تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره.بس که وقت تنگ است.مامور خدمات اجتماعی هستیم،مامور تخریب هستیم،مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم،نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده ی گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری ،اولین و آخرین دعوی مان.

سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

۵۱ مطلب با موضوع «دلتنگی» ثبت شده است

برای هرکسی یک جای قصه مهم تر است. برای من آن جایی جذاب تر بوده که یوسف تصمیم می گیرد برادرها را بعد از آن همه مصیبتی که به خاطرشان کشیده ببخشد.بهانه ای پیدا می کند تا بنیامین را پیش خودش نگه دارد. در گیر و دار صحبت از دزدی و مجازات دزد، برادرها، بعد از گذشت این همه سال و با وجود پشیمانی نصفه نیمه شان از آن خبط بزرگ، می گویند: " برادر تنی این پسر هم همین طور اهل دزدی بود؛ متاسفانه در ذاتشان است. حالا شما بزرگواری کنید و به خاطر پدر پیرمان او را به ما ببخشید.."

و یوسف در آن لحظه و پس از آن لحظه باز هم تصمیم دارد برادران را ببخشد...


من در این قسمت داستان گیر کرده ام...


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۳
مهتاب

"روحانی اگر اصلاح شود مملکت اصلاح می شود"

و من کم کم دارم اعتقاد پیدا می کنم به عکس این جمله...

و وحشت می کنم...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۰
مهتاب

استغفار یعنی

تلاش های من

برای برگشتن 

در آغوش تو...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۳۶
مهتاب

-بزرگ ترین دستاوردت تو زندگی چی بوده؟


-این که اون ته ته ته بدبختیامم باز هیچ وقت از خدا شاکی نیستم.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۴
مهتاب

مادر عزیز ظاهرا مذهبی شاغلی که نه تو می توانی دو کلام با جوان و نوجوانت حرف بزنی و نه او تو را در حدی می داند که محرم رازهایش باشی،

انرژی ای که صرف گرفتن انواع روزه های مستحبی و خواندن انواع اذکار وارده در ایام گوناگون سال می کنی، 

تو را به جای خاصی نمی رساند...


می توانی باور نکنی البته...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۰
مهتاب

ملتی که هر ده سال یک بار 

"نیاز" دارد

یک اتفاق تکراری را

"تجربه" کند، 

مشکلش بر خلاف تصور، در

"علوم انسانی" نیست.

این آدم ها

خیلی قبل تر از این حرف ها،

در علوم "تجربی"

گیر کرده اند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۱۲
مهتاب

برای این که بفهمی

 "خمینی"

 که بود 

و چه کرد،

 نیاز به ورق زدن تاریخ نیست؛

 فقط نگاه کن به وضع حوزه و بزرگانش 

در چهارمین دهه

 از شروع استقرار یک حکومت دینی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۰
مهتاب

از همکلاسی های دبیرستان من است و بسیار باهوش.

پیش می آمد برای امتحانی که ما دو سه روز وقت می گذاشتیم در حد یک یا دو زنگ تفریح قبل امتحان نگاهی به فرمول ها می انداخت و همان نمره ما را می گرفت.

دیده بودم معلم هندسه گهگاهی ازش نمره کم می کرد چون اثبات ها را به همان روشی که به ما یاد داده بودند، در امتحان حل نکرده بود.

شده بود یکی دو تا رابطه اصلی را حفظ کند و بقیه را سر امتحان خودش اثبات کند و با آن ها مسائل را حل کند.

یادم هست سال دوم در یک آزمون خلاقانه از دروس پایه در بین ما هشت نفری که مثلا شاگرد زرنگ های تجربی و ریاضی مدرسه بودیم بالاترین نمره را گرفته بود.

حالا همین آدم بعد از گذشت پنج شش سال از کنکور سراسری که هر کدام بالاخره یک رشته ای خوانده ایم، بعضی ها به ارشد فکر می کنند، بعضی هنوز درسشان تمام نشده، بعضی ها سر کار رفته اند و برخی علاوه بر این ها، ازدواج هم کرده اند، هنوز کنکور سراسری نداده؛ یعنی رفته سر جلسه ولی حوصله نداشته آن همه تست را حل کند. عمومی ها را نصفه نیمه حل کرده و بقیه وقت آزمون سوال ها را هی الکی نگاه کرده تا زمان بگذرد و بتواند از جلسه بیرون برود.

ما تقریبا به هم نزدیک بودیم؛ من اصولا در جریان مشکلات خیلی از بچه ها بودم ولی آخرش هم نفهمیدم مشکل از کجاست. حوصله زیاد درس خواندن نداشت، حوصله آزمون دادن نداشت، به اصرار خانواده رفته بود کلاس خصوصی ریاضی و شیمی.ولی حوصله اش از سوال های ساده تست ها سر رفته بود و به معلم هایش گفته بود برایش سوال های تالیفی سخت پیدا کنند.

حوصله زیاد درس خوندن نداشت و حرف کسی را هم گوش نمی کرد که می گفتیم به جای تجربی و اییییین همه زیست و زمین خواندن برو ریاضی .

گوش نمی کرد و تا آخر دبیرستان تجربی خواند و آخرش هم کنکور نداد و هنوز هم نداده است. 

حالا چند روز پیش یکی از دوستان مشترک او را دیده و همین طوری خودمانی پرسیده "خوب چیکارا می کنی؟" و "نون" عزیز خیلی عاقل اندر سفیه طور لبخند زده و گفته " فکر می کنم"

بیش از این که در این ماجرا قرار باشد عق بزنم از بلاهت موجود در نظام آموزشی مملکت، فقط دلم می خواهد حسادت کنم به شجاعتش.

حتی اگر واقعا شجاعتی در کار نبوده باشد...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۷
مهتاب

: یعنی مزخرفات و خزعبلات و بلاهت های دور و بری ها که به شکل کلامی، از طریق زبان بدن، در پیچ و تاب لحن صحبت ها، در پوزخند ها و نیشخندها و درگوشی حرف زدن ها و یا حتی در کمک های دلسوزانه و داوطلبانه و احمقانه مادی و غیر مادی شان به تو منتقل می شود، هیچ تاثیری روی ذهن و احساست نداشته باشد...

: یعنی آزادی از حتی اندکی تاثیر پذیری از حجم خفه کننده بی شعوری اطراف و اطرافیان. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۴
مهتاب

وسط این قراردهای نفتی و آن دبه های تمام نشدنی آمریکایی ها و بی اعتقادی مسئولین مملکت به نیروی جوانان و وعده های خداوند و احساس خود کم بینی کل دولت در برابر تمدن غرب و اشرافیتی که سر و روی نیروهای به اصطلاح ارزشی را پوشانده و تجمع گرفتن برای حجاب(سخت ترین برخورد در قبال نرم ترین موضوع موجود که تنها کارکردش تسکین عذاب وجدان دوستان است) و افتضاحاتی به نام نظام آموزشی،نظام بانکی،نظام اداری،نظام بهداشتی و الخ،وسط مزخرفات امثال آذرپیک و رمضان زاده،وسط این تابستان داغ،یک روز مانده به سالگرد آن قرار داد سراسر بلاهت،تصمیم گرفته ام فقط بنشینم تماشا کنم به باد رفتن مملکت را....تصمیم گرفتم منتظر هیچ نتیجه ای از فعالیت هایم در قبال خودم و جامعه نباشم.تصمیم گرفتم هر چه از دستم بر می آید انجام بدهم اما منتظر باشم روز به روز همه چیز بدتر شود.....

...و ارحم استکانتنا بعده...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۴:۰۵
مهتاب