بایگانی مرداد ۱۳۹۷ :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

این متن تقدیم می‌شه به آقای نئوتد (که تا حالا وبلاگشون رو ندیده بودم، ولی انصافا تو این بازی سوال خوبی پرسیدن که جای تشکر داره) و خانم صالحه عزیز که من رو دعوت کردن:)


و اما بعد؛

برای کسی که مسیر اصلی زندگیش، با خوندن یک سری کتاب، کلا وارد فاز دیگه‌ای شد، این سوال، خیلی سوال خوبیه. وقتی متن سوال رو خوندم که «اون کتاب یا کتاب‌هایی که باعثِ تحول یا تغییر تو زندگیتون شدند رو تو وبلاگتون با دوست‌هاتون به اشتراک بذارید و بگید چه تغییر و تحولی رو تو زندگی‌تون ایجاد کردن» اولین کتابی که یادش افتادم «فلسفه اخلاق» شهید مطهری بود که قبلا مفصل تو این مطلب نوشتم چقدر تو زندگیم تاثیرگذار بود و منِ بی‌تفاوت رو کلا وارد دنیای جدیدی کرد. البته الان از خود کتاب «فلسفه اخلاق» چیز خاصی یادم نیست؛ ولی به هر حال این کتاب بود که دروازه ورود من شد به یه دنیای جدید. اگه بخوام یکم سینماییش کنم، باید بگم دقیقا شبیه این در و پنجره‌های مخفی بود که شخصیت‌های توی فیلم‌ها تو یه خونه قدیمی پیدا می‌کنن و باعث می‌شه یه دنیای ناشناخته اون طرف در پیدا کنن و با ماجراهایی که براشون پیش میاد خیلی چیزا یاد بگیرن و نگاهشون به زندگی و آدم‌ها عوض بشه. کتاب‌های شهید مطهری تا اونجا که خوندمشون (و فلسفه اخلاق به عنوان اولین کتاب) دقیقا مثل این در مخفی بودن که خیلی چیزها رو برای من عوض کردن.

 

این از کتاب‌های شهید مطهری که خوب، شروع خیلی چیزها بودن. اما اگه بخوام برگردم به عقب، دو تا کتاب بودن که تو بچگی تاثیر عمیقی رو من گذاشتن. یکی مجموعه کتاب‌های مرحوم آذریزدی (قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب) که هنوز هم بخشی از متن بعضی از کتاب‌ها رو حفظم از بس که هر کدوم رو چند بار خوندم و یکی هم کتاب «این همان مرد است» آقای مرتضی دانشمند که مجموعه داستانی‌ای بود از چندتا روایت از زندگی معصومین برای کودکان و اونقدر من این کتاب رو دوست داشتم و خونده بودمش که بخش‌هایی از این کتاب رو هم هنوز حفظم و تاثیری که روی من گذاشت واقعا قابل توضیح نیست. یعنی اگه بخوام توضیح بدم باید داستان‌های کتاب رو تعریف کنم که خوب یکم خسته‌کننده می‌شه. فقط همین قدر بگم که یک‌سری از مفاهیم عالی دینی مخصوصا تو حوزه اخلاق رو از این کتاب‌ها یاد گرفتم و تو ذهنم مونده.


حالا که از شهید مطهری گفتم، دوست دارم از کتاب «سیمای محمد» دکتر شریعتی هم اسم ببرم که اولین کتابی بود که از ایشون خوندم و یادمه اون موقع خیلی برام جذاب بود. و همین طور از «کویر» که تو یه دوره بحران روحی، مثل دارو، روزی چند بار می‌خوندمش. قلم دکتر شریعتی کمک بزرگی بود برای رنگ و لعاب دادن به سازه‌های سنگینی که کتاب‌های شهید مطهری تو ذهنم می‌ساختن. یه جور شور و هیجان خاص می‌داد به باورهای عقلانی‌ای که از مطهری یاد می‌گرفتم.


و نوبتی هم که باشه نوبت استاد بزرگ نادر ابراهیمیه و «یک عاشقانه آرام» بی‌نظیرش که بدون تردید مهم‌ترین کتاب عاشقانه‌ایه که تا حالا خوندم. نمی‌گم الزاما بهترین یا تاثربرانگیزترین کتاب از جهت ادبی ولی قطعا مهم‌ترین کتاب عاشقانه‌ به جهت تاثیری که روی نوع نگاه من به مقوله عشق و ازدواج گذاشت. گاهی فکر می‌کنم اگه یه وقتی تصمیم گرفتم با کسی در مورد زندگی مشترک حرف بزنم، اگه فقط بگم «بیا مثل این کتاب زندگی کنیم» همین یه جمله کلی از حرفا رو زده باشه:)


و مهم‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین کتابی که بخوام تو این بازی ازش اسم ببرم قرآنه. کتابی که سال‌ها قبل فقط برای این که احساس می‌کردم «بین این کتابایی که می‌خونی، خیلی زشته این کتابو اصلا نخونده باشی» شروع کردم به خوندنش.

 خدا رحمت کنه مرحوم الهی قمشه‌ای رو. ولی انصافا ترجمه قرآن ایشون اصلا ترجمه دلچسب و جالبی نیست (جالب‌تر این که اغلب ترجمه‌های بازار نشر هم مال ایشونه!). قرآن رو شروع کردم و هرچه قدر بیش‌تر می‌خوندم به نظرم بی‌مزه‌تر و نامفهوم‌تر می‌اومد. فقط دلم می‌خواست یکی از اینایی که این همه از شیرینیِ خوندنِ قرآن می‌گن رو پیدا کنم و بپرسم دقیقا منظورش از شیرینی چیه وقتی این کتاب انقدر عجیب و نامفهومه؟

تو همین گیر و دار بود که یه برنامه قرآنی ویژه موبایل اتفاقی (اتفاقی؟!) اومد دستم. اون موقع‌ها هنوز اندرویدا انقدر فراگیر نبودن و گوشی منم جاوا بود. اسم برنامه هم یادم نیست اصلا. ولی قرآن بود و ترجمه و تفسیر. فونت درشت، استفاده راحت (متن قرآن و ترجمه و تفسیرش به صورت کشویی از راست به چپ جابه‌جا می‌شدن)، ترجمه روون و شان نزول آیات توی یه تفسیر سبک و جمع‌و‌جور (که بعدها فهمیدم تفسیر و ترجمه از تفسیر نور آقای قرائتی بوده) تازه باعث شد بفهمم اصلا این کتاب چی می‌گه (نه که الان فهمیده باشم‌ها! منظورم در حد خوندنه فقط :دی) و تازه اونجا بود که شیرینی خوندنشو حس کردم. چند دوری (شایدم دو سه دور فقط) با تفسیر نور قرآن رو خوندم تا این که بعدها یه قرآن دیگه به دستم رسید (عکسش تو صفحه اینستاگرامم هست) که گرچه تفسیر همه آیات رو نداره، ولی اونایی که داره رو سعی کرده به صورت گلچینی از تفاسیر مختلف بنویسه و در مجموع به نسبت تفسیر نور، گرچه جامع‌تر نیست، ولی عمیق‌تره و الان مدت‌هاست که سعی می‌کنم به صورت روزانه با این کتاب، قرآن رو بخونم.

تاثیر خوندن قرآن هم واقعا تاثیر قابل بیانی نیست. فکر می‌کنم بهترین عبارتی که بخوام برای توضیحش بنویسم همون حدیثیه که «اگر جوان مومنی قرآن بخواند قرآن با پوست و گوشت او درمی‌آمیزد». اینو نه که بخوام سجاده آب بکشم و بگم من مومنم و فلان و این‌ها، نه، فقط برای بیان نوع تاثیری که خوندن این کتاب می‌ذاره نوشتم. همین‌ قدر عمیق و همین قدر عجیب. واقعا گاهی از ذوق زیاد کتاب قرآنمو محکم بغل می‌کنم از بس که دوست‌داشتنیه:)


و این‌جا، جا داره برای حسن ختام از کتاب‌های «زندگی زیباست»، روایت داستانی از زندگی شهید آوینی که عجیبه با وجود این همه سال حرف زدن در مورد آوینی، این همه حرف جدید و خوب و تاثیرگذار توش بود و موقع خوندنش حسابی حالمو خوب کرد و همین‌طور از کتاب‌های «انسان ۲۵۰ ساله»، «دغدغه‌های فرهنگی»، «خانواده» و «طرح کلی اندیشه اسلامی» (در دست خوانش) هم تشکر کنم که استحکام فکری اندیشه مطهری و شور و هیجان دینی افکار شریعتی رو با هم یک‌جا دارن:)


و نامی هم ببریم از داستان‌های کوتاه چخوف و تولستوی (مخصوصا داستان «چقدر زمین نیاز است» تولستوی)، دیوان حافظ، گلستان سعدی، «پاییز پدرسالار»گابریل گارسیا، «کافکا در کرانه» موراکامی، «دنیای سوفی» و «راز تولد» یاستین گوردر (که کمک بزرگی کردن برای این که به این نتیجه برسم که لازم نیست وقتم رو با خواندن کتاب‌های گارسیا، موراکامی و یاستین گوردر تلف کنم و بهتره منتقلشون کنم به اولویت‌های آخر مطالعه)، فرانتس کافکا (واقعا «مسخ» چطور می‌تونه انقدر عالی باشه؟)، «بوف کور» هدایت (که من، تو حالِ خیلی خیلی بدی خوندمش و خیلی چسبید)، آرتور سی‌کلارک (علاقه‌مندای مجموعه‌های علمی تخیلی می‌دونن چقدر خوب می‌نوشته)، کانن دویل (شرلوک هولمز عزیز)، جرج اورول (و اون پایان فوق‌العاده برای ۱۹۸۴رضا امیرخانی، کتاب «فردوسی» از مجموعه «فرزانگان» دفتر انتشارات کمک آموزشی(که برای نوجوون‌ها فوق‌العاده است)، کتاب «پیدایش و مرگ دایناسورها»ی انتشارات بنفشه از مجموعه «چرا و چگونه» که عشق من بودن تو دوره ابتدایی:)، «سووشون» سیمین دانشور (که به قول امیرخانی آدم تازه می‌فهمه رمان ایرانی یعنی چی)، «غرب‌زدگی» جلال (و ما ادراک ماالجلال :دی)، مجموعه کتاب‌های «تاریخ پهلوی» انتشارات مدرسه (باز هم یک گزینه فوق‌العاده برای نوجوون‌ها)، مجموعه اشعار سلمان هراتی و قیصر امین‌پور و تک‌تک کتاب‌های مربوط به حوزه ادبیات مستند و داستانی انقلاب و دفاع مقدس که تا به حال خوندم مخصوصا «نه آبی نه خاکی» علی موذنی، «حکایت زمستان»، مجموعه «از چشم‌ها»ی روایت فتح و مجموعه «نیمه پنهان ماه».


بعد نوشت: اصلا یادم رفت دعوت کنم از کسی:)

دعوت می‌کنم از: خانم الف، آقای بوذرجمهری، طلبه اُ منفی و خانم بخاری که اگه دوست داشتن بنویسن:)

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۶
مهتاب

 امام علی علیه السلام:


وَ اطْلُبُوا الرِّزْقَ فِیمَا بَیْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إِلَى طُلُوعِ الشَّمْسِ فَإِنَّهُ أَسْرَعُ فِی طَلَبِ الرِّزْقِ مِنَ الضَّرْبِ فِی الْأَرْضِ وَ هِیَ السَّاعَةُ الَّتِی یَقْسِمُ اللَّهُ فِیهَا الرِّزْقَ بَیْنَ عِبَادِهِ.


در فاصله بین الطلوعین (اذان صبح تا طلوع آفتاب) روزى را از خدا بخواهید که طلب روزى در آن زمان، از سفر کردن در روى زمین (برای جلب روزی) مؤثرتر است و آن همان ساعتى است که خداوند در آن ساعت روزى را میان بندگانش تقسیم می‌کند.

بحارالانوار جلد 10 صفحه 90


+«ضرب فی‌الارض» را می‌توان به صورت کنایی، تلاش و هروله زیاد هم دانست.

+ان‌شالله نیاز به این توضیح نیست که «روزی»، صرفا شامل دریافت‌های مادی نمی‌شود.

+اینجا باشد تا وقتی خوبِ خوب یاد بگیرمش...

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۳۸
مهتاب

ببینید عزیزانم، اجازه بدهید من تکلیف یک موضوع را اینجا روشن کنم. این که معدل دوره کارشناسی من ۱۷.۱ بوده و مثلا ۱۸.۱ نبوده، سرسوزنی ربطی به فعالیت‌هایم در انجمن اسلامی ندارد. این که نتیجه‌ای که دلم می‌خواسته را در کنکور سراسری نگرفتم هم باز ذره‌ای ربطی به جلسات و برنامه‌های انجمن دانش‌آموزی ندارد.(که اصلا سال پیش‌دانشگاهی هیچ حضور و فعالیتی در آن نداشتم) و اصولا این‌ها ربطی به هم ندارند و کسی که فعالیت‌های فوق‌برنامه را دلیل درس نخواندن می‌داند یا درس خواندن را بهانه می‌کند که هیچ کار اضافه‌ای انجام ندهد، مطمئن باشید اول خودش را و بعد هم شما را دارد گول می‌زند.

من که تازه در هیچ کدام از این دو مورد هیچ‌وقت خدا بالاخره آن چیزی که می‌خواستم هم نشدم و حجم خیلی بالایی از زمانی که در اختیارم بوده را تلف کرده‌ام، به وضوح و سادگی این را می‌فهمم که توان و ظرفیت و زمانی که در اختیار آدمی‌زاد است، خیلی خیلی خیلی بیش‌تر از آن‌چیزی است که اغلب مردم و در این مورد خاص، نوجوانان و جوانان تصور می‌کنند.

من صرفا وقت‌هایی را صرف مطالعه یا کارهای اضافه (و به نظر خیلی‌ها بیخود و بی‌فایده) می‌کردم که همکلاسی‌هایم صرف اس‌ام‌اس بازی با کراش‌های همدیگر می‌کردند تا بفهمند «یعنی پسره کیو دوست داره؟!»[جدی] و سریال هشتصد قسمتی ترکی و کره‌ای و آمریکایی می‌دیدند.

عزیزانم! در زندگی، هرکسی را که دوست دارید فریب بدهید. ولی لطفا به خودتان دروغ نگویید!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۹
مهتاب

شما اگه موقع پیدا کردن دفترچه‌ای که فهرست فیلم‌هاتون توشه، اون برگه‌های یادداشت زرد مستطیلی رو که با یه تیکه کاغذ کادو براش جلد درست کرده بودید پیدا کنید و ببینید که توش یه تیکه‌هایی از «جنگ و صلح»، «مسیح دوباره مصلوب» و «ضد خاطرات» رو که خوشتون اومده بوده نوشتید، نمیاید پیش خواننده‌های وبلاگتون اظهار فضل کنید که تو شونزده سالگی، مطالعاتتون در این حد فرهیختانه بوده؟

به کسی نگید، ولی انقدر «جنگ و صلح» برام پیچیده بود اون موقع که از دوره دو جلدی‌ای که از کتابخونه گرفته بودم فقط یه جلدشو خوندم. اونم هی ورق می‌زدم از تحلیل‌های تولستوی خلاص شم زودتر برسم به قسمت‌های داستانی:دی و باز در مناقب بنده همین بس که «بینوایان» رو هم به همین شکل فضاحت‌بار، نصفه‌نیمه خوندم تو همون سال‌ها. تازه «دنیای سوفی» رو هم اون موقع‌ها قرار بود بخونم ولی چون تقریبا چیز خاصی نمی‌فهمیدم، گفتم حداقل یه استفاده دیگه‌ای ازش بکنم و یه بار یه جوری جلدشو گرفتم که «...دیگران ببینند و با خودشان بگویند عجب! فلانی چه کتاب‌هایی می‌خواند. معلوم است که خیلی می‌فهمد...»

 و...

و آیا گذشت این سال‌ها، کمکی کرده که بهتر بشم؟ نمی‌دونم.

خلاصه‌های «مسیح دوباره مصلوب» رو براتون می‌ذارم. بخونیدشون و برای صاحب وبلاگ دعا کنید که راحت بشه از این اداها. ان‌شالله.


توضیح: تا اونجا که یادم میاد ماجرا تو یه منطقه مسیحی‌نشین تحت حاکمیت امپراتوری عثمانی (که طبعا یه حاکم مسلمان داره) اتفاق می‌افته (شرایط زندگی خود کازانتراکیس) و کتاب پره از تیکه‌های نویسنده به مدعیان اعتقاد به اسلام و مسیحیت و احتمالا کل پروسه دین و دین‌داری و الخ. حالا این که چرا قسمت مربوط به اسلامش تو یادداشت‌های من نیست، احتمالا چون اون موقع قد الان روشنفکر نبودم :دی.

مترجم؟ انتشارات؟ صفحه؟ مورد ۶ از کدوم انجیله؟ نمی‌دونم. تو دفترچم چیزی ننوشتم.


۱. انسان به مثابه ماشین ظریفی است که به آسانی از کار می‌افتد. کافی است یک پیچش در برود.


۲. از کشیش بگویم؟ او یک کاسب است. دکانی باز کرده و نام آن را کلیسا گذاشته است و در آنجا مسیح را خرده خرده می‌فروشد. این دزد طرار مدعی است که همه بیماری‌ها را شفا می‌دهد.

از یکی می‌پرسد: تو چه مرضی داری؟ او می‌گوید دروغ گفته‌ام. به او می‌گوید علاج تو یک گرم مسیح است و پولش اینقدر می‌شود. از آن دیگر می‌پرسد: تو چه؟ او‌ جواب می‌دهد: دزدی کرده‌ام...به او می‌گوید ده گرم مسیح می‌خواهی و پولش اینقدر پیاستر می‌شود. از دیگری می‌پرسد: تو چطور؟ او می‌گوید: من آدم کشته‌ام. به او می‌گوید: ای بدبخت! بیماری تو سخت است. تو باید هر شب قبل از خواب، نیم لیور مسیح سر بکشی و این برای تو گران تمام خواهد شد. مرد می‌پرسد: پدر، به من تخفیف نمی‌دهی؟ او می‌گوید: نرخ این است. پولش را بده و الا در اعماق جهنم کباب خواهی شد...


۳. ...یالا بلند شو. تو گوسفند که نیستی؛ تو آدمی. از خدا توضیح بخواه. آدم یعنی همین؛ یعنی موجود زنده‌ای که بلند می‌شود و توضیح می‌خواهد!


۴.خدا هیچ‌وقت عجله نمی‌کند.او خونسرد است و آینده را چنان می‌بیند که گویی گذشته‌ است. او در ابدیت به کار است. اما مخلوقات فانی نمی‌دانند چه پیش خواهد آمد. می‌ترسند و عجولند. بگذار خدا در سکوت کار خود را بکند و هر طور که دلخواه اوست این کار را انجام دهد...


۵. +: می‌خواهم یک خرده انجیل برای تو بخوانم تا ببینی که چقدر شیرین است...

×: هر وقت مریض شدم برایم بخوان. حالا که حالم خیلی خوب است...


۶. انجیل:«هرگاه کسی بخواهد همراه من باشد باید از خود بگذرد. صلیبش را بردارد و پابه‌پای من بیاید. زیرا کسی که در فکر نجات جان خویش است، جان خود را از دست خواهد داد و آن که جان خود را به‌ خاطر من از دست می‌دهد، آن را نجات داده است و برای مردی که روح خود را از دست داده باشد، دنیا به چه کار می‌آید؟»


۷. همان‌طور که معجزه‌های دیگر اتفاق می‌افتند. یعنی کاملا ساده و آرام و بی‌‌ آن که انتظارش را داشته باشیم...


۸. قاتل پیدا شد و ما نجات یافتیم؛ پس خدا وجود دارد!!!


۹. تو باید یا دیوانه باشی یا یک مرد مقدس...


۱۰. شما کشیش‌ها بودید که مسیح را به صلیب آویختید و اگر مسیح بار دیگر به این دنیا بیاید، همین شما بار دیگر او را به صلیب خواهید کشید.


۱۱. آن کاریکاتور هم که شما کشیش‌ها و اسقف‌ها و مالکین از مسیح درست کرده‌اید، مسیح را پیر رباخوار دورو و آب‌زیر‌کاه و دزد و دغل و دروغگو و ترسویی کرده‌اید که روی صندوقچه‌های پر از سکه‌های لیره انگلیسی و ترک خود نشسته و برای حفظ ثروت و جان خود با قدرتمندان این دنیا باب معامله را باز کرده است!

مسیح چاق و چله شما شیپورزنان می‌رود و به همه اعلام می‌کند که: «این دنیا عادل و شریف و رحیم است و من آن را به همین وضع که هست دوست می‌دارم. هر کس انگشت خود را برای برهم زدن نظم آن بلند کند من او را تکفیر می‌کنم!» اما مسیح پابرهنه ما وقتی چشمش به مردم گرسنه و زجرکشیده می‌افتد، فریاد بر‌می‌آورد که: «این دنیا ظالم و بی‌شرف و بی‌رحم است. باید آن را واژگون کرد!»


۱۲. و آخری که همون موقع خوندن کتاب، تو وبلاگم نوشته بودم و شخصا خیلی دوسش دارم

×:پدر! ما چگونه باید خدا را دوست داشته باشیم؟

+: از راه دوست داشتن مردم فرزند.

- و مردم را چگونه باید دوست داشت؟

-از طریق مبارزه برای باز آوردن ایشان به راه راست.

-راه راست کدام است؟

-راهی که رو به بالا می رود... 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۸
مهتاب

آخر اردیبهشت پول ریختیم به حساب شرکت محترم جی‌ال‌ایکس جهت پیش‌خرید گوشی معزز آریا۱ و گفتن زمان تحویل آخر تیره و ممکنه یکم دیرتر هم بشه. آخر تیر زنگ زدم بپرسم چی شد گوشیمون؛ اپراتور محترم بدون هیچ عذرخواهی یا توضیحی فرمودن «آخر مرداد می‌شه گوشیتون بیاد» و الان که آخر مرداده پیامک اومده که «ضمن تشکرازانتخاب برندماوعرض پوزش بابت تاخیرپیش آمده ارسال گوشی آریا1به مهرماه موکول شد. ازصبرو شکیبایی شما کمال تشکرداریم.» [رسم‌الخط اصلی پیامک شرکت. بدون تغییر]

من؟ من با کیفیتِ احتمالا پایینِ این گوشی، مشکل خرید لوازم جانبی و خدمات پس از فروش ناقصش کنار میام و می‌پذیرم که محدودیت‌های خودشون رو دارن حتما. با ضرر مالی احتمالیش هم کنار میام و می‌ذارم به حساب انجام وظیفه و جهاد اقتصادی و الخ. ولی با توهین به وقت و شعور مخاطب واقعا نمی‌تونم کنار بیام و این اولین و احتمالا آخرین گوشی ایرانی‌ایه که من می‌خرم.


پ.ن: بماند که گرچه این رو واسه خودم سفارش داده بودم، ولی این وسط گوشی مامان خراب شد و ما به هوای این که این گوشی می‌رسه، چیز دیگه‌ای نخریدیم و بعد هم گرونی دلار و بالا رفتن همه قیمت‌ها و...

پ.ن۲: وقتی می‌گیم گرفتاری اصلی، تنبلی و کم‌کاری و سرهم‌بندی ما ایرانیاست یعنی همین.


بعدنوشت: در راستای عشق یک‌طرفه ما به جمهوری اسلامی، لینک این مطلب رو جهت پیشنهاد سازنده دادن، می‌فرستم واسشون و احیانا اگر قرار شد بازم گوشی بخرم یه وقتی، ایرانی می‌خرم به امید خدا. بالاخره یکی باید باشه که کلش بیش‌تر از بقیه بوی قرمه‌سبزی بده:)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۵
مهتاب

یک‌بار هم آقای الکساندر آزادگان آمده بود دانشگاهمان و انصافا خلاف خیلی از سخنران‌های داخلی، باتوجه به فضای ذهنی مخاطب، دقیق و حرفه‌ای حرف زد. 

و خوب، واقعیت این است که لهجه انگلیسی‌اش در فارسی حرف‌زدن و پرسیدنِ گهگاهِ «فارسیش چی می‌شه؟» از حضار، برای بعضی از حاضرین ندید‌پدید، ماجرا را جذاب‌تر هم کرده بود.

الغرض، یک‌جا بین حرف‌هایش گفت «ببینید، ما زمینه‌سازان ظهور هستیم» که باعث شد یکی از بچه‌ها بعدتر بلند شود و بپرسد «ما؟! منظورتون از ما دقیقا کیه؟! والا من هرکیو دوروبرم می‌بینم داره اعتقادشو از دست می‌ده!» و آقای آزادگان جواب خیلی خوب و دقیقی داد که واقعا به دلم نشست. گفت: «لازم نیست من بگم این ما شامل چه کسانی می‌شه؛ چون اونایی که این ویژگی رو دارن، خودشون می‌دونن کیا هستن»

حالا، می‌دانید، بعضی‌ها مثل من برای اطمینان قلبی، به #به_همه_بگویید محتاجند و بعضی‌های دیگر نه، #خودشان_می‌دانند .

+سرخوش آن دل که از آن آگاه است...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۶:۴۹
مهتاب

فخرفروشی با خان (آن هم خان که توی ذهن من آدمی است که امکانات و ثروت بقیه را تاراج می‌کرده!) و خان‌زاده بودن، لر و کرد و ترک و بلوچ و... بودن، مورد داشتیم چپ‌دست بودن!، چشم‌رنگی بودن، «پدربزرگ مادری‌ام آجودان (بخوانید خدمتکار و دوست داشتید بخوانید غلام) اعلی‌حضرت بوده» بودن، «نسبت من به اشراف‌زاده‌های قاجار و افشاریه و زندیه (و تااااا دوره مادها هم گزارش شده) می‌رسه» بودن، شمالی و جنوبی و تهرانی بودن، پیش‌شماره ۹۱۲، ۹۳۵ ایرانسل، در ولایت ما روس بودن (فکر می‌کنم نصف شمالی‌ها مخصوصا اگر عنبیه سبز و آبی و عسلی یا حتی قهوه‌ای روشن داشته باشند معتقدند یکی از اجدادشان روسی بوده حتما:/ و حالا اصلا گیرم که باشد، خوب که چی؟:/) و گاهی وقت‌ها هم یک چیزهایی که رسما آدم دهانش باز می‌ماند؛ مثلا: «ما خونوادگی وقتی تو آفتاب وایمیستیم و با زاویه سی درجه سرمونو به سمت راست می‌چرخونیم، رنگ یکی از چشمامون پنج درجه با اون یکی متفاوت می‌شه. خیلی ویژگی نادریه این» :/

و....

بگو کی به خوشبختی می‌رسیم؟!

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۱
مهتاب

مسئله بی‌حجابی تبه. نشونه مریضی. این که به جای تلاش برای درمان، فقط سعی می‌کنید تب رو بیارید پایین، آخرش باعث می‌شه مریضتون بمیره.

تو شرایط فعلی حتی اگه بتونیم با اجبار همه رو باحجاب کنیم، به نظر من نه تنها اتفاق خوبی نیست؛ بلکه ترسناک هم هست.


پ.ن: منظورم از بی‌حجابی، رعایت نکردن حجاب عرفیه نه شرعی. این خودش از نظر من دو دسته است؛ یکی بی‌حجابی کامل، مثل اونا که فیلم می‌گیرن می‌فرستن واسه صفحه اینستای م.ع و یکی هم بی‌حجابی به معنای چیزی مابین مورد قبل و عرف پوشش جامعه.

پ.ن۲: با حجاب اختیاری موافق نیستم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۶
مهتاب

البته اصل این مطلبو جایی خوندم و مال خودم نیست؛ ولی به جهت اهمیت روزافزونی که داره پیدا می‌کنه لازم دیدم بازنشرش کنم.

ببینید؛ تو این دنیا یه سری آدم هستن که شازده کوچولو/مزرعه حیوانات/ناطور دشت/جنگ و صلح و ... رو خوندن که خوب دستشون درد نکنه و آفرین و اینا. منتها یه سری آدم دیگه هستن که فقط شازده کوچولو/مزرعه حیوانات/ناطور دشت/جنگ و صلح و‌‌‌... رو خوندن. 

از گروه دوم خیلی جدی بترسید.



پ.ن کاملا بی‌ربط: آیا این انصافانه است که «تو را دوست دارم» علیرضا قربانی انقدرررررر خوب باشه؟:/

پ.ن جهت تنویر افکار عمومی: اصل مطلب اینه: تو این دنیا یه عده هستن که شازده کوچولو خوندن که خوب آفرین. ولی یه عده دیگه هستن که صرفا و فقط شازده کوچولو خوندن. این گروه دوم ترسناکن:/ (به جای شازده کوچولو از اسامی کتاب‌های دیگه استفاده کنید و جمله بسازید :دی)

پ.ن غم‌انگیزناک: به واقع دارم به این نتیجه می‌رسم همکلاسی‌هام از همون چهارم دبستان حق داشتن :دی

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۴
مهتاب

این روزها _نمی‌دانم چرا_ بسیار علاقه‌مند شده‌ام به سوره مبارکه عصر و تقریبا در همه نمازهایم آن را می‌خوانم. چه‌طور می‌شود این حجم از آرامش، امید، تحلیل سیاسی اجتماعی و انگیزه برای تلاش، در همین سه آیه کوتاه جا شده باشد؟


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
وَالْعَصْرِ ﴿۱﴾
إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ ﴿۲﴾
إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ﴿۳﴾
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۳۶
مهتاب

من جدا دیگه دارم نگران می‌شم...آقا/خانم محترم! لطفا شادی، نشاط، انگیزه و کلی چیزهای خوب دیگه تو زندگیت رو‌ پرت نکن یه طرفی صرفا چون هنوز ازدواج نکردی! بله! مهمه! ولی قرار نیست انقدرررررر دیگه همه حال و هوات وصل باشه به این ماجرا:/

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۸
مهتاب

بچه که بودم یک جورچین نقشه ایران داشتم که هرکدام از قطعاتش یکی از استان‌های این سرزمین عزیز بود.

آن‌وقت‌ها خراسان هنوز سه قسمت نشده بود و بزرگ‌ترین قطعه نقشه محسوب می‌شد که معمولا همان اولِ اول سرجایش می‌رفت.

استان‌های شمالی مثل لبخند سه تکه‌ای بودند که پایین خزر جایشان می‌دادی و اردبیل این لبخند را وصل می‌کرد به آذربایجان‌ها که آن بالا بودند و در حد نقشه چیدن هم شکوه خاصی داشتند.

از آن‌جا که عادت داشتم اول، قطعات دور جورچین را بچینم، استان‌های مرزهای غربی را هم یادم هست؛ کرمانشاه بود و کردستان و ایلام و خوزستان و لرستان (که با این که مرزی نیست ولی برای من جز همین گروه محسوب می‌شود) و بالاخره بوشهر که مثل یک ماهی کوچولو کنار خلیج‌فارس جا خوش کرده بود.

آن پایین هرمزگان بود؛ شبیه یک کروشه که فرورفتگی وسطش درست کنار تنگه هرمز می‌شد و بعد به سیستان‌وبلوچستان پهناور می‌رسیدی.

بعدش نوبت استان‌های بزرگ مرکزی بود. فارس و یزد و سمنان و اصفهان و کرمان و آن دو تا استان کوچولوی دوقلو (چهارمحال و بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد) که یادم هست اسمشان به زور روی قطعه کوچک مربوط بهشان جا شده بود. بالاتر تهران بود (که هنوز البرز را ازش جدا نکرده بودند) و شبیه کله‌ای بود که دو تا گوش بزرگ داشته باشد و قمِ فسقلی همان دور و بر.

از تهران که به سمت غرب می‌رفتی، یک سری استان‌های تقریبا هم قد و قواره را می‌دیدی که آخرش هم ترتیبشان را درست یاد نگرفتم. زنجان و مرکزی و همدان و قزوین و قطعه آخر را که می‌گذاشتی نقشه تمام می‌شد. ایران من کامل می‌شد و کیف می‌کردم.

خیال می‌کنم الان هم اگر قطعات آن جورچین را بدون اسم استان‌ها نشانم بدهند بتوانم از روی شکل قطعات، بیش‌تر استان‌ها را تشخیص بدهم و مهم‌تر از آن در تمام این سال‌ها وقتی کسی می‌گفت اهل فلان قسمت ایران است یا توی اخبار صحبت شهر خاصی از استان‌های دور و نزدیک می‌شد یا اصلا خودم قرار بود خانوادگی یا اردویی، جایی بروم، سریع می‌رفتم روبه‌روی آن دیواری از ذهنم که کامل‌شده این جورچین روی آن نصب شده بود و می‌فهمیدم منظور کجاست، الان باید کدام طرفی برویم و احتمالا از کدام استان‌ها برای رسیدن به مقصد رد می‌شویم و...

و قطعا خبر خوبی برای نظام آموزشی این مملکت نیست اگر بگویم از کل جغرافیای دوره ابتدایی تا دبیرستان، هیچ چیز خاصی یادم نیست و تمام جغرافیای کاربردی‌ای که توی زندگی تا الان به دردم خورده و اصولا یادم مانده، مربوط به همین خاطرات تصویری کامل کردن این جورچین است.

تازه آن هم منی که تقریبا همیشه جزء آن گروه بدبختی بود که زیرنویس عکس‌ها و نقشه‌ها و هر مزخرف دیگری را هم که هرجای کتاب نوشته شده بود حفظ می‌کردند برای انواع و اقسام مسابقات و آزمون‌های ابلهانه چهارگزینه‌ای.

بگذریم...به هرحال این ایران عزیز من بود که مثل کف دست می‌شناختمش. ایران عزیز من بود که بعدها خیلی از انتخاب‌های زندگی‌ام به خاطرش تغییر کرد. به خاطر چیزی که فکر‌ می‌کردم به آن نیاز دارد، خیلی کارها کردم، خیلی چیزها خواندم، وجودم و شخصیتم را با چالش‌های زیادی رو‌به‌رو کردم، فقط برای این که احساس می‌کردم ایران من به این تلاش نیاز دارد.

طبعا این‌ها که می‌گویم نه فقط به خاطر این که ایران وطن و سرزمینم است، بلکه به خاطر این همه پایمردی و استقامت و بزرگی برایم مهم شد، به خاطر فریاد زدن حرف حقی که هیچ‌کس دیگری جرئت گفتنش را ندارد و به خاطر مظلومیتش و از این‌جا بود که تلاش برای سربلندی این کشور، هدفی شد که به زندگی من جهت داد.

هدفی آن‌قدر قوی که در تمام شکست‌ها و گرفتاری‌ها و مشکلات شخصی و غیرشخصی حالم را خوب می‌کند و اجازه نمی‌دهد خرد شوم.

آن‌قدر مقدس که هرچه مشکلات بیش‌تر می‌شود انگیزه‌ام برای ادامه دادن و تلاش کردن و دوباره و هزارباره بلند شدن هم بیش‌تر می‌شود.

آن‌قدر دوست‌داشتنی که به من امید می‌دهد و شادی و نشاط و قدرت و مهربانی.

بعدها وقتی باز هم دنبال چنین جورچینی می‌گشتم تا برای خواهرم بخرم دیگر چیزی شبیه آن را پیدا نکردم. بودند جورچین‌های نقشه ایران ولی همه‌شان همین قطعات معمولی شبیه هم را داشتند که هیچ کمکی نمی‌کرد خراسان بزرگ را از اردبیل کوچک و گلستان را در شمال، از هرمزگان در جنوب تشخیص بدهی و بعد از سال‌ها هنوز یادت باشد فارس، یک قطعه سبز سیر بود و اصفهان، صورتی و یزد، زرد و خوزستان، قهوه‌ای و...

دیگر چیزی پیدا نکردم که ایران را یاد یک بچه کوچک بدهد بدون این که لازم باشد چیزی را حفظ کند. پیدا نکردم چیزی را که عشق به این سرزمین را، و نه، عشق هم نه، فقط همین شناخت این خاک عزیز را با لذت یاد بچه‌ها بدهد و این درد بزرگی‌ است.

نمی‌دانم قرار است آینده این قطعه از زمین خدا که این همه دوستش دارم دقیقا چگونه پیش برود ولی ذره‌ای شک ندارم هرچه باشد و هر اتفاقی بیفتد وظیفه من در آن مشخص است و باید تلاش کنم برای شناخت درست این وظیفه و عمل به آن.

هر اتفاقی که بیفتد، همه تلاش و توان و زندگی و جوانی‌ام باید وقف اعتلای خودم و این وطن عزیز شود و این بدون هیچ اغراقی، بزرگ‌ترین هدف زندگی من است...


پ.ن: اگر روزی دو دختر داشته باشم دوست دارم اسم یکی‌شان را (به دلیلی که در نظرات این مطلب نوشتم) عسل بگذارم و آن یکی را ایرانا. ممکن است به نظر بیاید هیچ ربطی به هم ندارند یا فکر کنید برای آدمی مثل من انتخاب یک اسم مذهبی مناسب‌تر است؛ ولی حقیقتا هردویشان از نظر من کاملا ایدئولوژیک انتخاب شده‌اند و کاملا هم مرتبط‌اند.


پ‌.ن۲: قرار بود دو سه هفته ننویسم ولی فکر می‌کنم همین ده روز کافی بود. این هم یک جور خوشبختی است که زودتر از آن‌چه فکر می‌کنی حالت بهتر شود:)

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۴
مهتاب
دقیقا یادم نیست از کی شروع شد؛ ولی قدیمی‌ترین خاطره‌ای که از آن دارم مربوط می‌شود به سال چهارم دبستان. یادم می‌آید ایستاده بودم اولِ راهرو طبقه دوم نزدیک راه‌پله‌ها و داشتم با یکی دو نفر حرف می‌زدم. نمی‌دانم موضوع بحث چی بود؛ فقط یادم هست یکی‌شان گفت فلانی (یکی از همکلاسی‌هایم) می‌گوید که تو (یعنی من) قلمبه سلمبه حرف می‌زنی. هیچ چیز دیگری از این خاطره یادم نیست. فقط همین جمله‌اش یادم مانده که ظاهراً بعضی‌ها توی کلاسمان معتقد بودند من عجیب حرف می‌زنم. مهم بود؟ نه. نه می‌فهمیدم چه می‌گویند و نه اهمیتی داشت.

اهمیتی نداشت واقعا؟ یا من سعی می‌کردم وانمود کنم اهمیتی ندارد؟ نمی‌دانم. نمی‌خواهم تصویر کلیشه‌ای ابلهانه این نوابغی را بسازم که همکلاسی‌هایشان درکشان نمی‌کنند و اغلب تنها و منزوی هستند و... من هرگز نابغه نبوده و‌ نیستم (برعکس، از بعضی جهات خیلی هم خنگ محسوب می‌شدم و می‌شوم). مثل خیلی‌های دیگر درسم خوب بود (و چه کسی اصولاً در دوره دبستان درسش خوب نیست؟!). همین. منزوی و گوشه‌گیر هم نبودم و اتفاقا خیلی هم پرحرف و توی چشم بوده‌ام همیشه. ولی این اتهام «پیچیده حرف زدن»، «قلمبه حرف زدن»، «باکلاس حرف زدن»، بعدها به قول رفیق، «خارجی حرف زدن» همیشه مثل زخمی که جایش بماند با من بود. مهم بود؟ نه. نه می‌فهمیدم چه می‌گویند و نه اهمیتی داشت.

اهمیتی نداشت واقعا؟ داشت. واقعیت این است که داشت. از یک جایی به بعد مهم شد. از همان روزهایی که نشریه تک‌برگی انجمن‌اسلامی دانش‌آموزی را با وُرد درست می‌کردم و‌ خودم نویسنده و‌ طراح و مسئول چاپ و توزیع کننده‌اش روی درِ کلاس‌های دبیرستانمان بودم مهم شد. از همان آزمون‌ ابلهانه قلم‌چی که قبلش همه کتاب‌های سید مهدی شجاعی را از رفیق امانت گرفتم و به جای تست زدن، «سانتاماریا» و «رزیتاخاتون» و «کرشمه خسروانی» می‌خواندم و همه کتاب‌ها را فکر کنم در همان هفته تمام کردم مهم شد.
از سال سوم دبیرستان که مجبور شدم به خاطر پاره‌ای اتفاقات، دوباره از اول همه اعتقاداتم را بچینم مهم شد.
از همان وقتی که خواندم شهید مطهری بعد از ورود به حوزه یک‌ سال وقت صرف کرده تا خدا را برای خودش اثبات کند و از آن لحظه‌ای که این سوال به ذهنم رسید که «من اصلا چرا باید خدا رو دوست داشته باشم» مهم شد.

مهم شد و من هرچقدر بیش‌تر تلاش می‌کردم انقدر به سوالات عجیب فکر نکنم نمی‌شد. حال بقیه را نمی‌فهمیدم. آسودگی خیالشان را نمی‌فهمیدم. ساعت‌ها توان تست زدن و‌ درس‌خواندشان را نمی‌فهمیدم. گاهی حسودی‌ام می‌شد به این همه آرامش‌شان. توی ذهنم تصور می‌کردم همه این آدم‌ها جواب سوالاتی که من دنبالشان می‌گردم و سرم از شدت فکر کردن بهشان درد می‌گیرد را می‌دانند و‌ به این حسادت می‌کردم. نمی‌فهمیدم چرا نشریه تک‌برگی برایشان مهم نیست. چرا خمینی مهم نیست. چرا چمران مهم نیست. چرا جنوب مهم نیست. چرا مهم نبود؟ و‌ چرا برای من مهم بود؟ چرا از روزی که درباره شکنجه‌های زندانیان کمیته مشترک ضدخرابکاری خواندم دیگر آن آدم قبلی نشدم؟ چرا برای بقیه مهم نبود پس؟

مهم نبود و من می‌ترسیدم. از این که چیزهایی برایم مهم بود که بقیه اصلا اهمیتی برایش قائل نبودند می‌ترسیدم. برای همین همیشه سعی می‌کردم خوبِ خوب درس بخوانم. می‌ترسیدم فکر کنند مهم بودن این جور چیزها بهانه‌ای شده برای تنبلی و از همه چیزهایی که برای من عزیز بود بدشان بیاید. با این که با این همه مشغله ذهنی، درس خواندن کار سختی بود ولی درس می‌خواندم و همیشه یا شاگرد اول بودم یا دوم. فکر می‌کردم اگر شاگرد اول باشم احتمالا برای بقیه هم دغدغه‌های ذهنی من مهم می‌شود و همه با هم می‌نشینیم درباره‌شان فکر می‌کنیم. بعد لابد به من کمک می‌کنند جواب سوالاتم را پیدا کنم؛ جوابِ «چرا باید خدا رو دوست داشته باشم» را پیدا می‌کنیم و همه با هم از پیدا شدن این جواب کیف می‌کنیم. که نشد. هیچ‌وقت نشد و هنوز هم همان اتهام ده سالگی با من بود که «فلانی قلمبه سلمبه...»

از دانشگاه دیگر نمی‌نویسم. زیاد نوشته‌ام. از این که یک آدم معمولی بودم با یک نتیجه معمولی در کنکور، یک رشته و دانشگاه معمولی هم نمی‌نویسم. همه‌اش را یا قبلاً نوشته‌ام یا واضح است. ولی هنوز جای زخم ده‌سالگی با من بود و هنوز نمی‌فهمیدم چرا آدم‌ها نمی‌فهمند وقت کم است و باید جنبید. باید کار کرد. خواند. نوشت. حرف زد. مبارزه کرد. نخوابید. پروردگارا! چرا مسئله‌ای که تا این حد برای من واضح و مشخص بود برای خیلی‌ها مثل یک توده مه مبهم به نظر می‌رسید؟
چرا هنوز هم چمران برای خیلی‌ها مهم نبود؟

هنوز هم متهمم به پیچیده حرف زدن و این دیگر دارد خسته‌ام می‌کند. چطور ممکن است آدمی که کل یادگاری‌های زندگی بیست و چهارساله‌اش در یک جعبه کوچک جا می‌شود موجود پیچیده‌ای باشد؟
کسی که خصوصی‌ترین دارایی زندگی‌اش دو سه برگ کاغذ است که هر لحظه می‌شود دور ریخت یا آتشش زد و غیر از همین چند ورق کاغذ هیچ‌چیزی برای مخفی کردن ندارد، آدم پیچیده‌ای است؟ افکار و خواسته‌هایش عجیب است؟

همین امشب و در همین نقطه اعتراف می‌کنم دیگر به سختی می‌توانم با آدم‌ها حرف بزنم. دیگر تقریبا کسی نمانده که حوصله حد و‌ حدود ایده‌آل‌گرایی مرا داشته باشد. رفیق مانده هنوز و یکی دو نفر دیگر و تمام.

و تمام. یک پستِ نوشته و تایپ‌نشده و چندین صفحه کلیدواژه دارم که کلی ذوق داشتم بنویسم و منتشر کنم ولی فعلا دست نگه می‌دارم. چند روزی، دو سه هفته _شاید کمی بیش‌تر _ نمی‌نویسم تا بلکه بتوانم تکلیفم را با خودم روشن کنم.

خواهش می‌کنم آدم‌هایی که شبیه شما فکر نمی‌کنند، شبیه شما حرف نمی‌زنند، ایده‌آل‌هایشان شبیه شما نیست ولی در عین حال ضرری هم برای کسی ندارند، آزار ندهید. با کلمات آزارشان ندهید.

خدانگهدار. تا هر وقتی که بشود باز هم نوشت...

بعدنوشت: یک‌ جایی توی متن نوشتم نشد که با بقیه بنشینیم و در مورد سوالات من همفکری کنیم. ممکن است از آن قسمت برداشت کنید که جوابِ «چرا باید خدا را دوست داشت» را هنوز هم پیدا نکرده‌ام که خوب منظورم این نبود. بعدها پیدا کردم جوابش را:)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۴
مهتاب