تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

ده یازده سال پیش اولین سال هایی بود که روزه می گرفتم؛مدرسه مان سیل آمده بود و ما مجبور شده بودیم به مهمانی اجباری در مدرسه ی دیگری.آن وقت ها هنوز روزه های ما و روزهای گرم تابستان تبانی نکرده بودندو ما دخترهای کوچک دبستانی در روز های کوتاه پاییز مدرسه روزه می گرفتیم.

یادم هست احترام و عظمتی که پیرامون این عبادت منظم متفاوت عجیب سالی یک بار در قلب کوچک من رسوخ کرده بود باعث می شد حتا به قدر کسر کوچکی از ثانیه هم دلم نخاهد جای بچه های"روزه نگیر"کلاسمان باشم که نزدیک پایان زنگ ورزش با صورت های لبو شده می دویدند سمت آب خوری ها...

روزه بود و مدرسه ی جدید.روز ها به عادت،نماز ظهرو عصرمان را در مدرسه می خاندیم.معلمان پرورشی به عادت،سوال های کودکانه ی احکام دین را طرح می کردند تا به ما مدادتراش زنبور و مدادتراش خرس و مدادتراش حلزون و مدادتراش کفش دوزک بدهند.من، خلاف عادت، در تمام روزها-به گمانم تقریبن تمام روزها- در بین دست های زیادی که برای جواب دادن به این سوال ها بالا می رفت-که با توجه به ترکیب دو مدرسه زیاد تر از حد معمول هم بودند-انتخاب می شدم برای جواب دادن و جایزه گرفتن.این قدر این قضیه ممتد شد و این قدر من خوش شانس شده بودم در آن مدرسه،خلاف عادت، که هنوز که هنوز است یادآوری اش لبخند به لبم می نشاند.یادم هست روز های آخر ماه مبارک،حیران و مبهوت و خوشحال و بلکه سرخوش از این خوش شانسی،خاطره هایم را از گرفتن هر کدام از این جایزه ها، ردیف ، جلوی مامان چیده بودم و با همان متدلوژی سکولار شاد کودکانه ام گفتم "برکت مدرسه ی جدیده ها!"- و نگاه کن که چطور برکت را...-که مادرم طبق معمول مادرانه اش خیلی جدی گفت"برکت ماه رمضانه..." و این اول بار بود در زندگی ام که معنی برکت را در "ماه رمضان جان " برنده شدم...

***

گفت : مهتاب،دیدی این جکه –لطیفه هه(!)- رو که میگه مسیحیا و یهودیا تو کنیسه و کلیسا میرن برای صلح همه ی جهان دعا می کنن اونوقت ما مسلمونا ته دعامون شکم درد بچه ی همسایمونه؟...خندیدم...

دیده اید این دعا را؟

اللهم ادخل علی اهل القبور السرور.اللهم اغن کل فقیر.اللهم اشبع کل جائع.اللهم اکس کل عریان.اللهم اقض دین کل مدین.اللهم فرج عن کل مکروب.اللهم رد کل غریب.اللهم فک کل اسیر.اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین.اللهم اشف کل مریض.اللهم سد فقرنا بغناک.اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک.اللهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر.انک علی کل شیء قدیر.برحمتک یا ارحم الراحمین.

بیایید پای این دعا را به نمازهایمان باز کنیم.باور کن روحت وسعت می گیرد وقتی دست هایت را به خاهش بلند می کنی که "پروردگار عزیز من! همه ی آن هایی را که در هر جای این عالم حالشان گرفته خوش حال کن."

به گمانم "هر کس این دعا را در پایان نماز های واجبش در ماه رمضان بخاند..." یعنی یا قبل از رمضان تمرین کن خاندنش را که به رمضان که رسیدی جز عبادت هایت شده باشد و یا از رمضان شروع کن تمرینش را که بعد از رمضان که شد،جز عبادت هایت بشود و آن وقت تازه "هر کس..." ...اصلن بی خیال ادامه اش.همه ی حدیث برای من همین اولش است؛برای تو نیست؟؟

نقل شده از حضرت امام صادق علیه السلام – کمی مرددم از کدام معصوم – که این دعا در حقیقت دعا برای ظهور قائم ماست...یعنی که یعنی...

***


اصلن برای چی خداوند این قدر اصرار دارد که حواست باشد به کلماتت و لحنشان و تم شان و تن شان و نگاهشان به پدر و مادرت؟

روز های این رمضان به من گفته اند احترام به پدر ومادرت سوا و جدای همه ی دلایل، یک علت دوست داشتنی بزرگ مبهوت کننده دارد.احترام به پدر و مادرت یعنی احترام به کسانی که با انتخابشان برای به دنیا آوردن تو و با تحملشان در راه بزرگ کردن تو، فرصت قدم برداشتن در مسیر بندگی خداوند را، فرصت رسیدن به جایگاه صدق و امن را،فرصت نوشیدن از جام رضوان را به تو داده اند.آنان وسیله ی قضای اراده ی خداوند در تحقق تکامل انسان و رهایی او از نقص و کاستی و رنج و حزن و اندوه برای شخص تو بوده اند.

***

زیاد نیستند؛اما کم هم نیستند آدم هایی که می شناسم که آدم های خوبی هستند و خیرشان بسیار به دیگران می رسد و برای بر‌آوردن حوائج و گرفتاری های مردم پیش قدم هستند و زندگیشان را صرف کرده اند برای کاستن از رنج نوع بشر...اما ، اما معتقد نیستند به جهان اصلی ای که در پس این بدل چند روزه و این سایه های ناپایدار و تصاویر گذرا و خوشی های آمیخته به ناخوشی،قرار است مزد زندگی هایمان را در آن به ما بدهند.

و همیشه حسرت ناشی از درک رنج و تعب ایشان از زندگی این عالم و بی نصیبی شان از پاداش آخرت را کانورت کرده ام به دعا برای تغییر قوانین خداوند.التماس کرده ام به پاس زحماتشان و رنجشان و سختی شان پاداشی به آن ها بدهند در روز واپسین.دعایشان کرده ام...

روز های رمضان امسال معنی دموکراسی ثقیل و دوست داشتنی خداوند را برایم توضیح داده اند.خداوند و قوانین خلقت این عالم – که ترجمان حکمت و عدل ذات مقدسش هستند – هر گز به انسانی چیزی را تحمیل نمی کنند. بلکه تکریه نمی کنند.هر انسانی تنها هر آن چه را که بخاهد و انتخاب کند، دریافت خاهد کرد.چه طور منکران معاد انتظار دارند در آن روز سهمی از رحمت خدا به آن ها برسد وقتی در زندگی منکر آن روز و آن رحمت بوده اند؟خداوند هر گز بهشتی را که نخاسته ای به تو نمی دهد.هر چند تلاشی کرده باشی و زحمتی کشیده باشی که قرین باشد با زحمت خاهندگان بهشت.وارد شدن مجرمان به بهشت،نه خلاف عدل و حکمت که خیلی ساده تر خلاف دموکراسی خداوند است.بماند البته که به این جماعت در بهشت خوش هم نخاهد گذشت.وقتی روح به درجه ای از تعالی نرسد از ذکر خدا لذت ببرد، در بهشت هیچ لذتی نخاهد برد.اوج لذت بهشتیان در نبود لغو است.تقاضای روحشان تسبیح خداوند است و خاسته ی جانشان سخن گفتن با او.وقتی روحی از لغو لذت می برد و از غنا کیف می کند و از نماز دلمرده می شود،هیچ لذتی از بهشت نخاهد برد و پس همان بهتر که بنا به انتخابش در هرم آتش جهنم لغو بشنود و با کسانی که دوستشان دارد هم نشین باشد که "لیس الانسان الا ما سعی"

می گفت: خدا میخاد تو بهشت حوری های چشم مشکی بهتون بده؟!!من خودم این جا چشم آبی و چشم سبزشو دارم...

یا می خاد جلوتون سیب و انار و انگور بذاره؟!! من این جا آناناس و آووکادو می خورم...

جدی می گفت.

***

این روز ها ، روز ها گرمند و طولانی.روزه که بگیری یک جورهایی منتظری روز تمام شود.یک جور های دیگری حتا روز ها را می شماری ببینی چند روز دیگر مانده از این روز های گرم و طولانی.سحرها یک جورهایی هی حواست هست به زیرنویس تلویزیون که چقدر دیگر مانده به اذان و چقدر وقت هست برای غذا خوردن و باقی انتظار های این شکلی که نیازمان به منتظر بودن را جواب می دهند و کمی یادمان می رود قرار است منتظر چیز های دیگری باشیم و قرار است جور دیگری منتظر باشیم.

خیال می کنم خدا، ته ته دلش دوست ندارد این جور حساب و کتاب ها را از ما.ته ته دل خدا شاگرد زرنگ هایی جا دارند که با همه ی تشنگیشان لحظه ی افطار هجوم نمی برند سمت پارچ آب و با همه ی گرسنگیشان قبل از خوردن اولین لقمه ی نان و پنیر خوشمزه ی سفره ی این روز ها، برای همه دعا می کنند و با همه ی ضعفی که از پایین آمدن قند خونشان دارند،لحظه ها را برای اذان می شمارند تا یکی دو لقمه خورده و نخورده نمازشان را بخانند.آن هایی که حسابی شب هایشان پرنور شده این شب ها و قرآن خدا را از شوق بغل می کنند و آن قدر محو دعای سحر می شوند که سحری یادشان می رود.روز های رمضان امسال برایم تعریف کرده اند که ته ته دل خدا جای هر کسی نیست...

پی نوشت :

*.مطلبی از جناب محمد حاجی ابراهیم درباره ی ربنا و آقای شجریان و ربنای آقای شجریان و باقی قضایا...که به نظرم بخانیدش.(لینک مطلب به معنی تایید آن نیست )

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۵/۰۱
مهتاب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی