تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۸، ۰۷:۵۷ - دچارِ فیش‌نگار
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۲۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

اغلب ما را بالاخره جریان زمان با خودش می‌برد. یعنی با همهٔ پرسش‌ها، نگرانی‌ها، دغدغه‌ها، آرمان‌ها، گرفتاری‌های قابل‌ و غیرقابل‌پیش‌بینی، ترس‌ها، رویاها، جدول‌های دقیق مزایا و معایب، باز هم امیال قوی درونی‌ و قوانین نانوشتهٔ بیرونی پیروز می‌شوند. از همین روست که هر اتفاقی هم که بیفتد، اغلب آدم‌ها باز هم در اشکال مشابهی به دنبال ازدواج و پدر/مادر شدن بوده‌اند، هستند و خواهند بود.
مدبر اصلی نظام خلقت، میل به امید، ادامه دادن و زندگی را در تک‌تک‌ اجزای زندهٔ عالم قرار داده، و الا با یک نگاه منطقی، آدم از خودش می‌پرسد کسانی که به فرض در یک منطقهٔ خاص از جهت جنگ، نابسامانی اجتماعی یا بیماری هستند که حتی تضمینی برای زنده بودن خودشان نیست، چرا باید به زندگی مشترک یا به اضافه کردن یک آدم جدید به این دنیا فکر کنند؟
ولی آدمی‌زاد در طول تاریخ نشان داده (سوای همهٔ بحث‌های اعتقادی)، غریزهٔ بقا، به همهٔ ترس‌هایش می‌چربد.

پ.ن: منظور از مناطق خاصی که اسم بردم، به هیچ وجه سرزمین عزیزمان نیست. منظورم مناطق و شرایط واقعا خاص و دچار بحران است؛ شرایط جنگی، جوامع فروپاشیده، جوامع با سطح ضعیف بهداشت و درگیر بیماری‌های همه‌گیر و....
  • مهتاب
دلم می‌خواهد یک عاشقانهٔ طولانی بنویسم.
یک وقتی خیال می‌کردم نوشتن از عشق مال دفترهای گل‌گلی و دفترچه‌های خصوصی پنهان‌شده در کشوهای دورافتاده است. مال سررسیدهای خاطره‌انگیزی که تبدیل به دفتر خاطرات شده‌اند و مال پوشه‌ای که در آن صدای خودم را در روزهای مختلف، در لحظات خاصی که کسی برای شنیدن حرف‌هایم و قلمی برای نوشتنشان نبوده، ضبط کرده‌ام.
یک وقتی فکر می‌کردم نوشتن از عشق، ولو منتج از یک احساس واقعی، باز هم ما را محتاج کلمات تکراری خواهد کرد و تا وقتی بلد نشده‌ایم طور متفاوتی، طور واقعی و تاثیرگذاری درباره‌اش حرف بزنیم، تا وقتی حرف جدیدی برای گفتن نداریم، سکوت بهتر است.
فکر می‌کردم نوشتن از عشق با چنین وضع به تکرارافتاده‌ای، سخیف و مضحک و توهین‌آمیز است و  گرچه بارها دربارهٔ عشق در همین وبلاگ نوشته‌ام، ولی همچنان دلم نوشتن یک متن احساساتی غیر فاخر دخترانه می‌خواهد، با دم‌دستی‌ترین، تکراری‌ترین و آشناترین واژه‌ها، عبارت‌ها و صحنه‌پردازی‌ها، با همان کلیدواژه‌های قدیمی مستعمل و در لطیف‌ترین، سفید-صورتی‌ترین و گل‌گلی‌ترین قاب ممکن.

  • مهتاب
نتیجه‌ای که این اواخر بهش رسیدم اینه که اگر اعتقادات مذهبی داریم، کنار هر نوع کتاب تخصصی که دربارهٔ رشتهٔ تخصصی‌مون (هرچی که هست) می‌خونیم (با هر نوع نگاهی، از هر متفکری، مال هرجای دنیا) کنارش حتما روزانه تا جایی که می‌رسیم، ظرفیت و فرصت و توان داریم (حتی اگه شده فقط یک آیه) قرآن هم بخونیم.
اگر هم اعتقادات مذهبی نداریم ولی به هرحال آدم روشنفکر و منعطفی هستیم که پذیرای نظرات جدید و نقد باورهامون هستیم، بازم به همین ترتیب و با یه ترجمهٔ خوب، قرآن بخونیم.
یکی از تاثیرات معجزه بودن قرآن اینه که «محتوا»ی ورودی ذهنت رو سازماندهی، غربال‌گری و منظم می‌کنه. حواشی و تزیینات متون رو کنار می‌زنه، قدرت تشخیص محتوای غلطی که با توان نگارش بالا، فریبنده‌ و تاثیرگذار و به تعبیر دقیق‌تر گمراه‌کننده است رو بهت می‌ده، محتوای واقعی و درست رو حتی اگر به شیوهٔ بدی بیان شده باشه، برات مشخص می‌کنه و نهایتا این که با این تفکیک و تجزیه‌ها، یه تصویر سالم، شفاف و دقیق برات می‌سازه. انگار که قطعات چند تا جورچین چند هزار قطعه‌ای رو با هم قاطی کرده باشن و تو قرار باشه هر کدوم رو جدا بسازی. اونایی که جورچین با قطعات بالا درست کرده باشن، می‌دونن این کار چقدر سخت و بعضا غیر ممکنه.
قرآن، این کتاب زندهٔ شگفت‌انگیز، با سعهٔ صدر تمام، همه چیز رو می‌پذیره و در مقابل هیچ ایدهٔ نویی سردرگم نمی‌شه. همه رو از قبل می‌دونه، همه رو با تمام نقاط ضعف و قوتشون می‌شناسه و جواب همهٔ سوالاتی که حتی با خوندن تمامی محتوای تولید شده توسط انسان تا این نقطه، باز هم بی‌جواب و مبهمن رو داره.
قرآن، دقیقا شبیه یه استاد اخلاق، یه استاد زندگی، یک فیلسوف، یک مرشد و مراد و راهنمای خیلی دقیق و خیلی مهربون با تو برخورد می‌کنه. فقط با این شرط که واقعا بخوای بفهمی چی می‌گه. که صبر و مداومت داشته باشی تو شاگردی.
من روشنفکری واقعی رو تو انس و همراهی با قرآن می‌دونم. این تنها راهیه که در مقابل نظرات جدید، تو رو آروم و پذیرا می‌کنه. ترس خراب شدن سازمان ذهنی قبلی رو که در خیلی از آدم‌ها باعث مخالفت با حتی صرفا شنیدن نظرات مخالف می‌شه از بین می‌بره، آرامش رو تو بحث کردن و ارائهٔ نظراتت بهت هدیه می‌کنه و در عین حال تو رو دچار تعلیق، پلورالیسم یا بی‌اعتقادی به وجود حقیقت نمی‌کنه.
قرآن بخونیم، هرچقدر ظرفیتش رو داریم. این دقیقا چیزیه که خودش هم ازمون خواسته...

نویسه‌های مرتبط:
  • مهتاب

رهای عزیز، دیروز پریروز همین طوری یهویی اینو برام فرستاد و همین طوری یهویی انگار یه لحظه همهٔ هیاهوهای درونی و بیرونی‌ قطع شدن تا آهنگه پخش و تموم شه. قدیمی و تکراریه و به نسبت کارهای بعدی شاید کیفیتش هم پایین‌تر باشه، ولی هیچ کدوم اینا چیزی از ارزش‌هاش کم نمی‌کنه:)

 




پ.ن: اعتراف می‌کنم این روزا که کم‌کم بحث انتخابات مجلس داره داغ می‌شه، خیلی دلم می‌خواست سواد و تجربه‌ام در حدی می‌بود که می‌تونستم ثبت‌نام کنم براش. فکر کنم علاقم به فعالیت‌های سیاسی داره برمی‌گرده:)

 

بعدنوشت: لینک خرید قانونی این آهنگ. ( کلا 434 تومنه! واسه همین آهنگ رو حذف نکردم. ولی انصافا پولش رو بدید لطفا :) )

  • مهتاب
می‌دونید، دوست دارم شب بخوابم و صبح بیدار شم ببینم پرت شدم تو جامعه‌ای که توش خانواده نقش مهمی داره تو روند ازدواج بچه‌ها و بدون اطلاع و همفکری و حمایت اون‌ها نمی‌شه یه زندگی رو شروع کرد، ولی در عین حال خانواده انقدر مفهوم گسترده‌ای نداره که واسه جشن شروع یه زندگی، لازم باشه پسردایی مامانت و بچهٔ پسرعموی بابات رو هم دعوت کنی. 
جامعه‌ای که بشه توش یه کافه رو واسه چند ساعت رزرو کنی، با نزدیک‌ترین حلقه دوستا و فامیلا، یه غذای سبک و یه دسر رنگی‌رنگی بخوری، بعدم چنتا عکس دسته‌جمعی خوشحال بگیری و بری که یه مرحلهٔ جدید رو تو زندگیت شروع کنی.
جامعه‌ای که بشه جشن برگزار کرد بدون موسیقی جلف و در عین حال بدون اشعاری که مناسب مراسم مذهبی‌ان. که بشه راحت‌ و روون و‌ ساده همه چیز رو پیش برد. یه طوری که سیخ‌ و کباب هر دو سالم بمونن. یه طوری که این طوری که الان هست نباشه. انقدر همه چیز پیچیده نباشه.
گاهی حس می‌کنم هر ماجرای ساده‌ای، هر اتفاق پیش‌پاافتاده‌ای تو زندگی، واسه ماها به اندازهٔ شرکت تو یه جشن سلطنتی بزرگ، دغدغه و استرس داره و همه هم با هم تصمیم داریم این استرس‌ها رو هی تشدید کنیم و ادامه بدیم.
  • مهتاب
هفتاد سالمان که بشود، حسرت چه کارهای نکرده‌ای را خواهیم خورد؟ کدام روزها، ماه‌ها، کتاب‌ها، صداها، فیلم‌ها یا آهنگ‌ها برایمان تداعی‌کنندهٔ اتفاقات و آدم‌های رفته و نرفتهٔ زندگی‌مان خواهند بود؟از کدام روزهای زندگی و جوانی با برق آشکاری در چشم‌ها و تپش پنهان‌نشدنی‌ای در قلبمان یاد خواهیم کرد؟
تنها روی نیمکت پارک، خانهٔ خودمان یا خانهٔ سالمندان، در جمع دوستان، خانواده یا فرزندان، در هرکدام از این موقعیت‌ها به چه چیزی فکر می‌کنیم؟
از کدام راه‌های رفته پشیمانیم؟ کدام حرف‌های زده؟ حسرت کدام واژه‌های نگفته قرار است تا هفتاد سالگی با ما بماند؟ چه آدم‌هایی به کلی فراموش شده‌اند و کدام‌ها پررنگ پررنگ در تمام لحظاتمان حضور دارند؟
هفتاد سالمان که بشود، چه چیزهایی از زندگی مهم‌اند؟ به مرگ فکر می‌کنیم؟ به مرگ احساس نزدیکی داریم؟
هفتاد سالمان که بشود، چقدر همینیم که الان قبول و باورش داریم؟ کجاییم؟ چه می‌کنیم؟ مهم‌ترین خواسته و آرزویمان چیست؟
اصلا قرار است روزی هفتاد سالمان بشود؟
  • مهتاب
به نظرم ما هر وقت تونستیم تو مواجهه با آدم مخالفی که بدون هیچ بحثی حتی، فحش می‌ده و بدوبیراه می‌گه، فضای تبلیغاتی‌ای رو که توش هست درک کنیم و نه تنها عصبانی نشیم و مودبانه حرف بزنیم که اصولا اولین واکنشمون محبت باشه، اون وقت می‌تونیم دربارهٔ مبارزه و جنگ نرم و جهاد و «یا لیتنا کنا معکم» و باقی الفاظی که مصرفشون می‌کنیم حرف بزنیم.
شیعه، مشخصات داره. به ادا درآوردن نیست.

پ.ن: تشخیص این جنس مخاطب، خودش قدرت تشخیص می‌خواد البته. کما این که تشخیص مرزهای لوث نشدن قضیه.
  • مهتاب
اگر سهم عدالت، شفافیت و بانک‌داری بدون ربا در جامعه خیلی کم باشد و سهم رانت، پارتی و بی‌عدالتی زیاد (که هر دو هم هست)، عملا داریم در مورد مردمی صحبت می‌کنیم که «لقمه» خیلی‌هایشان در بهترین حالت، مخلوط به مال شبهه‌ناک است.
و خب، آن طور که به ما گفته‌اند، در چنین وضعی حرف حق یا به جایی نمی‌رسد یا بسیار کند پیش خواهد رفت.
عجالتا فکر می‌کنم کارِ گروه‌های مرتبط با شفافیت و عدالت اقتصادی-اجتماعی، از همهٔ گروه‌های اصلاحی دیگر مهم‌تر باشد.

+مرتبط: شفافیت برای ایران (ببینید و اگر می‌توانید با این گروه همراه شوید)
  • مهتاب
موسی علیه‌السلام قرار است با ساحران فرعون مبارزه کند. سحر، علم پیشرفتهٔ جامعهٔ متمدنی است که او به رسالت در آن مبعوث شده. ساحران وفادار به فرعون، برترین و ماهرترین افراد در پیشرفته‌ترین و پیچیده‌ترین فن موجود در روزگارشان هستند که علاوه بر مال و اموالی که آرزوی خودشان بوده، لطف مضاعفی نصیبشان شده و فرعون قول داده در صورت پیروزی، جزء حلقهٔ نزدیکان ویژهٔ او خواهند بود و این لطف مضاعف، انگیزهٔ مضاعف نیز ایجاد می‌کند.
روز مسابقه، مجمع بزرگی است با تبلیغات فراوان له فرعون و ساحران و تمسخر و تحقیر نسبت به موسی علیه‌السلام و برادرش هارون که در مقابل شکوه و جلال فرعون و ابزار‌های ویژه و عجیب و تخصصی ساحران، فقط لباسی ساده و تکه‌ای چوب کهنهٔ چوپانی به جای عصا، در دست دارند.
یکی مثل من، در چنین موقعیتی، حتی اگر در جبههٔ طرفداران موسی علیه‌السلام باشد، با نگرانی با خودش می‌گوید «راهش این نیست. اگر بنا به مبارزه در حوزهٔ سحر بود، ما باید افراد مستعد را می‌شناختیم، از کودکی به آن‌ها آموزش می‌دادیم و در عین یادگیری رموز سحر و جادو (بخوانید علم سحر و جادو، high tech زمان خودش) اعتقاد و ایمان به خدا را هم یادشان می‌دادیم تا به خاطر خدا مبارزه کنند، بعد مردم با دیدن افرادی که هم عالم هستند و هم مومن، جذب مرام و مسلک ما می‌شوند. راه درست و اصولی این است، نه چنین مبارزهٔ نابرابری با عصا در این زمین بازی غلط» 
یکی مثل من، حتی اگر در جبههٔ طرفداران موسی علیه‌السلام بود، با این افکار مغشوش، احتمالا حتی به تماشای مبارزه هم نمی‌رفت تا نابود شدن آرمان‌هایش را نبیند.
ولی، مسئله این‌جاست که پروردگار عالم، گرچه بسیار (و به گمان ما بیش از حد) صبور است، اما در وقت لزوم با بهینه‌ترین روش‌ها کار می‌کند، ساده‌ترین ابزار، کوتاه‌ترین زمان، کم‌ترین هزینه و بیش‌ترین تاثیر.
یکی مثل من، در مواجهه با قوانین واقعی عالم که پروردگار طراحی و اجرا می‌کند، بیش از حد تکنوکرات است. پروردگار عالم، راه‌های میانبر را می‌‌داند، راه‌هایی که طبقهٔ فرهیخته را بیش و پیش از همه، تحت‌تاثیر قرار خواهد داد و این، به گمان من، همان بهینه‌ترین روش تاثیرگذاری در جامعه است.
او از همهٔ ما استراتژی را بهتر می‌شناسد، کاش اعتماد کنیم و این همه تکنوکرات نباشیم...

پ.ن بی‌ربط: پست قبلی صرفا از صفحهٔ اول وبلاگ حذف شده است.
  • مهتاب
وقتی به نبودن یه آدم مشخص تو زندگیتون فکر می‌کنید، اولین حستون می‌دونید چیه؟ اولین حسی که دارید، فکر کردن به از بین رفتن مهم‌ترین تاثیریه که اون آدم تو زندگیتون می‌ذاره.
می‌دونید بحران بزرگ زندگی من چیه؟ سال‌هاست با همهٔ تلاش‌هایی که مرتکب شدم، با همهٔ پیشرفت‌هایی که تو ارتباطاتم اتفاق افتاده و با همهٔ سختی‌هایی که تحمل کردم برای بهبود این ارتباط، ولی همچنان وقتی تو فیلمی، داستانی، جایی، خودم رو جای شخصیتی که پدر و مادرش رو از دست داده می‌ذارم، اولین و مهم‌ترین و خیلی وقتا تنها حسی که میاد سراغم، نگرانی‌های مالی و نگرانی از دخالت فک و فامیل تو اوضاع زندگیمه.
این، مهم‌ترین بحران سال‌های متمادی زندگی منه.
  • ۲۰ خرداد ۹۸ ، ۲۳:۴۰
  • مهتاب
بعضی از مریضا که میان واسه نمونه‌گیری، خیلی ناراحتن از وضعیتشون، طوری که حس می‌کنی حتما باید یه طوری باهاشون احساس همدردی کنی. جملۀ طلایی‌ای که واسه این وقتا پیدا کردم اینه که سعی می‌کنم با لبخند بگم «ای بابا! اشکالی نداره. مریضی مال آدمی‌زاده دیگه»

و امروز برای بار nم حین گفتن این جمله، یهو به ذهنم رسید کلی چیز دیگه هم هست که مال آدمی‌زاده؛حسرت گفتن حرفایی که باید می‌گفتی و نشد، ناراحتی گفتن حرفایی که نباید می‌گفتی و اونم نشد، خشم، عجز، تنهایی، که به قول امیرخانی لغاتی علمی نیستن. که آدمی‌زاد گاهی ماهی بی‌دست‌وپای حرام(یا حلال؟!)گوشتی می‌شه روی زمین و اینا همه مال آدمی‌زاده...
  • مهتاب

در حکومت آخرین، باید هر (با اغماض) ملتی دستاوردی داشته باشد تا بتواند با آن حکومت همراه شود؛ فلذا سنت‌های خوب جوامع دیگر را به اسم غیر اسلامی بودن پس نزنیم و سنت‌های بد ایرانی‌مان را هم با همین بهانه تمدید نکنیم. ایدئولوژی اصلی مایی که به دین (اسلام) معتقدیم، فراملیتی و فرانژادی است. پس تمرین کنیم ذهن‌ها و زندگی‌هایمان از غذا تا آداب و رسوب، آن‌چه خوب و قابل استفاده است را یاد بگیرد و بابت این کار احساس عذاب وجدان و غیر ایرانی شدن نداشته باشیم. هویت اول و اصلی ما ایرانی بودن نیست، اعتقاد به پروردگار عالم و نوع انسان است، اعتقاد به والاترین تعریفی که هر کدام از این دو می‌توانند داشته باشند....

  • مهتاب
  • مهتاب
یه کاست قدیمی داریم تو خونه‌مون مال سال 70، یعنی سال تولید نداره ولی روش نوشته «دومین سالگرد امام». اسمش اینه: «کویتی‌پور : غم جماران». بچه که بودم تو سرک کشیدن‌های گاه و بیگاه به هر چیز ممکن (و بعضا ناممکن) اینم پیدا و چندباری گوش ‌کرده بودم. یه جنس شیرینی از غم و اندوه تو پنج تا قطعه این کاست هست که من با این که اصلا نمی‌دونستم راجع به کی و چی داره می‌خونه، ولی روم تاثیر می‌ذاشت. جدای اشعار خوبش، صدای گرم و عجیب کویتی‌پور اون هم فقط دو سال بعد رحلت امام، حس و حال عجیبی به این کار داده.
تو نت گشتم یکم ولی ظاهرا مطابق سنتی که تو بی‌اعتنایی به مستندسازی و بایگانی آثار ارزشمند داریم کسی صوت اون کاست رو جایی نذاشته و نمی‌تونم لینک بدم متاسفانه. فقط اسامی قطعات رو (مطابق رسم‌الخط اصلی) براتون می‌ذارم، شاید برای شما هم آشنا باشه:
1.دسته‌های داغداران
2.دلم خونه دلم خونه ایهاالناس
3.آقا قربون جوش و خروشد
4.آن شب که روی دستها آئینه را بردن
5.جماران را خدایا غم گرفته
  • مهتاب
سی‌و‌پنج سالشه، کار و ماشین داره و در آیندهٔ نزدیک خونه‌دار هم می‌شه ظاهرا. وقتی جوون‌تر بوده اون طور که عرف و مرسوم جامعهٔ الان ماست، دوست اجتماعی و معمولی و واقعی و .... هم داشته. تقریبا به اندازهٔ اون یکی همکارمون که ده پونزده سال ازش بزرگتره و زن و بچه و به نظرم مسائل جدی‌تری داره تو زندگی، به سیگار و سیگار کشیدن وابسته است. و حالا تصمیم گرفته ازدواج کنه، در حالی که روابط آزادش، به دخترا بدبینش کرده و اگه از من بپرسید، واقعا نمی‌دونه از زندگی و ارتباطش چی می‌خواد. در عین حال بخشی که باعث زوال معنا تو این قضیه می‌شه اینه که از ملاکای انتخاب همسرش یکی هم اینه: «بدبین و بددل نباشه و بهم گیر نده» :|

خب واقعا این چه سبک زندگی‌ایه؟ چرا خب؟ :|
  • مهتاب
نسخهٔ جدید تلگرام بازم این طوری شده که اگه کسی شماره‌ت رو داشته باشه، شمارهٔ اونم برات میاره، بعد از اون‌جا که آدما خیلی قابل پیش‌بینی‌ان، شناسهٔ تلگرام یکی از همکلاسی‌های دبیرستان و دوست قدیمیم که هفت هشت سالی هست کلا همو ندیدیم و هیچ خبری از هم نداریم رو حدس زدم و وارد کردم و حالا این که عکس خودش رو پروفایل بود و حدسم درست بود هیچی (البته حدس سوم چهارم :دی)، شمارش رو واسم آورد! که یعنی هنوز شمارهٔ منو نگه داشته.
با این که کاملا محتمله یادش رفته باشه حذفش کنه یا مثلا از اینایی باشه که (برعکس من) همهٔ شماره‌ها رو تا ابد نگه می‌دارن، ولی نمی‌تونم انکار کنم که اون ته ته قلبم خوشحال شدم.‌ انگار که مثلا با وجود قطع کامل ارتباطمون به یادمه هنوز، براش مهمم و الخ.

حقیقتا با این غلظت بالای نیاز به توجه و محبت چی می‌شه گفت غیر «خلق الانسان ضعیفا» ؟

+ در مورد عنوان: خودم یه وقتایی خیلی عصبانی می‌شدم حتی از استفادهٔ طنز کلماتی که نشونهٔ توهین به یه جنس باشه، ولی انقدر فمنیستا شور همه چی رو درآوردن که گاهی می‌گم فقط واسه شبیهشون نبودن خوبه استفاده کنم و بخندم:)
  • مهتاب
دختران سرزمینم رسما قاطی کردن! به شکل کاملا جدی و رسمی خیال می‌کنن چون دخترن، جنس برتر محسوب می‌شن!
آدم باید خیلی پرت باشه که انواع و اقسام ظلم‌هایی که به خانم‌ها می‌شه رو نبینه (و شخصا قبلا بارها در موردشون نوشتم) ولی یه سری چیزا دیگه کلا ادا اطواره! حق و حقوق نیست! ادا اطواره و آقایون هم الحمدلله یه سریشون انقدر خودشیرین و پرتن که نفهمیده تایید می‌کنن و دامن می‌زن به این لوس‌بازیا به اسم حق زن.
یه سری مسائل دیگه هم لوس‌بازی شاید نباشه در ظاهر، ولی یه مشت ایدهٔ ناپختهٔ بی‌ارزش روی کاغذه، و الا حتی به‌روز‌ترین و سانتی‌مانتال‌ترین هم‌اتاقی‌های من تو خوابگاه هم واسه این ور و اون ور رفتن با دوست‌پسراشون هماهنگ می‌کردن و رسما «اجازه» می‌گرفتن. بعضا ذوق هم همراش بود که فلانی اجازه نداد برم فلان جا که یعنی به فکرمه، دوستم داره، نگرانمه و الخ.


+ طرف توییت کرده:
کدام یک از ما همسرانمان را پیش از نجفی‌‌ها نکشته‌ایم؟! برای پایان دادن به چرخه خشونت اعتراف به خطا نخستین گام می تواند باشد. پیشنهاد میکنم همه ما که همسرانمان را آزرده ایم با این هشتگ اعتراف کنیم،چه آزار کلامی و چه فیزیکی.
#من_نیز_همسرم_را_کشته‌ام

و حالا ایشون حرجی بهش نیست، از این مرده‌خوریا زیاد دارن حضرات؛ مشکل این‌جاست که نزدیک دو هزارتا فیو خورده این خزعبلات!

+«عقل» کجای این جامعه است؟

بعدنوشت: در مورد اون مبحث اجازه گرفتن کلی حرف داشتما، ولی خب چون نمی‌پرسید، فایده نداره گفتنش:)
  • مهتاب

حتی تو افسانه‌ها هم پلیدترین و کثیف‌ترین شخصیت‌ها، اونایی هستن که برای بقا، زیبایی و ثروتشون، بچه‌ها و جوون‌ها رو می‌کشن. (ضحاک تو ادبیات خودمون یا مثلا نامادری سفیدبرفی تو اون سینمایی آخری که ازش ساخته بودن)

از بین بردن پاک‌ترین و بی‌گناه‌ترین آفریده‌های خدا، فقط از پلیدترین هیولاها برمیاد...


+کاش اگه راهپیمایی می‌ریم یا نمی‌ریم، حداقل یه مقداری راجع به اصل ماجرا، این که از کجا شروع شد و اصولا قضیه چیه، مطالعه کنیم.

  • مهتاب
یکی از آرزوهای خوب و مهم زندگی‌تان را تصور کنید لطفا.
آرزوی مشروع معقولی که هدفتان از اتفاق افتادنش، فخرفروشی و امثالهم نیست، بلکه خواسته‌ای است که شما را در درجات متعالی‌تری از جهت کیفیت حیات قرار می‌دهد. تصور کردید؟
طبق برنامهٔ از پیش تعیین‌شدهٔ نظام هستی، با توجه به مجموعهٔ مصالح، شایستگی‌ها و سایر عوامل، قرار است سه سال دیگر به آن خواسته برسید و این سرنوشت محتوم غیر قابل تغییر شماست مگر...
مگر دعا کنیم عزیزانم!
دعا، من و شما را در مسیرهای میانبر رسیدن به خواسته‌های معقول مشروع با نیت‌های درست قرار می‌دهد، دعا، زمان رسیدن به آن خواسته‌ٔ سه ساله را با اتفاقاتی که رقم می‌زند، می‌تواند به یک سال و بلکه یک ماه و بلکه کم‌تر از این برساند.
دعا، ممکن است زمان رسیدن به خواسته‌تان را ثابت نگه دارد، اما کیفیت تحققش را دگرگون کند و در درجاتی بالاتر از آن‌چه حتی تصور می‌کردید، آن را محقق کند.
دعا، حتی اگر هیچ کدام از این دو کار را نکند و هیچ رقمه رسیدن به آن خواسته، مطلوب و مصلحت شما نباشد، منبع پرقدرتی از خیر و برکت است که مثل بومرنگ، دوباره به خودتان برمی‌گردد، شاید این بار برای رفع خواسته‌ای مهم‌تر از آن اولی.
دعا، دعایی از سر امید به رحمت خدا، همراه با شوق تحقق خواسته‌ها و از طرف قلبی متواضع نسبت به پروردگار عالم، قضای حتمی و قطعی من و شما را هم می‌تواند تغییر بدهد.
اگر شما هم مثل من احساس می‌کنید از ماه مبارک و از شب‌های قدر، آن طور که شایسته بوده استفاده نکرده‌اید، هنوز فرصت هست. هنوز چند روزی وقت هست برای دعا کردن زیر این آسمان که آبی‌تر از ماه‌های دیگر است.
هنوز فرصت هست اتفاق خوب محتوم مقدرشدهٔ سال آینده، در همین ماه آینده پیش بیاید.
دعا کنیم.. با شوق، با ادب، با امید...
  • مهتاب