تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

راستی چقدر خوب است که برای کم ترین و ظریف ترین خاسته های من هم جواب داری...طرح و نقشه و برنامه داری...چقدر عالی است که من حق دارم از تو طلب "معجزه" کنم...چقدر خوب است که سرم داد نمی زنی که "مگر ایمان نداری؟؟ ". می پرسی این را...اما آرام...با لبخند...طوری که شوق زده می شوم بگویم "پرورگار مهربان من!ایمان دارم.به تو و تک تک خاسته هایت.این "طلب" از سر بی اعتقادی نیست..از سر حقارت روحم نیست[1]...از عوارض کوچکی خودم است و دانسته هایم"...یک خوبی دیگرش این است که من را در این نیاز،به مقام "هم طلب" شدن با پیام بر "اولوالعزمت" می پذیری...آن هم در شرایطی که من از "عزم" فقط نوشتنش را بلدم... دلیلش شاید این باشد که مرا در بخشی از جاده ی تاریخت خلق کرده ای که یک جورهایی انگار همه چیزش ترسناک تر از همه ی زمان هاست، آن قدر پیچیده شده اوضاع که دیگر برایم زنده شدن تک تک مخلوقاتت اتفاق عجیبی نیست...از شنیدنش حیرت نمی کنم...برایم به اندازه ی طلوع خورشید طبیعی است که قرار باشد روزی از همین روزها که هیچ بعید نیست قریب باشد به روزگار من، دانه دانه ی آدم هایی که زمانی (با همین غرور خنده دار من و با همین اطمینان بی معنی ما به همیشگی بودن این لحظه های رفتنی)نفس می کشیده اند، زنده و سالم بشوند تا حسابشان کتاب شود.برایم آن قدر باورپذیر و ممکن است که گاهی خنده ام می گیرد از بلاهتی که پیشینیانم به خرج می داده اند برای انکارش....

در عوض،در این دره های ترسناک مسیر تاریخ، در این تاریکی ها و مکان های تنگ،در شرایطی که هر چند وقت یک بار از نبود هوا خفه می شوم و باز به لطف تو نفسم بر می گردد،در وضعیتی که در تمام روزها و شب هایم خورشید،پشت ابر است و خودم و صف طویلی از اجدادم از خورشید فقط حرف هایی شنیده ایم و کلماتی خانده ایم و تا بوده و بوده ایم یادمان می آید که گفته اند "منتظر باشید"؛ و در این موقعیت پیش از طلوع خورشید، که مردمان عالم از نبودش به ستوه آمده اند و هر روز دارم می بینم که به هزار جور نور و ظلمت دست می اندازند تا بلکه یکی قلبشان را آرام کند؛وعده داده اند زمانی می رسد که قرار است قلب ها ،همه رو به آسمان برای کنار رفتن ابرها دعا کنند...خدایا!می دانم که چشم های من هنوز خیلی خیلی خیلی خیلی مانده که لیاقت دیدن خورشید را پیدا کنند،می دانم همان خدایی که هرم عظیم آفتاب را آفریده به سادگی از پس کنار زدن این تکه های کوچک آب و یخ از مقابل آن هرم عظیم بر می آید، می دانم تپیدن قلب ها برای طلایی شدن زمین و آسمان(به عوض این خاکستری هایی که عادتمان داده اند) از اتفاق افتادن قیامت بزرگ تو،خیلی خیلی نزدیک تر و طبیعی تر و ساده تر است،ولی...ولی باز هم قلبم آرام نمی شود...مسئله ی آدم های بزرگ ،بزرگ است.دغدغه ی ابراهیم بزرگ،قیامت "کبرا" است و مسئله ی کوچک قلب کوچک من آرام گرفتن است درباره ی این زنده شدن دسته جمعی قبل از مردنمان.درباره ی این قیامت "صغرا".درباره ی وعده حق تو که " آدم ها ، دست های هم را می گیرند و همه ی همه شان دعای آفتاب می خانند.آن گاه من اجابتشان می کنم و زمینم را به دست اهلش می سپارم..."

خدایا!قلب من منتظر معجزه ی توست؛نه برای ایمان آوردن، نه برای اعتماد پیدا کردن(که این ها مسائل حل شده ی آدمی زادند در این روزگار آخر)، منتظر معجزه ی توست برای آرام گرفتن،برای با اطمینان تپیدن وقتی هر بار این "همه یِ همه " را می شنود....خدای بزرگ من!مرا هم با همان شرایط بپذیر.بگو من کدام پرندگان را بکشم؟بگو چطور لهشان کنم؟ مگر نه این که"ناهید[2]"و"سهام[3]"و"بهشته[4]"پرنده های تواند؟ پرنده هایی که سر زندگی هایشان را بریده و تن آرزوهایشان را کوبیده اند،رویاهایشان را له کرده اند تا با هم آمیخته شوند... و درست همان طوری شده که تو می خاستی... پس حالا به من بگو این همه معصومیت تکه تکه شده را کجا بگذارم؟خدایِ بزرگِ ابراهیم ِبزرگ!من بدن های مطهر برادرانم "طالب[5]" و "شاهرخ[6]" و "محسن[7]" را به عوض "طاووس و کلاغ و کبوتر "آورده ام.تو هم در عوض به کوهی ساده تر رضایت بده... از من در این روزگار غربت،"طور" نخاه که در این روزگار همه چیزمان را_حتا کوه هایمان را_ به عاریت یا به غارت برده اند...به بلندی های "بازی دراز"[8] راضی باش از ما...این سنگ ریزه ها پا به پای "احد" و هم راه با "ثور" و در کنار" جولان" پای حرف تو ایستاده اند،این ها همان سنگ هایی اند که نه حتا به خودشان،به جرقه های برخاسته از ایشان قسم خورده ای...خدایا! من ، ما ،به حرمت این بدن های شکنجه شده و این رگ های بریده شده و این پوست های سوخته و این خون های جاری شده، منتظر معجزه ی تو ایم تا قلبمان آرام بگیرد...ما که امت آخرینیم...
منتظریم...هرچند ، همین هایی که می نویسم، همان معجزه اند...

± ریز نوشت:

گفت" نزدیکی های اذان که میشه دلم تنگ می شه واسه خدا..." ...واسه اولین بار بود تو زندگیم که به کسی گفتم "خوش به سعادتت..."


*بلخره جور شد پابوسی حضرت ثامن الحجج....همه تان را دعا می کنم ان شا الله...

ریز نوشت های سفر مشهد(جدید):

*آقا! این ها همه بهانه است.اصل، حال خوبی است که خود خدا باید به تو بدهد و اگر این حال خوب نصیبت شد...آخ که اگر این حال خوب نصیبت بشود...همه چیز راه می افتد...همه ی همه چیز...

*هیچ کجای حرم را بلد نبودم این بار؛عین آدمی که دفعه ی اولش است می رود زیارت...عین آدمی که بار اول است طلایی حرمش را می بیند...

*یک سری آدم های خوب،اتفاقات خوب،مکان های خوب و زمان های خوب گیرم آمد...جای همه تان خالی...

*من ، رسمن و به شدت " زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول " و زدم به فاز نق زدن به جان خدا که " آخر تا کی عزیز من؟تا کی؟..."

*برای همه تان دعا کردم؛ وظیفه ام بود دیگر...

*خدا نصیب همه بفرماید ان شاالله این قسمت دوست داشتنی را...


[1] صد البته که "و ما ابریء نفسی ان النفس لامارة بالسوء ..." منتها الان جایش این جا نیست...(53/یوسف)

[2] شهیده ناهید فاتحی کرجو(سمیه کردستان).توضیحات بیش تر را حتمن در اینجا بخانید...

[3] شهیده سهام خیام.دختر ده ساله ی خرم شهری که نحوه ی شهادتش بسیار تاثر برانگیز است...

[4]دختر شش ماهه ی اصفهانی.پیش تر دوستی بلاگر از مزارش در تخت پولاد نوشته بود و شرمندگی ای که...

[5] شهید طالب طاهری.بسیجی هفده ساله ای که در 1360با شکنجه ای وحشتناک به دست منافقین به شهادت رسید...

[6]شهید شاهرخ طهماسبی.همراه و هم پیمان شهید طاهری. با همان شکل شهادت...

[7]شهید محسن میرجلیلی.نفر سوم این سه نفره ی عجیب...

[8] از مناطق عملیاتی دفاع مقدس در غرب کشور.

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۴ مهر ۹۲ ، ۱۰:۲۳
مهتاب

وقتی می خاهید آب بخورید،در یخچال را باز می کنید و می بینید که پارچ آب پشت پارچ دوغ است،زحمت بکشید و پارچ دوغ را بیاورید بیرون.بعد پارچ آب را بیاورید بیرون و آب بریزید توی لیوان.بعد اول پارچ دوغ را بگذارید و بعدش پارچ آب را.راه را برای دیگران هموار کنید.نکند یک وقت بی خیال آب خوردن بشوید و دوغ بریزید برای خودتان.آن وقت مجبور می شوید دوباره برگردید و سر تشنگی ای که خوردن دوغ برایتان می آورد همان مراحلی که بالا نوشتم را انجام بدهید.مضاف بر این که وقتتان را تلف کرده اید و چیزی را هم خورده اید که آن لحظه مُهر نیاز و علاقه تان رویش نخورده بود...

الغرض؛بایستید پای آرمان هایتان.



*حتا دوغکی ترین برداشت های ممکن از این پست هم آزاد است...

*ممکن است جلوی ظرف آب و دوغ قابلمه ی بزرگی هم باشد گاهی.تکلیف آن هم معلوم است دیگر...

*اگر بتوانید دوغ و آب را جدا از هم و در دسترس بگذارید که دیگر نور علی نور می شود...

*نوشابه نخورید زیاد؛خوب نیست.به شما اطمینان می دهم من الان نوزده سال است نوشابه نخورده ام و چیزیم نشده...

*آقایانی که عادت دارند آب را با پارچ سر بکشند قسمت لیوانش را جور دیگری بخانند...

*شما خیال کن آب سرد کن خراب شده...

*دنبال کلمه می گردم به جای "پُست".نظری اگر دارید حتمن اعلام بفرمایید...

± "اعوذ بالله من نفسی" به شدت جواب می دهد.خاستم بدانید.(ذکر موضعی است فقط.دم نگیرید!)

یا علی...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۲۰
مهتاب

*دیده اید بعضی ها چپ می روند راست می آیند آه و ناله شان بلند است از این که کاش زندگی دکمه "شیفت+دیلیت" داشت و دنده عقب داشت و ماشین زمان داشت و می شد جبران کرد و من هیچ وقت خودم را نمی بخشم و دیگر به آخر خط رسیده ام و الخ؟خب عزیز ِدل!راه به راهِ این زندگی خدا برایت بهانه گذاشته که برگردی ...که تغییر دهی و عوض شوی...که از نو بسازی...که استغفار کنی.....که آمرزیده شوی...اصلن برداشته راه میان بر داده دستت که قبل از این که گناهت ثبت شود پاکش کنی... "قضا"گذاشته."بدل"گذاشته."معادل"گذاشته که اگر دستت نمی رسد به "زیارت" به "روزه" به "اطعام فقیر و مستمند" به"حرم" به"ضریح" به حتا "نماز درست و درمان ایستاده و حتاتر نشسته "چه کنی..."نافله"گذاشته...فصل بخشش اعلام کرده"رجب" و "شعبان" و "رمضان" را...هی "لیلة الرغائب"،"قدر"،"عید" "نذر" "حج"...هی بهانه برای بخشیدن...برای برگشتن...حتا بهانه اش را هم خودش جور کرده که تو کم تر شرمنده شوی...که بگویی" آمده بودم نذری امام حسین ببرم،دلم جا ماند در روضه..." و او لبخند بزند و رد شود...که هر رکعت نمازت یک فرصت تازه باشد برای جمع شدن حواس قلبت...هر "بسم الله "ش یک "ریسِت"جدید باشد...هر"سجده "یک دلتنگی باشد برای بی قرار شدن...این همه فرصت،نشانه،بهانه،زمان...یادت نرود،هنوز زنده ای...هنوز کلی وقت هست برای عوض کردن همه چیز...پس هی نگو کاش فرصتی بود ...همه چیز تمام شده...دیگر نمی شود برگشت و تغییر داد اوضاع را...نگو این را...

+ راه برگشتن از بعضی خَبط ها خیلی خیلی سخت است و می دانیم که گناه نکردن ساده تر است تا توبه کردن...ولی با این وجود،هم چنان حرف من سر جایش است..." نگو این را"...

+آدمی زاد حتا اگر در مسئله ای تقصیری هم نداشته باشد ولی اشتباهی اتفاق افتاده باشد ناراحت می شود از دست خودش.چون ذاتن همه چیز را کامل ِکامل ِکامل می خاهد و این طبیعی است...ولی با این وجود هم چنان حرف من...

+"فصل بخشش" تعبیری است که از دوستی بلاگر وام گرفته ام و مال خودم نیست...


***


*بحمدالله الان داریم در شرایطی نفس می کشیم که هر روز کلی آدم جدید جلوی چشم های همه مان "کانِکت" می شوند به این ریسمان محکمی که من و تو به آن وصلیم(ان شاالله!).کلی آدم تازه که هر کدام از یک مرام و مسلک متفاوتند و قصه ی زندگی هایشان هرکدام یک شکل است و کوره راه هایی که هر کدام را به این شاه راه رسانده با آن های دیگر فرق دارد و این همان معنای درستِ"به تعداد آدم های دنیا راه برای رسیدن به خدا وجود دارد" است که دارد در این روند عظیم و چراغ خاموش ِگسترده شدن آرمان های برحق ما خودش را به همه مان تفهیم می کند...

وسط این بساط خرسند کننده یک سری آدم از جنس خودمان و با داستان هایی شبیه به زندگی های خودمان پیدا می شوند که به این جماعت "ره یافته" با حسرت و تحسین و غبطه و یک حس مبهم اضافه نگاه می کنند....این حس مبهمِ آخری شامل جملات زیر می شود:

"وای...نگاه...خوش به حالشون...یه عمر کیفشونو کردن حالا این آخر عمری مسلمون شدن اون دنیاشونم درست شده...ما چی؟یه عمر نماز بخون روزه بگیر شال و روسری سرت کن آخرشم ما با اینا یکی می شیم...زندگی مال ایناست....ول معطلیم ما..."

همین روند در مسائل درون سازمانی خودمان هم وجود دارد.یعنی آن کسی که مثلن از ده سالگی اش حجابش سر جایش بوده حرص این را می خورد که دوستش از نوزده بیست سالگی محجبه شده و خوش به حالش...کیفش را کرده و .... و آن یکی دیگر که مثلن روابط اجتماعی(!) خیلی گسترده ای داشته و در بیست و هفت هشت سالگی فهمیده که حرام و حلال خدا در این موارد به درد ِ دلش بیش تر می خورد و بنابراین برگشته و چیز و چیز هایی را کم کم در زندگیش تغییر داده می شنود از فلان آدم مذهبی که " بابا خوش به حالت...ما یه عمره داریم رعایت می کنیم اصن نفهمیدیم جوونی مون چی شد..شما ولی سر جاش زندگیتو کردی حالام که از ما پاکتری...اصن شما چون با انتخاب(!) خودت داری این کارو می کنی اجرشم بیش تره..."

و بعد هستند آدم هایی که از این که به هر دلیلی اعتقاداتشان در سنین پایین شکل گرفته و احکام عملی را حتا زودتر از موعد شرعی اش انجام می داده اند کم کم دارند می رسند به حسرت و پشیمانی و شاید یک کمی هم پریشانی...

بعد ترش می شناسم آدم هایی را که ته دلشان مرددند که اگر حالا در این عالم از یک سری خوشی ها گذشتند از کجا معلوم که فرداروز در آن عالم بهترش را به ایشان بدهند؟گیج می خورند در این افکار و معلوم نیست قرار است چی بشوند...

+ چون با خودم بنا گذاشته ام تا جایی که بلدم راه حل مشکلات را هم بنویسم این را بگویم که به نظر من راه کار این داستان تغییر دادن ذائقه هایمان است...

+ یا اللهُ یا رحمانُ یا رحیم...یا مقلّب القلوب...ثبّت قلوبَنا علی دینک...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۲۲
مهتاب

این بنده ی ریزه میزه ی تو واقعن نمی داند چطور باید بابت این همه لطف و نعمت و محبتی که به او ارزانی داشته ای از تو تشکر کند و اصلن نمی داند آیا راهی برای شکر گزاری نعمت های تو به گونه ای که دل خودش راضی شود در این عالم پیدا می شود یا نه؟چون مطمئن است راهی که با آن بتوان از نعمت هایت تشکر کرد ؛به گونه ای که شایسته ی تو ، بزرگی ات و بزرگی نعمت هایت باشد هرگز وجود ندارد.اما می خاهد بداند آیا راهی هست که با آن بتوان از نعمت های تو تشکر کرد به گونه ای که تو – از آن جا که همواره با لطف و محبت با بندگانت برخورد می کنی و همواره در مقابل عطایای بی نظیرت ، از آن ها به اعمال اندک قانع و راضی می شوی- از آن رضایت داشته باشی و آن بنده را به پاس شکری که به جا آورده به فرشتگانت با افتخار و خوشنودی نشان بدهی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۱۹
مهتاب
چرا نمی شود که اشک هایم را برای کسی تایپ کنم؟

گریه ام گرفته... ولی هیچ کسی نیست...هیچ جایی نیست...ببرند مرده شور این نت را...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۸
مهتاب

± یک مشت آدم ِفاقد هر گونه شعور- حالا گیرم فامیل درجه یکت باشند- چند شب پیش آمده بودند خانه ی ما تا سه چهار ساعت احساس و ایمان و اعتقاد و فرهنگ و باور های من را زیر پاهایشان لگدکوب کنند و بروند.شام نخوردند خیلی.خانم ها که کلاسشان معمولن بالاتر از این است که شب ها غذا بخورند؛آقایان هم که یاد گرفته اند خیلی بیش تر از خانم شان میل نفرمایند.بلکم این هم از اصول فمنیسم باشد که همراه زنت باید غذایت را تمام کنی.میوه و بستنی و این شکلی ها را هم که خورده نخورده گذاشتند کنار و حساب کتاب که کردم دیدم فقط آمده بودند که اعصاب مرا امتحان کند خدا.نشستند به حرف زدن.به خندیدن به سکوت محکم من.به مسخره کردن شعور نداشته ی خودشان.به بلغور کردن حرف هایی که املای نوشتنشان را بلد نیستند،به نظرات دادن و ایراد گرفتن و مودبانه و متفکرانه و روشنفکرانه "نچ نچ" کردن.به زل زدن به تصاویر بیات تلویزیون در خبر آخر شبش از جلسه ی مجلس درباره ی وزرای پیشنهادی.

به گفتن" اصلن من میگم بیایم رای بگیریم رهبرو عزل کنیم..هه...هه...هه..." به قیافه ی حق به جانب گرفتن آن یکی که"اصلن قرار بود شورای رهبری باشه،اون جوری باشه بهتره حداقل...ولی خوب کی جرات می کنه حرف بزنه؟..."به صاف کردن صدا برای فرمودن " آقا!روحانیه تعریف می کرد می گفت اصلن اگه کسی "نایب امام زمان" باشه که نمی یاد اعلام کنه.وقتی این جوری می گن معلومه دروغه دیگه..."به آلوده کردن هوای خانه ی ما وپشت بندش کل کره ی زمین.به صرف کردن انرژی الکتریکی خانه ی ما و انرژی شیمیایی بدن خودشان برای نزدیک تر شدن به آتش...به حقارت...به فلاکت...به حسرت...به زجر کش کردن من از شدت نگرانی...به ...به...

± خیال می کنید من مشکل دارم؟نه خاهر من...نه برادر من...ته ته دلم کیف می کنم از مشاهده ی چنین نمونه هایی از آدمی زاد.حس حشره شناسی را دارم که حشره ی بدترکیب جدیدی را پیدا کرده است...ناراحت نیستم برای خودم.من ِشیعه باید ظرفیت و توانایی حداقل بیست و پنج سال سکوت را داشته باشم.نداشته باشم که شیعه نیستم.من نه از سکوت می ترسم،نه حرف نزدن خفه ام می کند،نه جایی که فایده ای ندارد زحمت می دهم به لب و دهان و حنجره ام که " ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسئولا"

من فقط نگران شعور نداشته ی این آدم هایم.نگران سطر های خالی زندگیشان هستم.نگران پرت و پلاهای"من و تو" و "بی بی سی" و " وی اُ ای" و "ج‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ِم" و "پی ام سی" و باقی مظاهر تمدنم که بی هیچ فکری و سانسوری و حفاظی و حفاظتی و گِیتی وارد زندگی هایشان می شود.نگران گوشی موبایل پسر عموی دبیرستانی ام هستم که پر ِعکس و تم دختران جوان برهنه است. نگرانم که دختر عمو ی یازده ساله ام امسال وقتی برای اولین بار خاست روزه بگیرد خانواده اش از شدت نگرانی برای "سلامتی" دختر "سالمشان" اجازه ندادند و او مجبور شده در آن روز های طولانی یکی دو روزی را بدون سحری روزه بگیرد تا مجابشان کند-در مورد این یکی نمی دانم نگران کی باشم.زن عمویم یا دختر عمویم یا...- نگران پسر عمه ی سیزده ساله ام هستم که "بترفیلد3" و کشتن مجازی هم وطنانش را "خیلی باحال" می داند .نگرانم وقتی دارد با "پی اس پی" اش "گاد آو وار" بازی می کند و من مجبورش می کنم اسم بازی اش را به "فارسی" برایم بگوید،دو ثانیه مکث می کند و می گوید "استغفرالله" و بعد دوباره البته مشغول بازی می شود.نگرانم وقتی ساده ترین و دم دستی ترین روایات کودکانه ی ممکن را از زندگی امامش برایش تعریف می کنم از شدت خوش حالی اشک توی چشم هایش جمع می شود.نگرانم که من تنها آدم مذهبی(!)ای هستم که در تمام طول سال با "این بچه ها" حرف می زند...نگران خودشان و همسرشان و بچه شان و بچه هایشان و زندگی هایشان و عاقبتشان...

± ...الاهی و ربی و سیدی و مولای ارحم عبدک الضعیف الذلیل الحقیر الفقیر...

± ریز نوشت:

*"بنی الاسلام علی خمس.علی الصلوة و الزکاة و الصوم و الحج و الولایة و لم یناد بشی کما نودی بالولایة"

* "حرف" که می گویم شامل "سلام" "چه طوری " "مدرسه خوش می گذره؟" می شود...یک وقت سوء تفاهم...

*حضرات از "درایت و تدبیر" "مقام معظم رهبری" در "تحقق حماسه ی سیاسی" "تشکر" کرده اند...چه خبر است؟؟

*این روز ها به این نتیجه رسیده ام که "هیچ چیز از ما نمی ماند مگر وبلاگ ها!"

*حضرت حق در قرآن محکمشان فرموده اند که " خانه " را محل تسکین شما قرار داده ایم....خانه ی مجازی من –که حقیقی تر است از خانه ی واقعی ام- " این روزها که می گذرد" به اندازه ی خودش و گاهی بیش تر از اندازه ی خودش آرامم می کند...همه چیزش.

* هر علمی چهار چوب های زمانی خودش را دارد و این از قوانین خلقت این عالم است.در پدیده های زمین شناسی یک کوه جوان یعنی یک کوه سه میلیون ساله.در پدیده های اجتماعی رخ دادن یک تاثیر اجتماعی فکری وفرهنگی در حداقل زمان ممکن یعنی حداقل سی سال تلاش و صبر وتوکل..گاهی بزرگی، پیروزی های عظیمی را نوید می دهد و من و شما تصورمان از زمان بندی متناسب است با انتظاری که برای آماده شدن "املت"باید کشید...به جای خندیدن به آرمان هایی که ازشان سر در نمی آوریم کمی یاد بگیریم....(این آخری مخاطب خاص داشت!)

* باید تر و تمیز می شد این پست که به دلایلی نشد...حال بد مرا ببخشید...

یاعلی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۷
مهتاب


راستش من تا همین اواخر نمی دانستم ماها، به تک تک کسانی که ردای بلند عمد تن حریر روی لباس بلند یقه بسته می پوشند و دستاری سفید یا سیاه سرشان می گذارند ، به این دلیل می گوییم "حاج آقا " که نشان بدهیم برای " طائفة من " "نا" یی که "لیتفقهوا فی الدین "‌ "هجرت" کرده اند تا بعدترش به سمت ماها برگردند که "تبذیر" مان کنند؛ احترام قائلیم...

خیال می کردم رسم از قدیم مانده ای است که مثل هزار قاعده ی دیگری که چون از قدیم بوده ، پس خوب است ،در مورد این یکی هم ، فقط در حال تکرار اقوال "آباؤنا الاولین " هستیم.این اواخر مجبور شدم سر ماجرایی به این "حاج آقا" گفتنمان بیش تر فکر کنم ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۵
مهتاب

"پروردگارا! بر محمد و خاندانش درود بفرست و ایمانم را به کامل ترین مراتب ایمان برسان و یقینم را برترین یقین قرار بده و نیت مرا به بهترین نیت ها و عمل مرا به نیکوترین اعمال منتهی ساز. " صحیفه سجادیه

***

ده یازده سال پیش بود.اولین سال هایی که روزه می گرفتم.یادم هست که روزه همیشه برایم عبادت عجیبی بود.همه ی ابعادش و مخصوصن عمقش مرا مبهوت می کرد.در همه ی این سال ها هرگز حتا لحظه ای به این فکر نکردم که مثلن یک روز را روزه نگیرم یا در اوج تشنگی روزه های تابستانی چند قطره آب خنک را با کلاه ها و روسری های شرعی سرم کنم.خیال می کنم دکترین جناب ابلیس هم برای ناک اوت کردن من شامل فن روزه خاری نشود!همیشه دلم خاسته این عظمت عجیب غیرقابل خدشه ی روزه ،چکه چکه سرایت کند به نماز هایم تا حتا فکر دیرخاندن یا دیرتر خاندنشان هم به ذهنم نیاید تا چه رسد به...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۳
مهتاب

جنوب یعنی دویدن بین صفا و مروه به دنبال طور و پس آداب این است که ادب کنی و کفش هایت را در بیاوری و بگذار بگویم و بدانی که هیچ چیزی در عالم به اندازه ی پای برهنه روی رمل های فکه دلیل پریشانی نیست و لابد می دانی که

"...دل آشفته بودن دلیل کمی نیست..."

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۱۲
مهتاب
نکته ی 1:به هیچ کس ربطی ندارد که "بیوتن" 87 چاپ شده و من الان دارم در باره اش می نویسم؛حتا به خودم...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۱۱
مهتاب