تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.

بودن یا نبودن

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۲۹ ب.ظ

یک بار چند سال پیش، وسط بحث با یک بنده خدایی در مورد یک جور بلاتکلیفی که الان اصلا یادم نیست، گفتم: « خوب، از خدا بپرس». این را خیلی بدیهی و‌طبیعی گفته بودم و وقتی دیدم از روی تمسخر خندید، حتی کمی تعجب کردم.

من واقعا در سردرگمی ها، با این نیت که « اگر الان بدانم کار درست چیست، انجامش می دهم» از خدا، خیلی عادی و راحت سوال می پرسم و او، دیر یا زود جواب می دهد. دلیل این دیر یا زود بودن ماجرا را هم معمولا ( و‌ مسلما نه همیشه) با اتفاقاتی که می افتد می فهمم؛ حالا واقعا یعنی این کار خیلی عجیب است؟! 

اگر خدا در همین حد هم توی زندگی ات نقش نداشته باشد، پس اصلا چرا به وجودش اعتقاد داری؟ و اگر به وجودش اعتقاد نداری، پس چه طور زندگی می کنی؟!

من جدا این را نمی فهمم... لطفا اگر می توانید نظر خصوصی بگذارید و برایم بگویید چه طور با خدا یا بدون خدا زندگی می‌کنید. ممنون.


+ بحث های تکمیلی این پست را می توانید این جا ببینید. با سپاس از آقای بوذرجمهری.