این اندوه طویل :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

این اندوه طویل

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۰۷ ق.ظ

نشسته‌ام توی اتوبوس واحد. حالم خوب نیست؛ اصلا اصلا خوب نیست. چادرم را انداخته‌ام روی شانه‌ام؛ هدست گذاشته‌ام و سرم را تکیه داده‌ام به شیشه. مسیر، طولانی است و من قرار است ایستگاه آخر پیاده شوم؛ پس لازم نیست مراقب ایستگاه‌ها باشم. بیخیال و بی‌حوصله و خسته بیرون را نگاه می‌کنم ولی چیزی نمی‌بینم. از آهنگ‌های آن پوشه‌ای هم که همین طوری الکی گذاشتم پخش شود که پخش شده باشد هم چیزی نمی‌شنوم عملا. انقدر فکر و خیال توی ذهنم هست که اجازه هیچ کار دیگری را نمی‌دهد.

توی یکی از بی‌شمار ایستگاهی که اتوبوس نگه می‌دارد، یک خانم چادری با دختر ده یازده ساله و پسر چهار پنج ساله اش سوار می‌شوند. خانم چادری کنار من می‌نشیند و بچه‌ها رو به روی ما. دخترک، روسری آبی خوش‌رنگی سرش کرده و مثل مادرش چادر دارد. هم پسرک و هم دختر چهره مهربانی دارند؛ هنوز هم حالم خوب نیست؛ ولی حواسم می‌رود پی شیطنت‌های پسرک که رو‌به‌رویم نشسته و هی توی صندلی ورجه وورجه می‌کند.

از ژست‌های غمگین و روشنفکرانه گرفتن جلوی بچه‌ها خوشم‌ نمی‌آید؛ بدتر از آن از گوشی‌های قلمبه هدست جلویشان نگرانم. نکند وسیله خاصی به نظرشان بیاید و مثلاً خودشان نتوانند تهیه‌اش کنند؟

خودم را قانع می‌کنم که «حالا تو‌ام یه چی شنیدی جو گرفتتت! هیچکس با این هدستِ ارزونِ پنجاه شصت تومنیِ تو دلش چیزی نمی‌خواد! آهنگتو گوش کن بابا!»

مثل بعضی وقت‌ها که از بلاتکلیفی و‌ بی‌حوصلگی هر‌چه دم دستم باشد می‌خورم، می‌گردم دنبال خوراکی. چیزی همراهم نیست. ناچار بطری آبم را بیرون می‌آورم تا حداقل کمی آب بخورم. یکی دو قلپ می‌خورم و هنوز درِ بطری را درست نبسته‌ام که پسرک رو به مادرش چیزی می‌گوید که با لب‌خوانی می‌فهمم «آب» بوده. خدا را شکر مادر آب همراهش دارد و یک بطری از توی کیفش می‌دهد به پسر و‌ خوب، همین کافی است.

هدست را بر‌می‌دارم و گم‌ و گورش می‌کنم. چادرم را روی سرم مرتب می‌کنم؛ یادم می‌آید فروشنده جای بقیه پولم موقع خرید آب، دو تا لواشک لقمه‌ای داده بود. لواشک‌ها را با لبخند می‌دهم به بچه‌ها، در جواب تشکر خودشان و مادرشان لبخند می‌زنم و تلاش می‌کنم امیدوار باشم که همین‌ها، تلخیِ ژستِ خسته مرا در ذهن بچه‌ها حداقل به شیرینی هم نشده، به ترشی همان لواشک‌ها تبدیل کند.

این‌جاست که تازه گوشی ساده دختر و سیم هندزفری مشکی‌ای که توی گوشش گذاشته می‌بینم و مطمئن می‌شوم کارم درست بوده. مهم نیست پسرک و دخترک خودشان هدست دارند یا نه، من دوست دارم احتمال بدهم که ندارند و نمی‌توانند داشته باشند. مهم نیست هدست من قیمتی ندارد؛ اگر احتمال بدبینانه من درست باشد، پسرک این را نمی‌داند و همان دو تا قلمبه احتمالا به نظر او عجیب و خفن، کافی است که دلش چیزی را بخواهد که شاید نتواند داشته باشد و‌ من در چنین شرایطی، دوست دارم بدترین احتمال را در نظر بگیرم.


اگر از من بپرسید سخت ترین کاری که در زندگی‌ام انجام داده‌ام چه بوده، باید بگویم عمل کردن بر مبنای این بدترین احتمالاتی که گهگاهی در برخورد با آدم‌ها به ذهنم می‌رسد.

فهمیدن، رنج‌آور است...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۳
مهتاب

نظرات  (۳)

فهمیدن رنج آور نیست
پاسخ:
نهایتش خوبه ولی تو قدم‌ اول چی؟ رنج ‌‌‌‌آور نیست؟

+هر که او هشیار‌تر رخ‌زرد‌تر و این‌ها.
مثلا اینکه شما فهمیدی خودشون آب دارن
یا هدست داره دختره روسری آبی این خوبه دیگه :)

تازه شاید بعدا به مامانش بگه اون خانومه هدست نداشت که اینو گذاشته بود روو گوشش!
پاسخ:
اینا که «فهمیدن» نیست. «مشاهده» است با حواس پنج‌گانه!

دختره «هندزفری» داشت. اگه هدست داشت خودش که دیگه این همه دنگ و فنگ لازم نبود!
۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۸:۱۷ راهی به سوی نور
فهمیدن رنج آور هست! اگر فهممون به عمل هامون تبدیل نشه...
پاسخ:
تبدیل بشه هم رنج‌آوره...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی