تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۸، ۰۷:۵۷ - دچارِ فیش‌نگار
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۳۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

از برنامه‌های این شب‌ها می‌شه به گوش دادن پوشه‌ای حاوی آهنگ‌های زیر اشاره کرد:

 
 
 
 
  • موافقین ۸ مخالفین ۴
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۵۷
  • مهتاب
اینو واسه یکی از دوستام تعریف کردم که خالی شم ازش ولی کافی نبود و حس می‌کنم باید این‌‌جا هم بنویسم.
یه آدمی بود (و هست هنوز) که نظرش در مورد نوشته‌هام برام مهم بود (و هست هنوز)، چند وقت قبل نشونی این‌جا رو داده بودم که بخونه و اگه نظری داشت بگه، اخیرا متوجه شدم کلا فقط دو سه تا از مطالب رو خونده و بعدم از اون‌جا که جذابیتی براش نداشته ادامه نداده به خوندن و حالا این خیلی مهم نیست، جدای این ماجرا، حتی نشونی این‌جا رو هم حذف کرده و دیگه نداردش:|

و حقیقتا قابلیت دارم از شوک این ماجرا کلا حذف کنم این وب رو و برم دنبال زندگیم.
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۳:۰۱
  • مهتاب
۱) از آن جمله‌ها بود که مرا به فکر فرو برد و متعجب کرد: «رویارویی کنونی، برخورد اراده‌هاست و چون ما اراده‌ای  قوی‌تر داریم...»
این را می‌گذاشتم کنار تنبلی‌ها، از زیر کار دررفتن‌ها و راحت‌طلبی‌های مرسوم ما ایرانی‌ها. واقعا ما ارادهٔ قوی‌تری داریم؟!

۲) ماه مبارک شروع شد و علی‌رغم نشانه‌های امیدوارکنندهٔ روزهای اول که از کف جامعه می‌دیدم، کم‌کم روزه‌دارها کم شدند و ماندیم من و فقط یکی دو نفر دیگر. خلاف حالت عادی که روزه‌نگیرها باید از خوردن معذب باشند، وضعیت طوری شد که من از نخوردن معذب می‌شدم و این وضعیت تردیدم را بیش‌تر کرد. کدام اراده؟!

۳)این قصه را قبلا در قرآن خوانده بودم و جذاب‌ترین قسمتش، امتحان تشنگی بود. طالوت مومن با لشکر خردی از مومنین که ریسک حضور در چنین نبرد نابرابری را برخلاف خیلی‌های دیگر پذیرفته‌اند، به مصاف جالوت مستکبر قدرتمند و لشکریان بی‌شمارش می‌رود، ولی پروردگار، طبق معمول این وقت‌ها، به جای این که کار را برای آن تعداد کم راحت کند و کمک‌های ویژه برایشان بفرستد، ازشان امتحان‌های سخت می‌گیرد: «هنگامی که طالوت (به فرماندهی لشکر بنی اسرائیل منصوب شد و سپاهیان) را با خود بیرون برد، به آنها گفت: خداوند شما را با یک نهر آب امتحان می‌‏کند، آن‌ها که از آن بنوشند از من نیستند و آن‌ها که جز یک پیمان با دست خود، بیشتر از آن نچشند از منند (فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ)
قسمت شگفت‌انگیز داستان این جا بود. این تعداد کم، قهرمان‌های داستان هستند که مطابق قوانین مخدوش اغلب  روایت‌های هالیوودی (که بخواهیم یا نه، روی ذهن‌هایمان اثر گذاشته‌اند) توقع داریم محکم محکم از این امتحان سربلند بیرون بیایند و مستحق کمک ویژهٔ خداوند برای غلبه بر جالوت بشوند و برویم برای یک پایان خوش که راوی می‌زند توی ذوقمان. راوی‌ای که بیش از همهٔ روایت‌های سنتی و مدرن، واقعی و جذاب روایت می‌کند. راوی‌ای که عکس ما، هیچ اضطرار و عجله‌ای ندارد برای رسیدن به نقطهٔ پایانی، راوی‌ای که به همهٔ شخصیت‌ها فرصت کافی می‌دهد تا هر کاری می‌خواهند و می‌توانند (اگر می‌توانند) انجام بدهند و این راوی با کمال آرامش، ضربهٔ نیمه‌نهایی را به اضطراب تو می‌زند: «آن‌ها همگی، جز عدهٔ کمی از آن‌ها، از آن آب نوشیدند(فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ)
و من در این نقطه گیج شده‌ام. بار اول گیج شده‌ام، بار دوم تعجب کرده‌ام، بار سوم حرص خورده‌ام، بار چهارم عصبانی شده‌ام، بار پنجم...
و نمی‌دانم بار چندم به این نتیجهٔ عجیب رسیده‌ام که راوی انگار در دنیای دیگری زندگی می‌کند، با قوانین دنیای دیگری قصه را تعریف می‌کند و با چهارچوب‌های دیگری سر و کار دارد. سرسوزنی مسئله‌اش این نیست که «چند» نفر از پس امتحان نوشیدن آب برنیامده‌اند، راوی حتی به بهت تو هم کاری ندارد، چه، کارش یاد دادن است، روایت می‌کند برای فهمیدن تو و بی‌واهمه ادامه می‌دهد. بی‌واهمهٔ وهم‌های تو، مکث‌های تو، ترس‌های تو، باز قوانین ذهن تو را به چالش می‌کشد، باز هم رسما تاثیر «تعداد» افراد را در وقوع نتیجه به مسخره می‌گیرد، باور بکنید یا نه، از همان گروه اندک باقی‌ماندهٔ ماجرای نهر آب، امتحان می‌گیرد!: «هنگامی که او (طالوت) و افرادی که به وی ایمان آورده بودند (و از بوته آزمایش سالم به در آمدند)، از آن نهر گذشتند گفتند: امروز ما (با این جمعیت اندک) توانایی مقابله با جالوت و سپاهیان او را نداریم (فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ) که یعنی  همان گروه اندک که از آزمایش تشنگی سربلند بیرون آمدند و تو مثل ظرف بلور شکستنی توی ذهنت نگهشان داشتی تا وقت جنگ با جالوت، هپی‌اند مورد علاقه‌ات را محقق کنند، دقیقا همین گروه شگفت‌انگیز، پیروزمندان آزمایش سخت تشنگی و قهرمان‌های بی‌نظیر ذهن تو، وقتی از نزدیک هول نبرد را می‌بینند، کم می‌آورند که به زودی در برابر ارتش عظیم و نیرومند جالوت قرار می‏‌گیرند و فریادشان از کمی نفرات بلند می‌شود.
و فریاد تو‌ نیز از شدت ناامیدی و به هم ریختن تصورات و توقعات.
و آن وقت راوی بالاخره رضایت می‌دهد، بالاخره حواسش را می‌دهد به تو که مبهوت و له و لوردهٔ نابود شدن پیش‌فرض‌های ذهنی‌ات، در گوشه‌ای پرت شده‌ای و صحنه را نگاه می‌کنی.‌ بعد از همهٔ نفی‌ها، اخم‌ها، امتحان‌ها، جدیت‌ها و جدی شدن‌‌ها، بالاخره لبخند می‌زند و دستت را می‌گیرد (دستت را که از نگرانی جلوی چشمت گرفته‌ای و با اضطراب از لابه‌لای انگشت‌هایت تصویری مبهم و کوچک از صحنه را می‌بینی، پایین می‌آورد)، چه، نوبت قسمت‌های خوب است، نوبت شاگرد زرنگ‌هاست و پردهٔ آخر: «آن‌ها ( و تو با خودت می‌گویی کسی هم مگر مانده؟!) که می‌‏دانستند خدا را ملاقات خواهند کرد (و به روز رستاخیز و وعده‌‏های الهی ایمان داشتند) گفتند: چه بسیار گروه‌‏های کوچکی که به فرمان خدا بر گروه‏‌های عظیمی پیروز شدند و خداوند با صابران (و استقامت کنندگان) همراه است (قالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ)
و....

۴) دروغ چرا، روزهای اول سخت بود. خیلی سخت. گرما و ماه مبارک و شیفت‌ها و برخورد هر روزه با آدم‌هایی که دلایل خنده‌داری برای روزه نگرفتن داشتند. اولین روزی که در ماه مبارک، شیفت طولانی صبح و عصر داشتم، از چند ساعت مانده به پایان شیفت، رسما لحظه‌شماری می‌کردم برای تمام شدنش (بماند البته که چقدر همکارانم هوایم را دارند و سعی می‌کنند برای من که روزه‌دارم اوضاع راحت‌تر باشد) و آخرش هم یک ساعت زودتر مرخصی گرفتم و برگشتم.
ولی یکی دو روز پیش که دومین شیفت صبح و عصرم‌ در ماه مبارک را می‌گذراندم، به وضوح تغییر را حس می‌کردم، به عینه می‌دیدم چقدر در همین مدت کوتاه قوی‌تر شده‌ام، که چقدر صبر و تحمل و اراده‌ام بیش‌تر شده و دیگر تحمل شیفت تا لحظات پایانی‌اش برایم سخت نبود.

۵) «ما اراده‌ای قوی‌تر داریم...»، چرا که مسئله، تعداد نیست. ما در هجوم بی‌امان الحاد، بی‌ آن که در غار تنهایی باشیم، بی آن که چشم بر دنیا بسته باشیم، بی آن که ندانیم چه لذات دم دستی‌ای را از دست می‌دهیم، بی آن که حتی در محیطی مشوق باشیم، پایبند به اصولی هستیم دقیق و عقلانی. ما، در این نبرد نهایی جزئیات زندگی روزانه، با همهٔ نداشته‌ها، با تمام ضعف‌ها، با همهٔ تنهایی و غریبی‌مان، هنوز هم با تمام وجود (و بی آن که خوش‌خلقی موظفی‌مان را در قبال انواع آدم‌ها از دست بدهیم) به تو، خواسته‌ها و دستوراتت ایمان داریم پروردگار عزیز...

۶) «رویارویی کنونی، برخورد اراده‌هاست و چون ما اراده‌ای قوی‌تر داریم و به خدا توکل می‌کنیم، ان‌شاءالله آیندهٔ خوبی در انتظار ملت است»...
ان‌شاءالله...
  • مهتاب

گفتی به‌ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

  • مهتاب

می‌دونید، بعضیا زیادی خوبن و هر کاری کنن نمی‌تونن قایمش کنن این خوبی رو. بعضیا زیادی مهربون و مودب و بزرگوارن، طوری که وقتی داری باهاشون حرف می‌زنی تپش قلب می‌گیری از استرس. بعضیا خیلی بزرگن، طوری که وقتی می‌بینیشون، مدام یاد کوچیکی خودت می‌افتی. موقع حرف زدن باهاشون به وضوح احساس حقارت می‌کنی در مقابلشون و به راحتی حس می‌کنی که فقط از روی بزرگواری خودشونه که دارن پرت‌و‌پلاهای تو رو گوش می‌دن، تحمل می‌کنن و با لبخند و مودبانه جواب می‌دن.

دروغ چرا، تو ارتباطات فوق محدودی که با بعضی از این بعضیا داشتم، همیشه دلم خواسته آدمی باشم که ورای اون پرده‌های ادب و متانت وجودی‌شون که در قبال همه وجود داره، به خاطر شخصیت خودم، باهام برخورد خوبی داشته باشن.

بعضیا خیلی زیادی خوبن و آدم دلش می‌خواد فارغ از همهٔ تعارفات و الزاماتی که تو برخورد با آدم‌های معمولی دارن، یه طور دیگه‌ای روش حساب کنن...

  • مهتاب
+برداشت من این است که عمدهٔ توقع و انتظار عمدهٔ آقایان از خانم‌ها، همان «بلوند احمق» معروف هالیوود است. مگر خود ما خانم‌ها توقعات دیگری ایجاد کنیم.

+یک واقعیت تلخ این است که در موقعیت‌های متعددی، صرفا چون یک «خانم جوان» بوده‌ام، به من توجه یا بی‌توجهی شده و مسئله این‌جاست که این دو، دو روی یک سکه هستند و به یک اندازه نفرت‌انگیز.

+جملهٔ معروف «زن اسیر محبت است و مرد بندهٔ شهوت»، با مشاهدات من در مورد آدم‌هایی که با روحیاتی منطبق بر حالت پیش‌فرض کارخانه‌ای‌شان زندگی می‌کنند، مطابقت دارد. و اگر از من بپرسید، قدرت روحی واقعی هرکدام از دو جنس، در قدم اول، در رهایی از این قیدهای پیش‌فرض اولیه است. (و به من لطف می‌کنید اگر بحث را نکشانید به این سمت که «یعنی آقایون به محبت نیاز ندارن؟» «یعنی خانما ...» )

+آقایان لطف می‌کنند به این سوال جواب بدهند؟: این که می‌بینید خانمی با چادر، بدون آرایش و ادا در جامعه ظاهر می‌شود، این پیام را برایتان ندارد که پوشش اضافهٔ او، نشان‌دهندهٔ حریم مضاعفی است که برای خودش قائل است؟ حق آزار هیچ دختری با هیچ نوع پوششی را برای آقایان قائل نیستم قطعا، ولی انصافا برخی برادران آریایی ما تا چه حد ممکن است دچار بحران اخلاقی باشند که به هیچ نشانه‌ای توجه نکنند و همیشه همانی باشند که هستند؟!
  • مهتاب

اعتراف می‌کنم دوست داشتم مامان، بابا یا هر دوشون از سادات بودن :)

  • مهتاب

یه مرحله‌اش اینه که خودت رو همون طوری که هستی بپذیری و دوست داشته باشی، مرحلهٔ بعد این طوریه که بقیه (پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر و...) رو هم همون طوری که هستن بپذیری و‌ دوستشون داشته باشی و نکتهٔ مهم اینه که هر تلاشی برای تغییر خودت و بقیه، اگه مثل ساختن یه ساختمون باشه، این پذیرش، پی‌ریزی بتنی این ساخت‌و‌سازه. نکتهٔ مهم دیگه هم اینه که ساختمون بهتر شدن دنیا، همراه و همگام با ساختمون خودت پیش می‌ره و نیاز نیست مستقلا خیلی کاری براش انجام بدی. ( اون کارهایی هم که ظاهرا اجتماعی به نظر می‌رسن، در واقع جزء بخش‌های مشترک کار فردی و اجتماعی‌ان به نظرم، نه فعالیت صرفا و صد در صد اجتماعی)

و نکتهٔ آخری هم اینه که من الان یه جایی بین مرحلهٔ اول و دوم اون پی‌ریزی‌ام...

  • مهتاب

اگه مسخرم نمی‌کنید باید بگم وقتی یه لباس یا وسیلهٔ جدید واسه خودم می‌خرم، فکر می‌کنم الان این خوشحاله که مال منه و قراره از این به بعد با هم زندگی کنیم؟

منظورم اینه که من برای همهٔ ذرات عالم شعور قائلم و حس می‌کنم اینا دوست دارن کنار و مال کسی باشن که آدم بهتریه، واسه همین سوالم این می‌شه که الان این وسیلهٔ خاص، خوشحاله من صاحبشم؟ اگه یه وقتی تو خیابون دوستاشو که تو مغازه باهاش بودن، اتفاقی ببینه، راجع به من چی بهشون می‌گه؟ یا مثلا اگه از خودش نظر بپرسن بازم دوست داره مال من باشه؟ و سوالات خل‌و‌چلانه‌ای از این قبیل:)


+دقت کنید که اون خط اول قرار شد مسخرم نکنید :دی

  • مهتاب

همکارم می‌گه: «آمریکا فقط کافیه یه بمب بندازه، هممون نابود می‌شیم! اصلا لازم نیست موشکاشو حروم کنه واسمون، همون یکی کافیه!»

یعنی شما ببین میزان آگاهی‌ عمومی به کجا رسیده که سطح تحلیل سیاسی کف جامعه با وزیر امور خارجه مملکت یکیه ^_^

بعد باز بگید این نظام هیچ کاری نکرده :))

  • مهتاب
زنگ می‌زنم جواب نمی‌ده و بعدا هم دیگه نه زنگ می‌زنه نه پیام می‌ده ببینه چی‌کارش داشتم، داریم حرف می‌زنیم، ممکنه یهو وسطش بگه «خب، کاری نداری؟ خداحافظ»، زنگ زده، دو سه تا زنگ خورده تا بیام بردارم قطع شده، پیام دادم «کارم داشتی؟» جواب داده «آره می‌خواستم حرف بزنیم که برنداشتی»، نگفتم «مگه کلا چندتا بوق خورده بود که قطع کردی؟»، فقط نوشتم «تا بردارم قطع شد. چند دقیقه دیگه می‌تونم حرف بزنم. اگه می‌خوای زنگ بزن، اگه نه بگو من بهت زنگ بزنم» و نه زنگ زده نه پیام داده. وسط چت می‌بینی کلی طول می‌کشه سین کنه یا جواب بده و مشخصا انگار حواسش یه جا دیگه است و...
دلخور می‌شم ازش؟ راستش آره، ولی هر بار میام خیلی دلخور بشم یادم می‌افته منم دقیقا همین‌طوری با خدا رفتار می‌کنم. بعد بیخیال می‌شم و می‌بخشم به خاطر چیزای خوب دیگه‌ای که تو دوستیمون هست.
تا شاید خودمم بخشیده بشم...
  • مهتاب

یه بارم یکی نوشته بود: «من با تو موافقم ولی حاضرم جونمو بدم برای این که تو حرفتو نزنی»

و به طرز دهشتناکی عالی گفته.

  • مهتاب

هر روز بلند می‌شم می‌رم جایی که دوست ندارم تا کاری که دوست ندارم رو انجام بدم. هر روز تلاش می‌کنم مهارت‌ها و دانسته‌هام رو در مورد کاری که دوست ندارم، تو جایی که دوست ندارم، بیش‌تر کنم.

نمی‌تونم نصفه ولش کنم چون هیچ وقت تو‌ زندگیم نتونستم کار مهمی رو نصفه ول کنم؛ یا خودم نتونستم یا بقیه نذاشتن و حالا هم نه خودم می‌تونم نه بقیه می‌ذارن.

شیش ماهه می‌رم سر کار و‌ هنوز سر سوزنی درک نکردم لذت «عوضش پول درمیاری و‌ دستت می‌ره تو جیب خودت» کجاست. آدمی که قناعت رو تا حدودی تو زندگیش بلده، اونی که با ایدئولوژی «یکی از انواع اسراف اینه که هر چیزی دوست داری بخری» بزرگ شده، کسی که خواسته‌های شخصیش محدود، معقول و ساده است، از پول درآوردن بابت کاری که دوست نداره لذت نمی‌بره.

من فقط منتظرم این روزا تموم شن و سعی می‌کنم بهترین چیزی که می‌تونم باشم. این کاریه که سال‌هاست دارم انجام می‌دم؛ تو دانشگاه (جایی که اوایل دوست نداشتی، رشته‌ای که دوست نداشتی)، تو محل کار و اساسا و اصولا تو این دنیا. (و دونستن این که همهٔ اینا گذرا و موقتی‌ان، جدا تسکین بزرگیه)


+تصورم این بود غیر من و یکی دیگه از همکارام، قرار نیست آدم‌ دیگه‌ای روزه بگیره تو محل کارم و خب، باعث خوشحالیه که اوضاع از تصوراتم خیلی بهتر بود.

  • مهتاب
قدیمی است البته و ممکن است دیده باشید. ولی اگر ندیدید، با فیلم‌های طولانی کم‌اتفاق مشکل ندارید و دوست دارید موقع دیدن فیلم، فکر کنید، ببینیدش. من و شمای ایرانی چیزهایی از این فیلم می‌فهمیم که مختص خودمان است.

                     
  • مهتاب
آدم عجولی‌ام در مجموع، ولی تلاشم این بوده این‌جا کم‌تر این شکلی باشم. در واقع این‌جا نوشتن برام تمرینیه واسه صبر کردن. جلوی خودم رو می‌گیرم وقتی ایده‌ای به ذهنم می‌رسه، می‌نویسم جایی، می‌ذارم بمونه، اگه بشه با کسی در موردش حرف می‌زنم، گاهی تو نت می‌گردم و گهگاه پیش اومده بعضی ایده‌ها تو همین پروسه پروندشون بسته شده و اصولا پست نشدن.
اون شب، وقتی اون کتاب خاطره‌انگیز مجموعهٔ «چرا‌چگونه» بنفشه رو پیدا کردم، احساس لحظه‌ایم رو براتون ننوشتم، حسی بود که مدت‌ها تو وجودم بود، نظری که مدت‌ها تو ذهنم بود، بعضا در موردش حرف زده بودم و به نظر خودم حق با من بود. هر چیزی تا زمانی باید اتفاق بیفته و اگر نشد، کلا نشه بهتره. این، هستهٔ مرکزی ایده‌م بود که به نظرم یه مشکلی داشت ولی نمی‌فهمیدم مشکلش چیه. یعنی اصولا یه جنسی از کمال‌گرایی باهاش بود که نمی‌تونستم ازش دست بکشم و در عین حال نمی‌تونستم جنبه‌های مثبت و مفید اون کمال‌گرایی رو از جنبه‌های منفیش تفکیک کنم، ولی، از اون شبی که این‌جا نوشتم انگار ذهنم آزاد شد. حالا می‌تونم بگم با اون متن موافق نیستم. اولا نشونهٔ بیش از حد پایدار و جدی گرفتن دنیاست و دنیا نه جدیه (به یک معنا) و نه پایدار. ثانیا زندگی این دنیا طوری شامل اتفاقات غیرمنتظره است که نمی‌شه در این حد براش تعیین تکلیف کرد و بهتره تا جایی که می‌تونیم و ممکنه تو لحظه زندگی کنیم و از لحظات لذت ببریم. ثالثا به نظرم بودن با کسی که واقعا به هم تعلق دارید، انقدر اتفاق بزرگ و مهمیه که حتی اگه یه روز به آخر عمرت مونده باشه ارزش داره برای اتفاق افتادنش تلاش کنی و رابعا، سختی گذر زمان در اغلب شرایط غیردلخواه، اثر بسیار گذرایی داره و وقتی به شرایط مطلوب می‌رسی، طوری حالت عوض می‌شه که اصلا انگار اون زمان سختی وجود نداشته (مگر این که مثل من خودآزاری داشته باشی و بخوای مدام اون شرایط رو یادآوری کنی:|) فلذا، تاثیر نوشتن تو وبلاگ، ولو با نظرات بسته (امتحان کردم، وقتی فقط واسه خودم می‌نویسم این طور موثر نیست) شبیه از دور دیدن تابلوییه که مدت‌ها داشتی از نزدیک روش کار می‌کردی که در واقع دید جامع‌تر و کامل‌تری به آدم می‌ده.

فرمود:
«اَلمُؤمِنُ یَحتاجُ إلی ثَلاثِ خِصالٍ: تَوفیقٍ مِنَ اللهِ، وَواعِظٍ مِن نَفسِهِ وَ قَبُولٍ مِمَّن یَنصَحُهُ؛

مؤمن نیازمند سه خصلت است: توفیق از سوی خداوند، واعظی از درون خود، پذیرش نسبت به کسی که او را پند می دهد.

و گرچه من خیلی به حرف کسی گوش نمی‌دم، ولی ظاهرا واعظ درونم هنوز یه علایم حیاتی‌ای نشون می‌ده :)


+ مطمئن نیستم کاملا خوب شده باشم و دوباره برنگردم به همون نگاه تلخ به زندگی، ولی گفتم فعلا این حسی که الان دارم رو باهاتون به اشتراک بذارم:)

  • مهتاب

تروتازه نگه داشتن عشق.

این شاید 

مهم‌ترین مسئولیت ما

در این عالم باشد...

  • مهتاب

یک زمانی این ایده به ذهنم رسید که چقدر خوب می‌شد اگر می‌توانستیم یک شهر یا حداقل شهرک آزمایشی بسازیم و در آن یک سری قوانین خاص برقرار کنیم. از معماری‌اش تا فرهنگ و اقتصاد و تفریحات را با ضوابط مشخصی تعریف کنیم و یک سری آدم را با سلایق و علایق مختلف ببریم که چند سالی آن‌جا زندگی کنند و بعد تاثیراتش را حساب و کتاب کنیم و الخ.

امشب یادم افتاد، پروردگار قبلا چنین گزینه‌ای را اجرا کرده و ما فرصت داریم سالی یک‌بار تمرینش کنیم.

فی‌الواقع، ماه مبارک یک اسم (و عنوان و مناسک گذرا برای کسب ثواب) نیست، (تمرین) یک سبک زندگی است‌ (در تمام ابعادش.)

  • مهتاب

از سمت گیلان نه، ولی از شرق یا جنوب وقتی برمی‌گردیم مازندران، از اون نقطه‌ای که دوباره هوا مرطوب می‌شه، از اون قسمتایی که دوباره زمین، بدون دلیل سبزه و فرق و فاصلهٔ بین شهرها رو نمی‌شه تشخیص داد، دوباره انگار زنده می‌شم. عین ماهی‌ای که تو خشکی افتاده باشه و  برش گردونی به آب...


+ به نظرم فقط متولدای اردیبهشت حق دارن بگن: آدما دو دسته‌ان، یا اردیبهشتی‌ان، یا دوست داشتن اردیبهشتی باشن:)

+ الان مشخصه اردیبهشت شمال روم تاثیر گذاشته یا بیش‌تر توضیح بدم؟:)

  • مهتاب

یک زمانی، خیلی دقیق مشغول مرتب کردن تئوری‌های اصلی‌ام در مورد زندگی، دنیا و آدم‌ها بودم و از مهم‌ترین ویژگی‌های آن دوره این بود که با ترس به محصولات فرهنگی (از فیلم و سریال و کتاب تا موسیقی و...) نگاه می‌کردم. ترس که می‌گویم منظورم واقعا ترس است. خمیر نرم شکل‌پذیری دستم بود که داده‌های غیردقیق و نادرست نویسنده و کارگردان می‌توانست شکل‌پذیری‌ و شکل نهایی‌اش را دچار اشکال کند. پس خیلی با دقت داده‌ها و ورودی‌ها را انتخاب می‌کردم، نظرات گوناگون را می‌خواندم ولی تلاشم این بود این کار از منابع دست اول باشد، دقیق و بااحتیاط قدم برمی‌داشتم و حس انتقاد و پرسش‌گری و انرژی‌هایم برای تغییر دادن هر چیزی که به نظرم نیاز به تغییر داشت، در بالاترین سطح ممکن بود. تا یک جایی که دیگر حس کردم مجسمه‌ای که از باورهایم ساخته‌ام به قدر کافی محکم است؛ بعد شروع کردم به آرام آرام وارد کردن داده‌های مختلف و بعضا به وضوح اشتباه به شکل ضرباتی کمابیش محکم تا ببینم چه اتفاقی برای استحکام مجموعه می‌افتد و گرچه باز هم ترس شکستن مجسمه با من بود، ولی نمی‌توانستم بپذیرم از ترس شکستن، در معرض آرای مخالف، داده‌های غلط و تحلیل‌های مبتنی بر نفسانیات که با رنگ و لعاب‌های فریبنده در دسترس بودند، قرار نگیرد. قدم به قدم جلو رفتم و گرچه ترک‌های کوچکی برداشت، ولی هنوز سالم است.

حالا، چند اتفاق مهم افتاده، یک این که خوشحالم از سالم ماندن مجسمهٔ خمیری_سفالی کوچکم در اثر ضربات کوچک و بزرگ، دو این که دارم تلاش می‌کنم ترک‌ها را رفع‌و‌رجوع و مرتب کنم، سه این که دورهٔ امتحان و آزمایش تقریبا تمام شد و حالا می‌توانم با خیال راحت فیلم‌هایی که دوست ندارم را نبینم (بی آن که خودم را متهم کنم به یک‌جانبه دیدن مسائل و ترس از دیدن و شنیدن نظرات مختلف) و چهارم که از همه مهم‌تر است این که می‌توانم این مجسمهٔ گلی را بگیرم دستم و در تمام زندگی همراهم باشد تا بلکه روزی، زمانی، جایی، عنایتی شود و روح‌القدس به آن جان بدهد... تا وقتی زنده شود... و تا وقتی پرواز کند...

  • مهتاب