تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

گرگ و بره

يكشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۰، ۱۰:۰۸ ق.ظ

با احترامات فائقه این داستان را تقدیم می کنم به همه ی دوستان گفت گوی تمدن ها و مذاکرات مسالمت آمیز.

و نیز تقدیم می کنم به آن هایی که صلح نوبل گیرشان آمده و به آن هایی که برای گرفتنش صف ایستاده اند...

و تقدیم تر می کنم به کسانی که سپرده اند دیگران برایشان در این صف نوبت بگیرند...

هرچند احتمالا گذر این دوستان به وبلاگ نحیف من نخواهد افتاد اما به هر ترتیب التماس دعا داریم ازشان...ان شاالله پایشان به آکادمی که رسید ،کمی از شام ضیافت را - محض تبرک عرض می کنم - برای ما هم بیاورند...

اجرهم عند الهم...

نویسنده:بروس هالند راجرز

مترجم:پروانه بندپی

مجله پوپک-فروردین89

گرگ و بره

گرک آمد از رودخانه آب بخورد،دید یک بره ی کوچولو توی سایه استراحت می کند.گفت:" تو؟ آن جا؟ "

بره بلند شد،تعظیم کرد و گفت"با من هستید جناب گرگ؟"

-بله،با توام.تو از آب این رودخانه خورده ای و آن را گل آلود کرده ای.وقتی من آمدم از آن آب بخورم،گل آلوده و کثیف بود.پس اگر همین حالا بخورمت بی عدالتی نکرده ام.

بره از ترس لرزید و گفت"خواهش می کنم آقا گرگه! من اصلا از آن جا آب نخورده ام.من پایین رودخانه ام.آب ،اگر هم گل آلود شود به سمت پایین رودخانه می رود."

گرگ کمی به بره نزدیک شد و گفت:" بله، بله،راست می گویی؛اما...حالا دارد یادم می آید...ما هم دیگر را یک سال پیش همین جا دیدیم و تو به من بی احترامی کردی.به خاطر یک همچین توهین بزرگی زندگی ات را به من مدیونی."

بره گفت:" آقا ! من واقعا متاسفم که یکی قبلا دلخورتان کرده است؛اما آن یک نفر من نمی توانم باشم.به خاطر این که من فقط چهار ماه است که به دنیا آمده ام."

گرگ گفت:"هوم...که این طور!"

حالا یک سر و گردن از بره بلند تر بود.چشم هایش را تنگ کرد و گفت:"درباره ی خرابی این چمن ها چه داری که بگویی؟زمانی این علف ها تا شانه ها ی من می رسیدند؛اما تو،جنایتکار شکمو،هرچه بود را درو کردی و خوردی."

بره گفت:" دلم نمی خواهد بی ادب باشم.اما این هم نمی تواند کار من باشد.چون من تا به امروز فقط به شیر مادرم لب زده ام.من بی گناهم."

گرگ گفت:"درست است،درست است. من نمی توانم به خاطر گل آلود کردن آب رودخانه یا برای بی احترامی پارسالت، یا به خاطر خوردن همه ی علف ها بخورمت.باید بگویم که هوش و ادب تو من را تحت تاثیر قرار می دهد.تو برای هر اتهام من یک دلیل خوب اوردی."

بره گفت:"ممنونم!"

گرگ گفت:"با این حال،هدف تو این بوده که آرامش این جا را به هم بزنی.پس من هم وظیفه دارم که تو را بخورم."

و...خوردش...

...متوجه هستید که ...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۵/۲۳
مهتاب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی