تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

± یک مشت آدم ِفاقد هر گونه شعور- حالا گیرم فامیل درجه یکت باشند- چند شب پیش آمده بودند خانه ی ما تا سه چهار ساعت احساس و ایمان و اعتقاد و فرهنگ و باور های من را زیر پاهایشان لگدکوب کنند و بروند.شام نخوردند خیلی.خانم ها که کلاسشان معمولن بالاتر از این است که شب ها غذا بخورند؛آقایان هم که یاد گرفته اند خیلی بیش تر از خانم شان میل نفرمایند.بلکم این هم از اصول فمنیسم باشد که همراه زنت باید غذایت را تمام کنی.میوه و بستنی و این شکلی ها را هم که خورده نخورده گذاشتند کنار و حساب کتاب که کردم دیدم فقط آمده بودند که اعصاب مرا امتحان کند خدا.نشستند به حرف زدن.به خندیدن به سکوت محکم من.به مسخره کردن شعور نداشته ی خودشان.به بلغور کردن حرف هایی که املای نوشتنشان را بلد نیستند،به نظرات دادن و ایراد گرفتن و مودبانه و متفکرانه و روشنفکرانه "نچ نچ" کردن.به زل زدن به تصاویر بیات تلویزیون در خبر آخر شبش از جلسه ی مجلس درباره ی وزرای پیشنهادی.

به گفتن" اصلن من میگم بیایم رای بگیریم رهبرو عزل کنیم..هه...هه...هه..." به قیافه ی حق به جانب گرفتن آن یکی که"اصلن قرار بود شورای رهبری باشه،اون جوری باشه بهتره حداقل...ولی خوب کی جرات می کنه حرف بزنه؟..."به صاف کردن صدا برای فرمودن " آقا!روحانیه تعریف می کرد می گفت اصلن اگه کسی "نایب امام زمان" باشه که نمی یاد اعلام کنه.وقتی این جوری می گن معلومه دروغه دیگه..."به آلوده کردن هوای خانه ی ما وپشت بندش کل کره ی زمین.به صرف کردن انرژی الکتریکی خانه ی ما و انرژی شیمیایی بدن خودشان برای نزدیک تر شدن به آتش...به حقارت...به فلاکت...به حسرت...به زجر کش کردن من از شدت نگرانی...به ...به...

± خیال می کنید من مشکل دارم؟نه خاهر من...نه برادر من...ته ته دلم کیف می کنم از مشاهده ی چنین نمونه هایی از آدمی زاد.حس حشره شناسی را دارم که حشره ی بدترکیب جدیدی را پیدا کرده است...ناراحت نیستم برای خودم.من ِشیعه باید ظرفیت و توانایی حداقل بیست و پنج سال سکوت را داشته باشم.نداشته باشم که شیعه نیستم.من نه از سکوت می ترسم،نه حرف نزدن خفه ام می کند،نه جایی که فایده ای ندارد زحمت می دهم به لب و دهان و حنجره ام که " ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسئولا"

من فقط نگران شعور نداشته ی این آدم هایم.نگران سطر های خالی زندگیشان هستم.نگران پرت و پلاهای"من و تو" و "بی بی سی" و " وی اُ ای" و "ج‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ِم" و "پی ام سی" و باقی مظاهر تمدنم که بی هیچ فکری و سانسوری و حفاظی و حفاظتی و گِیتی وارد زندگی هایشان می شود.نگران گوشی موبایل پسر عموی دبیرستانی ام هستم که پر ِعکس و تم دختران جوان برهنه است. نگرانم که دختر عمو ی یازده ساله ام امسال وقتی برای اولین بار خاست روزه بگیرد خانواده اش از شدت نگرانی برای "سلامتی" دختر "سالمشان" اجازه ندادند و او مجبور شده در آن روز های طولانی یکی دو روزی را بدون سحری روزه بگیرد تا مجابشان کند-در مورد این یکی نمی دانم نگران کی باشم.زن عمویم یا دختر عمویم یا...- نگران پسر عمه ی سیزده ساله ام هستم که "بترفیلد3" و کشتن مجازی هم وطنانش را "خیلی باحال" می داند .نگرانم وقتی دارد با "پی اس پی" اش "گاد آو وار" بازی می کند و من مجبورش می کنم اسم بازی اش را به "فارسی" برایم بگوید،دو ثانیه مکث می کند و می گوید "استغفرالله" و بعد دوباره البته مشغول بازی می شود.نگرانم وقتی ساده ترین و دم دستی ترین روایات کودکانه ی ممکن را از زندگی امامش برایش تعریف می کنم از شدت خوش حالی اشک توی چشم هایش جمع می شود.نگرانم که من تنها آدم مذهبی(!)ای هستم که در تمام طول سال با "این بچه ها" حرف می زند...نگران خودشان و همسرشان و بچه شان و بچه هایشان و زندگی هایشان و عاقبتشان...

± ...الاهی و ربی و سیدی و مولای ارحم عبدک الضعیف الذلیل الحقیر الفقیر...

± ریز نوشت:

*"بنی الاسلام علی خمس.علی الصلوة و الزکاة و الصوم و الحج و الولایة و لم یناد بشی کما نودی بالولایة"

* "حرف" که می گویم شامل "سلام" "چه طوری " "مدرسه خوش می گذره؟" می شود...یک وقت سوء تفاهم...

*حضرات از "درایت و تدبیر" "مقام معظم رهبری" در "تحقق حماسه ی سیاسی" "تشکر" کرده اند...چه خبر است؟؟

*این روز ها به این نتیجه رسیده ام که "هیچ چیز از ما نمی ماند مگر وبلاگ ها!"

*حضرت حق در قرآن محکمشان فرموده اند که " خانه " را محل تسکین شما قرار داده ایم....خانه ی مجازی من –که حقیقی تر است از خانه ی واقعی ام- " این روزها که می گذرد" به اندازه ی خودش و گاهی بیش تر از اندازه ی خودش آرامم می کند...همه چیزش.

* هر علمی چهار چوب های زمانی خودش را دارد و این از قوانین خلقت این عالم است.در پدیده های زمین شناسی یک کوه جوان یعنی یک کوه سه میلیون ساله.در پدیده های اجتماعی رخ دادن یک تاثیر اجتماعی فکری وفرهنگی در حداقل زمان ممکن یعنی حداقل سی سال تلاش و صبر وتوکل..گاهی بزرگی، پیروزی های عظیمی را نوید می دهد و من و شما تصورمان از زمان بندی متناسب است با انتظاری که برای آماده شدن "املت"باید کشید...به جای خندیدن به آرمان هایی که ازشان سر در نمی آوریم کمی یاد بگیریم....(این آخری مخاطب خاص داشت!)

* باید تر و تمیز می شد این پست که به دلایلی نشد...حال بد مرا ببخشید...

یاعلی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۷
مهتاب


راستش من تا همین اواخر نمی دانستم ماها، به تک تک کسانی که ردای بلند عمد تن حریر روی لباس بلند یقه بسته می پوشند و دستاری سفید یا سیاه سرشان می گذارند ، به این دلیل می گوییم "حاج آقا " که نشان بدهیم برای " طائفة من " "نا" یی که "لیتفقهوا فی الدین "‌ "هجرت" کرده اند تا بعدترش به سمت ماها برگردند که "تبذیر" مان کنند؛ احترام قائلیم...

خیال می کردم رسم از قدیم مانده ای است که مثل هزار قاعده ی دیگری که چون از قدیم بوده ، پس خوب است ،در مورد این یکی هم ، فقط در حال تکرار اقوال "آباؤنا الاولین " هستیم.این اواخر مجبور شدم سر ماجرایی به این "حاج آقا" گفتنمان بیش تر فکر کنم ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۵
مهتاب

"پروردگارا! بر محمد و خاندانش درود بفرست و ایمانم را به کامل ترین مراتب ایمان برسان و یقینم را برترین یقین قرار بده و نیت مرا به بهترین نیت ها و عمل مرا به نیکوترین اعمال منتهی ساز. " صحیفه سجادیه

***

ده یازده سال پیش بود.اولین سال هایی که روزه می گرفتم.یادم هست که روزه همیشه برایم عبادت عجیبی بود.همه ی ابعادش و مخصوصن عمقش مرا مبهوت می کرد.در همه ی این سال ها هرگز حتا لحظه ای به این فکر نکردم که مثلن یک روز را روزه نگیرم یا در اوج تشنگی روزه های تابستانی چند قطره آب خنک را با کلاه ها و روسری های شرعی سرم کنم.خیال می کنم دکترین جناب ابلیس هم برای ناک اوت کردن من شامل فن روزه خاری نشود!همیشه دلم خاسته این عظمت عجیب غیرقابل خدشه ی روزه ،چکه چکه سرایت کند به نماز هایم تا حتا فکر دیرخاندن یا دیرتر خاندنشان هم به ذهنم نیاید تا چه رسد به...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۳
مهتاب

جنوب یعنی دویدن بین صفا و مروه به دنبال طور و پس آداب این است که ادب کنی و کفش هایت را در بیاوری و بگذار بگویم و بدانی که هیچ چیزی در عالم به اندازه ی پای برهنه روی رمل های فکه دلیل پریشانی نیست و لابد می دانی که

"...دل آشفته بودن دلیل کمی نیست..."

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۱۲
مهتاب
نکته ی 1:به هیچ کس ربطی ندارد که "بیوتن" 87 چاپ شده و من الان دارم در باره اش می نویسم؛حتا به خودم...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۱۱
مهتاب

با احترامات فائقه این داستان را تقدیم می کنم به همه ی دوستان گفت گوی تمدن ها و مذاکرات مسالمت آمیز.

و نیز تقدیم می کنم به آن هایی که صلح نوبل گیرشان آمده و به آن هایی که برای گرفتنش صف ایستاده اند...

و تقدیم تر می کنم به کسانی که سپرده اند دیگران برایشان در این صف نوبت بگیرند...

هرچند احتمالا گذر این دوستان به وبلاگ نحیف من نخواهد افتاد اما به هر ترتیب التماس دعا داریم ازشان...ان شاالله پایشان به آکادمی که رسید ،کمی از شام ضیافت را - محض تبرک عرض می کنم - برای ما هم بیاورند...

اجرهم عند الهم...

نویسنده:بروس هالند راجرز

مترجم:پروانه بندپی

مجله پوپک-فروردین89

گرگ و بره

گرک آمد از رودخانه آب بخورد،دید یک بره ی کوچولو توی سایه استراحت می کند.گفت:" تو؟ آن جا؟ "

بره بلند شد،تعظیم کرد و گفت"با من هستید جناب گرگ؟"

-بله،با توام.تو از آب این رودخانه خورده ای و آن را گل آلود کرده ای.وقتی من آمدم از آن آب بخورم،گل آلوده و کثیف بود.پس اگر همین حالا بخورمت بی عدالتی نکرده ام.

بره از ترس لرزید و گفت"خواهش می کنم آقا گرگه! من اصلا از آن جا آب نخورده ام.من پایین رودخانه ام.آب ،اگر هم گل آلود شود به سمت پایین رودخانه می رود."

گرگ کمی به بره نزدیک شد و گفت:" بله، بله،راست می گویی؛اما...حالا دارد یادم می آید...ما هم دیگر را یک سال پیش همین جا دیدیم و تو به من بی احترامی کردی.به خاطر یک همچین توهین بزرگی زندگی ات را به من مدیونی."

بره گفت:" آقا ! من واقعا متاسفم که یکی قبلا دلخورتان کرده است؛اما آن یک نفر من نمی توانم باشم.به خاطر این که من فقط چهار ماه است که به دنیا آمده ام."

گرگ گفت:"هوم...که این طور!"

حالا یک سر و گردن از بره بلند تر بود.چشم هایش را تنگ کرد و گفت:"درباره ی خرابی این چمن ها چه داری که بگویی؟زمانی این علف ها تا شانه ها ی من می رسیدند؛اما تو،جنایتکار شکمو،هرچه بود را درو کردی و خوردی."

بره گفت:" دلم نمی خواهد بی ادب باشم.اما این هم نمی تواند کار من باشد.چون من تا به امروز فقط به شیر مادرم لب زده ام.من بی گناهم."

گرگ گفت:"درست است،درست است. من نمی توانم به خاطر گل آلود کردن آب رودخانه یا برای بی احترامی پارسالت، یا به خاطر خوردن همه ی علف ها بخورمت.باید بگویم که هوش و ادب تو من را تحت تاثیر قرار می دهد.تو برای هر اتهام من یک دلیل خوب اوردی."

بره گفت:"ممنونم!"

گرگ گفت:"با این حال،هدف تو این بوده که آرامش این جا را به هم بزنی.پس من هم وظیفه دارم که تو را بخورم."

و...خوردش...

...متوجه هستید که ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۰ ، ۱۰:۰۸
مهتاب

...برای فرزاد فروزش و همه مردانگی اش...

...ترسیدم...از همان اول که عکسش را با تی شرت سفید خونی و کیف دعای کوچک آویزش دیدم ترس برم داشت....

"فرزاد فروزش،امام جماعت دانشگاه علوم پزشکی دانشگاه تهران..."


خیلی ها یاد حادثه میدان کاج افتادند...قصور نیروی انتظامی،ناامنی شهر،حضور اوباش در جامعه،بی توجهی به قانون بدون هیج تبعاتی،ترویج خشونت در جامعه...برای خیلی ها این حادثه فقط یک زنگ خطر اجتماعی بود از افزایش خشونت...

خیلی ها در مقاله هایشان و پست هایشان تقصیر را انداختند گردن صدا و سیما و ماهواره و باشگاه های بدون نظارت پرورش اندام و قرص های غیر قانونی و تقصیر را انداختند گردن دختران بی حجاب و بد حجاب و اصلا بعضی ها هم تقصیر را انداختند گردن شیشه ی نوشابه ای که فرو رفته بود در چشم فرزاد فروزش و ...

خیلی ها خیلی چیزها گفتند... و من هر کلمه اش را که می خواندم بیش تر می ترسیدم...اصلا از همان اول که آن تصویر را دیدم که انگار با همه ی جزئیاتش داد می زد و درد می کشید،ترسیدم...

"... دوشنبه شب در راه بازگشت به منزل برای نجات یک دختر جوان از چنگال..."

برایم سخت شده شب ها بروم بیرون...نه فقط به خاطر آدم هایی که عجیب لباس می پوشند و عجیب تر حرف می زنند و خیلی عجیب تر می خندند...و نه فقط به خاطر روابط عجیبی که میان آدم ها برقرار است و به تو احساسی می دهد شبیه این که دیگر جایی برای تو میان این آدم ها نیست ...نه فقط به خاطر کلمات هرزه ای که می شنوم...برایم سخت شده بروم بیرون چون احساس می کنم مردمم هیچ کدام کاری به کار هم ندارند...آن هایی که معتقدند، معتقدند و آن هایی که معتقد نیستند؛نیستند... و همین...کسی کاری به این ندارد که از کس دیگری چیزی بخواهد..چیزی شبیه تشویق به یک کار خوب...چیزی شبیه قانع کردن یک آدم برای انجام ندادن یک گناه...چیزی شبیه امر به معروف...چیزی مثل نهی از....

...چیزی مثل نجات یک دختر جوان از چنگال...

"...دو نفر از اراذل و اوباش از جان گذشتگی کرد، اما یکی از آن ها یک شیشه شکسته نوشابه را به چشم این روحانی جوان فرو می کند..."

می دانید با خودمان چه کار کرده ایم؟تمام وظایف دینی مان را سپرده ایم دست دولت...

امر به معروف را داده ایم دست ستاد امر به معروف...خیال می کنیم نهی از منکر را هم گشت ارشاد جای من و تو انجام می دهد...انفاق و صدقه را انداختن سکه می دانیم در صندوق ها ی زرد و آبی کمیته امداد ... کمک به یتیم و سائل و در راه مانده مانده و زکات و خمس را هم که اساسا وظیفه نمی دانیم...

وقتی اولین بار عکس حجت الاسلام فرزاد فروزش را در جایی دیدم ،ترس برم داشت از این همه بی توجهی و بی تفاوتی...آمار البته نشان می دهد همه چیز رو به پیشرفت است...مسئولین لبخند می زنند و با هم عکس یادگاری می گیرند...سلول های بنیادی...انرژی هسته ای...فاز چندم نیروگاه بهمان...از دولت اگر بپرسی می گوید هزاران سانتریفیوژ داریم الان و فلان میلیون واحد مسکن مهر ساخته ایم برایتان...نماینده های مجلس تند تند قانون تصویب می کنند و با هم بحث می کنند و اگر وقت اضافه آوردند با دولت بحث می کنند و نطق می کنند برای هم...پیش از دستور...و پس از دستور... و هر وقت دیگر...

و من که این حرف ها را می زنم می شوم یک اقیت یک نفره...همه چیز خوب است اصلا...نباید این قدر سخت گرفت...مسئله حضور پرشکوه مردم در انتخابات بعدی است،ولو بهایش مجوز دادن به هر فیلمی باشد که ساخته می شود..ولو بهایش چشم راست فرزاد فروزش باشد...بین خودمان بماند دلم عجیب تنگ شده برای دو رکعت ایمان و یک وجب غیرت...

و چقدر صدای مولایم بلند است از لابه لای صفحات مظلوم نهج البلاغه اش که"... و در آن زمان...مردم به زبان تظاهر به دوستی نمایند و به دل هم دیگر را دشمن دارند...اغلب به زناکاری و تبهکاری افتخار کنند و از درستی و پاک دامنی نفرتی عجیب به دل گیرند و اسلام را هم چون پوستین وارونه به خود پوشانند و شب و روز بر خلاف دستوراتش رفتار نمایند..."

نهج البلاغه-خطبه108

در روایت است که امام من و تو که بیاید همه مان خواهیم گفت"این مرد، دین جدیدی با خود آورده است..."

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۰ ، ۱۳:۳۱
مهتاب
شاید اصلا تقصیر پیشرفت های سینما است وتکنولوژی تصویر برداری،تنظیم رنگ و قدرت تفکیک تصویر...تقصیر پیشرفت علم است و فناوری و هر آن چه که از آن ور آب می سازند و ما اسمش را یاد می گیریم و طرز کار کردنش را که از قافله تمدن عقب نمانده باشیم لابد...هر چه که هست،تقصیر هر که هست،به نظرم بی کیفیت بودن فیلم های دهه شصت بالاخره کار دستمان بدهد...می ترسم تصاویر نیمه برفکی و بی کیفیت فیلم های امام در مقایسه با تصاویر سه بعدی کیفیت ویژه که هر روز وضوحشان بالاتر می رود،بلایی سرمان بیاورد...

می ترسم قدیمی بودن فیلم سخنرانی های امام را بچه های من و تو به حساب قدیمی بودن خودش بگذارند و اماممان بشود گنجینه تاریخی که شیشه ضد گلوله بکشند دورش،قاب کنندش و با سنسور های امنیتی ویژه با تشریفات خاص بگذارندش وسط موزه انقلاب- اگر جایی به این اسم باشد البته -

می ترسم تابلوی الکترونیکی بگذارند بالای سرش که"هشدار!لطفا به شیشه دست نزنید..."شاید حتی ترجمه اش کنند به چند زبان زنده دنیا...

می ترسم امام بشود خاطره ای مبهم و تصویری مه آلود در کلمات بچه های من و تو...

و صدایش بشود زمزمه ای آرام و گنگ، مثل یک لالایی که از دور شنیده می شود و اسمش بشود بنیان گذار کبیر انقلاب شکوهمند اسلامی که همه باید به مقام شامخش ادای احترام کنند؛با دسته های بزرگ گل...

می ترسم مرقدش را بزرگ تر کنند،با کلی صحن و رواق و ایوان و وضوخانه؛شاید اصلا با کلی کافی شاپ و مراکز بزرگ خرید کنار دستش...

می ترسم بچه های من و تو نفهمند "جام زهر" یعنی چه و شاید اصلا آن قدر روان شناس شوند که عکس امام را در صفحه ی اول کتاب های درسی برای روحیه ی بچه ها خوب ندانند...

راستش را بخواهید این روز ها هر بار که تصویر نگاهش را در قاب کوچک تلویزیونمان می بینم،چیزی توی سرم زنگ می زند که نکند روزی همین دور و برها اماممان بشود چیزی قد مجسمه فردوسی...جامد و ساکت و ساکن و بی روح و سنگی و سرد...

چه قدر از آن روز دوریم؟؟؟...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۸۹ ، ۱۳:۲۹
مهتاب
مانولیوس:"پدر!ما خدا را چگونه باید دوست داشته باشیم؟"

پدر فوتیس:"از راه دوست داشتن مردم فرزند"

- و مردم را چگونه باید دوست داشت؟

-از طریق مبارزه برای باز آوردن ایشان به راه راست.

-راه راست کدام است؟

-راهی که رو به بالا می رود... 





"مسیح دوباره مصلوب-نیکوس کازانتراکیس"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۸۹ ، ۱۳:۲۹
مهتاب

توضیح لازم:"دموکراسی تو روز روشن" که در آمد،نه تبلیغش چنگی به دل می زد نه گروه بازیگرانش-به جز استاد فرخ نژاد البته و شاید محمد رضا فروتن-ولی اسمش بدجوری توی چشم بود،اما خب، این قدر فیلم دیده ام توی عمرم که بدانم من آدمی نیستم که بخواهم تو ی سینما ببینمش؛این شد که ماندم تا سرو کله اش توی کلوپ ها و سوپرها پیدا شد و به برکت اسمش که هنوز دوستش داشتم،دیدمش...(این یعنی توضیح علت به روز نبودن موضوع)

متاسفانه حدسم در مورد فیلم زیادی درست بود و با همان بار اول که نگاهش کردم مدام توی ذهنم تکرار می شد که " بردند دار و ندار دفاع مقدسمان را..." و حاصلش شد چند خطی درباره فیلم که نه نقد حتی آماتور است نه عقده خالی کردن فقط یه جور زنگ خطر است که به نظرم خیلی ها حسش کردند...

توضیح غیر لازم:منظورم از "با همان بار اول که..."این نیست که فیلم را چند بار دیدم،راستش این قدر روی اعصابم بود که تکه تکه در زمان های مختلف نگاهش کردم...فیلم را به هر حال اگر ندیده اید،حتما ببینید...

بردند..همه چیز را بردند..همه ی دارو ندارمان را بردند؛همه ی هست و نیستمان را بردند،همه ی دارو ندار دفاع مقدسمان را بردند زیر سوال...از هرچه تا به حال قرار بوده نماد جنگ ما باشد و ویژگی جنگ ما باشد و انتقال دهنده فضای جبهه ما باشد،فقط مانده چفیه و لباسی که حتی خاکی هم نیست.هیچ فکر نمی کردم روزی شاهد چنین نگاهی به دفاع مقدس باشیم.فیلم ساخته اند با یک دوجین بازیگر چشم آبی و چشم سبز و مو طلایی و یادشان رفته فیلم شان قرار است کنار همه ی این رنگ و لعاب های الکی و بی خود و نچسب،پیام داشته باشد و معنا و مفهوم و ان شا الله دغدغه...

شاید بگویم اسم فیلم از خودش و از همه ی بازی هایش و طراحی لباس و گریم و صحنه اش بهتر است.فیلم،نگاه نسل سوم روشن فکر عینکی است به دفاع مقدس و "ما و من یتعلق به" از یک زاویه ی مدرن؛از همان زاویه ای که این روزها یک کارگردان آمریکایی هم محض حفظ آبرویشان هم که شده با آن به جنگ داخلی آمریکا نگاه نمی کند.-منظورم این نیست که برای بیان واقعیات جنگمان نیاز به سانسور داریم؛بلکه به عکس باید تمام هم و غمان را بگذاریم که واقعیات جنگ را نشان بدهیم،منظور این است که دوربین سی و پنج میلی میلی باید یاد بگیرد که فرق است بین دفاع هشت ساله ایران با...با هر چیز دیگر!-بگذریم...آدم های فیلم نه به خاطر نقش شان و بازی اشان که به خاطر رنگ چشم و قیافه اشان است که مهم اند و به خاطر همین است که فیلم نامه به شدت پراکنده و چهل تکه شده است و اساسا معلوم نیست قرار است به کجا برسد و به خاطر همین است دوربین یک در میان زوم می کند روی چهره ی بازیگران زن فیلم که اصلا و اساساحرفی برای گفتن ندارند و اگر هم داشته باشند بلد نیستند که آن را بگویند.

صحنه های مثلا شهادت رزمندگان و لباس بد ریخت ماموران الهی (!)را هم کلا بی خیال می شویم و می گذاریم به حساب استعداد طنز سازی کارگردان.از خیر بحث در مورد سیر بی منطق ماجراها از آغاز تا پایان فیلم هم می گذریم که معمول فیلم های چند سال اخیر-مخصوصا جنجالی هایشان-شده و بی خیال پرداخت بی مفهوم به موضوع جبهه و شهادت و حجاب و آزادی و فیلم ساز زن مثلا خوش بر و رو و گپ و گفتش با مسئول یقه دیپلماتی می شویم و فقط سعی می کنیم داد بزنیم و بگوییم که آقا،خانم،بندگان خدا!بردند دار و ندار دفاع مقدسمان را و البته بماند که فیلم به هیچ وجه از "اخراجی های دو" بدتر و بیمنطق تر نیست و فیلم سازی که بلد نیست فیلم بسازد بهتر است آب پرتقالش را بخورد و برود کانادا پیشرفت کند مثلا و لطفا بی خیال فیلم ساختن شود این وسط و البته همه چیز به همین جا ختم نخواهد شد و به نظرم "دموکراسی..." بشود آغازگر فیلم های مدرن دفاع مقدس که ویژگی اصلی اشان این است که فرشتگان خدا ساعت مارک دار دستشان می کنند وپرت و پلا می گویند و نصف رزمندگان فیلم چشم های رنگی دارند و تای لباس جبهه شان وسط درگیری باز نشده هنوز و فرمانده از جبهه فرار می کند و لابد این نشانه اعتراض کارگردان است؛ و این نگاه را معلوم نیست از کدام سریال یا فیلم اروپایی یا آمریکایی کش رفته و این قدر درک نمی کند که نمی تواند مدل وطنی اش را بسازد که جنگ ما دفاع بود و خیلی چیزهای دیگر...و آدم جنگ یا تفحص یا شهید یا پدرو مادر شهید یا حتی فیلم ساز زن فیلم باید تکلیف شخصیتش را با خودش لااقل معلوم کند و با دیدن تابوت شهدا آن طور مزخرف تحت تاثیر قرار نگیرد و دوربین...

بردند همه ی دارو ندار دفاع مقدسمان را؛بردند...و می ترسم،می ترسم که این فیلم آغاز کننده ی یک نگاه فراپسا پست مدرن بشود به دفاعمان و مجبور شویم که متوسل بشویم به همان سرباز لاغر اندام هخامنشی تا او برای رزمنده مان که لابد سرباز لشکر امام زمان بوده،از امام عصرش بگوید...

پیشنهاد جدی من به کارگردان "دموکراسی..." این است که برود چیزی توی مایه های " کنعان "بسازد تا لااقل اداهای فیلم را به حساب روشنفکری اش بگذارد و الا ما در فیلم دفاع مقدس یا لااقل فیلمی که دارد راجع به دفاع مقدس حرف می زند حوصله ی دیدن اداهای روشنفکری را نداریم...والسلام.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۸۹ ، ۱۳:۲۶
مهتاب