تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

وحی

جمعه, ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۰۴ ق.ظ

سفر کربلا برای من، مثل نزول یک باره مفاهیمی بود که در طول بیست و یک سال قبلش، به طور تدریجی نازل شده بودند...

این بیست و یک سال قبل، دقیقا بیست و یک سال است؛ یعنی این نزول، درگیر شدن با عمیق ترین معانی ای که زندگی بشر روی کره زمین می تواند با آن ها مواجه شود و در معرض نسیم این عشق عجیب ازلی قرار گرفتن، اگر حتی قبل از تولدم آغاز نشده باشد، که شده است، حداقل از زمانی شروع می شود که لب ها و دهان بچه تازه به دنیا آمده را، به کمی تربت سید الشهدا آغشته می کنند تا طعم عشق، اولین مزه ای باشد که در زندگی می چشد.

سفر عتبات که بروید نزول دفعی مفاهیم از همان ابتدا آغاز می شود. یعنی من از همان فرودگاه بغداد تا رسیدن به کاظمین مدام در حال یادآوری همه وقایع تاریخی-مذهبی ای بودم که مکان وقوعشان این شهر بوده و بعد تر وقتی یک ساعتی معطل شدیم تا صبح بشود و اجازه بدهند وارد شهر کاظمین شویم این تصویر کاملا فرصت پیدا کرد کامل شود؛ این توقف یک ساعته کافی بود تا نه تنها در مکان که در زمان هم سفر کنم و هر دو شهر را با زندان های ترسناک خلفای عباسی ، دروازه های شهر، حکومت نظامی، خفقان، آب و هوای خشن و همه چیزش، تصور کنم.

کربلا، بین الحرمین، حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل،" این جا تل زینبیه بوده"، "خیمه گاه این جا بوده"، "گودی قتل گاه در این نقطه..." نزول مفاهیم ادامه دارد، برای این که موضوع را درست توضیح بدهم،  باید این را بگویم که بدانید، درست است که من عملا  "در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشودم " ، اما هرگز خانواده ام نتوانستند مفاهیم دینی را به شکل قانع کننده ای که جواب سوال های بی شمار مرا بدهد، به من منتقل کنند و هنوز هم نمی توانند؛ شاید برای همین بود که خداوند شخصا، در چهارده سالگی ام، کتاب "فلسفه اخلاق" شهید مطهری را گذاشت دم دست من و آن کتاب ( که الان اصلا یادم نیست دقیقا درباره چی حرف می زند) شد مبدأ تغییر خیلی چیزها در زندگی ام. مسیر تحول روحی و شخصیتی من تقریبا هیچ کجا از کنار جاده های عرفانی _اشراقی عبور نکرد، هیچ وقت "خواب نما" نشدم فلان کار را انجام بدهم، "غروب عجیب شلمچه" که چهار دفعه دیدمش و هربار مفهوم "جنون " را برایم تصویر کرد، هیچ وقت نقطه آغازی هیچ تصمیمی در زندگی من نبود، یک سری مفاهیم را تثبیت و تکمیل کرد، ولی به خاطر آن فضا و فضاهای مشابه تصمیم خاصی نگرفتم.

از کتاب " فلسفه اخلاق" شروع شد و دختری که حتی با "شهید" خواندن کشته های جنگ تحمیلی هم مسئله داشت و دفترچه خاطرات روزانه اش را خطاب به داریوش اول هخامنشی، داماد کوروش بزرگ، همسر بانو آتوسا و پدر خشاریارشاه می نوشت، پرت شد در عمیق ترین اقیانوس از مفاهیم انسانی که وقتی خداوند پرسیده بود دلت می خواهد در این حجم عظیم آب غرق شوی، بی درنگ گفته بود "بله" و بعدتر، آن قدر از این انتخاب کیف کرده بود که بارها و بارها و بارها بعد از آن وقتی حتی در سخت ترین شرایط توی آب دست و پا می زد و نفسش بالا نمی آمد و گاهی از زیر آب تصاویری مبهم از مردمانی را می دید که با خیالی آسوده در ساحل راه می رفتند و آفتاب می گرفتند و " لذت" می بردند از زندگی، وقتی خدا می پرسید "کافی است؟ دوست داری بیایی بیرون؟" می گفت "نه" و هنوز هم می گوید نه.

از "اشراق" گفتم، هیچ چیز احساسی ای وجود نداشت، از شهید مطهری شروع شد و به خیلی های دیگر رسید و همه مسیر پر از کتاب بود. درست عین یک مسیحی یا یهودی که بخواهد مسلمان شود کتاب می خواندم که بفهمم حرف حساب این دین چیست و بعد کم کم قرآن و نهج البلاغه و...

حالا همه این ها را چرا گفتم؟ چون رسیده بودیم به بین الحرمین. برای کسی که دینش را از چهارده سالگی شروع می کند به خواندن، برخلاف همه، خاطرات خیلی محدودی دارد از عزاداری ها، تا همین سه چهار سال پیش نمی دانست "روضه" دقیقا به چه چیزی می گویند، ترتیب برنامه های یک مراسم عزاداری ساده را نمی دانست، در تمام عمرش فقط یک بار در یکی از این مراسم های سفره ای زنانه و چندبار هم در بچگی در مراسم عزاداری امام حسین شرکت کرده بود و آن هم اصلا نمی فهمید قضیه چیست، برای کسی که شوق کربلا رفتن را کلا نمی فهمید و به نظرش امام حسین اگر این همه بزرگ باشد که همه می گویند پس او اصلا در حدی نیست که برود زیارت چنین وجودی، اصلا برود چه بگوید؟!، برای چنین آدمی کربلا رفتن اصلا یک اتفاق ساده، یک زیارت معمولی نیست.

 واقعیت این است که هیچ وقت در زندگی ام آرزوی کربلا رفتن نداشتم تا همان سال 94 که به دلیلی تصمیم گرفتم هر روز زیارت عاشورا بخوانم؛  تصمیم گرفتم هر روز زیارت عاشورا بخوانم هم درست نیست، چون خیلی وقت ها فقط فایل صوتی اش را" پلی" می کردم و حتی کم کم دیگر به کلمات هم توجه نمی کردم، اصل هدفم این بود که " ضمیر ناخودآگاه" م کلمات زیارت عاشورا را بشنود و دنبال هیچ حاجت خاصی از این کار نبودم ولی اتفاق عجیبی که یکی دو ماه بعد شروع این حرکت افتاد این بود که ناگهان احساس کردم به شدت دلم می خواهد بروم کربلا و به یک باره، تمام توضیحات و توجیهات قبلش برای نرفتن و "من در حد این سفر نیستم " و ... به نظرم ابلهانه آمد. دلم می خواست بروم کربلا و به دلم افتاده بود خیلی زود این اتفاق می افتد که افتاد، ثبت نام عتبات دانشجویی از همان سال شروع شد و اولین سالی هم بود که بعد از چند سال، دخترخانم های مجرد را هم ثبت نام می کردند، و من این نزول دفعی وحی را، بعد از تقریبا هفت سال دویدن بین کتاب ها و آدم ها و در به در به دنبال استاد و مرشد و راهنما و مراد گشتن، تجربه کردم...بگذریم، حرف زیاد است برای گفتن، مثلا اگر یادم بود که چه زمانی اولین بار شهادتین را با اعتقاد قلبی گفتم و از خدا خواستم از آن جا به بعد مرا مسلمان بداند، بهتان می گفتم چقدر بعد از مسلمان شدنم، زیارت کربلا نصیبم شد، ولی خوب یادم نیست...

می دانید، این همه را گفتم که به این جا برسم، از همان کربلا و بین الحرمین، یک احساس دیگر هم به آن حال سنگین نزول وحی اضافه شد و آن تصور همه مکان هایی که می دیدم، در آن حکومت رویایی بعد از ظهور بود. در بین الحرمین راه می رفتم و تصور می کردم معماری حرم را بعد از ظهور؛ بعد رفتیم کوفه، مسجد کوفه و سهله، می شنوید که اولی قرار است در آن حکومت آخرین، مقر حکومتی باشد و دومی محل زندگی حضرت قائم. این در حالی است که هزاران فضیلت برای هر کدام از این دو مکان ذکر می کنند و اسامی خیل پیامبران و اولیای الهی را می آورند که در این دو مکان مقدس عبادت کرده و یا به  هرحال به آن ها به شکلی احترام گذاشته اند؛ نزول یک باره مفاهیم و تصورات بعد از ظهوری من، تشدید می شد، با هم ادغام می شد و این برای آن دخترک ایرادگیر که تازه چند سالی بود مسلمان شده بود کم چیزی نبود...

این روزها که آدم ها از " طریق العلما" در راهپیمایی اربعین می نویسند، بیش از اربعین و راهپیمایی اش، به "علما" ی بعد از ظهور فکر می کنم و چگونگی بازسازی این مسیر در آن زمان و وضع فرهنگی و اقتصادی و معماری عراق، ایران و حجاز، بازسازی بقایای شهرهای گم شده و نفرین شده که توصیه اکید قرآن است برای دیدن و عبرت گرفتن و فهم کردن، به مسجد کوفه و سهله، به مسجد الاقصی، به کعبه، به آن اتفاق بزرگ و به راه هایی که برای سعادت آدمی زاد باز خواهد شد...مسیر راهپیمایی نجف تا کربلا، شاید نشانه کوچکی از آن راه ها باشد برای همه آن هایی که راه گم کرده اند یا راه را نمی شناسند، برای همه آدم های مثل من....

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۱۹
مهتاب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی