تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

۷۲ مطلب با موضوع «دلتنگی» ثبت شده است

"زمانی در حجره‌ای با سه نفر دیگر در مدرسه‌ نوریه‌ اصفهان زندگی می‌کردیم. بسیاری از روزها نه چای داشتیم، نه نفت و نه قند. برای مطالعه در شب، از نور چراغ نفتی توالت‌های مدرسه استفاده می‌کردم. در روزهای جمعه به یکی از مساجد دورافتاده‌ اصفهان می‌رفتم و از صبح تا عصر در آن مسجد درس‌های یک هفته را دوره می‌کردم. در مدت دوازده ساعتی که یک‌سره آن‌جا مطالعه می‌کردم، غذایم فقط مقداری دانه‌ ذرت برشته بود؛ چون چیز دیگری نداشتم. 
در مدرسه‌ رضویه‌ قم مدتی با یک طلبه هم‌حجره بودم و این شخص وضع مالی خوبی داشت. او همیشه از غذای طبخ‌شده استفاده می کرد ولی من قادر به تهیه‌ آن نبودم. در مدتی که من با این شخص در یک اتاق بودم، ابداً متوجه نشد من کِی شام و ناهار می خورم. کاری که می کردم این بود که مقداری نان خالی در کنار کتاب‌ها قرار می‌دادم و یک طرف دیگر تعدادی کتاب روی هم می‌گذاشتم تا او متوجه نشود و در حالی که روی کتاب قرار گرفته بودم، در حین مطالعه از آن نان خالی لقمه‌لقمه استفاده می کردم و وقتی او موقع غذاخوردنش می رسید، غذای طبخ‌شده را حاضر می کرد و به بنده هم تعارف می کرد. من در جواب می گفتم: غذا صرف کرده‌ام...

*

فرزند شهید می گوید:

ایشان اکثر شب ها تا صبح بیدار بودند و درس می خواندند و از یک ساعت مانده به اذان صبح، برای نماز شب و مستحبات مربوط به آن آماده می شدند. حتی در زمستان های سخت، که حوض مدرسه یخ بسته بود، ایشان با قند شکن یخ حوض را که شاید 20 الی 30 سانت قطر داشت، می شکستند و وضو می گرفتند، و بعد با حال و توجهی کامل به نماز شب مشغول می شدند.

پدرم معمولا صبح ها برای زیارت حضرت معصومه(س) به حرم مشرف می شدند و بعد از خواندن زیارت وارث یا جامعه کبیره ، در راه، نان و پنیری برای صبحانه می خریدند و برمی گشتند . بعد از صرف ناشتایی برای تدریس کفایه و مکاسب از حجره خارج می شدند و بعد هم در درس مرحوم آیت اله بروجردی و آیت الله کوه کمره ای شرکت می کردند.

از مدت 45 سالی که از عمر من می گذرد، می توانم بگویم که 30 سال شاهد هستم که زیارت عاشورای ایشان تا به حال ترک نشده است . حتی در دهه محرم، ایشان سه بار ( صبح و ظهر و شب ) زیارت عاشورا را می خواندند و تقید خاصی به این زیارت دارند."


حالا چرا الان یکهو این؟

عرض می کنم؛ اصولا غذا هیچ وقت در زندگی من موضوع مهمی نبوده، گرم بودنش، خیلی خاص و خوشمزه بودنش، به موقع بودنش و حتی اصولا خود بود و نبودش تقریبا هیچ وقت مهم نبوده. صبحانه تا همین اواخر اصلا جز وعده های غذایی ام نبود، بود روزهایی که ناهار نمی خوردم و کلا هم یادم می رفت چیزی نخورده ام، دلیل اصرار مامان را که " گرم کن اینو! این جوری که نمی شه خورد " همین چند وقت پیش برایم جا افتاد، روزهایی بود که به جای وعده های اصلی غذایی، ساده ترین و دم دستی ترین چیزها را می خوردم و اصلا هیچ حس خاصی هم نداشتم که یعنی مثلا الان دارد سخت می گذرد یا نمی گذرد چون واقعا فرقی نمی کرد، یک وقت هایی هم بود که رسما وقت ناهار یا شام خوردن نداشتم و مجبور بودم آن زمان را صرف کار دیگری کنم که به نظرم مهم تر می آمد؛ عادت هایی که خیلی هایشان غلط بود و تاوان غلط بودنشان را هم با آسیب های جزئی به سلامتی ام دادم، ولی این همه را نوشتم که بگویم غذا واقعا موضوع بی اهمیتی بوده در زندگی من، الان هم اگر اهمیت پیدا کرده بیش تر به خاطر همان جنبه های پزشکی اش است نه صرفا جوانب لذت بخش ماجرا، برای همین وقتی یک بار درگیر نوشتن مطلبی درباره شهید محراب، آیت الله اشرفی اصفهانی بودم (که یکی از دوست داشتنی ترین و در عین حال گمنام ترین روحانیون تاریخ این سرزمین است به گمان من) خیلی این بخش ها توجهم را جلب نکرد، چرا که تجربیاتی مشابه شان را داشتم، ولی این روزها که به خاطر درس، دو سه هفته ای صبح تا عصر می روم کتابخانه و از صبح، نه فقط مقداری ذرت برشته، که تنقلات سالم و ساندویچ های خانگی مامان همراهم هست، با این حال ساعت شش هفت غروب انقدر خسته ام که وقتی بر می گردم، فقط می توانم استراحت کنم و نه هیچ کار دیگری.

الان یکهو این را نوشتم که یادم بماند انقدر نسل مزخرفی شده ایم که به جای دانستن این چیزها، به جای ورق زدن کتاب خاطرات این آدم ها و تلاش برای نفس کشیدن در فضای فکری زندگی شان، " The THEORY Of EVERYTHING " می بینیم و در فقدان از دست رفتن جناب هاوکینگ ( که من چقدر تعجب کردم وقتی بعد از انتشار خبر مردنش و بعد هم طبق معمول این وقت ها، انتشار آن کلیپ اصطلاحا افشاگرانه، از واکنش ها فهمیدم برخی واقعا آن تصویر ابلهانه سینمایی شده از یک نابغه را باور کرده بودند) اشک تمساح می ریزیم و پست و استوری می گذاریم.

نوشتم تا یادم بماند قرار ما، چنین نسل غرغروی بی حال بی اطلاعی نبود...


+ممنون می شوم کسی نپرسد چه درسی می خوانی و برای چی رفته بودی کتابخانه و ...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۸
مهتاب
تحلیل ها، فریادهای وا اسلاما و نکته سنجی های مثلا دغدغه مندانه محافل اصطلاحا حزب اللهی مجازی را در قسمت های اول پخش پایتخت این سری دیدید؟
همین ها، به همین شکل، سال هاست تحلیل های ظاهرا خفن ایدئولوژیک و دلسوزانه درباره هر رطب و یابسی تحویلمان می دهند و ما هم بلانسبت مان مثل یک موجود با نمکی فقط سرتکان می دهیم، نچ نچ می کنیم و خیلی دیگر معتقد باشیم، حرص هم می خوریم.
منی که از دوازده سالگی روزنامه می خواندم، پیگیر اخبار و تحلیل های سیاسی بودم و همیشه سیاست یکی از موضوعات مورد علاقه ام بوده، رسما به درجه حال به هم خوردگی رسیده ام؛ از هرچه تحلیل و تفسیر و پیش بینی و اصطلاحا دغدغه مندی.
حس می کنم باید یک دوره ای بین ده تا بیست سال، همه چیز را تعطیل کنم، بروم جایی یک مزرعه پرورش زنبور عسل پیدا کنم و در وقت های خالی ام فقط تفسیر قرآن، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه، کتاب های شهید مطهری، علامه طباطبایی، امام، علامه جعفری، شهید بهشتی و یک سری متفکران اسلامی ایرانی و غیر ایرانی دیگر را بخوانم و بچه های نداشته ام را بزرگ کنم.
رسما به اندازه یک سیاستمدار کهنه کار شصت هفتاد ساله احساس خستگی می کنم...

پ.ن: متن آن نامه چندصد امضائه را اتفاقی امروز دیدم؛ هیچ اطلاعی در مورد جزییات این ماجرا ندارم و هیچ نظری هم؛ فقط با توجه به تجربه چهارساله حضورم در یک تشکل دانشجویی و ارتباط کمابیش مستمر با اتحادیه مان، این را از من بشنوید؛ کاملا ممکن و محتمل است پشت یک رزومه تحصیلی- تشکیلاتی- فرهنگی به ظاهر خفن، هیچ خبر خاصی نباشد؛ گول کلمات را نخورید. 
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۱
مهتاب
بابا معتقدن این که اسم یه میدون، خیابون یا بلوار رو به اسم یه شهید نام گذاری می کنن دلیل نمی شه موقع اسم بردن از اون مکان، لفظ "شهید" رو استفاده نکنیم و این رو یه جور بی ادبی می دونن؛ کاری که واقعا به نظر من خیلی سخته انصافا! ولی امسال روز پدر تصمیم گرفتم این خواسته بابا رو به خودم هدیه بدم و ببینم تا کجا می تونم دووم بیارم تو انجامش:)
کیف می ده گاهی که می تونی و حالشو داری، یه جور دیگه به یه مناسبت نگاه کنی؛ یه جوری که ببینی واسه رشد خودت، تو اون مناسبت ظاهرا تکراری، چی گیرت میاد؛ مطمئنم خیلی چیزا هست واسه پیدا کردن؛ فقط باید خوب گشت:)
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۱
مهتاب

یکی از اصول خیلی سفت و سخت و بدیهی زندگی من، ادا درنیاوردن بوده؛ همیشه متنفر بوده ام از این که خودم را شبیه چیزی نشان بدهم که واقعا نیستم؛ حتی اگر به قیمت مشکل و دردسر و سؤتفاهم تمام شده باشد برایم؛ سر همین قضیه، چند سال پیش ( آن اوایل که اعتقاداتم تازه داشت شکل می گرفت و هر عمل واجب و مستحبی برایم شبیه امتحان کردن یک مزه جدید در دنیایی نو و ناشناخته بود) گهگاه که دعای عهد می خواندم، هیچ وقت آن قسمت آخرش ( با دست، روی پا زدن) را انجام نمی دادم و تصورم این بود که این حرکت، نماد و نشانه ای است از نهایت پریشانی و وقتی من این طور گرفتار و شوریده نیستم، چرا باید ادایش را در بیاورم؟!

حالا که بعد از سال ها و داشتن کلی تجربه ریز و درشت، دوباره تصمیم گرفته ام فایل صوتی دعای عهد را، صبح هایی که می توانم، گوش بدهم، احساس می کنم گاهی درآوردن ادای بعضی چیزها، آن قدر ها هم بد نیست...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۰۶:۵۹
مهتاب

پروردگارا!

این همه عشق به بندگانت را چطور تاب می آوری؟!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۴۶
مهتاب

+من سال ها خیال می کردم در حوزه مسائل زنان و خانواده، حرف مشخص و مدونی در حوزه هست که حالا صرفا نتوانسته ایم درست به جامعه منتقلش کنیم؛ ولی مجموعه ای از اتفاقات باعث شده فعلا به این نتیجه برسم که اساسا و اصولا چنین چیزی خیال بیش از حد خوشبینانه و ساده دلانه من است...

+ دارم فکر می کنم اگر مبلغین مذهبی طی این سال ها، اکثرا خانم بودند، الان کلا نگاه دیگری در خیلی از حوزه ها در جامعه حاکم بود؛ حقیقت دین، یک مسئله ثابت و مشخص است؛ اما این که تو کدام بخش های این حقیقت را بیش تر برای بیان کردن انتخاب کنی و چگونه درباره اش حرف بزنی، خیلی چیزها را تغییر می دهد.

+حالا یعنی مثلا پیشنهاد می کنم از این به بعد منبرهای مذهبی را بدهیم دست خانم ها؟ نه! فقط خواستم به این جنبه اش هم نگاهی کرده باشیم. 

+خداوند رحمت کند شهید بزرگوار، مرتضی مطهری را هنوز هم که هنوز است بهترین و کاربردی ترین حرف ها را در خیلی حوزه ها مدیون حضرتشان و کتاب هایشان هستیم؛ نسبت بین آنچه در حوزه مطرح می شود و ظاهرا خیلی هم کامل و مدون و عمیق به نظر می رسد، با آنچه ایشان مطرح کردند، مثل نسبت مفهوم " غرب زدگی " است در اندیشه فردید با آنچه مرحوم جلال عزیز نوشت، شاید مثلا بتوان گفت بدون اولی، دومی هم در کار نبود، ولی به هر حال نیاز فعلی جامعه، همان بحث هایی از جنس کتاب جلال است و مقالات شهید مطهری در زن روز. و کاش حوزه به جای اه و پیف و تکفیر کردن، این را بفهمد...

+چرا انقدر به هر بهانه ای به حوزه پیله می کنم؟ چون اصولا توقع ما از این مجموعه زیاد است، انتظار دارید از صادق زیباکلام توقع داشته باشم مسائل نو به نوی نظام اسلامی را حل کند؟!

گیر دادن ما به حوزه، اتفاقا بر خلاف آنچه ممکن است به نظر برسد، ناشی از نهایت ارادت مان است به این مجموعه، ارادتی که مدیون حضرت روح الله هستیم و اهالی حوزه باید بدانند بعد از امام و معجزه بزرگش، این نسل دردمند دیگر نمی تواند هیچ بهانه ای را بپذیرد...گله ای هم اگر هست به خمینی بگویید.

+ با وجود همه این گلایه ها، مقصر اصلی و نهایی وضعیت موجود در نهایت کیست؟ به اعتقاد راسخ احتمالا خدشه ناپذیر من، دقیقا خود خانم ها!

+این را نگویم روی دلم می ماند؛ تقریبا هرچه را در این زندگی دارم( از بحث های حوزه ولایت معنوی عجالتا فاکتور می گیرم)، قبل از هر کسی ( قبل از امام، رهبری و شهدا) مدیون شهید مطهری ام( با همه نقد هایی که هست)...درجات شان متعالی باشد ان شاالله....

+در اولین فرصت، ان شاالله باز هم در این مورد می نویسم و اگر بتوانم مفصل هم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۲۶
مهتاب

دارم فکر می کنم از مجموعه "خوف و رجا" ، "امید"ش را برداریم و خیال کنیم آن ور مرز قرار است تحویلمان بگیرند، بعد حساب کنیم در این هفتاد هشتاد سال احتمالی، اولویت با انجام کدام کارها، خواندن و دیدن چه کتاب ها و فیلم هایی و رفتن به کدام سفرهاست و بقیه را بدون عذاب وجدان رها کنیم برای بعد از رفتنمان و آن همه فرصتی که بعدش داریم، چون من هر طور حساب و کتاب و جمع و تفریق می کنم، در این فرصت کوتاه، نمی شود به همه برنامه ها رسید!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۱۸
مهتاب

مولای ما رسول الله فرمود:

" مومن در میان پنج سختی است؛ 

مومنی که به او حسادت می کند،

منافقی که بغض او را در دل دارد،

کافری که با او می جنگد،

نفسی که با او در نزاع است

و شیطانی که او را گمراه می کند. "


و من چقدر دلم می خواهد یک جمله دیگر به این حدیث اضافه کنم....


میزان الحکمه | جلد یک | صفحه 483

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۴۵
مهتاب

در عجیب بودن دوستی مان همین بس که مطابق با خیلی از مقیاس ها، احتمالا نزدیک ترین دوست همیم، سه چهار دفعه با هم سفر رفته ایم، هزاران ساعات حضوری و تلفنی و مجازی حرف زده ایم، بارها و بارها با هم خندیده ایم، گریه کرده ایم و حرص خورده ایم، هر جا اسم «رفیق» آمده، قبل و بیش از همه به یادش افتاده ام و شاید به یادم افتاده است و خیلی از آنچه که الان هستم را به وجود و حضورش مدیونم، ولی هنوز که هنوز است یک عکس دوتایی با هم نداریم و حضرتشان تا همین یکی دو سال پیش، تاریخ تولد مرا هم درست نمی دانستند:)

هشت نه سال است دوستیم و عین این هشت نه سال را دوریم از هم و به جز چندماهی آن اوایل، که آن هم حضرتشان پشت کنکوری بودند، دیگر حتی اصولا توی یک شهر هم با هم نبوده ایم، تا همین الان هم و معلوم نیست تا کی همچنان.

هشت نه سال است باید ببینیم کی زمان خالی او به وقت آزاد من می خورد و کی حال من با احوال او هماهنگ است برای هماهنگ کردن. هنوز هم زمان و مکان قرارهایمان را باید مثل معادلات ریاضی محاسبه کنیم تا حل بشود، هنوز هم که هنوز است به «همان جای همیشگی» نرسیده ایم و شاید هیچ وقت هم نرسیم، بس که هیچ وقت هیچ چیزی «همیشگی» نبوده، از همان هفته اول آشنایی اتفاقی مان، در مسیر یاد گرفتن از او بودم و هیچ وقت این ماجرا نه تمام شد و نه تکراری.

اختلاف نظر هم داریم، آن قدر هم عمیق که از همان اوایل قرار گذاشتیم در مورد یک سری موضوعات کلا حرف نزنیم و تا هنوز هم پایبند بوده ایم به این قرار، دلخور هم شده ایم، شاید اگر خوب بگردم یکی دو بار دعوا هم کرده باشیم، ولی همیشه چیزی در این رابطه بوده که باعث شده یادمان برود من سه سال کوچک ترم و ما این همه همیشه دوریم و این همه فرق داریم و این همه هر کداممان دوست و آشنا و همکلاسی داریم، که ولی هیچ کدام « رفیق» نمی شوند، نه که بخواهم سانتی مانتالیسم بازی در آورم؛ هیچ تعصبی در کار نیست و من همیشه به هر آشنایی فرصت داده ام برای « رفیق» شدن، خیلی خیلی نزدیک هم شده ایم، ولی «رفیق» نه و «رفیق» برای من، فقط در این سال ها حضرتشان بوده اند.

حالا دوباره یکی از همان قرارهای معادلاتی را گذاشته ایم، از همان ها که در آن دو سه ساعت من خود خودمم و لازم نیست مراعات هیچ چیزی را بکنم، مراعات ناراحت نشدن کسی را، مراعات اتهام همیشگی ام در قلمبه سلمبه حرف زدن را، مراعات متوجه نشدن مخاطب را، مراعات حتی نیاز به کلمات برای بیان مفاهیم را....راه می رویم و سکوت می کنم و او جواب می دهد، نگاه می کنم فقط و می داند باید بخندد یا غمگین شود، دستش را محکم فشار می دهم و می گوید «آره» و خودمان فقط می دانیم چه شده این وسط و خدا البته...حرف می زنیم و من یادم می آید حرف زدن را بعد از چند وقت و این را بارها به او گفته ام، که چقدر باز تا مدت ها تحمل خیلی ها سخت می شود بعد از دیدنش...

زندگی برای من همیشه همین طور بوده، برای هر جرعه بودن کنار نزدیک ترین آدم هایم، باید صبر کنم و سکوت و صبر و....تا آخرش.

شاید این قرار ساده بهانه خوبی نباشد حتی، برای نوشتن از تو، ولی دیگر واقعا نمی شد بین این همه متن و مطلب و نوشته، هیچ کدامش درباره ات نباشد، حضرت «رفیق» :)

سایه همایونی تان مستدام:)

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۲۳
مهتاب

چرا آدما سعی نمی کنن بهتر بشن؟

چرا انقدر در مقابل تغییرات مقاومت می کنن؟

چرا عادت کردن بگن « ما همینیم که هستیم» ؟

چرا الکی می گن « من همه تلاشمو کردم ولی هیچی تغییر نکرد» ؟

چرا در مورد احساسات و دلایل انجام کارهاشون حداقل با خودشون رو راست نیستن؟

چرا برای تنبلی ها و اشتباهاتشون مدام توجیه می تراشن؟

چرا مظلوم نمایی می کنن به جای قبول کردن خطاهاشون؟

چرا سعی نمی کنن مدام در حال یادگیری چیزای تازه باشن؟

چرا بعد چندین سال همونن که چندین سال قبل بودن؟


از این حجم رکود، دروغ، ایستایی، ضعف و تکبر خفه نمی شید جدا؟!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۰
مهتاب