تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره.بس که وقت تنگ است.مامور خدمات اجتماعی هستیم،مامور تخریب هستیم،مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم،نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده ی گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری ،اولین و آخرین دعوی مان.

سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

شوق 

درد بیش تری دارد

یا اشتیاق؟

کسی می داند؟


+کربلا.اسفند ۹۴

+اربعین.آذر ۹۵ و اجازه ای که نیست...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۸
مهتاب

نه فقط برجام

که کل ماهیت این دولت یک تجربه است

و غیر از این "تقریباً هیچ" چیز دیگری نیست؛

هم چنان که برجام.


اگر مردم در انتخابات سال آینده باز هم به همین گروه اعتماد کند، 

یعنی این ملت خیلی بی حال تر از آن چیزی است که ما ( من ) فکر می کنیم...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۵
مهتاب

آخر برادر من تو چه می فهمی " حسن عباسی" یعنی چه؟ باید بیایی مثل من در یک دانشگاه کوچک در شهرستان درس بخوانی و مثل من هر از گاهی سرکی بکشی به چهار خال فعالیت فرهنگی دانشجویی و مثل من نصف سال را درگیر دعوت استاد و برنامه گرفتن باشی تا بفهمی این آدم را...


پارسال بهمن یا اسفند بود؛زنگ زدم هماهنگ کنم در سال روز واقعه طبس بیاید برایمان حرف بزند؛ از این طرف و آن طرف یکی دو تا آشنا و پارتی پیدا کردیم و وقت تلف کردن هایشان را و سر دواندن هایشان را و تلفن جواب ندادن هایشان را تحمل کردیم و نشد...


پیگیری کردیم از اندیشکده یقین و دو رو بری هایی که برنامه ریزی هایشان مرا به خنده وا می داشت و توجیه هایشان مسخره بود و حال مرا نمی فهمیدند؛حال هیچ کداممان را نمی فهمیدند که در سکوت و خمودگی مضحک دانشگاه های علوم پزشکی دنبال دو کلام حرف حساب بودیم و دنبال یک "مرد" که بلد باشد این حرف ها را بزند...


باید جای من باشی وقتی به آقای الف و میم که هر کدام استادی هستند در رشته خودشان زنگ می زنم و دعوتشان می کنم و رسما می گویند فقط در دانشگاه های تهران صحبت می کنند و بلیط هواپیما هم بگیریم هیچ جوره در هیچ زمانی از آن جزیره فرو افتاده از دنیایی دگر خارج نخواهند شد...


باید جای من باشی وقتی معجزه شد و قرار شد دکتر عباسی در تاریخ دیگری غیر از تاریخ پیشنهادی ما ( به خاطر هماهنگی برنامه هایش )بیاید دانشگاه و مجبور شدیم موضوع سخنرانی را عوض کنیم.وقتی آمد و شروع کرد به سخنرانی .وقتی در کمال ناباوری بحث را کشاند به طبس و تمام و کمال موضوع را توضیح داد.وقتی با مهارت از طبس گذشت و دوباره برگشت به موضوع اصلی.وقتی آخرش به زیباترین شکل ممکن همه آن توصیفات را به هم ربط داد و طوری  اثبات کرد و همه - حتی خانم ح- فهمیدند که نمی شود خوابید و منتظر طبس های دیگری ماند؛ که باید بلند شد و قیام کرد...باید کاری کرد...


باید جای من باشی وقتی استادی در این تراز برای خواست توی دانشجو ارزش قائل است و با خودش گفته وقتی این ها از من خواسته اند درباره طبس حرف بزنم پس این نیازی است که حس کرده اند؛ پس باید این اتفاق بیفتد و افتاد....


باید جای من باشی...


به واسطه ارتباطمان باتشکل ها و بسیاری از اساتید کشوری خیلی چیزها در موردشان می دانیم. که کجاها می روند و هزینه سخنرانی هایشان چقدر است و پشت صحنه این هماهنگی ها چه شکلی است و....


من دیگر یک دختر نوجوان احساساتی نیستم - که زمانی بودم- که ذوق مرگ شوم با شنیدن اسم برخی اساتید و شاعرها و نویسنده ها و شیفته شان شوم و نتوانم درست قضاوت کنم؛ یا حکم بدهم به معصومیتشان و هیچ اشتباه و خطایی برایشان قائل نباشم و...اما " حسن عباسی" بین همه آدم هایی که می شناسیمشان یا دعوتشان کرده ایم یا سوال هایمان را پرسیده ایم،یک مرد است؛ باور کنید...


+این را جایی گفتم و این جا هم می نویسم و عمیقا به آن معتقدم که این مملکت با وجود چنین آدم هایی است که سر پاست...

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۶
مهتاب

چرا هر چیزی که در این مملکت مربوط به خمینی است نیمه تمام است؟!

مصلایش

رواقش در حرم امام رضا

مرقدش

و مهم تر از همه انقلابش

.

.

.

.

اصلا در حد خمینی نیستیم و شاید از اول هم نبودیم...


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۳۲
مهتاب

تصویر آن پسرک با زخم روی گلو که روی پای آن عوضی دراز کشیده

با آن وحشت تمام نشدنی

با التماس به این که "مرا با گلوله بکشید؛ شما را به خدا مرا با گلوله بکشید"

و شیطان که دست می برد روی زخم گلو

و آن را نوازش می کند

و قسم می خورم خود شیطان بود که خندید در جواب التماس پسرک...

و...

من تا همین جایش را دیدم...

من خیلی اتفاقی فقط همین جایش را دیدم...


پروردگارا!

قلب مولایمان...

این صحنه ها...

این شرارت ها...

این حد خفه کننده کثافت و جنایت و پلیدی...


پروردگارا! 

من آرزوی شهادت ندارم

اصلا در قواره چنین آرزویی نیستم

فقط توفیق بده

طبق انتظار ساده علی علیه السلام از آزاد مردان

دق کنیم

از این دیدن ها و باز ندیدن ها

از این شنیدن ها و باز نشنیدن ها

از این...


پروردگارا!

به پریشانی ما رحم کن...


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۵
مهتاب