بایگانی اسفند ۱۳۹۶ :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

پروردگارا!

این همه عشق به بندگانت را چطور تاب می آوری؟!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۴۶
مهتاب

+من سال ها خیال می کردم در حوزه مسائل زنان و خانواده، حرف مشخص و مدونی در حوزه هست که حالا صرفا نتوانسته ایم درست به جامعه منتقلش کنیم؛ ولی مجموعه ای از اتفاقات باعث شده فعلا به این نتیجه برسم که اساسا و اصولا چنین چیزی خیال بیش از حد خوشبینانه و ساده دلانه من است...

+ دارم فکر می کنم اگر مبلغین مذهبی طی این سال ها، اکثرا خانم بودند، الان کلا نگاه دیگری در خیلی از حوزه ها در جامعه حاکم بود؛ حقیقت دین، یک مسئله ثابت و مشخص است؛ اما این که تو کدام بخش های این حقیقت را بیش تر برای بیان کردن انتخاب کنی و چگونه درباره اش حرف بزنی، خیلی چیزها را تغییر می دهد.

+حالا یعنی مثلا پیشنهاد می کنم از این به بعد منبرهای مذهبی را بدهیم دست خانم ها؟ نه! فقط خواستم به این جنبه اش هم نگاهی کرده باشیم. 

+خداوند رحمت کند شهید بزرگوار، مرتضی مطهری را هنوز هم که هنوز است بهترین و کاربردی ترین حرف ها را در خیلی حوزه ها مدیون حضرتشان و کتاب هایشان هستیم؛ نسبت بین آنچه در حوزه مطرح می شود و ظاهرا خیلی هم کامل و مدون و عمیق به نظر می رسد، با آنچه ایشان مطرح کردند، مثل نسبت مفهوم " غرب زدگی " است در اندیشه فردید با آنچه مرحوم جلال عزیز نوشت، شاید مثلا بتوان گفت بدون اولی، دومی هم در کار نبود، ولی به هر حال نیاز فعلی جامعه، همان بحث هایی از جنس کتاب جلال است و مقالات شهید مطهری در زن روز. و کاش حوزه به جای اه و پیف و تکفیر کردن، این را بفهمد...

+چرا انقدر به هر بهانه ای به حوزه پیله می کنم؟ چون اصولا توقع ما از این مجموعه زیاد است، انتظار دارید از صادق زیباکلام توقع داشته باشم مسائل نو به نوی نظام اسلامی را حل کند؟!

گیر دادن ما به حوزه، اتفاقا بر خلاف آنچه ممکن است به نظر برسد، ناشی از نهایت ارادت مان است به این مجموعه، ارادتی که مدیون حضرت روح الله هستیم و اهالی حوزه باید بدانند بعد از امام و معجزه بزرگش، این نسل دردمند دیگر نمی تواند هیچ بهانه ای را بپذیرد...گله ای هم اگر هست به خمینی بگویید.

+ با وجود همه این گلایه ها، مقصر اصلی و نهایی وضعیت موجود در نهایت کیست؟ به اعتقاد راسخ احتمالا خدشه ناپذیر من، دقیقا خود خانم ها!

+این را نگویم روی دلم می ماند؛ تقریبا هرچه را در این زندگی دارم( از بحث های حوزه ولایت معنوی عجالتا فاکتور می گیرم)، قبل از هر کسی ( قبل از امام، رهبری و شهدا) مدیون شهید مطهری ام( با همه نقد هایی که هست)...درجات شان متعالی باشد ان شاالله....

+در اولین فرصت، ان شاالله باز هم در این مورد می نویسم و اگر بتوانم مفصل هم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۲۶
مهتاب

دارم فکر می کنم از مجموعه "خوف و رجا" ، "امید"ش را برداریم و خیال کنیم آن ور مرز قرار است تحویلمان بگیرند، بعد حساب کنیم در این هفتاد هشتاد سال احتمالی، اولویت با انجام کدام کارها، خواندن و دیدن چه کتاب ها و فیلم هایی و رفتن به کدام سفرهاست و بقیه را بدون عذاب وجدان رها کنیم برای بعد از رفتنمان و آن همه فرصتی که بعدش داریم، چون من هر طور حساب و کتاب و جمع و تفریق می کنم، در این فرصت کوتاه، نمی شود به همه برنامه ها رسید!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۱۸
مهتاب

مولای ما رسول الله فرمود:

" مومن در میان پنج سختی است؛ 

مومنی که به او حسادت می کند،

منافقی که بغض او را در دل دارد،

کافری که با او می جنگد،

نفسی که با او در نزاع است

و شیطانی که او را گمراه می کند. "


و من چقدر دلم می خواهد یک جمله دیگر به این حدیث اضافه کنم....


میزان الحکمه | جلد یک | صفحه 483

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۴۵
مهتاب

در عجیب بودن دوستی مان همین بس که مطابق با خیلی از مقیاس ها، احتمالا نزدیک ترین دوست همیم، سه چهار دفعه با هم سفر رفته ایم، هزاران ساعات حضوری و تلفنی و مجازی حرف زده ایم، بارها و بارها با هم خندیده ایم، گریه کرده ایم و حرص خورده ایم، هر جا اسم «رفیق» آمده، قبل و بیش از همه به یادش افتاده ام و شاید به یادم افتاده است و خیلی از آنچه که الان هستم را به وجود و حضورش مدیونم، ولی هنوز که هنوز است یک عکس دوتایی با هم نداریم و حضرتشان تا همین یکی دو سال پیش، تاریخ تولد مرا هم درست نمی دانستند:)

هشت نه سال است دوستیم و عین این هشت نه سال را دوریم از هم و به جز چندماهی آن اوایل، که آن هم حضرتشان پشت کنکوری بودند، دیگر حتی اصولا توی یک شهر هم با هم نبوده ایم، تا همین الان هم و معلوم نیست تا کی همچنان.

هشت نه سال است باید ببینیم کی زمان خالی او به وقت آزاد من می خورد و کی حال من با احوال او هماهنگ است برای هماهنگ کردن. هنوز هم زمان و مکان قرارهایمان را باید مثل معادلات ریاضی محاسبه کنیم تا حل بشود، هنوز هم که هنوز است به «همان جای همیشگی» نرسیده ایم و شاید هیچ وقت هم نرسیم، بس که هیچ وقت هیچ چیزی «همیشگی» نبوده، از همان هفته اول آشنایی اتفاقی مان، در مسیر یاد گرفتن از او بودم و هیچ وقت این ماجرا نه تمام شد و نه تکراری.

اختلاف نظر هم داریم، آن قدر هم عمیق که از همان اوایل قرار گذاشتیم در مورد یک سری موضوعات کلا حرف نزنیم و تا هنوز هم پایبند بوده ایم به این قرار، دلخور هم شده ایم، شاید اگر خوب بگردم یکی دو بار دعوا هم کرده باشیم، ولی همیشه چیزی در این رابطه بوده که باعث شده یادمان برود من سه سال کوچک ترم و ما این همه همیشه دوریم و این همه فرق داریم و این همه هر کداممان دوست و آشنا و همکلاسی داریم، که ولی هیچ کدام « رفیق» نمی شوند، نه که بخواهم سانتی مانتالیسم بازی در آورم؛ هیچ تعصبی در کار نیست و من همیشه به هر آشنایی فرصت داده ام برای « رفیق» شدن، خیلی خیلی نزدیک هم شده ایم، ولی «رفیق» نه و «رفیق» برای من، فقط در این سال ها حضرتشان بوده اند.

حالا دوباره یکی از همان قرارهای معادلاتی را گذاشته ایم، از همان ها که در آن دو سه ساعت من خود خودمم و لازم نیست مراعات هیچ چیزی را بکنم، مراعات ناراحت نشدن کسی را، مراعات اتهام همیشگی ام در قلمبه سلمبه حرف زدن را، مراعات متوجه نشدن مخاطب را، مراعات حتی نیاز به کلمات برای بیان مفاهیم را....راه می رویم و سکوت می کنم و او جواب می دهد، نگاه می کنم فقط و می داند باید بخندد یا غمگین شود، دستش را محکم فشار می دهم و می گوید «آره» و خودمان فقط می دانیم چه شده این وسط و خدا البته...حرف می زنیم و من یادم می آید حرف زدن را بعد از چند وقت و این را بارها به او گفته ام، که چقدر باز تا مدت ها تحمل خیلی ها سخت می شود بعد از دیدنش...

زندگی برای من همیشه همین طور بوده، برای هر جرعه بودن کنار نزدیک ترین آدم هایم، باید صبر کنم و سکوت و صبر و....تا آخرش.

شاید این قرار ساده بهانه خوبی نباشد حتی، برای نوشتن از تو، ولی دیگر واقعا نمی شد بین این همه متن و مطلب و نوشته، هیچ کدامش درباره ات نباشد، حضرت «رفیق» :)

سایه همایونی تان مستدام:)

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۲۳
مهتاب

چرا آدما سعی نمی کنن بهتر بشن؟

چرا انقدر در مقابل تغییرات مقاومت می کنن؟

چرا عادت کردن بگن « ما همینیم که هستیم» ؟

چرا الکی می گن « من همه تلاشمو کردم ولی هیچی تغییر نکرد» ؟

چرا در مورد احساسات و دلایل انجام کارهاشون حداقل با خودشون رو راست نیستن؟

چرا برای تنبلی ها و اشتباهاتشون مدام توجیه می تراشن؟

چرا مظلوم نمایی می کنن به جای قبول کردن خطاهاشون؟

چرا سعی نمی کنن مدام در حال یادگیری چیزای تازه باشن؟

چرا بعد چندین سال همونن که چندین سال قبل بودن؟


از این حجم رکود، دروغ، ایستایی، ضعف و تکبر خفه نمی شید جدا؟!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۰
مهتاب