تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره.بس که وقت تنگ است.مامور خدمات اجتماعی هستیم،مامور تخریب هستیم،مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم،نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده ی گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری ،اولین و آخرین دعوی مان.

سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در تیر ۱۳۸۹ ثبت شده است

من بچه شاه عبد العظیم هستم و در خانه ای به دنیا آمده و بزرگ شده ام که در هر سوراخش که سر می کردی به یک خانواده دیگر بر می خوردی.من از یک راه طی شده با شما حرف می زنم.من هم سال های سال در یکی از دانشکده های هنری درس خوانده ام؛به شب های شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش کرده ام.ساعت ها از وقتم را به مباحث بیهوده درباره چیزهایی که نمی دانستم گذرانده ام. من هم سال ها به جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته ام.ریش پروفسوری و سبیل نیچه ای گذاشته ام و کتاب " انسان تک ساحتی" هربرت مارکوز را بی آن که آن زمان خوانده باشمش -طوری دست گرفته ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند "عجب!فلانی چه کتاب هایی می خواند.معلوم است که خیلی می فهمد."...اما بعد خوش بختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچار شده ام رودربایستی را اول با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقا بپذیرم که تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی شود و حتی از این بالاتر،دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی آید.باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس به راستی طالبش باشد آن را خواهد یافت و در نزد خویش نیز خواهد یافت.

شهید سید مرتضی آوینی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۸۹ ، ۱۳:۲۳
مهتاب

می خواهم بنویسم«شهید حاج...»،که مکث می کنم...«شهید؟...»مطمئن نیستم...نمی دانم،از کجا معلوم که هنوز زنده نباشد،از کجا معلوم که هنوز نفس نکشد،شاید هر روز(هر روز این سی سال)که به دیوار های بتونی و ضخیم سلول کوچکش نگاه می کند،دلش برای سرزمینش پر کشیده باشد...شاید هنوز صدای نماز خواندن هایش را بشود شنید.حاج احمد را می گویم،حاج احمد متوسلیان را.فرمانده دلاور روزهای دفاع مقدسمان که سال هاست از او خبر نداریم،سال هاست که حتی نمی دانیم شهید شده یا هنوز برای ما،برای خودش،برای رهبرش و برای مولایش دعا می کند...هیچ نمی دانیم.تمام سهمش از زندگی هایمان شده است ده دقیقه گزارش در سال؛آن هم در سال روز ربوده شدنش و تجمع بی نتیجه خانواده اش و تلاش های بی نتیجه وزارت امور خارجه مان-البته اگر اساسا چنین تلاشی در کار باشد-...

راستی چقدر حاج احمد غریب است این جا...چقدر بین ما،بین ما هموطنانش غریب است؛چقدر نیست اصلا...

حاج احمد متوسلیان اگر شهید نشده باشد،یعنی بیست وهفت سال است زیر دست شکنجه گر های موساد است...یعنی بیست و هفت سال است زیر دست اسرائیلی هاست... یعنی بیست و هفت سال است فقط تحمل می کند،فقط متوسل است به خدایش و جز او هیچ کس را ندارد.

راستی،چرا این قدر فراموش کاریم؟چرا ا ین قدر زود آدم ها از خاطرمان محو می شوند؟بیایید راستش را به خودمان بگوییم؛به جز خانواده حاج احمد،کداممان در این سال ها برایش دعا کرده ایم؟...اصلا بیشترمان-جوان تر هایمان-اسمش را هم نمی دانیم...

آخر این چه مصیبتی است که توان انجام هیچ کاری را درباره اش نداریم؟حتی نمی توانیم بدانیم زنده است یا نه...

همیشه دعا می کنم حاج احمد متوسلیان تا به حال شهید شده باشد-که آرزویش بود-،خدا نکند که او تمام این سال ها زنده باشد و ما در بین روزمرگی هایمان،حتی در بین اداهای همدردی مان،حتی در جوگیرشدن هایمان در یادواره ها ی شهدا که به زحمت قطره ای برای شهدا-بخوانید برای خودمان-اشک می ریزیم،به یاد حاج احمد و دوستانش نباشیم.چه دردی از این بالاتر که فراموش شوی بین همه آن هایی که روزی قسمتی از هدفت برای دفاع، حفظ آنان بوده است؟

آخ که حاج احمد چه کشیده در این سال ها...قلبش باید از درد پاره پاره شده باشد دیگر...به خدا کم نیست بیست و هفت سال اسارت در دست اسرائیل؛تو را به خدا دعا کنید حاج احمد متوسلیان و دوستانش حالا پیش دوستان شهیدشان باشند و گرنه... وای بر ما...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۸۹ ، ۱۳:۲۱
مهتاب
عید بود.شنبه.تولد مولا.صبح شنبه بود.مادر پدرم که می شود مادر بزرگم،عمرش را داد به شما.-خدا بیامرزد-خوب،اولش گریه بود،لباس مشکی،مدام تلفن زنگ می زد،مدام بابا با جایی یا کسی حرف می زد،تلویزیون طنز "لورل-هاردی" پخش می کرد و من سر درد داشتم و الکی سعی می کردم بین همه این سروصداها بگیرم بخوابم.از توصیف صحنه های گریه خودم و بابا و مامان و باقی قضایای این طوری هم می گذرم،چون کاملا قابل تصور است و ربطی هم به ماجرا ندارد.سر درد را عرض می کردم .سرگیجه داشتم،چشم هایم سیاهی می رفت وحالم بد بود.کمی بعد شال و کلاه کردیم و رفتیم خانه مادر بزرگ.منتظر بودیم از بیمارستان بیاورندش خانه-وصیت خودش بود-بعد هم کفن و دفن و باقی قضایا.مادر بزرگ را آوردند،بعد بنا به وصیتش بردندش روستایی که در آن به دنیا آمده بود،کنار پدر بزرگ دفنش کردند.

شب شد. همان طور که احتمالا حدس می زنید کلی عمه خانم و خاله خانم آمده بودند برای عرض تسلیت.عمه ها،عموها،مامان،شوهر عمه،بابا،حتی دایی ها و زن دایی های خودم و کلی پیرزن،همسایه مادر بزرگ و کلی آدم دیگر.به اضافه بچه ها و البته خودم.

خانه مادر بزرگ را تصور کنید با این همه خانم که همه یکدست سیاه پوشیده اند و خیلی ها هم گریه می کنند و کسی هم چای و میوه و خرما پخش می کند.من هم طبق معمول کاربردی ندارم و یک گوشه ایستاده ام این جمعیت را نگاه می کنم-باز هم از خیر توصیف صحنه های گریه ی خودم می گذرم،فایده ای ندارد-یک بیست دقیقه یا نیم ساعتی همه ناراحتند و ساکت و یک خانمی هم که نمی شناسم بلند بلند گریه می کند،کم کم جو خنک تر می شود.تا این که بالاخره کسی که یادم نیست،بعد از یک دقیقه سکوت که حکم تغییر برنامه را دارد از بغل دستی اش می پرسد: "راستی،دختر زهرا خانم بالاخره ازدواج کرد یا نه؟" و استارت برنامه جدید را می زند.بغل دستی هم سری به تاسف تکان می دهد،روسریش را روی سرش مرتب می کند و شروع می کند به جواب دادن.

این وسط بحث کفن هم گوشه دیگری داغ شده و یکی دارد با حرارت و البته افسوس زیاد می گوید که در سفرش به کربلا یادش رفته برای خودش کفن بخرد.

عمه خانم شماره یک هم نشسته پیش زن عمو و دارد از رنگ عجیب و غریب موهایش که معلوم است تازه مش کرده ، حرف می زند.

خاله خانم شماره سه دارد به یکی توضیح می دهد که پسر یکی از فامیل های خیلی دورشان تازه ازدواج کرده و آن یکی می پرد وسط حرفش که "عروسش خوشگل است یا نه؟!"و چیز دیگری مطرح نیست اصلا .

این وسط من هم هیچ کسی را ندارم و ایستاده ام همه را نگاه می کنم و حواسم به همه هست و هیچ کس هم حواسش به من نیست.خنده ام می گیرد،گریه ام می گیرد،ناراحت می شوم،بی تفاوت می شوم،چشم هایم می سوزد،پاهایم از سرپا ایستادن درد گرفته و حوصله ندارم.

امشب ، شب اول قبر مادر بزرگ است . به سرم می زند صلوات بفرستم...

مادر بزرگ برای همه کلی عزیز شده است؛نه که نبوده باشد،ولی خودتان می دانید،این جور موقع ها آدم ها یک جور دیگر عزیز می شوند.یک جوری که خیلی عجیب است.خاله خانم ها و عمه خانم ها کمی دیگر هم راجع به نوه ی مریم خانم که هنوز به دنیا نیامده و طلاق دختر ایران خانم از شوهرش و روسری مشکی قشنگی که عمه خانم شماره یک خریده حرف می زنند و در باره هر کدام از این ها هم عجیب اطلاعات دارند.نه که فکر کنید که من خودم خیلی مخالف این رفتار ها هستم و مثلا معتقدم برای این حرف ها همیشه وقت هست یا مثلا الان می شود و بهتر است دعا خواند یا قرآن یا ذکر گفت مثلا،نه...کسی را ندارم...سرم البته هم چنان درد می کند؛چیزی توی این وضعیت عجیب است.شاید جای خالی مادر بزرگ باشد،شاید بوی جا نمازش...شاید لباس هایش که هست و خودش که نیست...نمی دانم...چیزی عجیب است و همه ی رفتار هایمان،همه حرف زدن ها،راه رفتن ها،غذا خوردن ها،کلمات و نگاه هایمان نشان می دهد همه مان عجیب مطمئنیم که تا فردا زنده می مانیم و این خیلی آزارم می دهد و امشب ، شب اول قبر مادر بزرگ است...

به نظرم همین طوری هاست که تاثیر مرگ یک انسان روی بقیه می شود لباس مشکی،شربت،مراسم ختم،نوه ی مریم خانم و پودر نارگیل روی خرماهای مغز گردویی مراسم.

شب هم شده البته ، ستاره ها خیلی کمند و هوا خنک است و باد هم می وزد...ماه شب چهارده هم یک گوشه ی آسمان تک و تنهاست...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۸۹ ، ۱۱:۰۵
مهتاب