تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در "روزمره ها" روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز.

طبقه بندی موضوعی

"....هشدار...لطفن به شیشه دست نزنید..."

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۸۹، ۰۱:۲۹ ب.ظ
شاید اصلا تقصیر پیشرفت های سینما است وتکنولوژی تصویر برداری،تنظیم رنگ و قدرت تفکیک تصویر...تقصیر پیشرفت علم است و فناوری و هر آن چه که از آن ور آب می سازند و ما اسمش را یاد می گیریم و طرز کار کردنش را که از قافله تمدن عقب نمانده باشیم لابد...هر چه که هست،تقصیر هر که هست،به نظرم بی کیفیت بودن فیلم های دهه شصت بالاخره کار دستمان بدهد...می ترسم تصاویر نیمه برفکی و بی کیفیت فیلم های امام در مقایسه با تصاویر سه بعدی کیفیت ویژه که هر روز وضوحشان بالاتر می رود،بلایی سرمان بیاورد...

می ترسم قدیمی بودن فیلم سخنرانی های امام را بچه های من و تو به حساب قدیمی بودن خودش بگذارند و اماممان بشود گنجینه تاریخی که شیشه ضد گلوله بکشند دورش،قاب کنندش و با سنسور های امنیتی ویژه با تشریفات خاص بگذارندش وسط موزه انقلاب- اگر جایی به این اسم باشد البته -

می ترسم تابلوی الکترونیکی بگذارند بالای سرش که"هشدار!لطفا به شیشه دست نزنید..."شاید حتی ترجمه اش کنند به چند زبان زنده دنیا...

می ترسم امام بشود خاطره ای مبهم و تصویری مه آلود در کلمات بچه های من و تو...

و صدایش بشود زمزمه ای آرام و گنگ، مثل یک لالایی که از دور شنیده می شود و اسمش بشود بنیان گذار کبیر انقلاب شکوهمند اسلامی که همه باید به مقام شامخش ادای احترام کنند؛با دسته های بزرگ گل...

می ترسم مرقدش را بزرگ تر کنند،با کلی صحن و رواق و ایوان و وضوخانه؛شاید اصلا با کلی کافی شاپ و مراکز بزرگ خرید کنار دستش...

می ترسم بچه های من و تو نفهمند "جام زهر" یعنی چه و شاید اصلا آن قدر روان شناس شوند که عکس امام را در صفحه ی اول کتاب های درسی برای روحیه ی بچه ها خوب ندانند...

راستش را بخواهید این روز ها هر بار که تصویر نگاهش را در قاب کوچک تلویزیونمان می بینم،چیزی توی سرم زنگ می زند که نکند روزی همین دور و برها اماممان بشود چیزی قد مجسمه فردوسی...جامد و ساکت و ساکن و بی روح و سنگی و سرد...

چه قدر از آن روز دوریم؟؟؟...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۱۱/۲۲
مهتاب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی