دلتنگی :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

۱۳۸ مطلب با موضوع «دلتنگی» ثبت شده است

نوشته بود

 You are the CSS to my HTML...


به زبون ما آزمایشگاهیا شاید بشه

تو جواب +++ Positive قلب منی...


از hr_salehi در توییتر.

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۷ ، ۲۰:۲۲
مهتاب
آدمای متواضع رو دوست دارم. خیلی... خیلی... خیلی... (احتمالا چون خودم هنوز بلد نیستمش)
هیچ وبلاگی به اندازهٔ وبلاگ آدمایی که توش اصلا از خودشون تعریف نمی‌کنن (نه شوخی، نه جدی و نه هیچ مدل دیگه) حالمو خوب نمی‌کنه.
حالا اگه این آدم متواضع، حرف جدی و واقعی هم داشته باشه برای گفتن و معلوم باشه رنج زندگی رو تحمل کرده و از پسش براومده که دیگه نور علی نوره.

+ خیر، قضاوتی در کار نیست. مسلما من هیچ اطلاعی از نیت آدم‌ها ندارم. فقط همین شکل ظاهری کلماتی که معنا و مفهوم تعریف رو دارن، دارم عرض می‌کنم.
۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۷ ، ۱۰:۱۳
مهتاب

نهایت عشق «در» نهایت فراق و نهایت لذت «پس» از نهایت فراق، اتفاق می‌افتد.

 

و مثل همین مثال، باقی قوانین عالم ماده را هم طوری «باید یک چیزی از دست بدی تا یک‌ چیزی به دست بیاری»طور چیده‌اند که به آن دل نبندی.

فلذا، باید یاد بگیریم سخت و جدی نگیریمش.


پ.ن: زیاد و تندتند نوشتن، خلاف اصول وبلاگ‌نویسیه به نظرم. هنوز مطلب قبلی رو خیلیا ندیدن یا هضم نشده، درست نیست یه چیز جدید تو فاصلهٔ کم بنویسی. اینا رو می‌دونم، ولی در حال حاضر، این‌جا تنها جاییه که نوشتن توش آرومم می‌کنه و علی‌رغم این که خیلی از ایده‌ها رو فقط در حد کلیدواژه یادداشت می‌کنم و از خیر نوشتن و انتشار می‌گذرم، باز هم کلی مطلب دیگه می‌مونه برای گفتن که باید بنویسم. تا اطلاع ثانوی هیچ چاره‌ای نیست.


پ.ن۲: «غوغای عشقبازان» محمدرضا شجریان مال مرداد هشتادوشیشه. اون موقع، کاست خریده بودم، اخیرا سی‌دی‌شو پیدا کردم و هنوز تروتازه است به نظرم. تو بیپ‌تونز هم هست. اگه سنتی گوش می‌دید و از اساس باهاش مشکل ندارید، ارزش خریدن داره. اینم البته صرفا نظر منه.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۱ دی ۹۷ ، ۰۵:۴۶
مهتاب

سال پیش‌دانشگاهی بود. آن اواخر. در تندترین شیب نمودار استرس مربوط به کنکور. چند هفته‌ای را محض عوض شدن حال و هوا، با چند نفر از بچه‌ها می‌رفتیم کتاب‌خانه. سرمان توی کتاب‌ها بود و حواسمان حسابی جمع تست‌ها و نکته‌ها و...

توی آن شلوغی یادم هست یکی از بچه‌ها، باز هم احتمالا محض عوض شدن حال و هوا، درآمد که: «بچه‌ها! نُهِ نُهِ نود‌ونه، هرجایی بودید، هر وضعیتی بود، اگه ازدواج کرده بودید، اگه بچه داشتید، با همسر و بچه‌هاتون، هر طوری بود جمع شیم دبیرستان دوباره همو ببینیم.» و همه هم از این اداهای «وای چه باحال!» و «حتما!» و «چه پیشنهاد خوبی» درآوردیم.

کنکور که دادیم و نتایج آمد، دانشگاه‌ها که شروع شد، چند باری سعی کردم بعضی از بچه‌های همان گروه را جمع کنم دور هم و‌ به جز یک بار نشد. البته بعدتر شنیدم اکیپ‌های دیگری از بچه‌ها شکل گرفته و گروه تلگرامی دارند و... که دیگر رغبت نکردم بروم سمتش. ولی آن تاریخ، آن پیشنهاد هول‌هولکی گذرا و شاید اصلا محض مسخره‌بازی، توی ذهنم ماند و حتی گاهی فکر می‌کنم نُهِ آذر نود‌ونه بروم دم دروازه دبیرستان قدیمی‌ام و خودم را مسخره نیامدن بقیه کنم.

الغرض این که آدم فوق احساساتی دلتنگی پشت این کلمات زندگی می‌کند که چنین پیشنهاد آشفتهٔ مبهمی را هم برای دیدن کسانی که یک زمانی می‌شناخته فراموش نکرده، آن وقت زندگی توقع دارد یک آدم‌هایی را فراموش کنم که...

این راهش نیست روزگار عزیز... این راهش نیست...

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۷ ، ۱۹:۲۷
مهتاب

یادش به‌خیر دورانی که هنوز زندگی، هیجان‌های ساده‌دلانهٔ ما را تحویل می‌گرفت. روزگاری که سیب زندگی، هنوز این همه چرخ نخورده بود. هنوز درباره هر چیز کوچکی پر از شوق و رویا و آرزو بودم. هنوز هم البته آن رویاها با من هستند، بعد از گذشت این سال‌ها، همراه من قد کشیده‌اند، آن‌ها که باید می‌رفتند رفته‌اند و چندتایی که حرف هم را بیش‌تر می‌فهمیم، مانده‌اند تا بقیه مسیر را کنارم باشند. جدی و بزرگ شده‌اند. یک وقتی اگر مثل حباب‌های بزرگ رنگی در یک اتفاق سفید نورگیر با پنجره قدی رو به باغچه مرتب و درخت سیب سبز بودند و کودکانه و شاد، با هم بازی می‌کردیم و آواز می‌خواندیم و برای سیب‌های سبزِ سبزِ روی شاخهٔ درخت، دست تکان می‌دادیم و از شدت سبکی، مرا به پرواز درمی‌آوردند، الان شبیه نوجوان‌های پانزده شانزده‌ساله فهمیده‌ای هستند که می‌شود کم‌کم کارهای جدی را بهشان سپرد، روی حرفشان حساب کرد و با آن‌ها مشورت کرد.

رویاها و آرزوهایم، کم‌تر و محدودتر، ولی در عین حال بزرگ‌تر و عمیق‌تر شده‌اند. ولی.... ولی با همهٔ این حرف‌ها، دلم برای روزگاری که بدون اداهای روشنفکرانه، با نهایت صداقت و سادگی و حتی بگویم بچگی، کتاب‌ها را می‌خواندم (می‌خوردم شاید) و با شخصیت‌ها زندگی می‌کردم تنگ شده. روزگاری قبل از این که «انواع تفکر» را یاد بگیرم و تلاش کنم تا «تفکر انتقادی» را در خودم تقویت کنم.‌ روزگاری قبل از این حرص خوردن‌ها، ایراد گرفتن‌ها، نکته درآوردن‌ها، مقایسه‌ها، نقد کردن‌ها، روزگاری که در آن اعمال و رفتار شخصیت‌ها وحی مُنزَل بود، قهرمان داستان هر کاری می‌کرد درست بود و تلاش می‌کردم مثل او باشم. روزگاری که قبل از هر حرف و بحث و نقدی، قصه‌ها را باور می‌کردم و هنوز بادکنک‌های رنگیِ آن همه رویای دلنشین، توی بغلم بودند.

روزگاری که کسی توقع نداشت رویاهایت را دنبال کنی، همین که با هم و کنار هم شاد بودید، کافی بود. همین که کنارت بودند و کنارشان بودی و گهگاه با هم از آن پنجرهٔ قدی سفید به بیرون پرواز می‌کردید بس بود. برای همه کافی بود...برای من البته هنوز هم کافی است، ولی آدم‌ها...امان از آدم‌هایی که نمی‌دانند سن فقط یک عدد است و تو همچنان دقیقا همان دختر ۱۷، ۱۸ ای که بودی، باقی‌ مانده‌ای. که ۱۸ سالگی، از سر رقابت بیهوده‌ای برای جوان به نظر رسیدن، سن موردعلاقه‌ات نیست، بلکه فرصتی است برای یادآوری آن اتاق سفید و حباب‌ها و بادکنک‌های رنگی‌اش. فرصتی است برای یادآوری خاطرات پرواز در آسمان صافِ آبیِ آبی...برای من که هنوز دلم در آن اتاق روشن نورگیر جا مانده، زندگی یک جور خاصی، روز‌‌به‌روز سخت‌تر می‌شود...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۱۴ دی ۹۷ ، ۰۹:۲۴
مهتاب

«بدان که اول چیزی که حق سبحانه‌و‌تعالی بیافرید گوهری بود تابناک، او را عقل نام کرد که «اول ما خلق الله تعالی العقل» و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آن که نبود، پس ببود. از آن صفت که به شناخت حق‌‌تعالی تعلق داشت حُسن پدید آمد که آن‌ را «نیکویی» خوانند، و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آن را «مهر» خوانند، و از آن صفت که نبود پس ببود تعلق داشت حزن پدید آمد که آن‌ را «اندوه» خوانند. و این هر سه از یک چشمه‌سار پدید آمده‌اند و برادران یکدیگرند، حُسن که برادر مِهین است در خود نگریست خود را عظیم خوب دید،‌ بشاشتی در وی پیدا شد، تبسمی بکرد، چندین هزار ملک مقرب از آن تبسم پدید آمدند. عشق که برادر میانی است با حسن انسی داشت، نظر از او برنمی‌توانست گرفت، ملازم خدمتش می‌بود، چون تبسم حسن پدید آمد شوری در وی افتاد، مضطرب شد، خواست که حرکتی کند، حزن که برادر کِهین است در وی آویخت، از این آویزش آسمان و زمین پیدا شد...


بدان که از جمله نام‌های حسن یکی جمال است و یکی کمال و در خبر آورده‌اند که «ان الله تعالی جمیل یحب الجمال». و هرچه موجودند از روحانی و جسمانی طالب کمال‌اند، و هیچ‌کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد، پس چون نیک اندیشه کنی همه طالب حسن‌اند و در آن می‌کوشند که خود را به حسن رسانند. و به حسن که مطلوب همه است دشوار می‌توان رسیدن، زیرا که وصول به حسن ممکن نشود الا به واسطه عشق، و عشق، هرکسی را به خود راه ندهد و به همه‌جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید، و اگر وقتی نشان کسی یابد که مستحق آن سعادت بود، حزن را بفرستد که وکیل در است تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد. و در آمدن سلیمان عشق خبر کند و این ندا در دهد که «یا ایها النمل أدخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده»، تا مورچگان حواس ظاهر و باطن هریکی به جای خود قرار گیرند و از صدمت لشکر عشق به سلامت بمانند و اختلالی به دماغ راه نیابد. و آن‌گه عشق بیاید پیرامون خانه بگردد و تماشای همه بکند و در حجره دل فرود آید، بعضی را خراب کند و بعضی را عمارت کند، و کار از آن شیوه اول بگرداند و روزی چند در این شغل به سر برد، پس قصد درگاه حسن کند. و چون معلوم شد که عشق است که طالب را به مطلوب می‌رساند جهد باید کردن که خود را مستعد آن گرداند که عشق را بداند و منازل و مراتب عاشقان بشناسد و خود را به عشق تسلیم کند و بعد از آن عجایب بیند...»

رساله «فی حقیقة العشق» یا «مونس‌العشاق» سهروردی


«اکنون می‌گوییم آن موجود عالی که مدبر کل است، معشوق تمام موجودات هم هست، زیرا که برحسب ذات، خیر محض و وجود صرف است. آن‌چه را که موجودات بر حسب جبلت طالب و شائقند، همان خیر است. پس خیر است که عاشق خیر است. چه اگر خیریت فی‌حدذاته معشوق نبود، محل توجه همم عالیه واقع نمی‌گردید. پس هر مقدار خیریت زیاده شود استحقاق معشوق بودنش بیش‌تر می‌گردد و آن موجود منزه از نقایص و مبرای از عیوب، همان طوری که در نهایت خیر است باید در نهایت معشوقیت و عاشقیت هم باشد؛ این‌جاست که عشق و عاشق و معشوق یکی است و دوئیتی در میانه نیست. و چون آن وجود مقدس، همیشه اوقات مُدرِک ذات خود و متوجه به کمال ذاتی خود است، باید عشق او بالاترین و کامل‌ترین عشق‌ها باشد. و نیز در مقام خود ثابت و محقق شده است: همان‌طوری که صفات حق عین ذات اوست و خارج از ذات او نیست، همان‌طور، امتیازی هم میان صفاتش نیست و چون امتیازی میان ذات و صفات او نیست، پس عشق، صریح وجود و ذات اوست.

حال ثابت گردید که موجودات یا وجودشان به واسطه آن عشقی است که در آن‌ها به ودیعه نهاده شده و یا آن که وجودشان با عشق یکی است و دوئیتی در میانه نیست. اول سلسلهٔ ممکنات است و دوم وجود مقدس حق جل‌شانه.»

رساله «عشق»، از مجموعه رسائل ابن‌سینا


چرا به ما نگفته‌اند چنین متون عمیق و فلسفی‌ای درباره عشق از گذشته وجود دارد و دانشمندان دوره‌ای که اصطلاحا به آن تمدن اسلامی گفته می‌شود، این‌طور جذاب و هنرمندانه درباره همه شئون زندگی انسانی سخن گفته‌اند؟


چرا برداشت نسل من از عشق، یک اتفاق تینیجری سطحی است؟ چرا نسبت بین عقل و عشق برایش مشخص نیست؟ چرا اسم هر احساس ساده پیش‌پاافتادهٔ غریزی‌ای را عشق می‌گذارد و خیال می‌کند عاشق شده؟ چرا یک‌ روز در میان شکست عشقی می‌خورد؟


چرا عشق را پدیده‌ای می‌داند صرفا لوس و صورتی و عروسکی و ولنتاینی و کافه‌ای؟ چرا خودش را در مقوله عشق، مدیون و وام‌دار غرب می‌داند؟

تمدن غرب، جدای محدود کردن مفهوم عشق در صرف عشق انسان به انسان (و نهایتا انسان به طبیعت و حیوانات) همین نوع را هم با ابتذالی که در پوشش و رفتار دارد نابود کرده!

کجا چنین حدی از سخیف بودن قابل مقایسه است با عمق و گستردگی عشقی که در فرهنگ شرق و مخصوصا در مکتب دین می‌توان به آن رسید؟

در این مکتب، نه تنها مقوله‌هایی به نام عشق انسان به خداوند و بالعکس، عشق امام به مأموم و بالعکس، در ظریف‌ترین و عمیق‌ترین و زیباترین وجه ممکن مطرح می‌شود، بلکه اصولا عشق انسان به انسان، چه در مقام انسان به عنوان یک هم‌نوع (به واسطهٔ نوع جهان‌بینی خاص دین) و چه عشق انسانی بین دو انسان خاص، به واسطه تعالیمی که مبتنی بر تربیت نفس هستند نیز و نجابت و حیا و پوشیدگی زنان و مردان، در سطوحی مطرح و تجربه می‌شوند که قابل مقایسه با نوع غربی آن نیست.


داستان‌های عاشقانه کلاسیک مشهور دنیای غرب را که این همه ژست رمانتیک و لطیف بودن می‌گیرد و ما رسانه‌زده‌های طفلکی هم آن را باور می‌کنیم (رومئو و ژولیت یا مثلا غرور و پیش‌داوری (تعصب) ) را مقایسه کنید با عشق فرهاد به شیرین، مجنون به لیلی و اصلا چرا راه دور برویم مقایسه کنید با خاطرات همسران شهدا و عشق و علاقه عمیق و عجیب بین آن‌ها و همسرانشان؛ آن وقت چطور می‌شود که خیلی‌هایمان دنیای غرب را ملاک و معیار جزئیات احساسات و روابط عاشقانه می‌دانیم و حتی در تقلید مناسبت‌ها، این‌طور در مقابلش احساس کمبود و وادادگی داریم؟


آن عشقی که عرفا و شعرای ما، آن را اکسیر تغییردهنده قلب و روح انسان، طبیب و دوای دردهای روحی و شخصیتی دانسته‌اند، چقدر برای نسل من قابل درک است؟

با وجود همه‌ٔ ادعایی که دارد، چقدر واقعا می‌تواند در مسیر عاشق بودنش، بردبار بماند؟ چه تعریفی از صبر دارد؟ می‌داند برای بودن کنار کسی که دوستش دارد، باید کجا، چقدر و چگونه اصرار کند؟ چقدر می‌تواند عاقلانه با یک احساس قلبی برخورد کند؟


تعریفش از عقل چیست؟

پلیس بدجنس عصبانی سخت‌گیری که مانع بروز احساساتش می‌شود و بی‌توجهی به هشدارهای عقل را نوعی بی‌قیدی جذاب و لازمه جوانی و «کول» بودن می‌داند یا عقل را به عنوان حجت درونی خداوند می‌شناسد که اتفاقا عمیق‌ترین و لذت‌بخش‌ترین مراتب علاقه با حضور و نظارت او اتفاق می‌افتد؟


مبنای علاقه و عاشق شدنش چیست؟

چرا می‌شود هر مزخرفی را به اسم داستان عاشقانه، فیلم عاشقانه و آهنگ عاشقانه به خوردش داد؟

چقدر می‌تواند مفهوم حدیث نبوی را درباره عشق (من عشق و عفف ثم مات مات شهیدا) را درک و تجربه کند؟

این حد از سطحی شدن درباره عمیق‌ترین مفاهیم انسانی تقصیر کیست؟

چند نفر از آدم‌های نسل من، با عاشق شدن بزرگ می‌شوند، رشد می‌کنند، تکامل روحی پیدا می‌کنند و چند نفر صرفا علاقه را در بازی‌های پیامکی، چت‌های شبکه‌های اجتماعی، قرارهای رمانتیک زیر برف و باران و هدیه دادن/گرفتن شکلات، جعبه موزیکال، عروسک، سلفی، تولد و جشن و پارک و ساحل و کافه رفتن خلاصه می‌کنند؟


مدت‌ها پیش به این نتیجه رسیده بودم هر نسلی وقتی به سن جوانی می‌رسد و عاشق بودن را تجربه می‌کند، خیال می‌کند عشق را خودش کشف کرده، فقط خودش آن را درک می‌کند و نسل‌های قبلی، چون الان که او جوان است، سنی ازشان گذشته، پس کلا از اول در همین سن‌و‌سال متولد شده‌اند! جوان نبوده‌اند و جوانی نکرده‌اند و عشق و عاشقی را کلا نمی‌فهمند! ولی الان باید بگویم معتقدم یک پله ترقی معکوس کرده‌ایم و نه تنها احتمالا به اشتباه خیال می‌کنیم نسل قبل از ما، عشق و عاشقی را نمی‌فهمیده‌، بلکه به نظر من طرز جوانی کردن، عاشق شدن و ازدواج کردن خیلی از آدم‌های نسل من نشان می‌دهد آن گروهی که عشق را درک نمی‌کنند، دقیقا و اصولا خود ما هستیم!

راه‌حل این مسائل چیست؟


عشق را از عشقه گرفته‌اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید و در بن درخت. اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می‌پیچد و هم‌چنان می‌رود تا جملهٔ درخت را فرا گیرد..

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۷ ، ۱۰:۱۰
مهتاب
یه فهرست کوتاه دارم از وبلاگ‌نویس‌هایی که قبل از مرگ دوست دارم از نزدیک ببینم. مثلا قرار بذارم یه روز با همشون از صبح بریم کوه یا کافه و سینما و پارک و آخرشم جهت حسن ختام مزار شهدا یا مثلا پنج‌شنبه‌روزی قرار بذاریم تهش بریم دعای کمیل یا جمکران حتی.
یه ارتباطات مجازی‌ای هست دلم می‌خواد واقعی شن. حیفه یه سری آدما رو فقط تو مجازی بشناسی...

+بذارید اعتراف کنم هیچ امیدی ندارم واقعا محقق بشه این آرزو:(
۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۷ ، ۱۵:۵۰
مهتاب
باید اعتراف کنم آدما واسه من دو دسته کلی‌ان. اونایی که دوسشون دارم، براشون احترام قلبی زیادی قائلم و دلم می‌خواد زود‌به‌زود ببینمشون یا باهاشون حرف بزنم و اونایی که این‌طوری نیستن.
ولی تو برخوردا، خیلی سعی می‌کنم این قضیه به چشم نیاد. با هر دو دسته مودبانه حرف می‌زنم، با هر دو‌ دسته، بحث داریم، از هر دو دسته تعریف یا انتقاد می‌کنم و کلا خیلی به اون صورت احساس قلبیم نمود بیرونی به شکل بی‌انصافی نداره یا حداقل بگم سعی می‌کنم نداشته باشه.
ولی خب، می‌شه اونایی که تو دسته اولن، خودشون یه جوری متوجه بشن که دوسشون دارم و دلم تند‌تند براشون تنگ می‌شه؟
می‌شه لطفا؟ :)
۱۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۷ ، ۱۴:۰۶
مهتاب

خوبیش این بود که مامان من هیچ وقت از این مادرا نبود که مدام در حال قربون صدقه رفتن دست و پای بلوری بچش باشه یا از سر محبت مادری، کارای شخصی دخترشو انجام بده، به زور لقمه بذاره دهنش، بابت نیم ساعت دیر کردن هزار بار زنگ بزنه، از یه جایی به بعد، خیلی جدی اینو تذکر می‌داد که اگر به وضع فلان چیز تو خونه معترضی، راهش اینه خودت پاشی درستش کنی و کار خونه، وظیفه همه اعضای اون خونه است (اینو البته همون اندازه از مامان یاد گرفتم که از بابا که طی این همه سال زندگی حتی یه بار یادم نمیاد راجع به این که چرا فلان چیز خونه از غذا گرفته تا بقیه چیزا، فلان طور هست یا نیست، حرفی زده باشه یا مثلا تذکر داده باشه. به شکل کاملا پیش‌فرضی، بابا هر کاری از دستش بربیاد از آشپزی تا آویزون کردن لباسا، تا جارو کردن پله‌ها و تا برنج و لوبیا و سبزی پاک کردن رو انجام می‌داده و می‌ده و فی‌الواقع یه سری چیزا که شاید برای بعضیا آرمان و آرزوئه واسه ما خاطرست صرفا)، مامانی که از بچگی، هر وقت حرف امضای رضایت‌نامه یا کلا اجازه گرفتن بود، ارجاع می‌داد به بابا، تا حدی که من تعجب می‌کردم وقتی فلان دوستم می‌گفت مامانم رضایت‌نامه فلان چیزو امضا کرده، که باعث شد ناخودآگاه یاد بگیریم اجازه‌ها دست باباست، تصویری از بابا که بعدها خیلی آرامش با خودش داشت، مامانی که همیشه به روندهای طبیعی در مورد مسائل معتقد بود (مثلا ما هیچ وقت واسه یه سرماخوردگی ساده نرفتیم دکتر یا مثلا مسکن خوردن به خاطر سردرد یه جور کار بد محسوب می‌شد، سردرد یا از بیماری بود که باید می‌رفتی دکتر تکلیفش معلوم شه یا از خستگی که باید می‌رفتی می‌خوابیدی) و این دنبال دلیل اصلی گشتن و «صبر» کردن تا مسائل خودشون در زمان خودشون حل بشن، به خاطر همین برخوردا، تزریق شدن تو شخصیت من، مامانی که خیلی با دقت و تا یه سنی، حواسش بود به کتابایی که می‌خوندم، به فیلمایی که می‌دیدم و گرچه اون وقتا دلخور می‌شدم، ولی تاثیرش رو دارم می‌بینم الان، مامانی که (همراه بابا) همیشه به من اعتماد داشت(ن) و از همون دوره ابتدایی آزادی‌هایی که بهم می‌داد(ن) و استقلالی که برام تعریف کرده بود(ن) از خیلی از هم‌سن‌وسال‌هام شعاع وسیع‌تری داشت، مامانی که البته در کنار همه اینا، هیچ وقت نتونستیم خیلی بهم نزدیک شیم. هیچ وقت از این مدل خاص روابط مادر_دختری که خیلی از مادرها و دخترها داشتن نداشتیم و واقعیت اینه که علی‌رغم این که سال‌ها، مامان رو تو این قضیه مقصر می‌دونستم، ولی الان می‌بینم شخصیت خودم هم بی‌تاثیر نبوده تو این ماجرا.

مامانی که اختلاف‌نظرهای خودتو باهاش داری ولی مسلما غم عالم میاد تو دلت وقتی ناراحته و حالش خوب نیست. که وقتی از عروسی فلان دختر فامیل برمی‌گرده تا دو سه روز به هم ریخته است چون دختر بزرگش قصد نداره ازدواج کنه. که حتی کادوی تولدی که با کلی ذوق براش خریدی باز نمی‌کنه...

مامان! نمی‌تونم و نمی‌خوام بیام دوباره این حرفا رو بهت بزنم، چون باز به هم می‌ریزی، ولی می‌نویسم تا یادم بمونه، من از ناراحت شدنت ناراحتم. از این همه سال زحمتی که برام کشیدی ممنونم و هم خدا، هم خودت و هم خودم می‌دونیم که هیچ جوره قابل جبران نیستن. از همه مثالای قشنگی که تو بچگی برام می‌زدی و مثل یه نوشته که رو سنگ حک بشه، تو ذهنم حک شده ممنونم. ولی مامان، هیچ‌کس نمی‌تونه به اجبار وارد یه زندگی مشترک بشه.

شاید کسی باشه که بتونه به خاطر دل مامانش، فداکاری کنه و نظرش رو حتی در مورد مسئله‌ای تا این حد مهم، تغییر بده، ولی من، خوشبختانه یا متاسفانه، اون آدم نیستم...

واقعا واقعا متاسفم و امیدوارم بتونی این تصمیم رو درک کنی و بالاخره باهاش کنار بیای...

ببخشید...


بعدنوشت: بله. «همه چیز در درون توست.» من عمیقا باور دارم نگاه و ظرفیت وجودی آدم‌هاست که تعیین کننده است، نه موقعیتی که توش هستن.

ولی نکتش این‌جاست که من تو یه سری چیزا، دیگه از پس خودم و درونم برنمیام. دیگه توان مبارزه ندارم و ترجیح می‌دم تسلیم شم...

۰۳ دی ۹۷ ، ۱۴:۰۲
مهتاب

از اون‌جا که بنده ۱۹ مهر به دنیا اومدم و ۲۰ مهر روز بزرگداشت حافظه، واضحه که من و جناب حافظ همسایه نزدیک محسوب می‌شیم، تا جایی که شما اگر قدم‌رنجه کنید توییتر و جی‌پلاس، حساب بنده رو مشاهده بفرمایید می‌بینید که حتی نام خانوادگی مجازی من «حافظی»ه؛ فلذا، بنده امشب به نیت کلهم دوستان مجازی، تفالی مجازی زدم به دیوان حضرت همسایه و براتون فال شب یلدا گرفتم. یه شبم زودتر فال گرفتم چون اولا فرداشب سرشون شلوغه همسایمون و ممکنه فالاتون اشتباهی و هول‌هولکی بشه، بعدم این که همسایه خودمونه دلم خواست امشب فال بگیرم. همینه که هست:)

 و اما فالتون، شاید باور نکنید ولی دقیقا همون غزلی اومد که تقریبا همه باهاش آشنان و فکر کنم هرکسی سر صبر و باحوصله بخوندش، حس‌وحال خوبی گیرش میاد.

یه کوچولو دلم می‌خواست با صدای خودم می‌خوندم براتون می‌ذاشتم این‌جا، ولی به دلایل واضح و مبرهنی این کار رو نمی‌کنم، شما ولی با حس بخونیدش، چون اگه من می‌خوندم، حتما با احساس بود:) (در این مورد بانو شباهنگ که قبلا یه فایل صوتی از شعر کوچه مشیری براشون فرستادم می‌تونن شهادت بدن :دی)

یلداتون مبارک پیشاپیش:) غیر فال گرفتن و دور هم بودن و جوجه شمردن، دعا هم بکنید برای همه دوستای مجازی:)


یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان غم مخور 

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور 

ای دل غم‌دیده حالت به شود دل بد مکن 

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن 

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوش‌خوان غم مخور 

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت

دائما یک‌سان نباشد حال دوران غم مخور 

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای ز اسرار غیب 

باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور 

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور 

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می‌داند خدای حال‌‌گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار 

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۹
مهتاب

+ گاهی آدم دلش می‌خواد با یه نفر دو کلمه حرف بزنه.

_ خب؟ 

+ اون وقت اگه اون نخواد دو کلمه حرف اینو بشنوه چی می‌شه؟

_ خب می‌ره سراغ یه نفر دیگه. 

+ اگه نشد؟

_ اون‌قدر می‌گرده تا پیدا کنه. 

+ راه‌های دیگه هم هست. 

_ مثلا؟

+ مثلا از خودش می‌پرسه «من چرا باید یه نفر رو احتیاج داشته باشم که باهاش دو کلمه حرف بزنم؟... اصلا خودم با خودم می‌تونم بیش‌تر از دو کلمه حرف بزنم و حرف‌های خودمو راحت‌تر بفهمم»... اگه کسی به اینجا برسه، دیگه نه می‌گرده، نه انتظار می‌کشه... غیر از اینه؟

_ شاید غیر از این باشه... مثلا بعضی از آدما چون خیلی احساساتین و از ابرازش می‌ترسن، برای توجیه خودشون از این حرفا می‌زنن... غیر از اینه؟



شب‌های روشن | فرزاد موتمن

۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۷ ، ۰۲:۵۶
مهتاب

آقا جان!

این که از شما نمی‌نویسیم، نه از این است که یادمان رفته باشد، نه به خدا! دلمان پیش شماست، پیش تنهایی و غریبی و صبرتان...پیش قلب دردمندتان که ناظر بر عوالم غیب و شهودید...

قلب شما که کنار بچه‌های میانمار است، کنار بی‌خانمان‌های آمریکا، مردم یمن، انسان‌های تنهای بی‌اعتقاد اروپایی، مردم آمریکای جنوبی، سیاه‌پوست‌های آفریقا، شهدای فلسطین، بودایی‌های تبت، جوان‌های مصر و عراق و ایران و لبنان و سوریه، هندوها، یهودی‌ها و مسیحی‌ها.

کنار مظلومین همه جنایت‌هایی که ما از ترس، به عکس‌ها و فیلم‌هایشان نگاه نمی‌کنیم و دردمند و وارث غم‌های همه انبیا و اولیای حق.

غصه‌دار کم‌کاری و کم‌فروشی ما در دین و ادعاهای تمام‌نشدنی‌مان.

نگران و دلسوز همه رنج‌های آدمی‌زاد در این سیاره رنج و تنهایی.

و منتظر ...

در انتظار تکمیل حلقه یارانی به تعداد اندک مبارزین بدر و یاوران طالوت، تا باز همه کفر در برابر همه حق قرار بگیرد و تمام این هزاران سال رنج و محنت، به پایانی و نتیجه‌ای برسد که وعده‌مان داده‌اند.

آقا جان!

«شیعه» نیستم، قبول! ولی شما را به خدا نگویید «محب» هم نیستیم که همه امیدمان همین حب نصفه‌نیمه است تا شاید عنایتی شود و ما هم به جایی برسیم...

آقای عزیز ما!

این که از شما نمی‌نویسم، از بی‌معرفتی نیست. می‌ترسیم آقا. می‌ترسیم شعاری شود. روزگاری است که تقیه، تبدیل شده به یکی از ارکان دینمان. مدام باید مراقب باشیم در نحوه ابراز محبت‌مان به شما، نکند با بی‌سلیقگی‌ها به اسم دین و با افراطی‌گری‌ها اشتباه شود و قلب خسته رنجوری، رنجورتر شود.

آقای مهربان ما! همه کس و کار ما در این روزگار غربت و تنهایی!

همین اندکی که می‌نویسم را امروز منتشر می‌کنم، نه چون فقط جمعه‌ها به یادتان می‌افتم! فقط از این جهت است که آدم‌ها حس بیش‌تری پشت این کلمات می‌بینند اگر جمعه‌‌روزی منتشر شود...

می‌بینید حالمان را آقا جان؟..

دعایمان کنید...


+ عنوان از این‌جا.

۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۲:۴۳
مهتاب

یکی از تمرین‌های مهم زندگی من، تمرین مهار اختاپوس* درونم است:/

* شخصیت فوق غرغروی برنامه کودک باب اسفنجی.

۱۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۵:۲۹
مهتاب
ایکس در شهر شماره یک‌ زندگی می‌کند و من در شهر شماره دو. امروز، تلگرامی، سر یک‌ موضوع احمقانه از دستش دلخور شدم و واقعیت این است که حق نداشتم. آن‌قدر دل‌نازک و مهربان است که همان موقع از من عذرخواهی کرد ولی در مقابل، من آن‌قدر بی‌منطقْ عصبانی بودم که نمی‌توانستم جواب درست و حسابی بدهم. فقط گفتم: «مهم نیست. ولش کن. بیا در موردش حرف نزنیم کلا».
ناراحت شد. به شکل کاملا واضحی. جزء حساس‌ترین و مهربان‌ترین آفریده‌های خداست و چنین بحث ساده‌ای هم ناراحتش می‌کند. مخصوصا که یک طرف ماجرا من باشم.
من هم ناراحت شدم. ناراحتی‌ای که ربطی به ایکس نداشت. مجموعه‌ای از اتفاقات طی چند ماه اخیر افتاده که باعث شده حسابی توی ذوقم بخورد. با همکاران سابقم در انجمن کاری را شروع کرده بودیم که بی‌نتیجه رها شد. یعنی اصولا کسی فرصت وقت گذاشتن برای آن کار را نداشت. (من هیچ قضاوتی ندارم و شرایط تک‌تک‌شان را درک می‌کنم) ولی خب، نمی‌توانم انکار کنم چقدر از نیمه رها شدن آن کار، ناراحت شدم.
پروژه اصلی متوقف شد و من پروژه کوچک‌تری را تعریف کردم که به نظرم به تنهایی هم از پس انجامش برمی‌آمدم. نوشتن یک دستورالعمل راهنما برای بچه‌های آینده. مجموعه‌ای از توصیه‌ها و پیشنهادات و تجربیات برای انجام کارهای فرهنگی و‌ تشکیلاتی که برنامه‌‌ام بود تا اردیبهشت ماه (زمان انتخابات انجمن) آماده شود تا به دست بچه‌های دوره بعد برسد.
بحث امروز ولی مرا به هم ریخت. احساس معلق بودن داشتم. احساس می‌کردم به همه باورهایم توهین شده. البته مشخصا هیچ ربطی به بحث امروز نداشت. ولی باعث شد احساسی که مدت‌ها بود در خودم سرکوب می‌کردم، بریزد بیرون و فوران کند.


نزدیک‌ترین آدم‌ها به من، طی تمام سال‌های زندگیم از پانزده سالگی به بعد (یعنی طی نه ده سال گذشته) آدم‌های انجمن اسلامی بوده‌اند. رفاقت‌مان با رفیق از انجمن اسلامی دانش‌آموزی شروع شد. رفاقتی بعد از آن دوره اولیه علاقه‌مندی من به کتاب‌های شهید مطهری، وقتی شخصیتم مثل خمیر نرمی بود آماده شکل‌پذیری و رفتارهای رفیق (که سه سال از من بزرگ‌تر بود و‌ پرحرف و اجتماعی و خوش‌برخورد و صمیمی) حسابی مرا جذب کرد. جذب و نه جوگیر البته، چون به قدر کافی از هم دور بودیم که وابستگی و جوگیری ایجاد نشود. بعد هم که خب، دوره کارشناسی‌اش شروع شد و دیگر خیلی کم‌تر هم را می‌دیدیم.


این دبیرستان بود و بعد در دانشگاه هم همین وضع ادامه پیدا کرد. من البته این‌جا طوری درباره انجمن نوشته‌‌ام که احتمالا خیال می‌کنید از همان روز‌ اول دانشگاه، دنبال دفتر انجمن اسلامی می‌گشتم و سریع هم رفتم ثبت‌نام کردم و‌ از همان ماه‌های اول شروع کردم به فعالیت خیلی جدی و...نه! اصلا! من هم مثل همه رفته بودم دانشگاه که فقط درس بخوانم. با همه مزه شیرین کار در انجمن دانش‌آموزی، ولی قصد هیچ نوع فعالیتی را در دانشگاه نداشتم هیچ، به خودم قول داده بودم کلا هیچ کار اضافه‌ای انجام ندهم. درس بخوانم و‌ کتاب غیردرسی و اگر شد ورزش و...


و نشد. هی خواستم فرار کنم و‌ هی نشد. اولا فرم عضویت را فقط برای این پر کردم که فکر می‌کردم اگر پرش نکنم، اردوی مشهد ورودی‌ها نمی‌برندم و در آن بازه زمانی خیلی خیلی دلم مشهد می‌خواست. (که البته فکر من از اساس غلط بود و هیچ ربطی نداشت). بعدش، یک باری رفتم و گفتم اگر وبلاگ دارید من می‌توانم اداره‌اش کنم که داشتند و قرار شد گهگاه بروم سر بزنم به خاطر وبلاگ. بعد اردوی جهاد اکبر اتحادیه شد (بهمن همان سال) و بعد اردوی فردای انقلاب (فروردین ۹۳) که همه را با یک اکیپ سه‌نفره که هر سه ورودی بودیم و‌ از همان جهاد بهمن ۹۲ آشنا شده بودیم، رفتیم و تمام شد. سال اول دانشگاه تمام شد و یک دوره کامل جهاداکبر و‌ اردوهای ادامه‌اش هم. و من به خودم گفتم «خیل خب، تموم شد. همشو رفتی. دیگه بسه» و‌ خودم با خودم موافقت کردم. آن قدر موافقت محکمی بود که وقتی تابستان همان سال مسئول وقت انجمن (یکی از دانشجوهای دختر ورودی قبل ما) به من زنگ زد که «جلسه شورای فرهنگی دانشگاه تابستون داره برگزار می‌شه و هیچ‌کس نیست از طرف انجمن توش شرکت کنه و این برامون خوب نیست. من خودم یه مشکلی دارم و‌ بیمارستانم اون تاریخ. می‌تونی اون یه جلسه رو‌ بری؟»
که گفتم «نه!»
به من ربطی نداشت. من قرار بود فقط گهگاهی سر بزنم و وبلاگ انجمن را بچرخانم. اردوهایم را هم که رفته بودم. دلیلی نداشت بیش‌تر از این وقت بگذارم برای مجموعه‌ای که در این حد کمبود نیرو داشت. به من ربطی نداشت واقعا.
گفتم نه و‌ نرفتم و نبودن ما برخی پیامدها برایمان داشت که... بگذریم.

این که چه چیزی نظر مرا تغییر داد و مرا از آدمی که مسائل ربطی به او نداشتند، به عضو ثابت شورا مرکزی تبدیل کرد، بماند. همین قدر بگویم که باز هم هیچ‌ موضوع احساسی یا اشراقی یا جوگیرانه‌ای در کار نبود. تصمیمی بود نتیجه تاملات عمیق و مشاهدات دقیق و کمی انصاف و وجدان و کنار گذاشتن تنبلی‌های مرسوم و پذیرفتن ریسک حضور در مجموعه‌ای تقریبا متروک و بی‌سکنه که بیش‌تر می‌خورد به زودی کلا درش تخته و بسته شود.
حضور در یک شهر کوچک، دانشگاه کوچک، در مجموعه‌ای به نام «انجمن اسلامی» که الی ماشاءالله روایت و تفسیر از همین دو کلمه وجود دارد، نداشتن وجهه عادی و معمول «بسیج»، طوری که مذهبی‌ها به دیده تردید به ما نگاه می‌کردند و مسئولین هم عمدتا همان بسیج را فقط می‌شناختند که هرسال مسئول اصلی‌اش در دفتر ریاست معارفه می‌شود. ما، بچه‌های بی‌سرپرستی بودیم که اوایل، کسی نه جدی می‌گرفتمان، نه خیلی بود و نبودمان برای کسی فرق می‌کرد. کلا سه چهار نفر بودیم. ولی، نتیجه تاملات عمیق همین است: دیوانگی.

شروع کردیم و از وقتی محکمِ محکم تصمیم گرفتم در این راه قدم بردارم، معجزه‌ها، یکی یکی شروع شدند. مواهب و نعمت‌ها، دانه‌دانه سرازیر شدند. مصداق واقعی «ان مع العسر یسرا» بود. همگام و‌ هم‌قدم و همراه سختی‌ها، خوشی‌ها و راحتی‌ها و حال خوب می‌رسید. کنار گرفتاری‌ها، آرامش، یواشکی در را باز می‌کرد و با لبخند ظریف مهربانی وارد می‌شد. عالمی بود برای خودش. برای من عالم عجیبی بود. انگار کن سرزمین عجایب باشد. هی ادامه می‌دادم و‌ هی مشتاق‌تر می‌شدم به ادامه دادن...
آدم‌هایی که طی این مدت، با تمام اختلاف‌نظرها، دلخوری‌ها، مشکلات، بعضا مشکلات غیرعادی، با آن‌ها همکار بودم، مثل همان دوره دبیرستان و‌ انجمن دانش‌آموزی، نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی من بودند. تعلقی که آدم به همفکرهایش دارد، به هیچ‌کس (حتی خانواده) به آن شکل ندارد. ایدئولوژی مشترک، ولو نیت آدم‌ها یا خلوصشان یکسان نباشد، مثل یک نخ نامرئی، ولی بسیار محکم، ما را به هم وصل می‌کرد. بین چند هزار ورودی هر سال دانشگاه و بین چهارپنج دوره از ورودی‌ها (شاید چیزی بالغ بر سی‌هزار نفر آدم) فقط تعدادی شاید نهایتا به اندازه ده نفر بودند که این احساس ایدئولوژیک مشترک را با هم به اشتراک می‌گذاشتیم و وقتی آن کار پیشنهادی، آن هم فقط یک سال بعد پایان دوره کاری‌مان، از طرف دقیقا همین آدم‌ها (که من هنوز هم به تک‌تک‌شان حق می‌دهم و‌ شرایط‌شان را درک می‌کنم) ناقص و‌ ناتمام رها شد، انگار چیزی توی قلبم شکست. احساسی که به واسطه حضور همان نهایتا ده نفر، مرا در مقابل سی‌هزارنفری که گفتم، محافظت می‌کرد و به من امنیت می‌داد، ناگهان از بین رفت. به جایش احساس خلأ، ترس، سرما و دلهره پیدا کرده بودم. گریه‌ام گرفته بود وقتی این نزدیک‌ترینِ نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام هم دیگر (به هر دلیل موجهی حتی) با من نبودند. یک احساس تنهایی تمام نشدنی بود. حس سقوط. و امروز وقتی با ایکس (از بچه‌های فعلی شورا مرکز) کمی بحثمان شد، دیگر به کلی درهم شکستم.
توی روزمره‌های همین وبلاگ، به تاریخ همین امروز نوشتم «قدیمیا‌ یه جوری ناراحتم می‌کنن، جدیدیا یه جور دیگه. از همه دلخورم. از دم:/»
به هم ریختم و فقط با خودم می‌گفتم «چرا باید بشینم اون جزوه راهنما رو بنویسم؟ وقتی واسه هیچ‌کسِ هیچ‌کس مهم نیست، چرا واسه من مهم باشه؟ شاید من مشکل روحی-روانی دارم اصلا و اسمش رو می‌ذارم دغدغه‌مندی! اصلا گیرم بنویسم، کی می‌خوندش؟!اصلا کسی هست؟ اصلا برای کسی مهم هست؟! شاید ما آخرین گروه یه نسل منقرض‌شده‌ایم و من الکی دارم تلاش می‌کنم وانمود کنم همه چیز خوب و عادیه! شاید من جدا مریضم!»
و تصمیم گرفتم «نمی‌نویسمش. چطور این همه آدم راحت می‌تونن بگن به من چه؟ چرا من نتونم؟ مگه بیکارم؟ کم خودم کار و مشغله و گرفتاری دارم؟ بس نیست این همه آرمان‌گرایی؟ تهش چی شد؟! همفکراتم دیگه قبولت ندارن و حوصلتو ندارن بیچاره! بس نیست انقدر خودتو گول می‌زنی؟!»

دوای دردهای عمیق چیست؟ وقتی کسی نیست که با او حرف بزنی؟ خواب!
گوشی را می‌گذارم روی حالت بی‌صدا و قایم می‌شوم زیر پتو. بلکه با خوابیدن بتوان چیزی را فراموش کرد. در آخرین لحظات بیداری انگار کسی می‌پرسد: «واقعا نمی‌خوای اون متن رو بنویسی؟ احتمال نمی‌دی حداقل یه نفر باشه که بهش احتیاج داشته باشه؟» می‌خواهم صاحب صدا را از توی مغزم بیندازم بیرون. گوشم از این حرف‌ها پر است! همین‌ها را خودم یادش داده‌ام، حالا برای من بلبل‌زبان شده! تا می‌آیم بدوبیراه بگویم دست می‌گذارد روی نقطه ضعفم: «انجام وظیفت به بقیه بستگی داره؟! اگه بقیه‌ای در کار نباشن دیگه کار نمی‌کنی؟! نیاز به تایید و تشویق آدم‌ها داری؟! اونم تو؟! از کی تا حالا؟!»
کم می‌آورم. حوصله بحث ندارم. فقط می‌گویم: «باشه! تا جایی که بتونم می‌نویسمش. حتی اگه همه مخالف باشن. می‌ذاری بخوابم الان؟!» می‌گذارد. می‌خوابم. 
یکی‌ دو ساعت می‌خوابم که کم‌کم بیدار می‌شوم. در واقع بهتر است بگویم مقاومت می‌کنم برای بیدار شدن. ولی صدای بوق نمی‌گذارد. صدای بوق ماشین، جایی نزدیک پنجره اتاق، توی کوچه. یک بار، دو بار، سه بار، دست‌بردار نیست. توی دلم بدوبیراه می‌گویم به دودمان آدم‌های بی‌ملاحظه و اولین فکری که به ذهنم می‌آید این است که یکی از همسایه‌ها منتظر خانمش، دم در بوق می‌زند تا همسرش زودتر آماده و‌ سوار شود. حالا این تئوری از کجا به ذهنم رسیده نمی‌دانم! ولی وسط خواب و‌ بیداری، حوصله فکر کردن به فرضیه دیگری را ندارم. زیر پتو تکانی به خودم می‌دهم و همان طور منگ خواب می‌گویم «خانم زودتر آماده شو دیگه! اه! شورشو درآوردین!».
خانم به توصیه من توجهی نمی‌کند و صدای بوق ادامه دارد. سرم را بالا می‌آورم تا از پنجره نگاهی به هوا و روشنی و‌ تاریکی‌اش بیندازم تا حدس بزنم ساعت چند است که نور روشن گوشی را می‌بینم. کسی دارد زنگ می‌زند ظاهرا. بر‌می‌دارم. شماره ناشناس. کمی هوشیار می‌شوم و صدایم را صاف می‌کنم، چشم‌هایم نیمه‌باز و تقریبا خوابم هنوز. «بله؟!»
«خانم فلانی؟»
«خودم هستم. بفرمایید!»
«من الان سر کوچه فلان هستم، خونه شما همین جاست دیگه؟»
«بله! مشکلی پیش اومده؟!»
«یه دسته‌گل از فلان گل‌فروشی براتون فرستادن. تشریف میارید تحویل بگیرید؟»
گیج می‌شوم.
«دسته گل؟! مطمئنید درست اومدید نشونی رو؟!»
«بله. مگه خانم فلانی نیستید؟ شمارتون رو‌ هم به من دادن بهتون زنگ بزنم تحویلتون بدم گل رو»
دیگر کاملا بیدار و البته گیج شده‌ام! می‌گویم «باشه. من الان میام پایین»
راننده، تشکر و‌ قطع می‌کند. به گوشی نگاه می‌کنم. شش بار به من زنگ زده و ندیده‌ام. حواسم می‌آید سرجایش. صدای بوق‌ها هم قطع شده! کار همین راننده بوده پس.
می‌رم پایین و تا برسم به ماشین هنوز ذهنم در حال خیالبافی است. «شاید یکی می‌خواد بکشدت! کجا داری می‌ری؟ مگه تو منتظر گل بودی؟» همین قدر جوگیر و جنایی! بالاخره می‌رسم به ماشین. عذرخواهی می‌کنم که دیر جواب داده‌ام و می‌پرسم «ببخشید اینو کی به شما داد؟»
«فلان جا رو می‌شناسید؟ یه گل‌فروشی داره به اسم فلان و یه خانم این شکلی اینو داد براتون بیارم. اینم برگه نشونی و شماره تلفن شما. درسته دیگه؟»
از چیزهایی که می‌گوید فقط «فلان جا» را می‌شناسم. ولی حرف زدن بیش‌تر فایده ندارد. تشکر می‌کنم و می‌رود.
نگاه می‌کنم به شاخه گل تزیین شده. رز صورتی است. با حاشیه‌ای از گل‌های صورتی ریز، یک حاشیه حصیری نازک و روبان بنفش و عطر خیلی قوی و خوش‌بوی رز. و...
و یک برگه کاغذ که با گیره قرمز کفش‌دوزکی، وصل شده به حصیر تزیینی پشت. رویش نوشته «بخند!
تا بدونم ازم دلخور نیستی :)
از طرف ایکس:) »

ایکس؟!!؟!!
ایکس از شهر شماره یک؟!!! یعنی چه؟ و‌‌ برای آن موضوع کوچک ساده بی‌اهمیت؟! 
یادم می‌آید که ایکس تا به حال نیامده خانه‌مان، ولی قبلا برایم یک بسته پستی فرستاده بود و نشانی‌ام را دارد.
ولی، الان یعنی ایکس یعنی پاشده این همه راه آمده برای من گل خریده با آژانس فرستاده؟!
این‌ها را با خودم می‌گویم و می‌روم بالا. مامان می‌پرسد «کی بود؟!»
گیجم هنوز. «دوستم برام گل فرستاده. بحثمون شده بود امروز. خواست از دلم دربیاره» 
مامان نگاهی می‌اندازد به گل و برگه رویش. اول تعجب می‌کند و بعد لبخند می‌زند. 
بی‌معطلی زنگ می‌زنم به ایکس. «سلام! تو کجایی الان؟!»
«سلام! من؟! شهر شماره یک!»
«تو گل فرستادی واسه من؟!!»
«آره دیگه. گفتم از دلت دربیارم!»
«از چی؟! دل من؟! اون موضوع مسخره آخه؟! تو شهر ما رو‌ از کجا می‌شناسی؟ نشونی گل‌فروشی رو از کجا داشتی؟!»
«تو اینترنت پیدا کردم! و شانس آوردم مسئولش خانم بود! و‌ الا روم نمی‌شد بهش بگم اون جمله‌ها رو بنویسه رو‌ کاغذ! گفتم بهش تو صورتی خیلی دوست داری که برات گل صورتی بذاره!»
و تا بیایم چیزی بگویم می‌گوید: «عکس دسته گل رو تو تلگرام برام فرستاد البته. دیدمش. خوشگله؟ دوست داری؟»
تلاش می‌کنم گریه نکنم. تلاشی که از صدای ایکس می‌فهمم در آن طرف خط هم در جریان است.
شروع می‌کنم به حرف زدن. هم‌زمان با لحن و‌ کلماتم هم عذرخواهی می‌کنم، هم باز عذرخواهی می‌کنم، هم عذرخواهی...
اشک‌هایم منتظرند که سرازیر شوند.‌ خط را عوض می‌کنم و شروع می‌کنم حالا به تعجب کردن، به سوال کردن، به دعوا کردنش.
«این چه کاری بود دختر؟! من اون لحظه، اون لحظه خاص عصبانی شدم و گفتم‌ فعلا حرف نزنیم چون عصبانی بودم و ممکن بود چیزی بگم ناراحت شی! اصلا آخه لازم نبود. من خودم بهت زنگ‌ می‌زدم، حرف می‌زدیم. من اصلا نمی‌تونم دلخوری از کسی رو‌ تو‌ دلم نگه دارم! اگه دلخوری‌ای باشه و بمونه حتما خودم در موردش حرف می‌‌زدم باهات! من حتی تو ارتباطات مجازیمم نمی‌ذارم دلخوری از کسی بمونه تو دلم! تو که تویی! آخه این موضوع... من.... اصلا نمی‌دونم چی‌ بگم...این چه کاری بود آخه؟!»
می‌خندد و‌ این مرا بیش‌تر شرمنده می‌کند. 
«نمی‌شد دیگه. فرق می‌کنه. نمی‌تونستم بذارم‌ تو از دستم دلخور باشی. تو فرق داری برای من...»
به هم می‌ریزم....خدایا...«فرق؟! من؟! درسته این کارت آخه؟!»
حرف می‌زنیم. من انقدر شرمنده‌ام که اگر قطع کنم سنگین‌ترم...ولی حرف می‌زنیم و اذان می‌شود و عطر این رز سفید-صورتی به معنای واقعی‌کلمه همه اتاق را پر می‌کند (حتی همین الان که دارم می‌نویسم و یک‌متری من روی میز است عطرش به من می‌رسد)
من آب می‌شوم...من تمام می‌شوم و‌ صدای پر رمز و راز درونم این بار با لبخند مهربان دیگری از راه می‌رسد: «نگفتم حتی اگه واسه یه نفرم فرقی داشته باشه باید بنویسی؟!»

پروردگارا،
چقدر تنها و بی‌کس و غریبی که موجود حقیر، عصبانی و بیچاره‌ای مثل من، برای بعضی از بنده‌هایت مهم و دوست‌داشتنی است...
پروردگارا،
چقدر تو و حجتت، روی زمین تنهایید و چقدرررررر جایتان خالی است...
ما منتظریم، منتظر ظهور نشانه وجود و‌ حضور تو...
منتظر ظهور تو...
برای این همه قلب تشنه محبت...
و در این دنیای سرد...
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۷ ، ۲۳:۵۶
مهتاب

امام صادق علیه‌السلام _که جانم فدایش باد_ فرمود:

«قلب، چهار گونه است:

۱.قلبی که در آن نفاق و ایمان است؛

۲.قلبی که وارونه است؛

۳.قلبی که مهر بر آن خورده و‌ هیچ حقی به آن وارد نمی‌شود؛

۴.قلبی که نورانی و خالی از غیر خداست.

قلب نورانی، قلب مومن است. هرگاه خدا نعمتی به او ببخشد، شکر می‌کند و هرگاه مصیبتی به او رسد، صبر و شکیبایی می‌ورزد.

قلب وارونه، قلب مشرکان است؛ همان‌گونه که خداوند فرموده است: «آیا کسی که به رو افتاده حرکت می‌کند، به هدایت نزدیک‌تر است یا کسی که راست قامت در صراط مستقیم قدم برمی‌دارد؟» (ملک/۲۲).

قلبی که در آن ایمان و نفاق است، قلب کسانی است که در برابر حق و باطل بی‌تفاوت‌اند؛ اگر در محیط حق قرار گیرند، تابع حق می‌شوند و اگر در محیط باطل باشند، به باطل می‌گرایند.

قلب مهر‌خورده، قلب منافقان است.»


اصول کافی | جلد ۲ | ص ۳۰۹

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۷ ، ۱۹:۳۳
مهتاب