تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۸، ۰۷:۵۷ - دچارِ فیش‌نگار
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۲۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

خب، می‌خوام یکی از شعاری‌ترین پستای نود‌و‌هفت رو هم بذارم و تموم شه امسال. سال عجیبی بود نود‌و‌هفت. قرار بود اتفاقای خاصی توش بیفته ولی یا نیفتاد یا اون موقع که من می‌خواستم نیفتاد تا معلوم بشه دنیا دست کیه. 

سال سختی بود. پراسترس‌ترین شب زندگیم طی نه ده سال گذشته یکی از شبای نود‌و‌هفت بود. کارم کشید به پروپرانولول خوردن، اونم دوتایی.

سال پر از انتظاری بود.‌ انتظار در سخت‌ترین حالتی که بتونم تصور و تحمل کنم و سالی بود پر از چالش مواجه شدن با ترس‌های درونیم. دو سه تا قورباغهٔ بزرگ رو مجبور شدم قورت بدم امسال و یکیشون رو هنوزم نتونستم کامل ببلعم و مونده رو گلوم.

در هر صورت، هرچی بود گذشت و امیدوارم روند یکی دو تا تغییر مثبتی که آرزوی طولانی چندسالم بودن و از نود‌و‌هفت شروع شدن، همچنان ادامه داشته باشن.

و اما قسمت شعاری این پست که گفته بودم: می‌دونید، خداباور بودن (تو همین معنای توحیدیش) گرچه تو دنیایی که این همه ایدئولوژی رنگارنگ با اسامی قشنگ و جالب هست، خیلی باکلاس محسوب نمی‌شه، ولی حسابی جواب می‌ده. جواب می‌ده وقتی تو قعر گرفتاری‌های شخصی، درسی، خانوادگی، تو ته ته شکست‌های سنگین زندگی، یه کسی دم گوشت می‌گه «دیدی دوستت نداره؟ دیدی حواسش بهت نیست؟ دیدی فراموشت کرده؟ اگه نکرده پس کو کمکش؟ چرا دستت رو نمی‌گیره؟ چرا حواسش به این همه آدم هست ولی به تو نیست؟ مگه تو چی ازش خواسته بودی؟»، این‌جور موقع‌ها خوشحال می‌شی وقتی قلبت رو طوری تربیت کردی که محکم وایمیسته و می‌گه «حواسش نیست؟! انقدر بهم محبت کرده و انقدر هوامو داشته که اگه تا آخر زندگیم هیچ نعمت جدیدی هم بهم نده، بازم کافیه. خسته‌ام و دوست دارم بیش‌تر بهم نزدیک شه، بیش‌تر بهش نزدیک شم و از این خمودگی دربیام، ولی فراموشم کرده باشه؟! حاشا و کلا که چنین خزعبلی رو بهش نسبت بدم.»

و این‌جا همون نقطه‌ایه که حس می‌کنی با ذوق به فرشته‌هاش می‌گه «دلخورم از دستش، خیلی‌‌ام دلخورم. ولی ازم ناامید نیست. می‌دونه دوستش دارم. تو ته گرفتاری‌هاشم می‌دونه حواسم بهش هست. برید ببینید چی می‌خواد.»

این‌جا همون‌جاست که به اندازهٔ یقین من، آرامش سرازیر می‌شه. کمه. یقینم خیلی کمه. ولی آرامش، کمشم زیاده:)

زندگی توحیدی جواب می‌ده. تا این‌جا که جواب داده...

 

سالتون پر از برکت ان‌شالله:)

  • مهتاب

اول‌نوشت ناظر به پ.ن مطلب قبل: بالاخره طاقت نیاوردم:|

 

نشستم مطالب سال اخیر این وبلاگ رو نگاه کردم و به نظرم ده‌تا مطلب مهم‌تر سالی که گذشت اینا بودن: (به ترتیب از قدیم به جدید)

۱.هرزنامه

۲.جورچین

۳.#خودشان_می‌دانند

۴.دومین تجربهٔ حضور در یک بازی وبلاگی

۵.مرکز طوفان

۶.استاد تویی! بقیه اداتو درمیارن!

۷.باوری هست؟ (اگه خوندید حتما تله‌فیلم پیشنهادی توش رو هم ببینید)

۸.پیرامون «عشق»

۹.تاثیر سنت‌های تاریخی در فقه؟

۱۰.جایی برای سکنا گرفتن

  • مهتاب

عشق، یعنی بدون اختیار، وارد خانهٔ شخصیت یک انسان دیگر شدن. محو زیبایی شیشه‌های رنگی پنجره‌های قدی تالار اصلی شدن، یاد گرفتن قلق باز کردن در ورودی، خو کردن به پله‌های بلند زیرزمین، یاد گرفتن جاهایی از درها و دیوارها که رنگشان پریده، شمارهٔ کاشی شکستهٔ حوض فیروزه‌ای وسط حیاط را بلد بودن، شمردن پرتقال‌های روی شاخهٔ تنها درخت باغچهٔ جمع‌و‌جور خانه، دست کشیدن روی سر پیچک‌های دیوار پشتی، رنگ روشن زدن به کابینت‌های قدیمی آشپزخانهٔ کوچک تا بزرگ‌تر به نظر برسد و در یک کلام، ساکن خانه‌ای شدن که همه چیزش را (همهٔ چیزهای خوب و بدش را) به یک اندازه دوست داشته باشی. عشق یعنی سفر کردن به آن خانه و زندگی کردن در آن، یاد گرفتن آن خانه و خواستنش، همان طور که هست. من هم مثل بعضی آدم‌ها، فکر می‌کنم، این سفر منحصربه‌فرد است. من هم فکر می‌کنم عشق، فقط یک بار اتفاق می‌افتد.

 

 

پ.ن: آیا می‌تونم طاقت بیارم و تا شروع سال بعد دیگه پست نذارم؟:|

  • مهتاب

یک بار هم کسی چیزی نوشته بود دربارهٔ «دختران امت محمد». 

و حس شکوه این ترکیب، تا هنوز و احتمالا تا همیشه، با من است...

  • مهتاب

ما واقعا چه اطلاعی از اوضاع عالم داریم وقتی دانسته‌هایمان از رسانه‌ها است (کمیت لنگ همیشگی ما)، وقتی تاثیرگذارترین آدم‌ها به دنبال گمنامی‌اند و وقتی چنان درگیر جنگ و اقلیتیم که خیلی حرف‌ها را اصولا نمی‌شود به شکل عمومی مطرح کرد...

 

+الحمدلله رب‌العالمین فی جمیع الاحوال

+خوبم الان:)

  • مهتاب

  • ۲۲ اسفند ۹۷ ، ۰۷:۳۶
  • مهتاب

قبلا نوشته بودم که مجموعهٔ «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» مرحوم آذریزدی از کتابای محبوب من بود تو دورهٔ ابتدایی. نوشته بودم که بعضی از جملات داستان‌های این مجموعهٔ چند جلدی رو هنوزم حفظم. از جمله یه داستانی به اسم «لوطی انتری و جدال عمو علی با داش علی»، که شخصیت اصلی قصه یه بنده خداییه به اسم «عمو علی» که حالا چرا اسمش اینه و داستان کلا چیه خیلی مهم نیست، مهم اینه که این آدم توی داستان یه اتفاق بدی براش می‌افته ولی انقدر آدم فهمیده‌ایه که اهل گله و شکایت پیش این و اون نیست و یه جملهٔ طلایی داره همین آدم که از بچگی تو ذهنم مونده؛ می‌فرماد که:

«خریدارِ دلِ شکسته و اشک و این چیزها خداست. مردم که تقصیری ندارند...» 

و راست می‌گه...

  • ۲۱ اسفند ۹۷ ، ۲۳:۰۱
  • مهتاب

رمز این مطلب، عنوان پست فعلیه.

حالم بده، خیلی بد.

جنوب می‌خوام. دقیقا و فقط جنوب می‌خوام و هیچ جوره جور نمی‌شه.

بعد از این که طی چهار بار جنوب رفتن (که آخرینش سال ۹۲ بود)، چه سپاه شهر و چه بسیج دانشگاه (با همهٔ زحماتشون که دستشون هم درد نکنه و اجرشون با خود شهدا ان‌شالله) ولی خب، به قدر کافی زدن تو ذوقم، دیگه جنوب نرفتم. البته تقصیر اون بندگان خدا هم نبود واقعا. من اردوی بازدیدی نمی‌خواستم، نمی‌خوام.

بعد چهار دفعه شبیه گردشگرا جنوب رفتن، دلم موندن می‌خواست. دلم خادمی می‌خواست و جور نشد. دلم نمی‌خواد این همه راه برم و مجبور باشیم تند تند بگذریم و‌ رد شیم. دلم می‌خواد یه ماشین زیر پام باشه برم تک‌تک یادمانا هر کدوم رو هرچقدر دلم خواست بمونم. اگه با درد رفته باشید جنوب می‌دونید من چی می‌گم.‌ من دیگه نمی‌تونم برم جنوب «زیارت» کنم و «متبرک» شم.‌ من می‌رم جنوب که درد‌هام رو تعریف کنم، جواب بگیرم برگردم. می‌رم که انرژی بگیرم واسه ادامه دادن.‌ می‌رم همهٔ اون حرفایی رو بزنم که فقط همون‌جا به همون آدما می‌شه گفت و لاغیر.

اصلا تحمل اردوی بازدیدی و دری‌وری شنیدن ندارم. تبدیل به چیزی شدم که تو مذهبی‌ترین مملکت عالم، برای نیازهای معنویم جواب ندارم و هیچ‌کسی نیست بشه غصهٔ این حال رو براش تعریف کرد...

  • ۲۰ اسفند ۹۷ ، ۱۶:۲۶
  • مهتاب

بسیاری از عبادت‌های اسلام (نماز یا ذکر گفتن برای مثال)، در واقع تمرین نظم، تزکیهٔ نیت، تمرکز و حتی مسائلی مثل عادت به نظافت و آراستگی هستند؛ در حالی که نهایت استفادهٔ ما از آن‌ها، ظاهر عمل است که دقیقا کم‌اهمیت‌ترین قسمت ماجراست.

 

+ یه تعبیری اخیرا خوندم به اسم «ولگرد فرهنگی»؛ بسیار جذاب و رساست به نظرم ^_^ [ان‌شالله که شاملش نباشیم و نشیم]

(+تا تکفیر نشدم بگم که با همهٔ متن آقای موگویی به طور کامل موافق نیستم، چیزی که باهاش موافقم، محتوای کلی مطلبه.)

  • مهتاب

از شدت غصهٔ اتفاق الف در زندگی‌ات، دوست داری هر چه دلت می‌خواهد به خدا بگویی، ولی چاره‌ای نیست جز تحمل و صبر.

زمان می‌گذرد و دقیقا همان اتفاق الف تبدیل می‌شود به یکی از نقاط قوت خیلی مهم زندگی تو. طوری که یواشکی و‌ با شرمندگی با خودت فکر می‌کنی اگر موضوع الف وجود نداشت، چه طور قرار بود زندگی کنی؟!

 

چنین انسانی، عارف و سالک نیست اگر همه چیز (و دقیقا همه چیز) را به خدا می‌سپارد. او صرفا در زندگی، بارها و بارها، نه فقط به نادانی‌اش، که به عمق وحشتناک این نادانی، پی برده...

 

+ نیاز است بگویم این «سپردن»، موخره و گام نهایی تلاش‌های خالصانه، آگاهانه، مجدانه و طیب و طاهر است و نه جایگزین آن‌ها؟

  • مهتاب

زنان قرآن، هرکدام نمایندهٔ طبقهٔ خاصی هستند: 

حضرت آسیه، نمایندهٔ زنانی که در قدرت‌اند، اما با جریان فاسد قدرت همراه نیستند و تاوانش را هم می‌دهند؛

زلیخا، بانویی زیبا، موردتوجه و ثروتمند که ظاهرا همهٔ آن چیزهایی را که اغلب زنان آرزو دارند، در اختیار دارد، زنی که حتی وقتی به طور جدی در مظان اتهام خیانت قرار می‌گیرد، همسرش طاقت ندارد توبیخش کند، نماینده‌ٔ سبک زندگی زنان سلبریتی؛

مادر حضرت موسی علیه‌السلام، بانویی که مادر دو پیامبر بزرگ خدا و پرورش‌دهندهٔ منجی موعود بنی‌اسرائیل است، بانویی که خداوند شخصا دربارهٔ دوری فرزندش، دلداری‌اش می‌دهد و به او وحی می‌کند؛ 

همسر حضرت لوط، زنی در خانه و همراه پیامبر خدا که در واقع همراهش نیست. زنی که همسر و بچه‌هایش جزء نجات‌یافتگان‌اند ولی او به تنهایی، آن هم از خانهٔ وحی، مجازات می‌شود. نمایندهٔ زنانی دگراندیش(!) از خانواده‌هایی اصیل و فرهیخته.

بانو صفورا، دختر و همسر پیامبر خدا، دختری اهل کار، فکر، تعقل و حیا. دختری که در ادارهٔ امور، نظر و پیشنهاد و ایده دارد و پدر نیز به حکم خرد، نظرات او را می‌پذیرد.

و...

و ...  و من بین زنان قرآن، بیش از همه با ملکهٔ سبأ همذات‌پنداری می‌کنم. زنی سیاست‌مدار که «عقل و خرد»، نقطهٔ ضعف و هم‌زمان قوت‌اش است. زنی که ندانستن فرق آب و شیشه و حرکتی نابخردانه (اتفاقی که شاید برای زنان دیگر غیر از او فقط مجالی برای خنده و دلبری‌های ابلهانه با نمایش نادانی است)، ته‌ماندهٔ غرورش را می‌شکند. زنی که تمام فاصله‌اش تا تسلیم شدن، فقط همان ته‌مانده‌ٔ ناچیز غرور بود که با نادانستن موضوعی ساده شکست...

ندانستن (نه هر ندانستنی البته)، فاصلهٔ من است تا شکستن... تا تسلیم شدن... تا...

  • مهتاب

دموکراسی، انتقادپذیری و شفافیت: این راننده‌هایی که پشت ماشین شمارشون رو می‌زنن، می‌نویسن: «رانندگی من چطور است؟»

 گفتمان‌سازی: راننده تاکسی‌هایی که وقتی می‌خوای بهشون پول غیر خرد بدی، طوری استرس داری که انگار داری به بانک مرکزی دستبرد می‌زنی.

 

+یاد بگیریم :)

  • مهتاب

یه راهش اینه که بابت کمبودهای عاطفی و روحی زندگیت به خودت حق بدی به بقیه بد کنی، بداخلاق و کم‌ظرفیت و عصبانی باشی، بی‌انصافی کنی، غیبت کنی، تهمت بزنی و دروغ بگی. (در درجات مختلف و به شکل‌های مختلف)

راه بعدی اینه که فکر کنی بقیه مقصر کمبودهای تو نیستن و باید اخلاق خوبی داشته باشی تو برخورد باهاشون. (در هر شرایطی منصف و عادل باشی)

 

من؟ من موجودی‌ام که از نظر تئوریک به راه دوم معتقده، ولی در جریان سختی‌ها و مشقت‌های مسیر دوم، دلش می‌خواد مثل گروه اول رفتار کنه.

مشکل؟ مشکل اینه که نه باورهای تئوریک، علاقه‌ای دارن تغییر کنن به اولی و نه توان عملی، زورش می‌رسه که تبدیلت کنه به دومی.

نتیجه: عنوان.

 

پ.ن: از کجا باید فهمید واقعا داری رشد می‌کنی و توهم نیست؟

  • مهتاب

شیفت شبم. با همکارم نشستیم دوتایی تلویزیون می‌بینیم. می‌پرسه: «قسمت‌های قبلی این سریال رو دیده بودی؟»

می‌گم: «من راستش تقریبا تنها وقتایی که تلویزیون می‌بینم، همون شباییه که شیفتم این‌جا»

می‌خنده. می‌گه: «خیلی خوبه. به شرط این که در عوض، وقتتو تو شبکه های اجتماعی هم تلف نکنی»

می‌گم «نه، خیلی نیستم. اینستا که در حد دوستام فقط، اونم واسه این که از حالشون باخبر باشم، ولی خب، وبلاگ می‌نویسم و واسه اون وقت می‌ذارم»

می‌گه «نه، وبلاگ که فرق می‌کنه، منظورم همین تلگرام و اینستا و ایناست..»

 

حالا بعدش دیگه چی گفته یا چی گفتم مهم نیست، مهم اینه که «وبلاگ فرق می‌کنه» و حتی کسی هم که من احتمال می‌دادم با شنیدن اسمش بپرسه «چی هست وبلاگ؟» یا مثلا «مگه هنوز کسی وبلاگ هم می‌نویسه؟»، می‌دونه «وبلاگ فرق می‌کنه»

 

حالا باز جمع کنید برید:|

 

پ.ن: شورش رو در آوردم عایا؟ من این طوری‌ام دیگه. خدا نکنه از یه چیزی خوشم بیاد، تا همهٔ عالم رو متقاعد نکنم اون چیز، خوب و عالی و فوق‌العاده است، بی‌خیال نمی‌شم :)

  • مهتاب

عرض کنم که، با جماعتی رو‌به‌رو هستیم که اگر تمام مشکلات دنیا هم با سردمداری و رهبری ایران حل بشه، نهایت اینه که بگن «خب که چی الان؟ هنوز زمستونا هوا سرده و مجبوریم لباس گرم بپوشیم»


+ روحیه‌ای در ما هست که باعث می‌شه حتی اگر به قله و نهایت موفقیت هم رسیدیم، نتونیم اون رو بفهمیم. (نشونش هم این که وقتی رسیدن به عدد سی از صد رو نمی‌فهمی و  بابتش خوشحال نمی‌شی، وقتی به نود هم برسی، بازم این سی رو نمی‌بینی، و اصولا هیچ وقت به نود نمی‌رسی.)  این خاصیت آدم‌های ضعیف تمدن مغلوبه.

و خب، ما این‌جا آدم ضعیف کم نداریم...

  • مهتاب

فیلم خوب چینی، ژاپنی، روسی، آمریکای جنوبی و اروپای شمالی یا شرقی چی پیشنهاد می‌دید؟

قدیم و جدیدش مهم نیست،

انیمیشن هم پذیرفته می‌شه.

 

+چند شب پیش خواب دیدم رفتم چین. بعد تصویر مغزم از چین، یه دشت خیلی خیلی وسیع بود :دی

  • مهتاب

تجربهٔ زندگی (و اگه من رو نمی‌زنید، کار تشکیلاتی) بهم ثابت کرده «امکان نداره»، «نمی‌شه» و «نمی‌تونیم» نسبی‌ترین واژه‌های دنیان.

همه چیز بستگی داره به این که کار دست کی باشه و اون آدم (و گروهش) چه جهان‌بینی و‌ روحیه‌ای داشته باشن.

 

مرتبط: یک پله عقب‌تر

  • مهتاب

از این گلایی بود که واقعا گل نیستن. یه مشت برگ سبز گوشتی بود تو یه گلدون سادهٔ کوچولوی پلاستیکی. از یه نمایشگاه دانشگاهی خریدمش بذارم تو اون گلدون سفید با طرح گل‌گلی آبرنگی که یکی از بچه‌ها برام خریده بود.

اسم نداشت. یعنی از فروشنده پرسیدم «اسمش چیه؟» فقط گفت «از تیرهٔ گل نازه.» خوب شد اسم نداشت ولی. این طوری عذاب وجدان آدم کم‌تره. و البته ناز بود واقعا. 

من خب، یکم روحیات شاعرانه دارم. اشیا برای من واقعا شی نیستن، مثلا از گوشیم وقتی از دستم می‌‌افته عذرخواهی می‌کنم، وقتی کیف جدید می‌خرم، به قبلیه می‌گم «فکر نکن دیگه دوستت ندارم» و حتما گهگاهی می‌برمش بیرون که ناراحت نشه و فکر نکنه چون قدیمی شده دیگه برام مهم نیست. کفشمو درست می‌ذارم تو جاکفشی، فکر می‌کنم اگه کج‌و‌کوله باشه، شب نمی‌تونه درست بخوابه. لنگه‌های جورابا و دستکشا حتما باید کنار هم باشن. گاهی که بعد جمع کردن لباسا از رو بند، یکی از لنگه‌ها نیست، خیال می‌کنم حتما الان این دوتا که از هم دور شدن دارن غصه می‌خورن و دوست دارم زودتر پیدا شه. پیش اومده سه تا سکه پونصد تومنی تو کیفم بوده و وقتی لازم شده یکی‌شو بدم به راننده، فکر کردم الان کدوم دوتا از اینا با همن که اون یه‌ دونه تکی رو بدم و اینا رو از هم جدا نکنم.

یه همچین آدم خل‌و‌چلی، به نظرتون با یه گلدون گل، هرچقدر هم کوچیک باشه و هرچقدر هم واقعا گل نباشه، چه طوری برخورد می‌کنه؟

باهاش حرف می‌زدم، قربون صدقش می‌رفتم، حواسم به آب و خاک و نور و گرما و سرماش بود تا این که کم‌کم برگاش زیاد شد. از اون گلدون پلاستیکی، بردیمش تو گلدون سفیده. ولی کم‌کم دیگه اون گلدون سفید هم براش کوچیک شد، و منی که کل هدفم از خریدنش، پر شدن همون گلدونه بود، دیگه حس کردم حوصله‌شو ندارم و فهمیدم اشتباه کردم. باید کاکتوس می‌خریدم که دیر رشد کنه و تندتند نیاز نداشته باشه بهش آب بدی و گلدونش رو عوض کنی. همون موقع‌ها یکی از هم‌اتاقیام یه گلدون بزرگ واسه خودش خرید. از این گلدونای هلالی سفید که گل من رو اگه توش می‌کاشتیم، خوشگل می‌شد. نمی‌دونم پیشنهاد من بود یا دوستم که قرار شد گلم رو بدم بهش. دم‌دمای عید بود و ما داشتیم برمی‌گشتیم خونه تا بعد تعطیلات. گلدون رو با خودم نبردم. گذاشتم بمونه خوابگاه. دیگه اصولا بود و نبودش برام فرق نمی‌کرد. فوقشم کلا پژمرده می‌شد. قولم به دوستم هم خیلی جدی نبود. بی‌خیال گلم شدم. گذاشتم بمونه و خشک شه. 

رفتیم و وقتی بعد بیست روز برگشتیم، گل ناز نازک‌نارنجی‌ من در کمال ناباوری، سالم و زنده بود. من سرمو تکون دادم که «عجب جونی داره این» و هم‌اتاقیم خوشحال شد که می‌تونه بکاردش تو گلدون جدیدش. تو همون روزای اول بعد تعطیلات، یه باری که رو میز اتاق داشتم بهش آب می‌دادم خطاب به یکی از دوستام که اومده بود اتاقمون گفتم «این گل من رو یادته؟ گذاشته بودم تو تعطیلات همین جا بمونه بپوسه، ولی هنوز خشک نشده. برگشتیم دیدیم سالمه»

و...

و همون شد. گلی که همهٔ مدت تعطیلات رو بدون آب دووم آورده بود، چند روز بعد خشک شد و انداختیمش دور. هم‌اتاقیم تو ذوقش خورد که باید حالا بره پول بده یه گل دیگه بخره و من گذاشتم به حساب این که لابد یادمون رفت بهش آب بدیم و...

گل نازم مرد و اصلا نمی‌تونم این فکر رو از سرم بندازم بیرون که همون جملهٔ بی‌رحمانهٔ من باعث مرگش شد...

می‌دونید، اغلب انواع باکتری‌ها رو نمی‌تونیم تو محیطای سادهٔ آزمایشگاهی کشت بدیم. یعنی همین باکتری که از دار دنیا فقط یه دونه سلول داره، می‌فهمه تو محیط طبیعی خودش نیست و تکثیر نمی‌شه.‌ زنده است ولی علایم حیاتی نداره. همین باکتری ناچیز ناقابل تو تنهایی دووم نمیاره و حالش بده، پس خیلی هم بیراه نیست اگه اسممون رو گذاشتن اشرف مخلوقات.

اشرف مخلوقات اون موجودیه که می‌تونه سال‌ها تنها باشه و به این تنهایی عادت هم بکنه. همهٔ علایم حیاتیش سرجاش باشه و تازه از ته دلم بخنده. از ته دل خوشحال باشه. انرژی و هدف و برنامه و همه چیز داشته باشه ولی تنها باشه. وقتی اون باکتری تک‌سلولی که حتی هستهٔ سلولی واقعی نداره، می‌فهمه نمی‌شه تنهایی زندگی کرد، تو می‌تونی آدمی‌زاد باشی، میلیون‌ها سلول تمایزیافتهٔ فوق پیشرفته داشته باشی، پیشرفته‌ترین گونهٔ جانوری از جهت تکامل سیستم عصبی مرکزی باشی، انواع و اقسام پیچیدگی‌های جسمی و روانی رو داشته باشی ولی اینو نفهمی. مجبور باشی که نفهمی. مجبور باشی صاف تو چش اونی که دلش می‌خواد بپوسی نگاه کنی و بازم ادامه بدی.

اینه که ما رو اشرف مخلوقات کرده... ما می‌تونیم یه پلانکتون تنها باشیم تو عمیق‌ترین نقطهٔ اقیانوس و بازم ادامه بدیم. کاری که اون موجود تک‌سلولی میکروسکوپی هم می‌دونه چقدر غیرممکنه...کاری که همون پلانکتونه هم انجام نمی‌ده.

 

عزیزانم، تو چشای آدما نگاه نکنید بهشون بگید «گذاشته بودمت بپوسی». به آدما بی‌محلی نکنید. آدما رو نکشید...

 

+می‌خواستم نظرات رو ببندم. ولی بعد فکر کردم خب که چی؟ مثلا من حالم بده الان و نمی‌خوام در موردش حرف بزنم؟ واقعیت اینه که من دیگه کلا قابلیت دارم راجع به هرچیزی حرف بزنم. حال عمومیم خوبه، ولی مثل حال عمومی همون آدمیه که یهو قلبش می‌گیره و وایمیسته. حداقلش اینه تا قبل وایستادنش می‌شه خوشحال بود. جدی و سخت نگرفت. ولی خب، نمی‌شه چیزی رو انکار کرد. نمی‌شه از یه اتفاق محتوم فرار کرد. اگه قراره قلبت یهو وایسته، بهترین کار اینه سعی کنی بخندی اون لحظه و چون نمی‌دونی کی وایمیسته، بهتره کلا در حال خندیدن باشی. این کاریه که من دارم انجام می‌دم.

+مسئله، سیاسی-اجتماعی-خانوادگی نیست. گرچه اینا هم هست. ولی اصل قضیه ذات این دنیاست. حالمو دیگه داره به کلی به هم می‌زنه. جمع کنیم بریم بابا. بسه دیگه.

  • مهتاب

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

اول از همه ممنون از نویسنده وبلاگ نون و قلم به خاطر راه‌اندازی این پویش و تزریق شور و هیجان به فضای بیان با طرح این سوال خوب، اونم تو این دوره زمونه‌ای که مد شده هی دونه‌دونه ملت جمع می‌کنن می‌رن! این چه وضعیه عاقا؟ بنده به عنوان یکی از  سردمداران حرکت «تا فلان هدفت محقق نشده حق نداری فلان کار رو انجام بدی» تو زندگی واقعی که به نظرم تا نزدیک اواخر این مسیر رو رفتم (مثلا تو یه مورد، پنج سال یکی از آدمایی که دوستش داشتم و اونم خیلی دوستم داره رو سر همین مسخره‌بازیا ندیدم!) خدمتتون عرض کنم که البته شرایط آدما متفاوته و برای همه نمی‌شه یه نسخه پیچید، ولی کلا شما معطل نباش فلان وقت و اوضاع، شرایط خاصی پیش بیاد تا حالت خوب باشه، اگه نوشتن جزئی از وجودته بنویس. اصلا تلخ بنویس ولی تو همین تلخ نوشتن خلاق باش. از همین تلخی استفاده کن واسه تمرین خلاقیت اصلا! ولی نزن زیر بساط! خدا رحمت کنه نادر ابراهیمی عزیز رو. «دیگر هیچ معجزه‌ای در کار نیست» عزیزانم! منتظر و معطل یه اتفاق مبهم نباشیم. بندگی و شادی و حال خوب و اصولا زندگی واقعی، دقیقا تو همین گرفتاری‌ها و نداری‌ها و شکست‌های عاطفی و بی‌پولی‌ها و .... باید اتفاق بیفته و این دنیا ذاتش همینه اصولا و ... [از منبر پایین آمده، محجوبانه به التماس‌ دعاها پاسخ می‌دهد و ضخامت پاکت سفید را یواشکی ارزیابی می‌کند :دی]

 

و اما بعد، اولا همین‌ اولش سنگامون رو وا بکنیم خوبه. ببینید، واقعیت اینه که شما با یه آدم طبیعی به عنوان نویسندهٔ این وبلاگ مواجه نیستید. چرا؟ عرض می‌کنم، یه نمونش این که این آدم خیلی با دقت و بر اساس معیارهای پیچیده‌ای یه سری وبلاگ‌ رو انتخاب کرده گذاشته تو بخش «وبلاگ» وبلاگش، ولی در عین حال، خودش همهٔ اون وبلاگا رو نمی‌خونه! بعد اون وقت یه سری وبلاگ رو این‌جا جزء وبلاگ‌های موثر (و واقعا هم موثر) اسم برده که ولی تو اون بخش «وبلاگ» نیستن.

بعد از اون طرف، تا این لحظه که داره اینا رو می‌نویسه بین همهٔ وبلاگایی که می‌شناسه، سه‌تا وبلاگ هستن که واقعا از ته دل خلاقیت و توان نویسنده‌هاش رو تحسین کرده و احساس کرده تنها وبلاگایی هستن که حتی اگر تلاش و تمرین هم بکنه نمی‌تونه شبیهشون بنویسه، با این حال، اسم هیچ کدوم از این سه‌تا وبلاگ رو تو فهرست وبلاگ‌های موثرش نیاورده! فلذا، با موجود نسبتا پیچیده‌ای در حوزه برخورد با وبلاگ‌ها مواجه هستید و نبود اسمتون تو فهرست زیر، به هیچ‌وجه به مفهوم جذاب یا مفید نبودن وبلاگتون از نظر من نیست. اینا رو هم از باب عذرخواهی نمی‌گم (مگه نیاز به عذرخواهی هم هست اصولا؟!) فقط خواستم کلا در جریان باشید. ممنون که در جریانید الان :دی

و اما بریم سر اصل مطلب؛ راستش من دوست داشتم اینا یا هشتا بشن یا چهارده‌تا که همهٔ پیشنهادات موجود تو قوانین پویش رو رعایت کرده باشم که خب نشد. یعنی تعدادشون شد پونزده‌تا فقط برای این که من ضایع شم:| علی ای حال، می‌ریم که داشته باشیم فهرست وبلاگ‌های موثر رو به انتخاب نویسنده وبلاگ تلاجن:

 

۱.Daily me: وبلاگ آقای چارلی، آخرین وبلاگیه که به فهرست «وبلاگ» تلاجن اضافه شده، ولی همزمان چون نویسندهٔ این وبلاگ، جوون‌ترین وبلاگ‌نویس زنده‌ایه (:دی) که‌ من وبلاگشو می‌خونم، گفتم خوبه از ایشون شروع کنم.

با یه وبلاگ‌نویس کمابیش کم‌سن‌و‌سال ولی در عین حال باهوش، فهمیده و حرفه‌ای رو‌به‌رو هستیم که علاقش به یکی از شاخه‌های علوم تجربی (فیزیک) از وجوه شباهت من و ایشون محسوب می‌شه (البته من به زیست و شیمی بیش‌تر علاقه دارم، از باب علوم تجربی بودنش گفتم) ایشون از نسل در حال انقراض آدم‌هایی هستن که عرض زندگی رو جدی گرفته و علی‌رغم جمیع مخالفت‌ها و گرفتاری‌های احتمالی، رفته دنبال علاقش تو دانشگاه و خیلی هم دوست‌داشتنی از این علاقه می‌نویسه و در دوره زمونه‌ای که عشق، خلاصه شده تو یه سری تصاویر و‌ جملات مضحک و تکراری، داریم نوشته‌های یک «عاشق علم» رو می‌خونیم تو‌ یه وبلاگ خوشگل و دوست‌داشتنی که از قضا نویسندش تعامل مودبانه و قشنگی هم‌ داره با مخاطباش. فلذا وبلاگ ایشون یکی از وبلاگ‌های موثره برای من:)

 

۲.تنها دویدن: رها از دوستای قدیمی منه و البته قرار گرفتنش تو این فهرست به دلیل دوستی قدیمی‌مون نبوده. اولا بعد از رفیق، بیش‌ترین تعامل، شباهت فکری و سلیقه‌ای رو با رها دارم و ثانیا گرچه خیلی وقت نیست که شروع کرده به نوشتن (و مفتخرم که مشوقش بودم تو این مسیر) ولی جدا و واقعا خوب می‌نویسه. هم دغدغه‌هاش برام جذابه و هم نحوهٔ بیانشون. رها هم (با یه کوچولو اغماض) جزء همون دسته‌ایه که تو زندگی رفته دنبال علایقش و جدای این که واقعا به عنوان یه وبلاگ موثر دوست داشتم اسمش رو بیارم، یکمی هم قصدم معرفیش بود به عنوان وبلاگی که کمابیش تازه شروع کرده به نوشتن. دنبالش کنید و بخونیدش به نظر من:) ضرر نمی‌کنید:)

 

۳.بیمارستان دریایی: دکتر یونس البته فعلا نمی‌نویسن ولی وبلاگشون به نظرم از وبلاگای موثر بیانه. روحیهٔ دقیق و پرانرژی‌ای دارن که برام جذابه و اطلاعات و تحلیل‌هاشون هم اغلب خوندنی و مفیده. فعلا به‌روز نمی‌شه ولی بایگانیشون خداروشکر هنوز در دسترسه. به امید این که به زودی برگردن:)

 

۴.شباهنگ: قاعدتا نمی‌شه حرف تاثیرگذاری باشه و از نسرین عزیز حرف نزنیم:) نکتهٔ خیلی جذاب در مورد علاقهٔ من به وبلاگ شباهنگ اینه که من خودم هرگز و عمرا حاضر نیستم خاطرات زندگیم رو این طور با جزئیات برای خواننده‌ها تعریف کنم ولی در عین حال به همون اندازه برام جالبه که نوشته‌های کسی که این طوری می‌نویسه رو بخونم:) یه چیزی تو این روحیه هست که خود من فاقد اون هستم و احتمالا همین، موضوع رو برام جذاب می‌کنه. جالب‌تر این که بهتون بگم تابستون پارسال با دو تا روزانه‌نویس آشنا شدم، یکیش نسرین و یکی هم یه وبلاگ دیگه که به دلایلی نمی‌خوام اسم ببرم و این دو نفر با نوشتن موقعیت‌های عادی زندگی و رفتارها و واکنشش‌هاشون تو اون موقعیت‌ها، من رو غیرمستقیم متوجه چندتا از عیب‌های مهم شخصیتیم کردن، تا جایی که یادمه می‌خواستم یه مطلبی بنویسم به اسم «وبلاگ‌درمانی» و مفصل توضیح بدم این روزانه‌نویسی که شخصا قبلا باهاش مشکل داشتم، چقدر حرکت جالب و مفیدی می‌تونه باشه.

از نظر نحوهٔ تعامل با مخاطب هم که واقعا نسرین نیاز به تعریف نداره:) برای ایشون هم دعا می‌کنیم به زودی برگرده به عرصهٔ نوشتن:)

 

۵.اجتماعی‌نویس: نویسندهٔ این وبلاگ قبلا یه وبلاگ برای معرفی کتاب داشتن و الان چندوقتی هست این وبلاگ‌ رو زدن و گرچه متاسفانه خیلی کم می‌نویسن، ولی همهٔ شاخصه‌های یه وبلاگ خوب رو از قالب تا فونت و عکس‌های اختصاصی پست‌ها، تا حتی انتخاب دقیق و جالب عکس پروفایل (بخونید حتما دلیلشون رو برای انتخاب عکس پروفایلشون تو بیان) تا قدرت قلم خوب و نگاه‌های تازه، تو وبلاگشون پیدا می‌شه. برای ایشون هم دعا می‌کنیم بیش‌تر بنویسن:)

 

۶.حریم خصوصی: وبلاگ حریم خصوصی حقیقتا مستغنا است از تعاریف و تماجید من. برای آقای میرزا هم دعا می‌کنیم زودتر برگردن به عرصهٔ نوشتن. واقعا از اون وبلاگ‌ها بودن که‌ وقتی به‌روز می‌شدن من تا کلیک کنم رو اون ستاره روشن طلایی و مطلب رو ببینم، پر از ذوق بودم و خوشحال می‌شدم:)

 

۷.در آن نیامده ایام: وبلاگ آقای حسن صنوبری، شاعر و فعال فرهنگی. ایشون هم قطعا به تعریف و توصیف من احتیاج ندارن. بازمانده سبک دورهٔ طلایی وبلاگ فارسیه وبلاگ ایشون و ستارهٔ ایشون هم وقتی روشن می‌شه شخصا خوشحال می‌شم:) خوشبختانه ایشون هنوز می‌نویسن و‌ فعلا نیاز به دعای بازگشت نیست:)

 

۸.روزنوشت‌های دکتر: وبلاگ دوست‌داشتنی دکتر میم که حقیقتا نمی‌دونم چرا ولی تصورم این بود اگه همه هم برن، ایشون می‌مونن و می‌نویسن که خب، زندگی همیشه و تو همهٔ مسائل تا حال آدم رو نگیره بی‌خیال نمی‌شه:| برای توضیح و تعریف وبلاگ ایشون هم باز کلمات مناسبی ندارم واقعا و برای نحوهٔ تعامل فوق‌العاشون با مخاطب هم. در این حد که پیش اومده چیزی ازشون پرسیدم و‌ جواب دادن و قضیه گذشته و بعد چند وقت بعد وسط این همه کار و مشغله و سفر و... وقتی یه اتفاق جدید در مورد اون موضوع مورد بحث افتاد، یادشون بود و با این که کلا موضوع رد شده بود و منم چیزی نگفته بودم ولی چون می‌دونستن احتمالا برام مهمه، اومدن و برام نظر گذاشتن و بهم اطلاع دادن. حقیقتا فراموش نمی‌کنم این رفتار رو. برای ایشون هم قطعا دعا می‌کنیم برگردن ان‌شالله:)

 

۹.اقلیما: واقعا می‌شه اسمی از اقلیمای عزیز نیاورد با این همه حس و حال خوب که تو وبلاگش هست؟:) نگاه اقلیما به مقولهٔ دین از بعضی جهات شباهت زیادی داره به نگاه خود من و یه سری از شخصیت‌های موردعلاقه و رجوعمون انقدر شبیه بود که یه بار بهش گفتم احتمالا خواهر دوقلوی گمشدهٔ منه و بعد که دیدیم از نظر زمانی و تاریخ تولدامون این فرضیه رد می‌شه تصمیم گرفتیم فامیل درجه یک باشیم تا این علایق مشترک توجیه بشه:) آخرین بار قرار شد چون من از دار دنیا یه خاله بیش‌تر ندارم، خالم باشه :دی وبلاگ خاله اقلیما رو هم برای خوندن پیشنهاد می‌دم قطعا:)

 

۱۰.صالحه+: صالحهٔ عزیز یه جور صداقت ویژه داره تو نوشته‌هاش که دوستش دارم. هرکسی نمیاد انقدر صادقانه از اشتباهاتش بنویسه و دقیق موشکافی‌شون کنه و علی‌رغم این که تو این فضاها، این کار به قضاوت‌های بعضا نادرستی منجر می‌شه، ولی این اصرارش به نشون دادن یه تصویر واقعی از خودش رو واقعا دوست دارم. برای این گرفتاری اخیرش هم دعا می‌کنیم که درست و برطرف بشه ان‌شالله:)

 

۱۱.فیشنگار: فکر نمی‌کنم واقعا کسی بتونه تاثیر وبلاگ ایشون رو تو فضای بیان انکار کنه. جدای از اون، تو مسئلهٔ ارتباط و تعامل با مخاطب، ایشون روش ویژه و منحصر‌به‌فردی دارن تو برخورد با نظرات که گرچه بعضا حرص آدم رو درمیاره ولی انصافا جالبه. نکتهٔ بعدی طیف گستردهٔ سلایق متفاوته تو وبلاگ ایشون که واقعا مدیریتش کار هرکسی نیست. از این جهت شباهنگ‌ هم واقعا مدیریت خوبی داره. توانایی‌‌ای که من عمرا ندارم :دی

 

۱۲.بازتاب نفس صبحدمان: و یا در واقع کلبهٔ آروم آرامش‌بخش خانم الف:) ایشون‌ جزء اون وبلاگ‌نویس‌هایی هستن که سبک ویژهٔ خودشون رو دارن و قطعا جزء اون فهرست وبلاگ‌نویس‌هایی هستن که آدم دلش می‌خواد از نزدیک ببینتشون:) خانم الف عزیز، من هنوز عکس اون دفترچه‌ای که چند سال پیش قبل سفر مشهدتون، اسم وبلاگ‌نویس‌ها رو توش نوشته بودید، تو گوشیم دارم:) 

 

۱۳.هیولای درون: این وبلاگ هم قطعا از وبلاگ‌های تاثیرگذار بیانه. تنوع موضوعی، توانایی قابل‌قبول نویسنده تو بیان مطالبش، طیف گستردهٔ مخاطبین و صداقت و مخصوصا انصاف نویسنده به نظرم غیرقابل انکاره. غیر اینا، یه روحیه‌ای برای راه انداختن دورهمی و دور هم جمع کردن آدما تو وجود نویسنده هست که خیلی خوب درکش می‌کنم، من خودمم نقش چسب‌نواری رو دارم تو دورهمی‌های دوستانه و مدام دوست دارم بچه‌ها رو به شکلای مختلف دور هم جمع کنم و معمولا تو قرارام، ساعت و محل قرار رو و این که کجا بریم رو من پیشنهاد می‌دم و...

این وبلاگ هم اخیرا بسته شده، ولی آیا ما باز هم دعا می‌کنیم برای برگشتن نویسنده؟ خیر! خسته شدیم از بس تو این پست دعا کردیم:| ببینید چی کار کردید با فضای بیان:| ای بابا!

 

۱۴.هُدِس: فهرست رو با یکی از اعضای کم‌سن بیان شروع کردم و با یکی دیگه از جوون‌ترها تموم می‌کنم. وبلاگ هدس رو خیلی وقت نیست که می‌خونم ولی انصافا به نسبت سن‌وسال نویسنده، با قلم توانایی رو‌به‌رو هستیم که اگه تو همین نقطه متوقف نشه، آیندهٔ نوشتاری خوبی براش قابل تصوره ان‌شالله:)

 

و اما...

و اما جایزهٔ ویژهٔ هیئت داوران اهدا می‌شه به وبلاگ دوست‌داشتنی و البته مدت‌ها پیش تعطیل‌شدهٔ «تو فقط لیلی باش». وبلاگی که قریب به پنج ساله تعطیل شده ولی هنوز گوشه و کنار بیان می‌بینم خانم‌هایی رو که از تاثیر این وبلاگ و جهان‌بینی نویسندش روی شخصیت و زندگیشون می‌نویسن. وبلاگی که کمک بزرگی کرد به من برای تکمیل نظراتم در مورد مسائل زنان و گرچه من زمانی پیداش کردم که دیگه تعطیل شده بود، ولی روح زنده‌ای داشت بازم. جایزهٔ ویژه رو می‌دم به خانم رضوان عزیز، نویسندهٔ این وبلاگ (که ظاهرا هیچ‌کس تو مجازی خبری ازشون نداره ولی ان‌شالله هرجا هستن خودشون و خانوادشون سالم و سلامت باشن) که چندساله نمی‌نویسه ولی هنوز وبلاگش محل رجوع خواننده‌هاست. جایزهٔ ویژه رو بهشون می‌دم چون احساس می‌کنم یه نیت پاک و اخلاص ویژه‌ای تو کارشون بوده که همچین تاثیری روی قلمشون گذاشته. جایزه رو به ایشون می‌دم تا یادمون باشه این طوری وبلاگ بنویسیم که وقتی هستیم یا می‌ریم، به هرحال مفید و موثر باشیم. وقتی با عشق می‌نویسی، این عشق جاری می‌شه تو زندگی خواننده‌هات، حتی اگه به هر دلیلی دیگه نباشی «ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام» تو:)

 

خب، این از فهرست وبلاگایی که پیشنهاد می‌کنم بخونیم، ولی یه پیشنهاد دیگه هم دارم و اون در مورد وبلاگاییه که می‌خوام پیشنهاد کنم نخونیمشون! بیاید همه با هم تصمیم بگیریم وبلاگ کسانی که به برتری ذاتی یکی از دو جنس زن یا مرد به اون یکی اعتقاد دارن رو نخونیم و بذاریم تو تنهایی خودشون....

بعضیا رو واقعا نباید خوند، نباید براشون نظر گذاشت، باید حس کنن که حرفاشون چقدر بی‌اساسه، بلکه از دست این افکار جاهلی و قرون وسطایی راحت شیم. می‌شه یعنی؟

 

ممنون اگه تا تهش خوندید:)

 

بعدنوشت: دعوت؟ از اون‌جایی که خیلی آدم بی‌جنبه‌ایم و اگر از کسی دعوت کنم‌ و ننویسه ناراحت می‌شم، ترجیح می‌دم دعوت نکنم از کسی :دی ولی جدا پیشنهاد می‌کنم بنویسید اگر می‌تونید:)

  • مهتاب