تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۸، ۰۷:۵۷ - دچارِ فیش‌نگار
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

یعنی قشنگ مشخص است تا ته ماجرا سهم من و امثال من حرص خوردن است.

یک عده که دنبال ست کیف و کفش و شال و ساق و گیره روسری و لاک و پیراهن مشکی و بدن سازی هستند برای محرم.

یک عده هم پول خوبی می گیرند بابت "سین ، سین" گفتن.

یک عده هم بدون این که چیزی اصولا بفهمند از معنای زیارت عاشورا، فقط به جهت ثواب ( که معنای آن را هم درست نمی دانند) پای ثابت روضه ها هستند.

یک عده هم کلا در این فضاها نیستند و در طول این دو ماه درگیر حساب و کتاب قیمت گوشت و سیب زمینی قیمه های هیئت و تقسیم آن به تعداد فقرای جهان هستند؛

این وسط من باید هر شب حرص بخورم که چرا هیئت فلان، بلندگو و باندش را توی خیابان گذاشته و مزاحم خواب و استراحت و زندگی مردم شده است.

روحانی مسجد محل؟ ایشان هنوز درباره خاموش کردن بلندگوی بیرونی مسجد موقع خواندن قنوت نماز عید فطر هم قابل توجیه نیستند. 

ریش سفید، بزرگ تر، آدم حسابی:نداریم.

خودم؟ ندارم....فعلا تا اطلاع ثانوی اصلا حال بحث کردن و قانع کردن آدم ها را در هیچ موردی ندارم.

نتیجه؟ همان فریاد گوش خراش مداح ساعت 11 شب: "مظلوم حسین".


+عنوان از حضرت رسول.

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۴
  • مهتاب

خب، واقعا لازمه اعتراف کنم که تا همین اواخر تصور ذهنم از مقولهٔ «هدایت» چیزی بود در این حد که توی یه هزارتوی پیچیده قرار باشه از کسی نشونی مسیر رو بپرسی و اون با لبخند، بدون توجه به همهٔ مسیرایی که تا همون جا هم پرسیده بودی و می‌دونستی درستن ولی عمدا توشون قدم نذاشتی، برای بار هزارم و بلکه بیش‌تر، مسیر درست رو نشونت بده.


هدایت برای من این شکلی بود که علی‌‌رغم همهٔ توصیه‌ها و هشدارهاش، اشتباه کنی، سرت به سنگ بخوره، اشکت دربیاد، بیای بخوای که دلداریت بده و نه تنها این کار رو بکنه، بلکه کلا به روتم نیاره لجبازیت رو. 


این بود که با این که مطمئنی حق با خود خودشه ولی بگی دلم می‌خواد همین مسیری که خودم می‌خوام رو برم؛ لبخند بزنه و داد بزنی؛ آرومت کنه و بی‌‌ادبی کنی؛ ببینه داری اشتباه می‌ری و هیچ‌ جوره گوش نمی‌دی به حرفاش، ولی مجبورتم نکنه به کاری. دعات کنه و منتظرت بمونه برای برگشتن.


حالا مشکل کجا بود؟ تازگیا فهمیدم «هدایت» همهٔ این‌ها هست و نیست. فهمیدم  «هدایت شدن»، نشونی پرسیدن نیست و این اشتباه منه که این همه مدت فقط نشونی پرسیدم. 

«هدایت» یعنی به «راهنما»ی هزارتو که رسیدی، به جای هر حرفی فقط بگی: «لطفا دستام رو بگیرید!»

فهمیدم منظور پروردگار عالم از «هدایت»، «همراهی» تا رسیدن به «مقصد»ه نه فقط پرسیدن نشونی مسیر.


+می‌خوام بیفتم به پات و یه‌ دل‌ سیر گریه کنم... بدون هیچ نیتی... حتی نه به قصد هدایت شدن... فقط بشینم یه دل سیر گریه کنم حضرت ارباب... و تو لبخند بزنی...

  • ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۰
  • مهتاب

"مخالفان ما سه نوع خبر در فضایل ما جعل کرده اند:

1.غلو

2.کوتاهی در حق ما

3.تصریح به بدی های دشمنان ما و دشنام دادن به آن ها.

وقتی مردم اخبار غلو آن دسته را می شنوند، شیعیان ما را تکفیر می کنند و می گویند که شیعه، قائل به ربوبیت ائمه خود است؛ وقتی کوتاهی در حق ما را می شنوند، به آن معتقد می شوند؛ و وقتی بدی های دشمنان ما و دشنام به آن ها را می شنوند، ما را دشنام می دهند."

عیون اخبار الرضا، ج1، صص 304-303

  • مهتاب

برای هرکسی یک جای قصه مهم تر است. برای من آن جایی جذاب تر بوده که یوسف تصمیم می گیرد برادرها را بعد از آن همه مصیبتی که به خاطرشان کشیده ببخشد.بهانه ای پیدا می کند تا بنیامین را پیش خودش نگه دارد. در گیر و دار صحبت از دزدی و مجازات دزد، برادرها، بعد از گذشت این همه سال و با وجود پشیمانی نصفه نیمه شان از آن خبط بزرگ، می گویند: " برادر تنی این پسر هم همین طور اهل دزدی بود؛ متاسفانه در ذاتشان است. حالا شما بزرگواری کنید و به خاطر پدر پیرمان او را به ما ببخشید.."

و یوسف در آن لحظه و پس از آن لحظه باز هم تصمیم دارد برادران را ببخشد...


من در این قسمت داستان گیر کرده ام...

  • مهتاب

"روحانی اگر اصلاح شود مملکت اصلاح می شود"

و من کم کم دارم اعتقاد پیدا می کنم به عکس این جمله...

و وحشت می کنم...

  • مهتاب

استغفار یعنی

تلاش های من

برای برگشتن 

در آغوش تو...

  • مهتاب

-بزرگ ترین دستاوردت تو زندگی چی بوده؟


-این که اون ته ته ته بدبختیامم باز هیچ وقت از خدا شاکی نیستم.

  • مهتاب

مادر عزیز ظاهرا مذهبی شاغلی که نه تو می توانی دو کلام با جوان و نوجوانت حرف بزنی و نه او تو را در حدی می داند که محرم رازهایش باشی،

انرژی ای که صرف گرفتن انواع روزه های مستحبی و خواندن انواع اذکار وارده در ایام گوناگون سال می کنی، 

تو را به جای خاصی نمی رساند...


می توانی باور نکنی البته...

  • مهتاب

ملتی که هر ده سال یک بار 

"نیاز" دارد

یک اتفاق تکراری را

"تجربه" کند، 

مشکلش بر خلاف تصور، در

"علوم انسانی" نیست.

این آدم ها

خیلی قبل تر از این حرف ها،

در علوم "تجربی"

گیر کرده اند.

  • مهتاب

برای این که بفهمی

 "خمینی"

 که بود 

و چه کرد،

 نیاز به ورق زدن تاریخ نیست؛

 فقط نگاه کن به وضع حوزه و بزرگانش 

در چهارمین دهه

 از شروع استقرار یک حکومت دینی.

  • مهتاب