تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره.بس که وقت تنگ است.مامور خدمات اجتماعی هستیم،مامور تخریب هستیم،مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم،نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده ی گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری ،اولین و آخرین دعوی مان.

سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در شهریور ۱۳۸۹ ثبت شده است

آیا عشق همیشه این قدر عجیب و غیر ممکن است؟همیشه این قدر مرموز و دردناک است؟همیشه این قدر زجر آور است؟احساسی بسیار غریب،حسی که تا به حال نمی شناختمش و دردی که تا کنون با آن آشنا نبوده ام،تبدیل شده است به مهم ترین موضوع زندگی ام و هر روز که می گذرد شدیدتر و دردناک تر می شود...روز به روز بیشتر در جانم رسوخ و رسوب می کند،روحم را به تسخیر خود در می آورد و من هیچ نمی دانم...آن چه باعث می شود بپذیرمش،تحملش کنم و حتی کم کم عاشقش بشوم این است که همراه درد کشنده ای که با خودش می آورد،شیرینی عجیبی به تو منتقل می کند که در رگ و پی وجودت می دود،گرمایی به همراه دارد که تا دورترین سلول های بدنت حسش می کنی و لحظه های غریبی دارد که هرگز قادر به وصف کردنشان نیستی،به گمانم عشق باید قوی ترین و مشترک ترین احساس انسانی باشد،احساسی که اساس آفرینش است،حسی که بنای خلقت بر آن استوار است و تجربه ای که حاضرم برای بودنش همه چیزم را بدهم...

برای یک دختر زمانی در زندگیش فرا می رسد که تپش قلبش به جزئی از زندگی اش تبدیل می شود؛بی آن که برایش تکراری شود،زمانی که فقط تکرار یک اسم بار ها و بار ها قلبش را از بیخ و بن می لرزاند،نگاهش را از خودش می دزدد و لبخندش را به گلبرگ های لطیف یک غنچه ی تازه شکفته شده مانند می کند.

لحظاتی که دیوانه وار زیر باران قدم می زند-حتی با چشم های بسته-،ساده ترین و پیش پا افتاده ترین مسائل را به سادگی فراموش می کند،با یادآوری یک اسم،با به خاطر آوردن یک لبخند،یک نگاه،با مرور حس گرمی یک دست،با همه ی این هاست که زندگی می کند...ثانیه ها بوی کسی را می دهند که فراتر از همه ی رویاهای دور و نزدیک،بالاتر از همه ی آرزو های کوچک و بزرگ و مهم تر از همه ی اتفاقات شیرین زندگی اش بر روی تختی درخشان بر فراز ابرها در اوج آسمانی جای گرفته که بدون او برایش هیچ معنایی ندارد...

معنای زندگی اش می شود فقط یک نگاه...مفهوم حیاتش فقط در یک لبخند خلاصه می شود و تک تک دقایق نفس کشیدنش با یاد اوست،رمز تپش قلبش فقط تصویر چهره ی اوست و بی خوابی هایش،بی تفاوتی هایش،دیوانه بازی هایش و حتی همه ی زندگی اش فقط تا ژرفای گرمای دلنشین در دست گرفتن دستان فرمانروای قلبش ادامه دارد...

چه قدر عجیب است وقتی همه ی زندگی یک آدم بشود یک نگاه-تصویر یک نگاه-...چه قدر عجیب است وقتی تمامی وجود یک انسان بشود تصویر یک لبخند...

و چه قدر عجیب است وقتی سراپای بدنت و به راستی تک تک سلول های آن به لرزه در می آیند وقتی فقط یک نام را دوباره و چندباره در ذهنت می نویسی،آن را می شنوی و یا حتی هر چیزی را می بینی که ذره ای-و فقط ذره ای-تو را به یاد آن دست ها می اندازد...

برای یک دختر زمانی در زندگی اش فرا می رسد که عاشق می شود و این...

و این یعنی آغاز درد کشیدن...

عشق،چیز عجیبی است...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۸۹ ، ۱۳:۲۴
مهتاب