تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

لبخند

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۴۰ ب.ظ

خوب واقعا لازمه اعتراف کنم که تا همین اواخر تصور ذهنم از مقوله "هدایت" چیزی بود در این حد که توی یه هزارتوی پیچیده قرار باشه از کسی نشونی مسیر رو بپرسی و اون با لبخند، بدون توجه به همه مسیرایی که تا همون جا هم پرسیده بودی و می دونستی درستن ولی عمدا توشون قدم نذاشتی، برای بار هزارم و بلکه بیش تر، مسیر درستو نشونت بده.


هدایت برای من این شکلی بود که علی رغم همه توصیه ها و هشدارهاش، اشتباه کنی، سرت به سنگ بخوره، اشکت دربیاد، بیای بخوای که دلداریت بده و نه تنها این کارو بکنه بلکه کلا به روتم نیاره لجبازیتو. 


این بود که با این که مطمئنی حق با خود خودشه ولی بگی دلم می خواد همین مسیری که خودم می خوامو برم؛ لبخند بزنه و داد بزنی؛ آرومت کنه و بی ادبی کنی؛ ببینه داری اشتباه می ری و هیچ جوره گوش نمی دی به حرفاش، ولی مجبورتم نکنه به کاری. دعات کنه و منتظرت بمونه برای برگشتن.


حالا مشکل کجا بود؟ تازگیا فهمیدم "هدایت" همه این ها هست و نیست. فهمیدم  "هدایت  شدن"، نشونی پرسیدن نیست و این اشتباه منه که این همه مدت فقط نشونی پرسیدم. 

"هدایت" یعنی به "راهنما" ی هزارتو که رسیدی، به جای هر حرفی فقط بگی:"لطفا دستامو بگیرید"

فهمیدم منظور پروردگار عالم از "هدایت"، "همراهی" تا رسیدن به "مقصد"ه نه فقط پرسیدن نشونی مسیر.


+می خوام بیفتم به پات و یه دل سیر گریه کنم...بدون هیچ نیتی...حتی نه به قصد هدایت شدن...فقط بشینم یه دل سیر گریه کنم حضرت ارباب...و تو لبخند بزنی...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۳۱
مهتاب