تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۸، ۰۷:۵۷ - دچارِ فیش‌نگار
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۱۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

از اون‌جا که زیاد پست می‌ذارم، حس می‌کنم وقتی قراره یه مدتی ننویسم، باید حتما بهتون خبر بدم. و خب، الان اومدم خبر بدم که باز یه مدتی نیستم. پاییز داره شروع می‌شه و علاوه بر تغییر فصل، تولد منم نزدیکه و اینا کنار هم یکمی وادارم می‌کنه برم تو غار تنهایی، فکر کنم، کتاب بخونم، قدم بزنم و الخ.

فلذا لطفا مراقب خودتون باشید، لباسای گرمتون رو کم‌کم دربیارید از تو کمد و چمدون، نوشیدنی‌های گرم بخورید، کاکائو یادتون نره، انار دون کنید و دمنوش به درست کنید، کتاب خوب فراموش نشه و اگه وقت کردید، عاشق بشید :دی
پاییز خوشگلی داشته باشید :)

  • مهتاب
اگه دوست داشتید بیاید تو نظرات این پست بنویسید کدوم جملهٔ کوتاه یا حدیث از معصومین هست که خیلی وقتا با خودتون تکرارش می‌کنید. اگرم چندتا است می‌تونید همه یا یکی رو به انتخاب خودتون بنویسید.
خودم:
«أَقَلُّ مَا یَلْزَمُکُمْ لِلّهِ أَلاَّ تَسْتَعِینُوا بِنِعَمِهِ عَلَى مَعَاصِیهِ» 
مولا علی _علیه افضل صلوات المصلین_

البته اون چیزی که معمولا تکرارش می‌کنم یه ترجمهٔ روون از متن عربی حدیثه به این شکل:
کم‌ترین حق خدا بر شما این است که با نعمت‌هایش، معصیت‌ش نکنید.
  • مهتاب
بعضی از رفتارهای برخی دخترها در کوچه و خیابان، دقیقا شبیه ژست نامادری سفیدبرفی است وقتی رو‌به‌روی آینهٔ جادویش می‌ایستاد و می‌پرسید «آیا زیباتر از من کسی در این دنیا هست؟»
من غرور و ناز و ادای دختران جوان را درک می‌کنم (کما این که خودم هم یکی از آن‌ها هستم) ولی انتظار حدی از واقع‌بینی و تعقل هم خیلی توقع سخت‌گیرانه‌ای نیست.
خواهر عزیزم، دوست گلم!
هزاران و بلکه میلیون‌ها انسان زیباتر از تو (با همهٔ زیبایی‌های ذاتی و اکتسابی ظاهری‌ای که داری و داریم و کسی هم منکرشان نیست) وجود دارد و هر روز هم به شمارشان افزوده می‌شود؛ چه، من و تو هر روز پیرتر می‌شویم و دختران زیبای دیگری هر روز به دنیا می‌آیند و اگر قرار باشد هرکدامشان با این تصور به جامعه نگاه کنند، فضای روانی عجیب و خردکننده‌ای برای هر روز و هر لحظه زیباتر شدن ایجاد می‌شود_که ایجاد هم شده البته_ (با لحاظ کردن همهٔ تبصره‌های مربوط به موضوع زیبایی و نسبتا نسبی و سلیقه‌ای بودنش)
پس، قبول کنیم آدم‌های کوچه و خیابان، آینهٔ جادو نیستند برای اقرار به زیبایی من و تو، حتی اگر زیباترینِ عالم باشیم.
  • مهتاب
از ترم یک تا شیش دانشگاه فکر می‌کردم اگه تو‌ امتحانام تقلب کنم، بعدا پولی که از مدرک و نمرهٔ باتقلب‌به‌دست‌اومده (امان از قوانین نیم‌فاصله:|) حاصل می‌شه، حلال نیست و خب، لقمهٔ حلال و حرام چیزی نبود و نیست که بتونم در موردش با خودم تعارف کنم؛ فلذا تو کل اون سه سال به جز یک مورد تقلب سازمان‌یافته تو بخش عملی یه‌ درس یه واحدی که استاد داغونی داشت و ما هیچی از حرفاش نمی‌فهمیدیم (و البته هیچ کدوم از اینا توجیه خوبی نیست و من بعدا از همین مورد هم پشیمون شدم و‌ به نظرم میاد در ادامه با اتفاقاتی که افتاد، تاوانش رو هم‌ دادم) دیگه هیچ تقلبی نکردم تو امتحاناتم. نه میان‌ترم، نه پایان‌ترم، نه وقتی تقلب کردن سخت بود، نه وقتی کاری نداشت، نه اون موقع که واقعا به تقلب گرفتن نیاز داشتم و نه هیچ وقت دیگه‌ای. ترم شیش فهمیدم ماجرا این شکلی نیست و‌ تاثیر حلال و حرام رو لقمه و درآمد و پولت نداره ولی خب، خودش ایراد داره هم‌چنان و‌ درست نیست و خب، دیگه عادت کرده بودم مطلقا و تحت هیچ شرایطی تقلب نکنم. (البته من طی دورهٔ تحصیل قبل دانشگاه هم اهل تقلب نبودم به اون صورت ولی تقیدی که تو دانشگاه داشتم رو نداشتم اون موقع و مواردی هم پیش اومده بود که حسابی به دادم رسیده بود این تقلبه)، حالا غرض از مزاحمت، عزیزانی که تا چند وقت دیگه برای کارشناسی، ارشد یا دکترا تشریف می‌برن دانشگاه، یا احیانا دانش‌آموزای مقاطع مختلف تحصیلی که این وبلاگ رو می‌خونن، توصیهٔ دوستانهٔ من به شما اینه که تحت هیچ شرایطی و با هیچ توجیهی تقلب نکنید. خودتون باشید و‌ تلاشتون و‌ نمراتتون. اگه براتون مهمه، از معلم و‌ استاد نمراتتون رو بپرسید، برگه‌تون رو ببینید و تا بارم آخر نمرتون رو بگیرید، اگه براتون مهمه، از اونا که‌ درسشون بهتر از شماست کمک بگیرید، بیش‌تر درس بخونید، کم‌تر بخوابید و بیش‌تر تلاش کنید، ولی تقلب نکنید.
و تو مرحلهٔ بعد تلاش کنید تقلب نرسونید حتی. بذارید هرچی می‌خوان بهتون و‌‌ در موردتون بگن، این کار اسمش باحال بودن و مرام گذاشتن نیست، یه جورایی شبیه جور کردن مواد برای یه دوست معتاده. بذارید از دستتون ناراحت بشه که حاضر نیستید براش مواد بخرید، ولی تقلب رو تبدیل کنید به خط قرمزتون.
این رفتار، از نفرت‌انگیزترین رفتارهای جهان‌سومانه‌ایه که می‌تونیم داشته باشیم و زیاد هم داریم.
سال تحصیلی جدید رو‌ با این تصمیم شروع کنید: نه از کسی تقلب بگیرید و‌ نه به کسی تقلب برسونید.
بذارید و‌ بذاریم تغییری که تو جامعه دنبالش می‌گردیم از یه جایی شروع شه. و کجا بهتر از مدرسه و‌ دانشگاه؟

بعدنوشت:
پ.ن: ببینید اگر نمره و معدل تو روند استخدام موثر باشه، اون تاثیر حلال و حرام رو داره. من در مورد حالتی نوشتم که موثر نیست و البته نظر مرجع خودم رو برای شرایط خودم نوشتم. اگر اطلاعات کامل‌تر و دقیق‌تر می‌خواید، به رساله یا دفتر مرجع خودتون مراجعه کنید، چون فتاوا یکی نیست.

پ.ن۲: تقلب البته انواع مختلف داره و صرفا به یه موردش تو متن اشاره شده. اینم یادمون نره.
  • مهتاب
وبلاگ مثل ارتباطمون با خدا می‌مونه، تا تقی به توقی می‌خوره، اولین جایی که می‌زنیم می‌ترکونیم این‌جاست :)
  • مهتاب
بعد از بارها و بارها و بارها و بارها فکر کردن به موضوعات الف، ب، جیم و دال در سال‌های گذشته، بعد از بارها پرسیدن «چرا الف و ب و جیم و دال اتفاق افتادن/نیفتادن؟»، «من چی‌کار می‌تونستم بکنم که اتفاق نیفتن/بیفتن؟»، «چه چیزی اشتباه بوده که حداقل در آینده دوباره مرتکبش نشم؟»، «اگه فلانی و فلانی، فلان طور رفتار می‌کردن، بهمان نمی‌شد؟»، «چه طوری بهشون بگم که باید بهمان طور رفتار کنن؟»، «چرا من؟»، «تکلیف این اشتباهات ناخواسته و ندونستهٔ خودم و بقیه که عمرمو تلف کرده چی می‌شه؟»، «چقدش رو من مقصرم و چقدش رو خدا جبران می‌کنه؟» و باز «چرا من آخه؟!»، و بعد از پیدا کردن چند مورد از باگ‌های مهم سیستم، اخیرا به تکنولوژی «بیخیال، لابد قسمت همین بوده» دست پیدا کردم. 

با تقدیرگرایی‌ای که قرار باشه توجیه بی‌فکری و کم‌کاری من‌ و شما باشه قطعا مخالفم، ولی حقیقتا گاهی هرچقدر فکر می‌کنی، دعا می‌کنی، تلاش می‌کنی، زمان می‌دی به خودت، بقیه و زندگی، بازم به نتیجه‌ای نمی‌رسی.‌ این طور وقتا کنار اومدن با موضوع بهتره. بیخیالش شدن، ناراحت نبودن به خاطرش و پذیرفتن این که «زندگی همینه»

+ قدیما یه دوره‌ای افتاده بودم به نهج‌البلاغه خوندن. از حکمت‌ها شروع کرده بودم و اون جملاتی که برام جذاب‌تر بود رو یادداشت می‌کردم واسه خودم. از جمله جملاتی که یادداشت کرده بودم و هنوزم یادمه این بود:
«أَغْضِ عَلَى الْقَذَى وَالاَْلَمِ تَرْضَ أَبَداً»
«از خار و خاشاک غم‌ها و ناگواری‌ها دیده فروبند و الا هرگز خوشحال نخواهی زیست» (البته الان دقیقش یادم نبود و از رو یادداشتام براتون نوشتمش) ولی یادمه (و الان که نگاه کردم هم باز دیدم) که جلوش نوشته بودم «چطوری؟» و الان حس می‌کنم یه بخش کوچیکی از جواب این چطوری رو پیدا کردم.

وقتی واقعا (بدون این که بخوای الکی چیزی رو توجیه کنی) فکرت به جایی نمی‌رسه، بیخیال شو مهتاب خانم.

مرتبط:
  • ۲۱ شهریور ۹۸ ، ۱۰:۱۹
  • مهتاب
به نظرم می‌آید ما در تمامی سطوح ارتباطی‌مان به پیدا کردن «کلمة سواء»‌ای متناسب با همان سطح محتاجیم و من غصه‌ام می‌گیرد وقتی در ارتباط با پدر و مادرم، بارها در پیدا کردن این کلمه‌ها، شکست خورده‌ام.
می‌دانید، ماجرا حتی ذیل مقوله‌های ارزشی و‌ ارزش‌گذاری هم قرار نمی‌گیرد که‌ مثلا من بگویم به خاطر «حق»، «خدا»، «حقیقت» دارم چیزی را تحمل می‌کنم. ماجرا خیلی خیلی ساده‌تر و سلیقه‌ای‌تر از این حرف‌هاست. مثلا نشسته‌ایم دور هم، یک نفر تلویزیون را روشن می‌کند تا چیزی ببیند، اخباری، سریالی، برنامهٔ گفت‌و‌گو‌طوری، و من دیگر نمی‌توانم بمانم‌ تا دور هم بنشینیم.‌ واقعا نمی‌توانم.‌ به چنان سختی‌ای می‌افتم که چاره‌ای نمی‌ماند جز پناه بردن به اتاق‌ و‌ کارهای خودم.
یک توان و‌ تقوا و‌ سعهٔ صدر خاصی می‌خواهد پیدا کردن آن کلمهٔ سواء در برخی ارتباطات.
  • ۱۹ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۴۱
  • مهتاب
ما آدم‌های ضعیف، در شرایط مزمن مشاهدهٔ رفتارهای غلط جمعی و در سایهٔ صبر و سکوت پروردگار عالم، کم‌کم به «بیخیال، مگه چی می‌شه؟»های زیادی عادت می‌کنیم. اما خداوند دوستمان داشته که محب شما اهل بیت هستیم و در موقعیت‌های زمانی مختلف، به بهانه‌های گوناگون، کلام و منشتان را مرور می‌کنیم. 
ادب و بندگیتان در برابر پروردگار، مفاهیم والای انسانی در فرمایشات و منشتان و اعتقاد راسختان به فرمان‌های پروردگار عالم، در میانهٔ همهٔ این ابتلائات، دوباره عقل‌مان را به جایگاه اصلی‌اش نزدیک می‌کند. با شما، دوباره و هزارباره دست می‌بریم به ریسمان محکم خدا تا در این طوفان‌ها هلاک نشویم.
سپاس پروردگاری را که ما را در محیطی آکنده از عطر ولایت شما به این دنیا آورد.
سپاس پروردگاری را که ما را با شما آشنا کرد...
  • ۱۵ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۱۳
  • مهتاب
می‌گویم: «مشهد بودم. براتون کلی دعا کردم» [لبخند]
می‌گوید: «دعا می‌خوام چی‌کار؟ سوغاتی چی آوردی برامون؟» [حالا گیرم کلا شوخی]

ای تفو بر دنیای کوچکتان گرامیان.


پ.ن: جوانان مذهبی شهرم ایستگاه صلواتی زده‌اند؛ تویش نوحهٔ فاطمیه پخش می‌کنند. حس می‌کنم بساط را که علم کرده‌اند یکی گفته «خب چی پلی کنیم؟» و آن یکی جواب داده «صب کن. من یه مداحی دارم تو گوشیم باحاله. اونو بذاریم»

پ.ن۲: در این مملکت هزاررنگ، یک اتفاقی افتاده که از ویترین بوتیک‌های شیک تا موسسات انتشاراتی کتاب را درگیر کرده. یکی هیئت می‌رود، یکی کتاب مطالعاتی‌اش را در این ماه عوض می‌کند، یکی لاک مشکی می‌خرد و یکی هم توی همین روضه‌های معمولی، خود واقعه را به چشم می‌بیند. این وضعیت، نشانهٔ چیزهای خوبی است و نشانهٔ چیزهای بدی. اما در «فرصتْ» بودنش تردیدی نیست و کاش آن‌ها که باید، جدی‌تر بگیرندش و کاش آن‌ها که جدی گرفته‌اندش، کمّی و کیفی، روزبه‌روز و سال‌‌به‌سال، بیش‌تر شوند.

پ.ن۳: یک‌ راهی باید پیدا کنم که مجبور شوم لااقل برای مدتی مشهد زندگی کنم. تازه از سفر برگشته‌ام و دلم باز حرم می‌خواهد... [همه را طبق وظیفه و طبق قولم، به اسم دعا کردم، مگر آن‌ها که اسمشان را نمی‌دانستم (مثل دنبال‌کنندگان مخفی که با همین عنوان کلی دعایشان کردم)] ‌

پ.ن۴: در حال احیانا خوش این شب‌هایتان مرا هم دعا کنید لطفا:)
  • ۱۴ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۲۱
  • مهتاب
حکیم، فعل عبث انجام نمی‌دهد.
مثلا اگر من حکیم باشم،
نباید برای فراموش کردنت تلاش کنم.
  • ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۰۶:۱۵
  • مهتاب

این روزها حالی دارم که فقط دلم می‌خواهد پناه ببرم به خدا از تحمل رنج‌های بیهوده. از تحمل‌های بیهوده. از خسران دنیا و آخرت...

  • ۱۲ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۴
  • مهتاب

واکنش پیش‌فرض من به همهٔ فرازهای همهٔ روضه‌ها، هنوز و همچنان ناباوری است. از سقیفهٔ بنی‌ساعده و آن نفسانیتی که حتی نتوانست منتظر دفن پیکر حضرت رسول بماند، سوال‌های تکراری من با اضافه کردن کلمهٔ «واقعا؟» به اول خطوط روضه شروع می‌شود؛ مثلا می‌پرسم «واقعا دست‌های حضرت مولا را بستند و‌ به اجبار بردندش که بیعت کند؟»، «واقعا درِ خانهٔ دختر پیامبر را آتش زدند؟»، «واقعا سیلی زدند به صورت عزیزترین خلق خدا پیش پیامبرش، آن هم دقیقا وقتی عزادار رفتن پدر بود؟» بعد همین طور «واقعا؟» گفتن‌ها ادامه پیدا می‌کند تا می‌رسد به حج آخر حضرت ارباب. می‌رسد به خطبه‌هایی که حضرت در مدت اقامت در مکه، برای مردم و بزرگان عالم اسلام خوانده‌اند، می‌رسد آن‌جا که امام به عمر سعد می‌گوید از این جنگ صرف نظر کند و او بهانهٔ خانه‌اش را می‌گیرد، آقا می‌گوید من مثل خانه‌ات در کوفه را تضمین می‌کنم، از این نبرد بگذر، حرف حکومت ری را می‌زند و آقا می‌گوید نتیجهٔ این نبرد برای تو این نمی‌شود که از گندم ری بخوری، بگذر از این ماجرا، و جواب می‌شنود «خب اصراری هم به گندم نیست، از جو می‌خوریم» و لابد پوزخندی زده در ادامهٔ حاضرجوابی ابلهانه‌اش، من می‌پرسم «واقعا؟ واقعا این را گفته؟»، بعد می‌رسیم به جایی که من مجبور می‌شوم با بلاهت ادامه‌دارم، با حیرت بپرسم «واقعا نشست روی سینهٔ امامش که حتی در معرکهٔ روزهای نبرد، جز ادب و‌ منطق و بزرگی و بزرگ‌منشی از او ندیده بود؟ نشست تا سر پسر پیامبر را از تنش جدا کند؟ وقتی به همهٔ سوال‌هایش جواب داده بود؟ وقتی همهٔ بهانه‌هایش را از او گرفته بود؟ وقتی با فصاحت و بلاغت کلام، با منش، با عاطفهٔ حضور خانواده و کودکان، با معصومیت گریهٔ آن طفل شیرخوار، با وعدهٔ تامین آن‌چه به ظاهر قرار بود از دست برود، همهٔ دلایل و بهانه‌ها تمام شده بود؟ وقتی حجت را حجت خدا تمام کرده بود؟ واقعا؟ واقعا سر امامش را از تنش جدا کرد و فریاد کشید «پیش عبیدالله شهادت بدهید که من سر حسین را از تنش جدا کردم»؟ واقعا همهٔ این اتفاقات افتاد؟» 

من، هنوز و هرسال (از آن زمانی که شروع کردم به خواندن و یاد گرفتن این ماجرای پرسوز‌و‌گداز و‌ تمام‌نشدنی) به شکل پیش‌فرض بی‌اراده‌ای، اول همهٔ خطوط روضه یک «واقعا؟» اضافه می‌کنم و هنوز باورم نشده...

من هنوز برای همین ناباوری‌هایم اشک می‌ریزم و‌ نمی‌دانم اگر روزی از این حریم امن «مگه می‌شه آخه‌؟»ای که برای خودم ساخته‌ام بیرون بیایم و‌ واقعا بپذیرم که همهٔ این اتفاقات افتاده، قرار است چطور عزاداری کنم...

  • ۱۰ شهریور ۹۸ ، ۰۵:۳۹
  • مهتاب

امشب پرچم‌های حرم _و از جمله پرچم بالای گنبد را_ عوض کردند تا حرم نور امام رئوف، مشکی‌پوش عزای حضرت سیدالشهدا شود. صحن انقلاب بودم بین انبوه جمعیتی که چشمشان را دوخته بودند به گنبد طلایی آقا. درست عین آدم‌هایی که در آن سکانس معروف «الرسالة» مصطفی عقاد، چشم به اذان گفتن بلال دوخته‌ بودند.

من معمولا خیلی احساساتی نمی‌شوم در چنین موقعیت‌هایی، ولی اعتراف می‌کنم صحنهٔ ویژه‌ای بود؛ وقتی جمعیت از ته دل فریاد می‌کشید «یا حسین!»، از هر طرف صدای هق‌هق آدم‌ها را می‌شنیدم، همگی منتظر بالا رفتن و اهتزاز آن پرچم سیاه و طلایی بودیم و وقتی یاد همهٔ پرچم‌هایی می‌افتادم که منتظریم روزی به اهتزاز دربیایند، نمی‌شد احساساتی نشد...

  • ۰۸ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۳۰
  • مهتاب

امیرخانی یک جایی توی «سرلوحه‌ها» دربارهٔ مرحوم حاج عبدالله والی نوشته بود و چیزی نوشته بود به این مضمون که ما خیال می‌کردیم «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة» یعنی همین که که در سلام کردن پیش‌دستی کنیم و لبخند بزنیم و با بچه‌ها مهربان باشیم و الخ. و الان فهمیده‌ام اسوهٔ حسنه بودن، یعنی یاد بگیری پیامبر شوی، «پیام» خدا را به بنده‌هایش برسانی.

و من یادم هست خوشم آمده بود از تعبیرش و خیال می‌کردم «خب پس، باید تمرین کرد که بتوان پیام خدا را به بنده‌هایش رساند» و خیلی بلاهت‌آمیز خیال می‌کردم پس من در حال چنین مبارزه‌ای هستم با خودم و زندگی و ...

اخیرا فهمیده‌ام زکی! خانمِ مهتاب! شما همان با لبخند سلام کردن را یاد بگیر! پیامبر شدن پیش‌کش!

  • مهتاب