تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

+ "شرح احوالات" که خوب شرح احوالات است؛ در "روزمره ها" هم روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز...از زمین تا زمان.

طبقه بندی موضوعی

یک اتفاق

دوشنبه, ۷ تیر ۱۳۸۹، ۱۱:۰۵ ق.ظ
عید بود.شنبه.تولد مولا.صبح شنبه بود.مادر پدرم که می شود مادر بزرگم،عمرش را داد به شما.-خدا بیامرزد-خوب،اولش گریه بود،لباس مشکی،مدام تلفن زنگ می زد،مدام بابا با جایی یا کسی حرف می زد،تلویزیون طنز "لورل-هاردی" پخش می کرد و من سر درد داشتم و الکی سعی می کردم بین همه این سروصداها بگیرم بخوابم.از توصیف صحنه های گریه خودم و بابا و مامان و باقی قضایای این طوری هم می گذرم،چون کاملا قابل تصور است و ربطی هم به ماجرا ندارد.سر درد را عرض می کردم .سرگیجه داشتم،چشم هایم سیاهی می رفت وحالم بد بود.کمی بعد شال و کلاه کردیم و رفتیم خانه مادر بزرگ.منتظر بودیم از بیمارستان بیاورندش خانه-وصیت خودش بود-بعد هم کفن و دفن و باقی قضایا.مادر بزرگ را آوردند،بعد بنا به وصیتش بردندش روستایی که در آن به دنیا آمده بود،کنار پدر بزرگ دفنش کردند.

شب شد. همان طور که احتمالا حدس می زنید کلی عمه خانم و خاله خانم آمده بودند برای عرض تسلیت.عمه ها،عموها،مامان،شوهر عمه،بابا،حتی دایی ها و زن دایی های خودم و کلی پیرزن،همسایه مادر بزرگ و کلی آدم دیگر.به اضافه بچه ها و البته خودم.

خانه مادر بزرگ را تصور کنید با این همه خانم که همه یکدست سیاه پوشیده اند و خیلی ها هم گریه می کنند و کسی هم چای و میوه و خرما پخش می کند.من هم طبق معمول کاربردی ندارم و یک گوشه ایستاده ام این جمعیت را نگاه می کنم-باز هم از خیر توصیف صحنه های گریه ی خودم می گذرم،فایده ای ندارد-یک بیست دقیقه یا نیم ساعتی همه ناراحتند و ساکت و یک خانمی هم که نمی شناسم بلند بلند گریه می کند،کم کم جو خنک تر می شود.تا این که بالاخره کسی که یادم نیست،بعد از یک دقیقه سکوت که حکم تغییر برنامه را دارد از بغل دستی اش می پرسد: "راستی،دختر زهرا خانم بالاخره ازدواج کرد یا نه؟" و استارت برنامه جدید را می زند.بغل دستی هم سری به تاسف تکان می دهد،روسریش را روی سرش مرتب می کند و شروع می کند به جواب دادن.

این وسط بحث کفن هم گوشه دیگری داغ شده و یکی دارد با حرارت و البته افسوس زیاد می گوید که در سفرش به کربلا یادش رفته برای خودش کفن بخرد.

عمه خانم شماره یک هم نشسته پیش زن عمو و دارد از رنگ عجیب و غریب موهایش که معلوم است تازه مش کرده ، حرف می زند.

خاله خانم شماره سه دارد به یکی توضیح می دهد که پسر یکی از فامیل های خیلی دورشان تازه ازدواج کرده و آن یکی می پرد وسط حرفش که "عروسش خوشگل است یا نه؟!"و چیز دیگری مطرح نیست اصلا .

این وسط من هم هیچ کسی را ندارم و ایستاده ام همه را نگاه می کنم و حواسم به همه هست و هیچ کس هم حواسش به من نیست.خنده ام می گیرد،گریه ام می گیرد،ناراحت می شوم،بی تفاوت می شوم،چشم هایم می سوزد،پاهایم از سرپا ایستادن درد گرفته و حوصله ندارم.

امشب ، شب اول قبر مادر بزرگ است . به سرم می زند صلوات بفرستم...

مادر بزرگ برای همه کلی عزیز شده است؛نه که نبوده باشد،ولی خودتان می دانید،این جور موقع ها آدم ها یک جور دیگر عزیز می شوند.یک جوری که خیلی عجیب است.خاله خانم ها و عمه خانم ها کمی دیگر هم راجع به نوه ی مریم خانم که هنوز به دنیا نیامده و طلاق دختر ایران خانم از شوهرش و روسری مشکی قشنگی که عمه خانم شماره یک خریده حرف می زنند و در باره هر کدام از این ها هم عجیب اطلاعات دارند.نه که فکر کنید که من خودم خیلی مخالف این رفتار ها هستم و مثلا معتقدم برای این حرف ها همیشه وقت هست یا مثلا الان می شود و بهتر است دعا خواند یا قرآن یا ذکر گفت مثلا،نه...کسی را ندارم...سرم البته هم چنان درد می کند؛چیزی توی این وضعیت عجیب است.شاید جای خالی مادر بزرگ باشد،شاید بوی جا نمازش...شاید لباس هایش که هست و خودش که نیست...نمی دانم...چیزی عجیب است و همه ی رفتار هایمان،همه حرف زدن ها،راه رفتن ها،غذا خوردن ها،کلمات و نگاه هایمان نشان می دهد همه مان عجیب مطمئنیم که تا فردا زنده می مانیم و این خیلی آزارم می دهد و امشب ، شب اول قبر مادر بزرگ است...

به نظرم همین طوری هاست که تاثیر مرگ یک انسان روی بقیه می شود لباس مشکی،شربت،مراسم ختم،نوه ی مریم خانم و پودر نارگیل روی خرماهای مغز گردویی مراسم.

شب هم شده البته ، ستاره ها خیلی کمند و هوا خنک است و باد هم می وزد...ماه شب چهارده هم یک گوشه ی آسمان تک و تنهاست...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۰۴/۰۷
مهتاب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی