تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

...دیگه هیچ چیز شبیه قبل از سیزده دی نود و هشت نمی‌شه... هیچ چیز...

تلاجن

بـــــــــمـ ربی...

«ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازندهٔ گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان...»
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، لطفا حتما با ذکر منبع باشه. در مورد بقیهٔ نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+با کمال احترام، به نظراتی که همه یا بخشی از اون‌ها تبلیغاتی باشه، جواب نمی‌دم.
+ لطفا برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات
  • ۱ بهمن ۹۸، ۰۷:۵۷ - دچارِ فیش‌نگار
    :)
مطالب پیشنهادی
بایگانی

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

راستی چقدر خوب است که برای کم‌‌ترین و ظریف‌ترین خواسته‌های من هم جواب داری...طرح و نقشه و برنامه داری...چقدر عالی است که من حق دارم از تو طلب «معجزه» کنم...چقدر خوب است که سرم داد نمی‌زنی که «مگر ایمان نداری؟» می‌پرسی این را...اما آرام...با لبخند...طوری که شوق زده می‌شوم بگویم «پروردگار مهربان من!ایمان دارم. به تو و تک‌تک خواسته‌هایت. این «طلب» از سر بی‌اعتقادی نیست...از سر حقارت روحم نیست[۱]...از عوارض کوچکی خودم است و دانسته‌هایم... یک خوبی دیگرش این است که من را در این نیاز، به مقام «هم‌طلب» شدن با پیامبر «اولوالعزمت»‌می‌پذیری... آن هم در شرایطی که من از «عزم»، فقط نوشتنش را بلدم... دلیلش شاید این باشد که مرا در بخشی از جادهٔ تاریخت خلق کرده‌‌ای که یک جورهایی انگار همه چیزش ترسناک‌تر از همهٔ زمان‌هاست، آن قدر پیچیده شده اوضاع که دیگر برایم زنده شدن تک‌تک مخلوقاتت اتفاق عجیبی نیست؛ از شنیدنش حیرت نمی کنم...برایم به اندازه ی طلوع خورشید طبیعی است که قرار باشد روزی از همین روزها که هیچ بعید نیست قریب باشد به روزگار من، دانه‌دانهٔ آدم‌هایی که زمانی (با همین غرور خنده‌دار من و با همین اطمینان بی‌معنی ما به همیشگی بودن این لحظه‌های رفتنی) نفس می‌کشیده‌اند، زنده و سالم بشوند تا حسابشان کتاب شود. برایم آن‌قدر باورپذیر و ممکن است که گاهی خنده‌ام می‌گیرد از بلاهتی که پیشینیانم به خرج می‌داده‌اند برای انکارش...

در عوض، در این دره‌های ترسناک مسیر تاریخ، در این تاریکی‌ها و مکان‌های تنگ، در شرایطی که هر چند‌وقت یک‌بار از نبود هوا خفه می‌شوم و باز به لطف تو نفسم بر می‌گردد، در وضعیتی که در تمام روزها و شب‌هایم، خورشید، پشت ابر است و خودم و صف طویلی از اجدادم از خورشید فقط حرف‌هایی شنیده‌ایم و کلماتی خوانده‌ایم و تا بوده و بوده‌ایم یادمان می‌آید که گفته‌اند «منتظر باشید»؛ و در این موقعیتم پیش از طلوع خورشید، که مردمان عالم از نبودش به ستوه آمده‌اند و هر روز دارم می‌بینم که به هزار جور نور و ظلمت دست می‌اندازند تا بلکه یکی قلبشان را آرام کند؛ وعده داده‌اند زمانی می‌رسد که قرار است قلب‌ها، همه رو به آسمان برای کنار رفتن ابرها دعا کنند... خدایا! می ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانم که چشم‌های من هنوز خیلی خیلی خیلی خیلی مانده که لیاقت دیدن خورشید را پیدا کنند، می ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانم همان خدایی که هرم عظیم آفتاب را آفریده به سادگی از پس کنار زدن این تکه‌های کوچک آب و یخ از مقابل آن هرم عظیم بر می‌‌آید، می‌دانم تپیدن قلب ‌‌‌‌ها برای طلایی شدن زمین و آسمان (به عوض این خاکستری‌هایی که عادتمان داده‌اند) از اتفاق افتادن قیامت بزرگ تو،خیلی خیلی نزدیک‌تر و طبیعی‌تر و ساده‌تر است، ولی... ولی باز هم قلبم آرام نمی‌شود... مسئلهٔ آدم‌های بزرگ، بزرگ است. دغدغهٔ ابراهیم بزرگ، قیامت «کبرا» است و مسئلهٔ کوچک قلب کوچک من آرام گرفتن است دربارهٔ این زنده شدن دسته‌جمعی قبل از مردنمان. دربارهٔ این قیامت «صغرا». دربارهٔ وعدهٔ حق تو که «آدم‌ها، دست‌‌های هم را می‌گیرند و همهٔ همه‌شان دعای آفتاب می‌‌خوانند. آن‌گاه من اجابتشان می‌کنم و زمینم را به دست اهلش می‌سپارم...»

خدایا! قلب من منتظر معجزهٔ توست؛ نه برای ایمان آوردن، نه برای اعتماد پیدا کردن (که این‌ها مسائل حل‌شدهٔ آدمی‌زادند در این روزگار آخر)، منتظر معجزهٔ توست برای آرام گرفتن، برای با اطمینان تپیدن وقتی هر بار این «همهٔ همه» را می‌شنود.... خدای بزرگ من! مرا هم با همان شرایط بپذیر. بگو من کدام پرندگان را بکشم؟ بگو چطور لهشان کنم؟ مگر نه این که ناهید»[۲] و «سهام»[۳] و «بهشته»[۴] پرنده‌های تواند؟ پرنده‌هایی که سرِ زندگی‌هایشان را بریده و تن آرزوهایشان را کوبیده‌اند، رویاهایشان را له کرده‌اند تا با هم آمیخته شوند... و درست همان‌طوری شده که تو می‌خواستی... پس حالا به من بگو این همه معصومیت تکه‌تکه‌شده را کجا بگذارم؟خدایِ بزرگِ ابراهیم ِبزرگ! من بدن‌های مطهر برادرانم «طالب»[۵] و «شاهرخ»[۶] و «محسن»[۷] را به عوض «طاووس و کلاغ و کبوتر» آورده‌ام. تو هم در عوض به کوهی ساده‌تر رضایت بده... از من در این روزگار غربت، «طور» نخواه که در این روزگار همه‌‌چیزمان را_حتی کوه‌هایمان را_ به عاریت یا به غارت برده‌‌‌‌اند... به بلندی‌های «بازی‌دراز» راضی باش از ما... این سنگ‌ریزه‌ها پابه‌پای «احد» و همراه با «ثور» و در کنار «جولان» پای حرف تو ایستاده‌اند، این‌ها همان سنگ‌هایی‌اند که نه حتی به خودشان، به جرقه‌های برخواسته از ایشان قسم خورده‌ای... خدایا! من، ما، به حرمت این بدن‌‌های شکنجه‌شده و این رگ‌های بریده‌شده و این پوست‌های سوخته و این خون‌های جاری‌شده، منتظر معجزهٔ توایم تا قلبمان آرام بگیرد... ما که امت آخرینیم...
منتظریم... هرچند، همین‌هایی که می‌نویسم، همان معجزه‌اند...


± ریزنوشت:

گفت «نزدیکی‌های اذان که می‌شه دلم تنگ می‌شه واسه خدا...» واسه اولین بار بود تو زندگیم که به کسی گفتم «خوش به سعادتت...»


*بالاخره جور شد پابوسی حضرت ثامن الحجج... همه‌تان را دعا می‌کنم ان شاالله...

ریزنوشت‌های سفر مشهد(جدید):

*آقا! این‌ها همه بهانه است. اصل، حال خوبی است که خود خدا باید به تو بدهد و اگر این حال خوب نصیبت شد... آخ که اگر این حال خوب نصیبت بشود... همه چیز راه می‌افتد...همهٔ همه چیز...

*هیچ‌کجای حرم را بلد نبودم این بار؛ عین آدمی که دفعهٔ اولش است می رود زیارت... عین آدمی که بار اول است طلایی حرمش را می‌بیند...

*یک‌سری آدم‌های خوب، اتفاقات خوب، مکان‌های خوب و زمان‌های خوب گیرم آمد... جای همه‌تان خالی...

*من، رسما و به شدت «زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول» و زدم به فاز نق زدن به جان خدا که «آخر تا کی عزیز من؟ تا کی؟...»

*برای همه‌تان دعا کردم؛ وظیفه‌ام بود دیگر...

*خدا نصیب همه بفرماید ان شاالله این قسمت دوست‌داشتنی را...


[۱] صد البته که «و ما ابریء نفسی ان النفس لامارة بالسوء ...» منتها الان جایش این جا نیست...(۵۳|یوسف)

[۲] شهیده ناهید فاتحی کرجو (سمیهٔ کردستان). توضیحات بیش‌تر حتما در اینجا بخوانید...

[۳] شهیده سهام خیام. دختر ده‌سالهٔ خرمشهری که نحوهٔ شهادتش بسیار تاثربرانگیز است...

[۴] دختر شش‌ماههٔ اصفهانی. پیش‌تر دوستی بلاگر از مزارش در تخت پولاد نوشته بود و شرمندگی‌ای که...

[۵] شهید طالب طاهری. بسیجی هفده‌ساله‌ای که در 1360با شکنجه‌ای وحشتناک به دست منافقین به شهادت رسید...

[۶] شهید شاهرخ طهماسبی. همراه و هم‌پیمان شهید طاهری. با همان شکل شهادت...

[۷] شهید محسن میرجلیلی. نفر سوم این سه‌نفرهٔ عجیب...

[۸] از مناطق عملیاتی دفاع مقدس در غرب کشور.

  • مهتاب