توفیق :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.

توفیق

جمعه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۳، ۰۲:۳۳ ب.ظ
نشسته ایم درباره ی چیزهایی حرف می زنیم که هر روز به شکل و شمایل جدیدی آزارمان می دهند؛از مشکلات فرهنگی مملکت می نالیم؛از برخورد ها و رفتار های تهوع آور برخی آدم های مذهبی(یا ظاهرا  مذهبی)می گوییم؛از جنگ شبانه روزی ای که برای زدن ریشه ی این معجزه ی سی و هفت ساله در جریان است صحبت می کنیم.یکی من می گویم ویکی «او».به ندرت با هم مخالفیم؛بغض می کنیم؛عصبانی می شویم؛گر می گیریم؛هیچ کس دیگری هم نیست؛دوتایی سر هم داد می کشیم و ادامه می دهیم...
به تدریج بحث می رسد به آینده؛آینده ی این ماجرا چیست؟«او» ناامید و عصبانی است؛برایم سند و مدرک و دلیل می آورد که اوضاع خیلی خراب است؛ آدم ها برگشته اند و جوان ها ناراضی اند و...
قبول نمی کنم.نه به آن شکلی که «او »می گوید...
جور عجیب و بدی فریاد می کشد؛نه شبیه دادزدن های یک آدم دلسوز؛نه شبیه لحن غمگین یک آدم دردمند؛به آینده که می رسیم ناگهان انگار بینمان کیلومترها فاصله درست می شود؛پر از پرتگاه.سعی می کنم هم چنان منطقی باشم و منطقی حرف بزنم.حق با او نیست؛ و البته که گوش نمی دهد...
تعجب می کنم از این همه اختلاف نظر با آدمی که تا چند دقیقه ی پیش با هم و به هم یک حرف را می زدیم.نگاه می کنم به دوروبرمان.به خودم،به «او»....ناگهان مسئله روشن می شود.یادم می آید که «او» که حالا دوست دارم به جایش بگویم«فلانی»،نماز نمی خواند.به هر دلیلی که ندارد یا دارد.و بعد حل می شود معما.
این یک نتیجه ی کاملا منطقی است؛می توانم با هرکسی درباره ی گذشته یا حال این مردم عمیق و عجیب و این اتفاق پرشور پرخاطره بحث کنم.مخالفت یا موافقتمان مثل هر بحث عادی دیگری قابل پیگیری است؛اما نمی شود و‌نمی تواند و نمی خواهم درباره ی«آینده ی انقلاب اسلامی» با کسی که هنوز مسئله ی نماز را با خودش حل نکرده گفت و گو  کنم...
سطح بحث انقدر پایین می آید که با همه ی کوچکی ام_چون تجربه اش را دارم می گویم_در حد من نیست...

*این بهمن دوست داشتنی نطق آدم را باز می کند...
*مبارک باشد:-)

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۳/۱۱/۱۷
مهتاب

نظرات  (۹)

پس با این حساب باید در بخشهایی که تفاهم داشتید هم تجدید نظر کنید!
پاسخ:
نه الزامن!نماز نخاندن کاملن قدرت درک را از او نمی گیرد...مقداری می ماند برای برگشتن و با همان مقدار فعلن می شود بحث کرد.تا حدودی.
با خوندن این متن یاد دوران دانشجویی و بحث ها دانشجویی افتادم...مخصوصا با هم اتاقی ها
یادش بخیر
سلام
شهادت حضرتش تسلیت....

حضرت فاطمه علیهاالسلام :
اگر به آنچه تو را به آن فرمان مى دهیم عمل کنى و از آنچه برحذر مى داریم دورى کنى ، از شیعیان مایى و الاّ هرگز .
إحقاق الحقّ ، ج 19 ، ص 129 .
پاسخ:
سلام.
و هم چنین.
بسیار متشکر بابت حدیث....
سلام
خسته نباشید
با یک نامه ی عرفانی و تاثیر گذار بروزیم.
یا حق
سلام...

دعوتید به :
تفاوت های دختر و پسر و راه و رسم خواستگاری

http://heyateketab.blog.ir/post/188
۰۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۱۹ تا اینجا خواندم...
سلام


دعوتید به......... آستانه.........

با طعم شعر.....

http://baketab.blog.ir/post/58
۱۶ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۴۰ وَ آنکهــ دیـرتـر آ ـمَــد ...
سلام بزرگوار

به دل نشست

قلمتان مستدام
پاسخ:
تشکر...لطف دارید....
مبارک باشد
:)
بحث های دونفره...
زمانی من هم با «او» از این بحث ها زیاد داشتیم
یعنی وقتی هنوز مسلمان و معتقد به خدا بود
الان اصلا دوست ندارم همدیگر را ببینیم...
یعنی دلم برایش، برای بحث هایمان تنگ می شود اما نمی توانم ببینمش...
پاسخ:
:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی