از این نقطه تا ابد :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

از این نقطه تا ابد

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۲۰ ب.ظ

از این نقطه به بعد دیگر زبان مردم را نمی فهمم و آن ها هم زبان مرا....


مثلا اگر به شما بگویم زندگی من به قبل و بعد چهار سال فعالیت تشکیلاتی ام در انجمن اسلامی دانشگاه تقسیم می شود و این چهار سال، فقط به همین دلیل، مهم ترین سال های همه زندگی من بودند متوجه می شوید؟ 

می توانید تصور کنید وقتی می گویم فعالیت تشکیلاتی منظورم صرفا دورهمی های ساده به صرف زیارت عاشورا نبوده؟


 وقتی در دانشگاه و جامعه ای با سطحی ترین، بی مزه ترین و دم دستی ترین تعریف و تصور ممکن از کار فرهنگی زندگی می کنی و دلت می خواهد هم حواست به حد و حدودت باشد و هم کارآمدی مجموعه، نتیجه می شود این که بسیج دانشجویی تلویحا ما را متهم می کرد به بی قیدی در روابطمان ( و البته یک سری چیزهای دیگر ) و از آن طرف، فلان کارمند دانشگاه صاف تو چشم مان نگاه می کرد و می گفت " دیگه حالا انقدرام لازم نیست مراعات کنید، جوونید بالاخره... "

حاصلش می شد این که سر ماجرای انتخابات امسال، چپ ها داد و بیدادشان در آمده بود که چرا عکس رییسی را روی بنر دعوت از نبویان زده اید و حزب اللهی ها کچلمان کرده بودند که چرا تریبون داده اید به کواکبیان. و یکی آن وسط خیلی معصومانه گفته بود " بالاخره ما نفهمیدم انجمن دانشگاه کدوم وریه! "

و این ها مشت نمونه خروار است از حال و وضع ما در این مدت...


من چه طور توضیح بدهم که اخلاص را، توکل را، با دست خالی ادامه دادن را، امداد پروردگار عالم را وقتی تمام اسباب مادی قطع شده اند، مقلب القلوب بودنش را، توسل را، درد را، کل تاریخ مبارزات تشیع را، فرهنگ را، اخلاق را، جمهوری اسلامی را، زیارت را، انتظار را، انصاف را، امید را، شکنجه را، مصلحت اندیشی بی مورد و با مورد را، خمینی و خامنه ای را، شهید را، عشق را، زندگی را و مرگ را  و حتی خیلی ساده تر از این ها، حد و حدود روابط انسانی با محرم و نامحرم را من در این مجموعه یاد گرفتم؟


من به چه کسی چه بگویم؟! چه کسی این ها را درک می کند بدون این که در این درک، به بیراهه برود؟!


از این نقطه به بعد دیگر زبان مردم را نمی فهمم و آن ها هم زبان مرا....


پ.ن : طوری در جانم نفوذ کرده این ماجرا که گهگاه تلاطم های روحی تکه هایی از آن را پرت می کند بیرون....و فکر نمی کنم تا زنده ام بتوانم گاه و بیگاه، با مناسبت و بی مناسبت، درباره اش حرف نزنم...چند تکه دلتنگی تمام نشدنی...


نظرات  (۴)

به اون طفل معصوم باید بگویم کدوم وری بودن انجمن مستقل معلومه
از جاهایی که بزرگان انجمن بعد از هیاهوهای دانشجویی استخدام شدند


اون بند من چطور توضیح بدهم اخلاص و ... را رو دوست داشتم :)


پاسخ:
دفاتر در قالب اتحادیه هستن ولی در عین حال هویت مستقل خودشون رو دارن....اون قضیه استخدام هم تصمیم شخصی افرادی بود که شورا عمومی به شدت بهش معترض بود. و هست.
گرچه مسلما هیچ کدوم از این ها به معنی نبود اشتباهات ریز و درشت نه در مجموعه ما و نه در اتحادیه نبود و نیست؛ من مطلقا تعصبی ندارم رو این مجموعه. ولی به هر حال به نسبت باقی مجموعه ها که دیدم، کارآمدتر بوده.

تک تک کلمات اون بند رو با دقت انتخاب کردم....
با تک تکش همدلی میکنم :)
هر چند ما در یک تشکل غیرسیاسی فعالیت کردیم
پاسخ:
مگه داریم؟:) سیاست محیطه به همه چیز:)
داریم بله :)
داشتیم ما
پاسخ:
عجب! اسم مجموعتونو می تونم بدونم؟
خصوصی بپرسید تا بگم :)
پاسخ:
خوب همین جا خصوصی می گفتید:) الان فقط کانون مهدویت تو‌ذهنم میاد که سیاسی نباشه:-) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی