تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

شعاری شد؟!

شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۱، ۱۰:۱۱ ق.ظ
نکته ی 1:به هیچ کس ربطی ندارد که "بیوتن" 87 چاپ شده و من الان دارم در باره اش می نویسم؛حتا به خودم...

نکته ی 2:جناب "رضای امیرخانی" حالا دیگر بخاهیم یا نخاهیم،بپذیریم یا نپذیریم،دوست و قبول داشته باشیم یا نداشته باشیم؛یکی از قله های مرتفع ادبیات ایران و شاید مرتفع ترین قله بعد از انقلاب است؛نه فقط به خاطر آثار داستانی و رمان ها که به خاطر به روز بودن،هوشمندی ،بومی بودن و به موقع و به اندازه حرف زدنشان.

نکته ی 3:هیچ کدام از کتاب های جناب امیرخانی به اندازه "بیوتن" اعصابم را به هم نریخت و هیچ کدام را به اندازه ی "بیوتن" نخانده ام.

نکته ی 4:دوست داشتنی ترین شخصیت "بیوتن" برای من قطعن "خشی" است.این قطعن را می نویسم تا بدانید قرار است نوشته ی چه جور آدمی را درباره "بیوتن" بخانید.

نکته ی 5:نقد نمی نویسم ؛ که نه عرضه اش را دارم و نه دانشش را.چند کلمه ای می نویسم از افکاری که مدام به کله ام می خورند و درد دارد.می نویسم تا از دستشان راحت شوم.

نکته ی 7:ارمیا شباهت زیادی به جناب امیرخانی دارد.از دانشگاه صنعتی بوعلی که به گمانم به راحتی می تواند همان صنعتی شریف باشد تا تولدش که 17 می است و منطبق بر سالروز تولد خود جناب امیرخانی که 27 اردیبهشت است...- این هم نیم نگاه هرمونتیکی به ارمیا؛پیشکش آستان مقدس حضرت "خشی" -...

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ 


"بیوتن " را 88 خاندم. حرصم را در آورد البته.یادم هست 5-6 بار وسط خاندنش حوصله ام سر رفت،کتاب را بستم و گذاشتم کنار و باز دوباره چند وقت بعد رفتم سراغش.

"بیوتن"البته به خودی خود جذابیتی برایم نداشت،ولی این که ادامه ی "ارمیا "بود جالبش می کرد.جناب امیرخانی که به گفته ی خودش، خود را موظف به روایت دین داری در دنیای مدرن می داند،"بیوتن"را که روایت خمودگی و خستگی یک دین دار در مدرن ترین کشور این دنیاست،بعد از سفر دوساله اش به آمریکا در سال های 79 و 80 نوشته است.این که آیا این سفر معلول نوشتن این رمان است یا بلعکس را نه می دانم و نه برایم اهمیتی دارد.آن چه که مهم است به نظر من برخورد ارمیای خسته و بی حوصله با آدم هایی سرحال و خجسته است.ارمیایی که از فضای اجتماعی و سیاسی ایران فرار کرده به آمریکا.چرا؟برای تنوع.برای زندگی.به خاطر شخصیت مسخره ای مثل آرمیتا.به خاطر در رفتن از هوای همیشه و به شدت شعار زده ی سیاست و فرهنگ و جامعه ی ایران.یا اصلن برای دیدن آسمان خراش های نیویورک.چه اهمیتی دارد و چه فرقی می کند؟به نظرم کل بافت و محتوا و ساختار داستان طوری تنظیم شده که مخاطب وادار می شود همین جواب را به خودش بدهد.البته تا جایی که این سوالات درباره ی مسائل بی اهمیتی مثل علت بیرون آمدن ارمیا از شرکت اجاره ی لیموزین باشد،واضح است که به جایی بر نمی خورد؛اما وقتی پای موضوعات مهم تری مثل ازدواج با آرمیتا در میان باشد،این مسئله اتفاقن به بافت قصه آسیب می زند.


برای مخاطب - دین دار و بی دینش فرقی نمی کند- به هر حال مهم است که چرا ارمیا این شکلی است و چرا مطلقن تکلیفش با خودش معلوم نیست.نویسنده ولی بی توجه به این نیاز مخاطب، قصه را ادامه می دهد و دلایل با نمکی هم می آورد-مثل ابعاد معماری ازدواج ارمیا و آرمیتا و شیخ صنعان و دختر ترسا و شیرین ارمنی و فرهاد و ...-که البته به لحن خود جناب امیرخانی واقعن "لا یتچسبک! "است. علت ازدواج ارمیا با آرمیتا قطعن فقط یک چیز است و آن این که امیرخانی نمی خاسته داستانش " شعاری " شود. و این برای مخاطبی که در جو به شدت شعار زده ی ایران دارد نفس می کشد، بسیار دوست داشتنی می تواند باشد و هست و واقعیتش را بخاهید اصلن خود من اگر ارمیا با یک دختر متشرع مذهبی ولو ساکن آمریکا ازدواج می کرد شاید دیگر باقی داستان را نمی خاندم.واقعیت این است که این تضاد بین ارمیا و آرمیتا داستان را جذاب تر می کند.رفتن ارمیا به آمریکا،شخصیت دوست داشتنی "خشی"-که بر خلاف ارمیا کاملن تکلیفش با خودش معلوم است؛ولو گاهی حال آدم را با حساب کتاب هاش به هم بزند- و همین طور آشنائیش با دنیای گسترده ای از آدم های متفاوت که هیچ شباهتی به او ندارند،همه ی کوفتگی هایش،همه ی داشته ها و نداشته هایش و برخورد ناگزیرش با فرهنگ جدیدی که در کش می کند اما نمی تواند یا نمی خاهد حتا به اندازه ی نصیحتی یا صحبتی حتا با آرمیتا ، آن ر ا تغییر دهد،داستان را محکم پیش می برد.چشم و گوش بسته ی ارمیا و روزه ی سکوتی که خاسته یا ناخاسته در قبال انتقاد ها یا حتی توهین ها به مقدساتش و فرهنگی که باآن بزرگ شده ،گرفته است،مخاطب را هم مشتاق می کند و هم عصبی و تقریبن تا پایان داستان هم او را در همین حس و حال نگه می دارد.


ارمیای "بیوتن" خیلی خسته تر از ارمیای " ارمیا "است.حتا خیلی مجروح تر است.یعنی امید و عشق و ایمان ارمیا در خود کتاب "ارمیا"در گیرو دار موضوع پر مخاطره ای مثل جنگ،قبل یا بعد از شهادت دوستش مصطفا یا بعد از آن در زمان رحلت امام،خیلی پررنگ تر و عمیق تر است تا هدفی که در این زندگی بعد از جنگش باید داشته باشد احتمالن و ندارد.نه در ایران،نه در آمریکا و نه احتمالن در هیچ کجای دیگری از این دنیا.چیزی یا شاید چیز هایی در وجود این ارمیا از بین رفته یا شاید فاصله ی آن چه می بیند با آن چه می خاهد ببیند، آن قدر زیاد و عمیق است که دیگر از همه چیزخسته شده است.در ایران از ادای آزادی را در آوردن و در آمریکا از ادای دموکراسی را در آوردن.

در ایران از بی سلیقگی و شعار زدگی و در آمریکا از بی تفاوتی و پول زدگی.

در ایران از آدم هایی که می شناسد و در آمریکا از‍ آن هایی که بینشان غریب است.


اما خستگی ارمیا یک خستگی عادی نیست؛چون او اصلن دنبال خستگی در کردن نیست،بر عکس، می رود آمریکا تا خسته تر شود، اما تغییر زبان،زمان،مکان و آدم ها هیچ کدام شرایط را برای او ذره ای عوض نمی کند و همین باعث می شود که حس کنی هیچ تفاوتی نیست حتا بین زنده بودن و نبودنش.چون ارمیا تقریبن هیچ تاثیر + یا – اجتماعی ندارد؛نه روی خودش نه روی باقی آدم ها.از همه ی ایمان و اعتقاد و آرمان و عقیده اش فقط مانده " مسئولیت توزیع گوشت حلال" از مزرعه ی" اندی و پسران" به تک و توک خانواده ها و فروشگاه های مسلمان در نیویورک و همین.


از طرفی برخورد ارمیا با زندگی جدید و آدم های تازه در آمریکا باعث می شود تا خیلی حرف ها داشته باشد برای گفتن،اما هیچ کدام را نمی گوید.مدام تکرار می کند که باید حرف بزند؛اما این کار را نمی کند.چرا؟چون شعاری می شود؛ و این همان مستحب موکدی است که واجب های زیادی در "بیوتن" قربا نی اش می شوند- و قبل تر نوشتم که با اصلش، کاملن و به شدت موافقم-...از هیچ کدام از اعتقاداتش دفاع نمی کند؛حتا از" سلام بر حسین" بعد آب خوردنش .نه برای این که نمی تواند یا نمی خاهد بلکه به این خاطر که شعاری می شود...می رود دیسکو به بهانه ای ؛ قطعن نه برای کیف و لذت و رقص و...برای این که اگر آن شب همراه جانی و میان دار نمی رفت دیسکو شعاری می شد.حتا اگر درباره ی هر چیزی که آزارش می دهد با آرمیتا حرف بزند باز هم شعاری می شود و برای همین حتا در همان یکی دوباری هم که با هم حرف می زنند فقط یک مشت پرت و پلا می گوید.این تلاش برای شعار ندادن باعث شده نویسنده، مصطفا ی ارمیا را به کل رها کند و این بار از رفقای ارمیا از سهراب بنویسد که از گردان لات ها بوده است و طبیعی است که کمک می کند که میزان شعار زدگی داستان به حداقل برسد.این ها البته هر گز ضعف نیست؛هم داستان را جذاب تر می کند،هم طیف گستر ده تری از مخاطب را جذب کتاب می کند و هم به هر حال پیام های مستقیم و غیر مستقیم شخصیت ها و داستان را مخاطب-هر کسی که باشد-راحت تر می پذیرد.اما...


اما یک اشکال بزرگ در این شیوه وجود دارد و آن این که دنیای اطراف ارمیا در مقابل خستگی و بی حوصلگی و بعضن وادادگی ارمیا بسیار سخاوتمندانه با او تا می کند.در اوج هر کدام از بیچارگی هایی که خودش برای خودش درست کرده سهراب به دادش می رسد.با همه حواس پرتیش درباره نیمه شعبانش و شب قدرش یک هو می بینیم ستون نور از سرش به ‌آسمان می رود.در نهایت خمودگی و بی عاریش سهراب از راه می رسد و "البلاؤ للولا"را در گوشش می خاند.بی هیچ دلیل پذیرفتنی ای سیلورمن ها با او ارتباط پیدا می کنند.سیلور من "جی اف کی" که بمب هم تکانش نمی دهد ، به خاطر ارمیا عرض سالن را می دود.دیگری برایش دست تکان می دهد،آن رد نک در سفر لاس وگاس با او رفیق می شود...


مهم نیست البته...اما اگر قرار است ارمیا ول بچرخد،در هر حرامی تا مرز انجام دادنش جلو برود و قرار است داستان هم شعاری نباشد و نشود؛پس این قسمت ها بدجوری اضافی اند و بدجوری توی ذوق می زنند...ارمیا بیش از استحقاقش توجه و کمک نصیبش می شود و نویسنده هر چه قدر که واقعیات را سرو ته کند یا در هم و جا به جا بنویسد این قدر باید سرش توی حساب باشد که ارمیا را مثل یک قدیس تصویر نکند...قدیسی که نمی خاهد شعار بدهد و ناچار باید تا دو قدمی ترک نمازش و قمار و خوردن شراب جلو برود...


اما باز هم این ها همه ی مشکل نیست،حتا تا این جا هم می شود داستان را هم دوست داشت و هم پذیرفت،مشکل اصلی از وقتی پیدایش می شود که سوزی گم می شود در داستان و ارمیا دستگیر می شود و دادگاهی علم می کنند برای محاکمه اش...فقط یک بار دیگر آن صفحه ی دادگاه را بخانید و واقعن ببینید چه قدر باید در شعار دادن یا ندادن بی سلیقگی به خرج داد تا آن جملات را از زبان ارمیا به حاج مهدی نوشت و آن عبارت"البلاؤ للولا" را در جواب داد و فریاد جانی؟


جناب امیرخانی ! پایان داستان و دستگیر شدن ارمیا برای موضوع حقیری مثل خودکشی سوزی چه ارتباطی دارد با سید ا لشهدا و خیل وحشی و حرامی؟اکسیری که در ماجرای کربلا هست که آن را جاودانه کرده دفاع از حق است و زیر بار ظلم نرفتن و پای عقیده ایستادن ولو به قیمت جان ودفاع از حیثیت و شرف نوع انسان و پایمردی در توحید و...همه ی آن چه بسیار بسیار هم بهتر از من می دانید و هم می توانید بنویسید،اما آیا حیف نبود ارمیای شما چنین پوچ و بی معنا و بی تناسب به پایان برسد؟آن هم ارمیایی که شما در اوج فلاکت و خمودگی باز هم از او یک آدم مقدس-با مختصاتی که این تقدس در دنیای مدرن دارد-تصویر می کنید؟


جناب امیرخانی! نمی گویم الگو،اما نماد یک آدم دردمند بود این ارمیا،از آن آدم هایی که "به بیداری دچارند".مگر چند نویسنده ی دیگر در این ملک داریم که آدم هایی این چنینی را تصویر کند که شما این گونه عجیب و غیر قابل قبول با این آدم و با ذهن مخاطب-تاکید می کنم،هر جنس مخاطبی- تا می کنید؟


برای یک ذهن بدبین حتا غیر مذهبی هم به گمانم حتا بخش های محدود کاملن شعاری "بیوتن" به مراتب جذاب تر است تا پایان غیرقابل فهمی که حتا شاید همان ذهن بدبین ضد مذهبی هم با توجه به پخته شدن نسبی اش در طول داستان انتظار نوع دیگرش را می کشید...

اما...

با وجود همه ی این حرف ها و حرف های دیگری که مانده و ننوشته ام،حقیقت این است که الان اگر بنا باشد با آدم دیگری که با هم π رادیان اختلاف فاز داریم حرف بزنم یا هدیه ای بدهم و بنا به هر دلیلی قرار باشد این هدیه کتاب باشد،هیچ گزینه ای مهم تر و مفید تر از "بیوتن"به ذهنم نمی رسد...


این را از ته دلم می گویم که خداوند حفظ کند قلم جناب امیرخانی را برای ما و کاش این قلم نویدی باشد برای نویسنده هایی بزرگ تر و کارهایی جذاب تر در ادبیات ایران...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۱۱/۲۱
مهتاب

نظرات  (۲)

۰۷ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۴۹ محمدحسین خانی
سلام
1- در فهم و نبوغ رضای امیرخانی، حداقل نسبت به آنچه از آثارش می‌فهمم، شک ندارم.
2- ارمیا را نخوانده‌ام هنوز. اما کتاب «بیوتن» برای من «ارمیا»ست اسمش!
3- گفته‌اید که: «ارمیایی که از فضای اجتماعی و سیاسی ایران فرار کرده به آمریکا.» مطمئنید این طور بوده؟ احیانا عاشق نبوده؟ یا دنبال اطمینان قلب مثلن؟!!
4- دوست نادیده‌ی بزرگواری در نظری برای بنده مرقوم فرمودند که: « ارمیا وقتی ارمیای سابق بود که دنیایش سنگرش بود و خاکریزش ارمیا در مسیر زمان تکامل یافت و ارمایی شد که با شورت یا همان شلوارک یا هرچی نمازش را مخواند. که ان را هم تجربه کرده باشد. ارمیای خاکریز را توی همان بهشت زهرا و بعد از تماشای تغییر تحولات آقای گاورنمنت جا گذاشت و رفت به دیار یار....»؛ که اتفاقا این دوست بزرگوار اساسا خودشان هم بی‌وتن هستند: http://bivatan-e.blog.ir/
اما شما نوشته‌اید: «می رود دیسکو به بهانه ای ؛ قطعن نه برای کیف و لذت و رقص و...برای این که اگر آن شب همراه جانی و میان دار نمی رفت دیسکو شعاری می شد.».
بالاخره چطور می‌شود؟

5- ارمیا آخرش چه شد که شما را ناراحت کرد؟ مرد؟ شهید شد؟ رفت زندان؟
بعد مگر دلیل آن کارهای ارمیا، خودکشی سوزی بود؟ یا میل ارمیا به دچار شدن به آن وضع بین مشتی وحشی؟

0- کور شدم تا نوشته‌تان را خواندم. چرا italic آخه؟!؟!؟
-1 - یعنی سینمای ایران یک نفر ندارد که از بیوتن فیلم بسازد؟
پاسخ:
سلام و سپاس بابت این نظر طولانی و دقیق!

2.ارمیا را کاش قبل بیوتن می خوندید.اما الان هم پیشنهاد می کنم بخونیدش.

3.به نظر من فرار کرده.عاشق؟؟نمی دونم!من این طوری برداشت نکردم!آرمیتا بهونه بوده فقط!

4.فرق این دو تا رو متوجه نشدم دقیقا!اصلا این دو تا برش در مورد دوتا چیز متفاوت حرف می زنن و خوب اگر هم اختلافی هست اختلاف دیدگاهه دیگه! و در مورد متن بحث برانگیزی مثل "بیوتن" طبیعیه!

5.اصلا نمی دونم تهش چی شد!همیتی هم نداره!خود کتاب ارمیا هم با یه پایان باز تموم می شه ولی اون پایان رو آدم دوست داره و توقعاتشو برآورده می کنه...درست خلاف بیوتن.

0-عذر خواهی مجدد!اصلاح شد!

-1-فکر نمی کنم قابلیت فیلم شدن داشته باشه...مگر این که کلا یه چیز دیگه بشه...با کلی جزییات و کلیات جدید....یعنی مثلا فیلم نامه می شه با الهام از بیوتن نه اقتباس!
۰۷ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۸ محمدحسین خانی
سلام

2- کل کتاباشو سفارش دادم.

3- سکوت!

4- بله؛ طبیعیه
ولی من دنبال طبیعتم!

0- !

-1- حالا اینقدر فنی من بلد نیستم. بدن دست حاتمی‌کیا ی چیزی ازش در بیاره دیگه!!!!

5- من تلاش دارم خودم در فضای ذهنی ادامش بدم
جالبه برام
مشکل اینجاست که دو راهی زیاد پیدا می‌کنه!

پاسخ:
0-!
این یعنی بازم سخته خوندنش؟؟!

5 - این دیگه کار اضافه ایه که برای خودتون درست می کنید! من کلا فقط درگیر متن بودم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی