شونو به هم می گن؛ بعد نادر به عنوان یه اعتراف تقریبا شرم آور می گه :" من تو نوشتن پایان نامه لیسانس تاریخم تقلب کردم و حدود دو سوم متنو از یه کتاب ایتالیایی کپی کردم که هنوز ترجمه نشده بود و می دونستم اساتیدم نخوندنش.":|

می خوام بگم یعنی تقلب تو پایان نامه، باعث خجالته در اصل؛ نه ریاست!


+فیلمشم ببینید. غلظت روشنفکریش یکم بالاست؛ ولی ببینید:)

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۵۵
مهتاب

+من سال ها خیال می کردم در حوزه مسائل زنان و خانواده، حرف مشخص و مدونی در حوزه هست که حالا صرفا نتوانسته ایم درست به جامعه منتقلش کنیم؛ ولی مجموعه ای از اتفاقات باعث شده فعلا به این نتیجه برسم که اساسا و اصولا چنین چیزی خیال بیش از حد خوشبینانه و ساده دلانه من است...

+ دارم فکر می کنم اگر مبلغین مذهبی طی این سال ها، اکثرا خانم بودند، الان کلا نگاه دیگری در خیلی از حوزه ها در جامعه حاکم بود؛ حقیقت دین، یک مسئله ثابت و مشخص است؛ اما این که تو کدام بخش های این حقیقت را بیش تر برای بیان کردن انتخاب کنی و چگونه درباره اش حرف بزنی، خیلی چیزها را تغییر می دهد.

+حالا یعنی مثلا پیشنهاد می کنم از این به بعد منبرهای مذهبی را بدهیم دست خانم ها؟ نه! فقط خواستم به این جنبه اش هم نگاهی کرده باشیم. 

+خداوند رحمت کند شهید بزرگوار، مرتضی مطهری را هنوز هم که هنوز است بهترین و کاربردی ترین حرف ها را در خیلی حوزه ها مدیون حضرتشان و کتاب هایشان هستیم؛ نسبت بین آنچه در حوزه مطرح می شود و ظاهرا خیلی هم کامل و مدون و عمیق به نظر می رسد، با آنچه ایشان مطرح کردند، مثل نسبت مفهوم " غرب زدگی " است در اندیشه فردید با آنچه مرحوم جلال عزیز نوشت، شاید مثلا بتوان گفت بدون اولی، دومی هم در کار نبود، ولی به هر حال نیاز فعلی جامعه، همان بحث هایی از جنس کتاب جلال است و مقالات شهید مطهری در زن روز. و کاش حوزه به جای اه و پیف و تکفیر کردن، این را بفهمد...

+چرا انقدر به هر بهانه ای به حوزه پیله می کنم؟ چون اصولا توقع ما از این مجموعه زیاد است، انتظار دارید از صادق زیباکلام توقع داشته باشم مسائل نو به نوی نظام اسلامی را حل کند؟!

گیر دادن ما به حوزه، اتفاقا بر خلاف آنچه ممکن است به نظر برسد، ناشی از نهایت ارادت مان است به این مجموعه، ارادتی که مدیون حضرت روح الله هستیم و اهالی حوزه باید بدانند بعد از امام و معجزه بزرگش، این نسل دردمند دیگر نمی تواند هیچ بهانه ای را بپذیرد...گله ای هم اگر هست به خمینی بگویید.

+ با وجود همه این گلایه ها، مقصر اصلی و نهایی وضعیت موجود در نهایت کیست؟ به اعتقاد راسخ احتمالا خدشه ناپذیر من، دقیقا خود خانم ها!

+این را نگویم روی دلم می ماند؛ تقریبا هرچه را در این زندگی دارم( از بحث های حوزه ولایت معنوی عجالتا فاکتور می گیرم)، قبل از هر کسی ( قبل از امام، رهبری و شهدا) مدیون شهید مطهری ام( با همه نقد هایی که هست)...درجات شان متعالی باشد ان شاالله....

+در اولین فرصت، ان شاالله باز هم در این مورد می نویسم و اگر بتوانم مفصل هم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۲۶
مهتاب

از این نقطه به بعد دیگر زبان مردم را نمی فهمم و آن ها هم زبان مرا....


مثلا اگر به شما بگویم زندگی من به قبل و بعد چهار سال فعالیت تشکیلاتی ام در انجمن اسلامی دانشگاه تقسیم می شود و این چهار سال، فقط به همین دلیل، مهم ترین سال های همه زندگی من بودند متوجه می شوید؟ 

می توانید تصور کنید وقتی می گویم فعالیت تشکیلاتی منظورم صرفا دورهمی های ساده به صرف زیارت عاشورا نبوده؟


 وقتی در دانشگاه و جامعه ای با سطحی ترین، بی مزه ترین و دم دستی ترین تعریف و تصور ممکن از کار فرهنگی زندگی می کنی و دلت می خواهد هم حواست به حد و حدودت باشد و هم کارآمدی مجموعه، نتیجه می شود این که بسیج دانشجویی تلویحا ما را متهم می کرد به بی قیدی در روابطمان ( و البته یک سری چیزهای دیگر ) و از آن طرف، فلان کارمند دانشگاه صاف تو چشم مان نگاه می کرد و می گفت " دیگه حالا انقدرام لازم نیست مراعات کنید، جوونید بالاخره... "

حاصلش می شد این که سر ماجرای انتخابات امسال، چپ ها داد و بیدادشان در آمده بود که چرا عکس رییسی را روی بنر دعوت از نبویان زده اید و حزب اللهی ها کچلمان کرده بودند که چرا تریبون داده اید به کواکبیان. و یکی آن وسط خیلی معصومانه گفته بود " بالاخره ما نفهمیدم انجمن دانشگاه کدوم وریه! "

و این ها مشت نمونه خروار است از حال و وضع ما در این مدت...


من چه طور توضیح بدهم که اخلاص را، توکل را، با دست خالی ادامه دادن را، امداد پروردگار عالم را وقتی تمام اسباب مادی قطع شده اند، مقلب القلوب بودنش را، توسل را، درد را، کل تاریخ مبارزات تشیع را، فرهنگ را، اخلاق را، جمهوری اسلامی را، زیارت را، انتظار را، انصاف را، امید را، شکنجه را، مصلحت اندیشی بی مورد و با مورد را، خمینی و خامنه ای را، شهید را، عشق را، زندگی را و مرگ را  و حتی خیلی ساده تر از این ها، حد و حدود روابط انسانی با محرم و نامحرم را من در این مجموعه یاد گرفتم؟


من به چه کسی چه بگویم؟! چه کسی این ها را درک می کند بدون این که در این درک، به بیراهه برود؟!


از این نقطه به بعد دیگر زبان مردم را نمی فهمم و آن ها هم زبان مرا....


پ.ن : طوری در جانم نفوذ کرده این ماجرا که گهگاه تلاطم های روحی تکه هایی از آن را پرت می کند بیرون....و فکر نمی کنم تا زنده ام بتوانم گاه و بیگاه، با مناسبت و بی مناسبت، درباره اش حرف نزنم...چند تکه دلتنگی تمام نشدنی...


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۰
مهتاب
اصلا اگه لاتاری تو جشنواره نبود فرقی می کرد با الان؟!
همین قد بی شعورید یا دارید مسخره بازی در می آرید؟!

+تو اکران نشون بدیم رییس کیه لطفا.
+ نویسه اینستاگرامم درباره این موضوع.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۰
مهتاب

1) چند می گیری هیچی نگی؟!

چند سال پیش ایام شهادت یا شاید هم تولد حضرت فاطمه بود؛ تلویزیون طبق معمول یکی از این خانم های مذهبی چادری همه چیز دان را آورده بود که در مورد حضرتشان صحبت کند؛ از آن طرف هم بینندگان محترم برنامه زنگ می زدند و سوالاتشان را می پرسیدند؛ یکی از سؤالاتی که در آن برنامه و بعدتر در برنامه دیگری هم اگر اشتباه نکنم پرسیده شد و تا الان هم توی ذهن من مانده این بود که " ببخشید شما که می گید حضرت فاطمه الگو هستند، الان مثلا ایشون تو زمان زندگیشون هوو نداشتن ولی من دارم؛ خوب ایشون تو این شرایط نبودن برای همین نمی شه ازشون تو این زمینه الگو برداری کرد؛ پس من الان چطور بفهمم باید چه رفتاری داشته باشم با هووم؟"

بله... این سوال را پرسیدند و کارشناس محترم هم جواب داد؛ اما همان طور که گفتم انقدر شنیدن چنین چیزی برایم عجیب و غیرقابل باور بود که هنوز هم که هنوز است در ذهنم مانده؛ آن زمان تاسف می خوردم به حال چنین زنانی که این طور سطحی و مسخره به مسائل نگاه می کردند؛ اما بعدها به لطف بلاهت های ادامه دار سیما و دعوت از هر خاله خان باجی و ننه قمری به اسم کارشناس مذهبی فهمیدم واقعا این بندگان خدا شاید آن قدر ها هم مقصر نباشند؛ وقتی کارشناس مذهبی تلویزیون هنوز فرق "اسوه" و "الگو" را با هم نمی داند من انتظار دارم بیاید درباره چی حرف بزند؟! اصلا چرا من از تلویزیون انتظار دارم؟! 


2) مجبوری مگه خوب؟!

یک خانمی هست کلا با دیده شدن مسئله دارد؛ چادرش را طوری سرش می کند که جای برقع و چشم بند هم کارکرد پیدا می کند؛ برای رنگ روسری و مقنعه هم چیزی غیر از سیاه نمی شناسد؛ این همه مدل راحت و پوشیده چادر هست ولی دلش می خواهد دو ساعت تمام توی برنامه زنده دستش به لبه چادر باشد و رو بگیرد؛ ببینید من مطلقا کاری با چنین عقیده ای ندارم؛ ولی واقعا چنین آدمی، برای چی دعوت می شود تلویزیون روبه روی دوربینی با چندصد یا چند هزار نفر بیننده؟! فاز خودش و فاز سیما چیست دقیقا؟!


3) شما جسارتا کجا، چی خواندید؟!

زن، ستون و محور زندگی خانوادگی است؛ حضورش، محبت و لطافت و ظرافت هایش، سخت ترین مردها را هم می تواند آرام کند؛ صبوری و ملاطفتش، ضامن ادامه زندگی است و در این شکی نیست ولی گزاره ای که در ادامه می گویم همگانی است؛ زن و مرد ندارد؛ هر کسی، چه زن و چه مرد، در مقابل بدخلقی ها و بدقلقی های همسر یا فرزندش، با مهر و محبت و عاطفه می تواند معجزه کند، با صبوری و خوش خلقی می تواند خیلی چیزها را تغییر دهد؛ اما این کار تکنیک و روش و راه حل دارد؛ با حقارت و خفت فرق می کند. این را بفهمیم. حتی اگر این گزاره همگانی را بیش تر برای خانم ها می دانید باز هم این را بفهمید لطفا.


4) می گم حالا اسراف نباشه یه وقت!

مجرد هستید یا متاهل، این جمله را که من سه بار می نویسم، چند بار بخوانید:

زن، مسئول انجام کارهای شخصی شوهرش نیست.

زن، مسئول انجام کارهای شخصی شوهرش نیست.

زن، مسئول انجام کارهای شخصی شوهرش نیست.

دقت کنید! کار شخصی! شستن پاها با شیر که دیگر .... 

عنوان مطلب را دوباره بخوانید.


5) عروس علیا حضرت ملکه

 کلیپ فرستاده توی گروه " این حرف های مگان مارکل بازیگر آمریکایی را با حرف های آن خانم کارشناس یزدی مقایسه کنید "

د آخه کارشناس محترمی که با چادر می نشینی می گویی پای شوهرت را با شیر ماساژ بده، جلوی این خانم بازیگر که با دکلته ایستاده پشت تریبون و با لبخند حرف می زند، شش هیچ می بازی! نکن این کار را با خودت و با ما!


6) خیلیم خوب کرده اصن!

بعضی هم معترضند که صدا و سیما چرا عذرخواهی کرده؟! چه کند پس؟! شیر رایگان توزیع کند برای ماساژ پای آقای خانه؟!


7) آقا یه " لاتاری" رو بذارید برای مردم بمونه!

در کل این ماجرا هیچ چیز به اندازه توییت سید محمود رضوی حالم را به هم نزد.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۶
مهتاب

«یک عاشقانه آرام» را بخوانید،

 گوش بدهید و

 هدیه بدهید.

کتاب کاغذی اش ۱۹ تومان است، کتاب صوتی ۱۵ تومان. اولی در فیدیبو می شود ۷  و‌ دومی ۱۰ تومان. اگر بار اول باشد فیدیبو نصب می کنید (یا بار اول است بعد مدت ها دوباره نصبش می کنید) کد تخفیف ۵۰ درصدی هم می دهد بهتان که یعنی مورد سه و چهار نیم بها هم می شوند حتی.

+ این پیشنهاد مستقل است از تعداد دفعاتی که قبلا کتاب را خوانده اید.

+ فکر نمی کردم صدای پیام دهکردی و موسیقی کریستف رضاعی کنار هم انقدر معجزه وار شود.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۱۹
مهتاب