تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در "روزمره ها" روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز.

طبقه بندی موضوعی

راستش را بخاهید از همان اول اول ،یعنی از همان روزی که برای اولین بار عضو بلاگفا شدم  مثل خیلی ها و برخلاف خیلی های دیگر می دانستم از "وبلاگ" چه می خاهم و قرار است چه بشود.از همان ابتدای قصه قرار بود جایی که هستم تبدیل بشود به کافه ی آرامی برای بحث های دونفره و گعده های چند نفره من باب "مسائل مهم" و یا حداقل "مسائل واقعی" و یا اگر نشد اقلکن پیرامون چیزی که "مسئله" باشد.قرار بود زیر نور ملایم لامپ های دیواری به صرف چند فنجان قهوه و چای سبز و یکی دو برش کیک وانیلی و بوی خوب شکلات کمی اختلاط کنیم...ولی چند وقت پیش حواسم از این ماجراها پَرت شد و پِرتی های روزمره ی مغزم را جای آن حرف های خوب و لای آن برش خوشمزه ی کیک پنیری گذاشتم روی میز.

این فقط یک اشتباه ساده بود در ماهیگیری.قلاب قلمم یک لنگه کفش را اشتباهی به جای ماهی از میان این دریای متراکم و انبوه افکار ذهنی بیرون کشیده بود؛لنگه کفشی که باید دور انداخته می شد یا فوقش در کناری گذاشته می شد برای این که ببینم به چه کار می آید؛اما این اشتباه ساده ی قلابی(!) اجازه نداد...

فرصت خوبی بود برای من تا کمی سرم را خلوت کنم و به چیز هایی که باید فکر کرد فکر کنم.احساس می کنم دور شدن از مسیر اصلی و تبدیل شدن حواشی به متن در زندگی آدم ها و تصمیم گیری بر اساس این دور و  نزدیک های جابه جا شده از همین مدل خطاهای ساده آغاز می شود و اگر کسی حواسش به اساس نامه ی زندگی اش نباشد در مرامی که باید پای مرامنامه ی حیات خرج کند کم خاهد آورد و این نقطه ی آغاز جدایی توست از آن چه که باید که هرگز مبادا چنین!

فلذا این آرام نامه یک عذرخاهی یا توضیح است پیرامون آن چه واقع شد و آن چه از قِبَل آن می توان به دست آورد برای ادامه ی مسیر...

با تقدیم مهر و احترام!

+این "شوک" باعث شد تا از شوک دیگری که قرار بود،بیرون بیاییم و احوال "شرح احوالات"مان را بعد از این همه مدت بپرسیم...جهت اطلاع!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۴۸
مهتاب

قیدار را بین امتحان های این ترمم خاندم؛این طوری کتاب خاندن خیلی می چسبد؛با استرس،نگرانی،ذره ذره...زجر کش می شود آدم...

اما غرض از مزاحمت،

خاستم اطلاع بدهم که اصلن دوستش نداشتم؛

نه خودش را

و نه کتابش را...

ضمنن به یکی هم گفتم خریدنش پول دور ریختن است...


***


ریزنوشت:

اینایی که یه ماهم وبلاگ نداشتن تو عمرشون بعد هی هر روز تو فیس و امثالهم میچرخن و هی تند تند کامنت و لایک و پست و استاتوس و ریکوئستو... 

ایناهمونایین که خاک صحنه تئاتر نخوردن؛ولی می خان یه شبه سوپر استار سینما شن...

آدم باس ریشه داشته باشه...

بله!

۳۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۳ ، ۱۷:۴۸
مهتاب

«حجت باید تمام شود...»

ثقل این سنت در همه ی ابعادش،در هر عمقی،با هر مجری و مخاطبی،

مرا آتش می زند...

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۲۸
مهتاب

گفت:«دیشب خاب دیدم سید محمد خاتمی جایی سخنرانی داشت؛بعد من مجری برنامه بودم»

گفتم:«برو صدقه بده»

:-) 

۱۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۲:۵۲
مهتاب

بی عرضگی یعنی بعد یک عمر فانتزی داشتن،دستت برسد به دسته های «ویلچر» یک «جانباز» تا در یک برنامه ی مضحک او را از دو متری «سن» ببری پای این سن لعنتی که ابلهی بدون«سطح شیبدار» طراحی اش کرده.ببری اش پای «سن» که یک جایزه ی لعنتی را به رسم« یادبود» به او بدهند و برش گردانی سر جایش.جایی در دو متری سن،چون خودش و صندلی اش «نظم» صندلی های سالن را به هم می زنند.چون سالن لعنتی جایی برای «فهمیدن»آن صندلی متحرک ندارد.بی عرضگی یعنی از عهده ی این کار به معنای واقعی کلمه «بر نیایی».نه گرداندن «ویلچر»را بلد باشی،نه به موقع حرکت دادنش را و آن «جانباز»تمام مدت دستش به چرخ ها باشد و خودش برود رسمن و خودش برگردد عملن.

در سکوت.

با لب خند..

با بی عرضگی تو...

با بغض.... 

                         

                      

۱۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۰:۵۷
مهتاب

بغض،یک چیز قلمبه ی لزج اسفنجی است که چگالی بالایی دارد و قدرت چسبندگی بالاتری؛معمولن در ناحیه ی گلو،جایی اطراف حنجره  و در تمام حوزه ی استحفاظی حلق،چنبره می زند...

یک چیز آبدار سفت است که در بهترین حالت ممکن،در زمان مناسب می ترکد(در مواردی منفجر می شود)و قسمت سفتش همچنان چسبیده به گلو می ماند و آدم را خفه می کند؛قسمت آب دارش هم دور و بری های آدم را ...

و جز این نهایتی برایش قابل تصور نیست...



ریزنوشت:

+ما قول می دهیم خیانت های کوچک را بزرگ نکنیم(هم چنان که تا به حال هم این کار را نکرده ایم)، اما آیا آقایان متقابلن اطمینان می دهند  خیانت های بزرگ را کوچک نبینند؟

+«...اگر کسی خطای کوچکی کرده خطایش را بزرگ نکنیم و اگر خطا بوده آن را تبدیل به خیانت نکنیم و اگر خیانت کوچکى(این قسمت نیاز به توضیح دارد) بوده آن را بزرگ و بزرگ تر نکنیم»                             رئیس جمهور

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۳ ، ۱۵:۰۵
مهتاب

بلخره ما هم «چ» دیده شدیم...



*«چمران»شان «دکتر مصطفا چمران»من نبود؛اما  تقریبن می شد دوستش داشت...


*من مدت هاست در دلنوشته ها رسوب کرده ام در بخش امریکایش...قد و قواره ی درک من به زحمت می رسد به «چمران» امریکا؛این یعنی «چ» پرتم کرد در دنیایی که نمی شناختم و کمی هم نمی خاستم...


*یک جایی از فیلم «شهید وصالی» می گوید:"...دکتر نمی فهممت..". داشتم فکر می کردم کاش به نیابت از ما هم گفته باشد...


*آقای «عرب نیا»!آن از «مختارنامه»تان،این هم از «چ»...خدا خیلی دوستتان دارد ها!


*در «چ»می شود غرق شد...همچنان که در هر چیز دیگری که مربوط به «چمران»است...



۲۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۵۸
مهتاب

اگر بناست پانزده هفدهم علوم بعد از ظهور کشف شوند،پس قاعدتن درجات ایمان کلید باز شدن درهای عظیمی از علم هستند؛آن چه را بدون ایمان می شود گشود بسیار وسیع است؛اما به نسبت مجموعه ی علوم عالم نسبتی را می سازد که باعث شرمندگی است...

حکمت و علوم انسانی که هیچ،عمده ی تجربه ی علمی و علم تجربی هم به مفتاح ایمان نیازمند است و این از قوانین لایتغیر این عالم است؛چه به آن بخندی،چه به شوقش زندگی کنی...

فرمود :"انا مدینة العلم و على بابها"

و همین.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۲ ، ۰۱:۳۱
مهتاب


بار سنگین بزرگ ترین انقلاب عالم در این سال ها همیشه روی دوش تو بوده...

اجازه می دهی شانه هایت را ببوسم؟

اجازه می دهی دست و پایت را...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۲ ، ۰۲:۳۹
مهتاب

استاد اپیدمیولوژی مان می گوید بمباران هیروشیما و ناکازاکی نوعی«کار آزمایی بالینی»بوده...یعنی فرصتی بوده که طبیعت در اختیارمان گذاشته تا تاثیرات بیولوژیکی بمب اتم را بررسی کنیم...

                          

                                   


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۲۷
مهتاب