تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

اصلن("اصل"ی که "ن"فی می شود)

چهارشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۱۷ ق.ظ

± یک مشت آدم ِفاقد هر گونه شعور- حالا گیرم فامیل درجه یکت باشند- چند شب پیش آمده بودند خانه ی ما تا سه چهار ساعت احساس و ایمان و اعتقاد و فرهنگ و باور های من را زیر پاهایشان لگدکوب کنند و بروند.شام نخوردند خیلی.خانم ها که کلاسشان معمولن بالاتر از این است که شب ها غذا بخورند؛آقایان هم که یاد گرفته اند خیلی بیش تر از خانم شان میل نفرمایند.بلکم این هم از اصول فمنیسم باشد که همراه زنت باید غذایت را تمام کنی.میوه و بستنی و این شکلی ها را هم که خورده نخورده گذاشتند کنار و حساب کتاب که کردم دیدم فقط آمده بودند که اعصاب مرا امتحان کند خدا.نشستند به حرف زدن.به خندیدن به سکوت محکم من.به مسخره کردن شعور نداشته ی خودشان.به بلغور کردن حرف هایی که املای نوشتنشان را بلد نیستند،به نظرات دادن و ایراد گرفتن و مودبانه و متفکرانه و روشنفکرانه "نچ نچ" کردن.به زل زدن به تصاویر بیات تلویزیون در خبر آخر شبش از جلسه ی مجلس درباره ی وزرای پیشنهادی.

به گفتن" اصلن من میگم بیایم رای بگیریم رهبرو عزل کنیم..هه...هه...هه..." به قیافه ی حق به جانب گرفتن آن یکی که"اصلن قرار بود شورای رهبری باشه،اون جوری باشه بهتره حداقل...ولی خوب کی جرات می کنه حرف بزنه؟..."به صاف کردن صدا برای فرمودن " آقا!روحانیه تعریف می کرد می گفت اصلن اگه کسی "نایب امام زمان" باشه که نمی یاد اعلام کنه.وقتی این جوری می گن معلومه دروغه دیگه..."به آلوده کردن هوای خانه ی ما وپشت بندش کل کره ی زمین.به صرف کردن انرژی الکتریکی خانه ی ما و انرژی شیمیایی بدن خودشان برای نزدیک تر شدن به آتش...به حقارت...به فلاکت...به حسرت...به زجر کش کردن من از شدت نگرانی...به ...به...

± خیال می کنید من مشکل دارم؟نه خاهر من...نه برادر من...ته ته دلم کیف می کنم از مشاهده ی چنین نمونه هایی از آدمی زاد.حس حشره شناسی را دارم که حشره ی بدترکیب جدیدی را پیدا کرده است...ناراحت نیستم برای خودم.من ِشیعه باید ظرفیت و توانایی حداقل بیست و پنج سال سکوت را داشته باشم.نداشته باشم که شیعه نیستم.من نه از سکوت می ترسم،نه حرف نزدن خفه ام می کند،نه جایی که فایده ای ندارد زحمت می دهم به لب و دهان و حنجره ام که " ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسئولا"

من فقط نگران شعور نداشته ی این آدم هایم.نگران سطر های خالی زندگیشان هستم.نگران پرت و پلاهای"من و تو" و "بی بی سی" و " وی اُ ای" و "ج‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ِم" و "پی ام سی" و باقی مظاهر تمدنم که بی هیچ فکری و سانسوری و حفاظی و حفاظتی و گِیتی وارد زندگی هایشان می شود.نگران گوشی موبایل پسر عموی دبیرستانی ام هستم که پر ِعکس و تم دختران جوان برهنه است. نگرانم که دختر عمو ی یازده ساله ام امسال وقتی برای اولین بار خاست روزه بگیرد خانواده اش از شدت نگرانی برای "سلامتی" دختر "سالمشان" اجازه ندادند و او مجبور شده در آن روز های طولانی یکی دو روزی را بدون سحری روزه بگیرد تا مجابشان کند-در مورد این یکی نمی دانم نگران کی باشم.زن عمویم یا دختر عمویم یا...- نگران پسر عمه ی سیزده ساله ام هستم که "بترفیلد3" و کشتن مجازی هم وطنانش را "خیلی باحال" می داند .نگرانم وقتی دارد با "پی اس پی" اش "گاد آو وار" بازی می کند و من مجبورش می کنم اسم بازی اش را به "فارسی" برایم بگوید،دو ثانیه مکث می کند و می گوید "استغفرالله" و بعد دوباره البته مشغول بازی می شود.نگرانم وقتی ساده ترین و دم دستی ترین روایات کودکانه ی ممکن را از زندگی امامش برایش تعریف می کنم از شدت خوش حالی اشک توی چشم هایش جمع می شود.نگرانم که من تنها آدم مذهبی(!)ای هستم که در تمام طول سال با "این بچه ها" حرف می زند...نگران خودشان و همسرشان و بچه شان و بچه هایشان و زندگی هایشان و عاقبتشان...

± ...الاهی و ربی و سیدی و مولای ارحم عبدک الضعیف الذلیل الحقیر الفقیر...

± ریز نوشت:

*"بنی الاسلام علی خمس.علی الصلوة و الزکاة و الصوم و الحج و الولایة و لم یناد بشی کما نودی بالولایة"

* "حرف" که می گویم شامل "سلام" "چه طوری " "مدرسه خوش می گذره؟" می شود...یک وقت سوء تفاهم...

*حضرات از "درایت و تدبیر" "مقام معظم رهبری" در "تحقق حماسه ی سیاسی" "تشکر" کرده اند...چه خبر است؟؟

*این روز ها به این نتیجه رسیده ام که "هیچ چیز از ما نمی ماند مگر وبلاگ ها!"

*حضرت حق در قرآن محکمشان فرموده اند که " خانه " را محل تسکین شما قرار داده ایم....خانه ی مجازی من –که حقیقی تر است از خانه ی واقعی ام- " این روزها که می گذرد" به اندازه ی خودش و گاهی بیش تر از اندازه ی خودش آرامم می کند...همه چیزش.

* هر علمی چهار چوب های زمانی خودش را دارد و این از قوانین خلقت این عالم است.در پدیده های زمین شناسی یک کوه جوان یعنی یک کوه سه میلیون ساله.در پدیده های اجتماعی رخ دادن یک تاثیر اجتماعی فکری وفرهنگی در حداقل زمان ممکن یعنی حداقل سی سال تلاش و صبر وتوکل..گاهی بزرگی، پیروزی های عظیمی را نوید می دهد و من و شما تصورمان از زمان بندی متناسب است با انتظاری که برای آماده شدن "املت"باید کشید...به جای خندیدن به آرمان هایی که ازشان سر در نمی آوریم کمی یاد بگیریم....(این آخری مخاطب خاص داشت!)

* باید تر و تمیز می شد این پست که به دلایلی نشد...حال بد مرا ببخشید...

یاعلی.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۵/۲۳
مهتاب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی