تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

بله حاج آقا!با شما هستم...

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۱۵ ق.ظ

راستش من تا همین اواخر نمی دانستم ماها، به تک تک کسانی که ردای بلند عمد تن حریر روی لباس بلند یقه بسته می پوشند و دستاری سفید یا سیاه سرشان می گذارند ، به این دلیل می گوییم "حاج آقا " که نشان بدهیم برای " طائفة من " "نا" یی که "لیتفقهوا فی الدین "‌ "هجرت" کرده اند تا بعدترش به سمت ماها برگردند که "تبذیر" مان کنند؛ احترام قائلیم...

خیال می کردم رسم از قدیم مانده ای است که مثل هزار قاعده ی دیگری که چون از قدیم بوده ، پس خوب است ،در مورد این یکی هم ، فقط در حال تکرار اقوال "آباؤنا الاولین " هستیم.این اواخر مجبور شدم سر ماجرایی به این "حاج آقا" گفتنمان بیش تر فکر کنم و به این نتیجه برسم که وقتی پسر 9 ساله که اصلن نمی داند "حج" چیست دقیقن و تا کجایش توی جیبش جا می شود به روحانی 22 ساله ای که همسن و هم قیافه ی برادر بزرگ ترش است که گاهی ممکن است در عوالم پسرانه تیکه های بدی هم به او گفته باشد،با احترام می گوید "حاج آقا"، یعنی برای مفهوم این پوشش متفاوت احترام قائل است.یعنی پشت آن دکمه ی بالایی که قرار است همیشه بسته ی بسته باشد،رگ گردنی را می بیند که خدا از آن نزدیک تر است به صاحب گردن و چون صاحب این یقه ی بسته عمرش را صرف فهم دین خدا کرده،پس لابد در رگ پشت آن دکمه خدا نزدیک تر تر است به صاحب رگ...

بعد فهمیدم وقتی دختر " شیک و مجلسی "کلاس هم موقع صحبت کردن با " حاج آقا "سرش را خیلی این طرف و آن طرف نمی چرخاند و چشم هایش برای یک بار هم که شده آرام تر در آن پرده ی سفید چپ و راست می شوند،یعنی ته قلبش برای " آقا" ی "حاج آقا" با آقای "اصغر آقا" فرق قائل شده...

این طرف تر که آمدم دیدم حتا خودم هم موقع حرف زدن با یک "حاج آقا" کلماتم شمرده تر می شوند وحواسم جمع تر.بعد ترش،حواسم جمع که شد تازه اصل مطلب را گرفتم.فهمیدم "جیم" انتهای "حاج" در " حاج آقا" اصلن شبیه جیم " جاجیم " یا " جاجرود" نیست؛از قبیله و تبار جیم " جاهدوا" ی " و الذین جاهدوا..."است،پس از آن به بعد ته کلام هر حاج آقایی گشتم دنبال "سبلنا" تا بلکه من هم "لنهدینهم "شوم یک کمی.

بعد،همین سه شب پیش ، یکی از همین "حاج آقا" ها در شبی که میکروفون مراسم را تدارکات برنامه ی مصلایمان با اسم حضرت مولا روشن کرده بود و چند ساعت بیش تر نمانده بود تا درهای زمین و زمان از "واو" " و رب الکعبه " ی امیرمان بلرزد و در شرایطی که من – طبق معمول- فقط به خاطر بقیه جزئی از این مراسم بودم و قبلش هزار جور روایت و حدیث و نوستالژی برای مامان ردیف کرده بودم از حالی که در این جور مراسم ها از دست می دهم- که همین تبدیلم کرده بود به نارنجک کوچکی که ضامنش را کشیده اند- صدایش را محکم پرت می کند توی سوراخ های میکروفون که "بله مردم! من می شناختم مردی را یک عمر پای منبر امام حسین اشک ریخت و برای مولا علی علیه السلام گریه کرد و کلن آدم خوبی بود،اما در لحظه ی مرگش وقتی از او خاستند به یگانگی خدا شهادت بدهد،راجع به خدا اراجیف گفت و پس بدانید ای مردم که همه چیز، عاقبت است؛مواظب باشید که عاقبتمان چه می شود و حضرت امیر هم هیچ کجا نفرمود "فزت" الا در شبی که..."

و شاید حضرت مصلح دلسوزتان بفرماید که خب،چه اشکالی داشته و درست هم بود و اصلن چه برداشت قشنگی و اصلن تر تو که خودت گفتی بی حوصله بودی از اول...

ولی بگذار یک بار، اول برای خودم و بعد برای شمای خاننده که شاید اصلن خودت حاج آقا باشی و طبعن محترم،این مسئله را حل کنم...

اول اولش روشن بشود قضیه که انفجار من نارنجک به این دلیل ساده است که آقای حاج آقای محترم قبل و بعد این خاطره هیچ اشاره ی دیگری به اصل و فرع قصه و چپ و راستش نداشتند و پس یعنی ذهن مخاطب بی گناه- اگر گوش کرده باشد به سخنرانی- درگیراین ماجرا می شود که اگر بعد عمری اشک ریختن از سر محبت برای امام حسین و آدم خوبی بودن بازهم هیچ تضمینی نیست که عاقبت به خیر بشوی، پس چرا اصلن این همه وقت خودم و بقیه را بگیرم برای دین داری؟دینی که با وجود همه ی تمرین هایی که طبق قوانینش انجام می دهی و همه ی بازی هایی که می بری آخرش می تواند بی هیچ دلیل مشخصی همین طوری یکهویی از بالاهای لیگ برتر پرتت کند اواخر جدول رده بندی دسته 3... و اگر این گونه نیست- که قطعن نیست-پس چه خبط و خطای بزرگی چنین جزای عظیمی دارد؟این سوال ساده ای بود که سه شب پیش هیچ جوابی پیدا نکرد و آن چه مرا می ترساند این است که این سؤال، سه سال پیش هم در چنین شب هایی بی جواب رها شد- به شکلی دیگر البته و مطمئن مطمئن هم نیستم که سه سال پیش بود یا بیش تر یا کم تر یا کی-

ترسناک تر این که تا به حال هیچ "حاج آقایی " را ندیده ام – از نزدیک – که روی منبر حواسش باشد به این که بناست خوف و رجای حضرت حق در منبرش کفو هم باشند،هم چنان که در دل مومن.چون بدیهی ترین فرض برای نفس کشیدن رسانه ی عمیق و دوست داشتنی منبر تربیت مومن است.پس وقتی در جامعه ای نفس می کشی که می دانی مردمش خیلی کتاب نمی خانند و خیلی حواسشان به خیلی چیزها نیست و دانسته هایشان اغلب تصویری است و تصویر، ملک بلا منازع تمدن غالب، باید خیلی مراقب روح منبرت و کلیت کلماتت باشی،مبادا این تنها رسانه ی معنوی ای که بعضی در تمام طول سال " استماع " می کنند به جای حل مسئله، مسئله درست کند برایشان...

بسیار بسیار خطیر و عمیق است وظیفه ی سخن گوی این منبر مقدس.تقدس قائل شدن برای منبری که حضرت رسول بنایش را محکم کرد و حضرت امیر نهج البلاغه اش را از فراز آن به ما امانت داد، فقط این نیست که احترام کنی و برای نشستن روی جایگاه جلوس منبر دستت بلرزد و اجازه بگیری از صاحب منبر و گاهی هم آخرش دلت راضی نشود و مثلن بفهمی که پله ی آخری برای خضوع قلبت جای امن تری است...

احترام منبر یعنی باید بدانی بالا رفتن از آن پله ها فقط و فقط "حق " توست که زندگیت را بنا گذاشته ای به نام خدا بزنی و با هر بود و نبودی و دار و نداری "تبلیغ" دین خدا اولویت این زندگی باشد."حق"ت را بگیر و بدان که این حق را هیچ کس غیر تو نمی تواند از تو بگیرد.بگذار منطق دین خدا مثل آب از سر و روی منبرت روان شود؛ بگذار جذابیت این آیین بدرخشد در برق چشم های پا منبری هایت و ذوق مرگشان کند.منبرت را ضبط کن و گوشش بده.کلماتت را پیاده کن روی کاغذ تا بدانی چگونه باید سوارشان شوی.بگذار وقتی شب21م منبرت را گوش می کنم تا شب 23م بفهمم تو برای فهم من قدر قدر منبرت قدر قائلی.

محرم برایم تعریف کن "شمر بن ذی الجوشن" "جانباز" رکاب "علی " بوده.به رمضان و وفات خدیجه سلام الله علیها که رسیدی و از مصیبت های "شعب" برایم تعریف می کنی بگو "پدر عمر بن سعد" یاور روزهای سختی پیام بر در شعب ابی طالب بوده تا بتوانم این قطره قطره ی گذشته را روغن چراغ حال و آینده ام کنم و بفهمم کوفی جماعت با چه طرف بوده تا وقتی روز قدس می گویم "ما اهل کوفه نیستیم" بدانم قرار است اهل چه نباشم...

وادارم نکن برای حرفی که ظرافتی و تأثری در آن نیست اشک بریزم؛ تو که مداح پنج هزارتومانی نیستی...وادارم نکن برای شهادت امام صادق علیه السلام دسته ی سینه زنی راه بیندازم وقتی رهبرت – رهبرمان- سینه زنی را آیینی فقط مخصوص حضرت سیدالشهدا می داند.برایم 15 رمضان تعریف کن امام حسن علیه السلام 25 بار پای پیاده به حج رفته، به من بگو مروان که دشمن امام من است مهربانی و سخاوت امام مجتبا را به کوه تشبیه کرده...

از من نخاه به خاطر سرو صدا ی مرغابی های خانه ی ام کلثوم یا آویزه ی در آن خانه صدای ناله ام بلند شود.عوضش یادم بده خوارج یعنی کسی که بدبختی مسلمین را از ناحیه ی عمروعاص می داند و معاویه و علی بن ابی طالب.بگو اگر "ث" ی "ناکثین"را "س" نوشتم و شد "ناکس" به جایی بر نمی خورد؛ بگو عوضش حواسم باشد در سربالایی "ج" " جاهدوا" نلغزم پایین.نشانم بده منظره ی دنیا را از بالای "الف" این "جاهدوا".

دستم را بگیر.پرتم نکن در برهوت تکرار و شعار و وحشت از نظام بی منطق خلقت.کلماتت را دوست داشته باش.ببین رهبرمان را...ببین که قبل هر سخنرا نی اش متوسل می شود که نکند کسی برداشت ناروایی پیدا کند از کلماتش...ببین من دوست دارم متن صحبت های بیست سال گذشته اش را هی بخانم و خسته نشوم...

ببین که من شما ی "حاج آقا" را با صمیمت دخترانه ای مثل پدرم دوست دارم و ببین که منتظرم تو دنیا را از دریچه ی چشم من ببینی،بعد با منطق خودت برایم تفسیرش کنی و بعد ،کمی بعد،ببین اشک های شوق مرا از دیدن دوباره ی این عالم،این بار با دریچه ی چشم تو...

این را بدان که هیچ فعالیت مجازی یا مدرنی از تو،از سایت و وبلاگ و گشت زدن در "فیس بوک" و " کاج بوک" و بقیه ی " بوک " ها و " نوت بوک " ها تا ساخت مستند و فیلم و نوشتن رمان و تا راه انداختن نمایشگاه عکس و حتاتر تا نشستن پای منبرت ، برای من قد "کتاب خریدن" از تو در "مترو" جذاب نیست.نه به خاطر کتاب ، به خاطر تو.پس تو هم حواست باشد به این کار،نه به خاطر کتاب ،به خاطر مترو...

بگذار" حرف ها و نیاز های من "، پله های منبرت باشند؛بگذار دست های من کمکت کنند برای بالارفتن...بگیر این دست ها را...محکم...

منبرت قبول حاج آقا!

پی نوشت:

0. این شب قدری دلم تنهایی می خاست.همین فقط.والا من هم نفسم می رود برای هم نفس شدن با جماعتی که از هر جای عالم خودشان را رسانده اند به شب قدر...

1.مصلایمان دو تا در دارد.یکی بزرگ و اصلی و دیگری کوچک تر و حاشیه ای و طبق معمول دومی مخصوص بانوان.نمی توانستیم آیا از این همه دانشجوی معماری هر ساله مان بخاهیم که بدون دست خوردن زیاد هزینه ها ، جوری طراحی کنند مکان های مذهبی مان را که حالا که قرار است به هزار و دو دلیل کاملن موجه و پذیرفتنی خانم ها و آقایان کنار هم نباشند، حداقل در های ورودی برایشان یک شکل باشد و هم اندازه؟می توانستیم یا نمی توانستیم؟می توانستیم یا نمی توانستیم؟می توانستیم یا نمی توانستیم؟

2.مسجدمان هم دو تا در دارد.یکی اصلی و روبه رو...بزرگ و در کانون نمای مسجد و دیگری در پشتی است رسمن و طبق معمول...

3.پرده ی بین خانم ها و آقایان در مصلا و مسجد قرار است تا چند قرن دیگر همین طوری باشد؟الزامن سبز و الزامن به شکل نابرابری مقسم فضا به نفع آقایان (و با این که هر عقل ناقصی می داند همیشه سمت خانم ها شلوغ تر است و پس حداقل نصف می کردید این فضا را) و الزامن باید پرده باشد؟هیچ راه و راه حل دیگری را بنا نیست امتحان کنیم؟

4.خانم ها حق دیدن کسی که روی منبر در حال سخنرانی است را از نظر شرعی ندارند؟نمی توانستیم با دو تا پروژکتور یک فکری برای این قضیه بکنیم؟

5."فمنیست" شده ام آیا؟؟

پی نوشت پی نوشت:

الان که این پی نوشت دومی را می نویسم ساعت 3 صبح است و تازه از مصلا برگشته ایم.امشب شب قدر دوم است.امشب شبی است که ته نوحه ی حضرت امیر برای همراه کردن مردم با خودمان، وزن شعر را رسمن شاد و شنگول انتخاب می کنیم.امشب شبی است که حاج آقای دیگری روی منبر برای امیدوار کردن مردم به رحمت خدا گفت"روز قیامت جوانی را می آورند که نامه ی عملش سیاه سیاه است.خودش که نامه اش را می بیند راه می افتد سمت جهنم.وسط راه خداوند خطاب می کند که برگرد بنده ی من!تو را بخشیدم...ای مردم امشب آمده ایم..."

...شقشقه هدرت.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۵/۰۸
مهتاب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی