دو ریز نوشت :: تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.

دو ریز نوشت

سه شنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۲، ۱۰:۲۲ ق.ظ

*دیده اید بعضی ها چپ می روند راست می آیند آه و ناله شان بلند است از این که کاش زندگی دکمه "شیفت+دیلیت" داشت و دنده عقب داشت و ماشین زمان داشت و می شد جبران کرد و من هیچ وقت خودم را نمی بخشم و دیگر به آخر خط رسیده ام و الخ؟خب عزیز ِدل!راه به راهِ این زندگی خدا برایت بهانه گذاشته که برگردی ...که تغییر دهی و عوض شوی...که از نو بسازی...که استغفار کنی.....که آمرزیده شوی...اصلن برداشته راه میان بر داده دستت که قبل از این که گناهت ثبت شود پاکش کنی... 

"قضا"گذاشته. " بدل "گذاشته. " معادل " گذاشته که اگر دستت نمی رسد به " زیارت "، به " روزه "، به " اطعام فقیر و مستمند "،  به "حرم"،  به "ضریح "، به حتا " نماز درست و درمان ایستاده و حتاتر نشسته "چه کنی..." نافله " گذاشته...فصل بخشش اعلام کرده " رجب " و " شعبان " و " رمضان " را...هی "لیلة الرغائب"، " قدر "، " عید "، " نذر "،  " حج "...هی بهانه برای بخشیدن...برای برگشتن...حتا بهانه اش را هم خودش جور کرده که تو کم تر شرمنده شوی...که بگویی" آمده بودم نذری امام حسین ببرم،دلم جا ماند در روضه..." و او لبخند بزند و رد شود...که هر رکعت نمازت یک فرصت تازه باشد برای جمع شدن حواس قلبت...هر " بسم الله "ش یک " ریسِت "جدید باشد...هر "سجده " یک دلتنگی باشد برای بی قرار شدن...این همه فرصت،نشانه،بهانه،زمان...یادت نرود،هنوز زنده ای...هنوز کلی وقت هست برای عوض کردن همه چیز...پس هی نگو کاش فرصتی بود ...همه چیز تمام شده...دیگر نمی شود برگشت و تغییر داد اوضاع را...نگو این را...

+ راه برگشتن از بعضی خَبط ها خیلی خیلی سخت است و می دانیم که گناه نکردن ساده تر است تا توبه کردن...ولی با این وجود،هم چنان حرف من سر جایش است..." نگو این را"...

+آدمی زاد حتا اگر در مسئله ای تقصیری هم نداشته باشد ولی اشتباهی اتفاق افتاده باشد ناراحت می شود از دست خودش.چون ذاتن همه چیز را کامل ِکامل ِکامل می خاهد و این طبیعی است...ولی با این وجود هم چنان حرف من...

+"فصل بخشش" تعبیری است که از دوستی بلاگر وام گرفته ام و مال خودم نیست...


***


*بحمدالله الان داریم در شرایطی نفس می کشیم که هر روز کلی آدم جدید جلوی چشم های همه مان "کانِکت" می شوند به این ریسمان محکمی که من و تو به آن وصلیم(ان شاالله!).کلی آدم تازه که هر کدام از یک مرام و مسلک متفاوتند و قصه ی زندگی هایشان هرکدام یک شکل است و کوره راه هایی که هر کدام را به این شاه راه رسانده با آن های دیگر فرق دارد و این همان معنای درستِ"به تعداد آدم های دنیا راه برای رسیدن به خدا وجود دارد" است که دارد در این روند عظیم و چراغ خاموش ِگسترده شدن آرمان های برحق ما خودش را به همه مان تفهیم می کند...

وسط این بساط خرسند کننده یک سری آدم از جنس خودمان و با داستان هایی شبیه به زندگی های خودمان پیدا می شوند که به این جماعت "ره یافته" با حسرت و تحسین و غبطه و یک حس مبهم اضافه نگاه می کنند....این حس مبهمِ آخری شامل جملات زیر می شود:

"وای...نگاه...خوش به حالشون...یه عمر کیفشونو کردن حالا این آخر عمری مسلمون شدن اون دنیاشونم درست شده...ما چی؟یه عمر نماز بخون روزه بگیر شال و روسری سرت کن آخرشم ما با اینا یکی می شیم...زندگی مال ایناست....ول معطلیم ما..."

همین روند در مسائل درون سازمانی خودمان هم وجود دارد.یعنی آن کسی که مثلن از ده سالگی اش حجابش سر جایش بوده حرص این را می خورد که دوستش از نوزده بیست سالگی محجبه شده و خوش به حالش...کیفش را کرده و .... و آن یکی دیگر که مثلن روابط اجتماعی(!) خیلی گسترده ای داشته و در بیست و هفت هشت سالگی فهمیده که حرام و حلال خدا در این موارد به درد ِ دلش بیش تر می خورد و بنابراین برگشته و چیز و چیز هایی را کم کم در زندگیش تغییر داده می شنود از فلان آدم مذهبی که " بابا خوش به حالت...ما یه عمره داریم رعایت می کنیم اصن نفهمیدیم جوونی مون چی شد..شما ولی سر جاش زندگیتو کردی حالام که از ما پاکتری...اصن شما چون با انتخاب(!) خودت داری این کارو می کنی اجرشم بیش تره..."

و بعد هستند آدم هایی که از این که به هر دلیلی اعتقاداتشان در سنین پایین شکل گرفته و احکام عملی را حتا زودتر از موعد شرعی اش انجام می داده اند کم کم دارند می رسند به حسرت و پشیمانی و شاید یک کمی هم پریشانی...

بعد ترش می شناسم آدم هایی را که ته دلشان مرددند که اگر حالا در این عالم از یک سری خوشی ها گذشتند از کجا معلوم که فرداروز در آن عالم بهترش را به ایشان بدهند؟گیج می خورند در این افکار و معلوم نیست قرار است چی بشوند...

+ چون با خودم بنا گذاشته ام تا جایی که بلدم راه حل مشکلات را هم بنویسم این را بگویم که به نظر من راه کار این داستان تغییر دادن ذائقه هایمان است...

+ یا اللهُ یا رحمانُ یا رحیم...یا مقلّب القلوب...ثبّت قلوبَنا علی دینک...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۶/۱۲
مهتاب

نظرات  (۱)

۱۲ آذر ۹۲ ، ۰۱:۳۰ سید محمد رضی زاده
گریه بر هر درد بی درمان دواست...
پاسخ:
نه واقعن...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی