تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می رویم همه کاره ایم و هیچ کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه ها و جریان ها هم، نقاره کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در "روزمره ها" روزمره ها را می نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکر کن یک دفتر صد برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می نویسی.
نشانه ای از هجوم "دلتنگی" و ضیق بودن همه چیز.

طبقه بندی موضوعی

فرض کنید تمام مشکلات دنیا حل شده، در همه عالم صلح برقرار شده، مردم دنیا به آرامش و خوشبختی رسیده اند و همه تبعیض ها و ظلم ها از بین رفته اند؛ فقط در یک نقطه دور افتاده از این جهان کودکی وجود دارد که غمگین است و تنها کسی که می تواند به او کمک کند، شما هستید. با این حال به هر دلیلی امکان استفاده از وسایل حمل و نقل را ندارید و باید پیاده به دیدنش بروید. ( برای سفر روی آب، قایق در اختیارتان هست). در طول مسیر با مشکل خاصی مثل دزدها یا خلاف کارها رو به رو نمی شوید؛ ولی خودتان ممکن است بیمار شوید.

فاصله ای هم که باید برای دیدن این کودک و کمک به او طی کنید، تقریبا به اندازه کل کره زمین ( مثلا از نواحی شرقی چین تا مناطق غربی ایالات متحده) است؛ ضمنا با کمک نکردن شما به آن بچه، اتفاق وحشتناکی نمی افتد، مثلا آن کودک خودکشی نمی کند یا به راه خلاف کشیده نمی شود، ولی به هر حال بچه شادی هم نخواهد بود تا وقتی که شما را نبیند؛ حالا سوال این است که آیا این کار را انجام می دهید؟ حاضرید تمام کره زمین را پیاده برای فقط خوشحال کردن یک بچه، طی کنید؟

اگر به جای بچه، یک فرد بزرگسال باشد چطور؟

و اگر به جای انسان، یک حیوان به کمک شما و فقط هم شما احتیاج داشته باشد چی؟

و اگر هیچ موجود زنده ای در کار نباشد، تمام عالم به صلح و خوشی مطلق رسیده باشد و فقط مانده باشد تعمیر یک در بزرگ آهنی که فقط از دست شما بر می آید چطور؟ ( آخرین و تنها مشکل موجود در دنیا تعمیر همین در آهنی است)

برای کدام یک از این ها حاضرید تمام زمین را پیاده طی کنید؟


لطفا حتما نظرتان را بگویید. ممنون:)

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۳۵
مهتاب

پروردگار عالم، استعداد و علاقه حل موضوعات مختلف مبتلابه هر جامعه را در وجود نوزادانی که در آن جامعه متولد می شوند، قرار می دهد و منتظر می ماند تا طبق قوانین ثابتی که در همه دنیا برقرار است، آن بچه ها بزرگ شوند، دنبال علاقه شان بروند، چالش ها و مشکلات آن را تحمل کنند، تا به تدریج راه حل مسائل به شکل های گوناگون به آن ها الهام شود و این گونه به مرور جامعه در تمامی حوزه ها رشد کند، در حالی که در عین حال در آن جامعه، اغلب آدم ها در همان مسیری قرار دارند که برای آن ساخته شده اند.( که خودش یکی از بزرگ ترین لذت های زندگی این دنیاست.)


اما اینجا؟ جامعه، خانواده و نظام آموزشی، مدام در حال دادن نشانی های اشتباه به کودکان، نوجوانان و جوانان هستند. در چنین وضعیت درهمی، من ترجیح می دهم مقصر اصلی را همان نوجوانانی بدانم که در اوج بی دغدغدگی و سبکبالی نوجوانی و جوانی، به طرز عجیب و محافظه کارانه ای به جای دنبال کردن رویاهایشان، دقیقا در همان چهارچوب های غلط و ساختگی جامعه، خودشان را محدود می کنند.

 

این روزها، دیدن هیچ کسی به اندازه آدم هایی که با شجاعت، مسیر زندگی شان را بر اساس علایقشان انتخاب می کنند و دقیق، محکم و کامل پای آن می ایستند، مرا به وجد نمی آورد.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۰۲
مهتاب

ایمان و تقوای خیلی از مسئولین مملکتی، به گمان من، در این حد باقی مانده که فقط تشخیص می دهند نماز پشت سر علی با صفاتر است. غذا را ولی همچنان سر سفره معاویه می خورند. 


" اگر فقط تشخیص و ایمان قلبی و باور کافی بود عمرو عاص باید اول شیعه عالم باشد. عمروعاصی که ماجرای غدیر خم را یا به چشم دیده یا از کسانی که به چشم دیده اند، شنیده. بعد من و شما بعد از سیزده قرن و خرده ای این ماجرا را فقط در کتاب ها می خوانیم. عمروعاصی که درباره امام علی شعر می گوید*.  عمروعاصی که در دم احتضار، در آن حساس ترین ساعت ها و لحظه هایی که برای ذهن یک انسان مطرح است، اظهار ندامت می کند و می گوید دینم را به دنیای معاویه فروختم. با علی که می دانستم حق است جنگیدم.

پس عمرو عاص به نظرم عمیق تر و علمی تر از شیعه قرن چهاردهم هجری به ولایت بلافصل امیرالمومنین پی برده و تصدیق کرده بود؛ اما آیا شیعه است؟ شما می گویید نه. چرا شیعه نیست؟ به خاطر این که اعتقاد به امامت امیرالمومنین تعهداتی می آورد.

من می گویم اگر او مومن نیست به دلیل این که این ایمانش، این قبولش، این تصدیقش با تعهدهای مناسبت همراه نبوده، آیا ما مومنیم؟ درحالی که تصدیق ما هم با تعهدهای مناسب همراه نیست. چه می فرمایید شما؟ "


*قصیده ای به نام جلجلیه (به ضم هر دو جیم) که عمروعاص در جواب معاویه سروده. علامه امینی، این قصیده را در الغدیر آورده است.

" و این الحصا من نجوم السماء     و این معاویه من علی 

شن های کنار ساحل کجا و ستارگان آسمان کجا؟    و معاویه کجا و علی کجا؟ "


متن از: طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن/صص 101 و 102

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۳۷
مهتاب

پیشنهاد می کنم بچه هایمان را درست تربیت کنیم و بفرستیم روانشناس شوند.

واقعا چند روانشناس و مشاور در این مملکت داریم که عمق و اوج پیچیدگی های ذهن یک ایرانی را درک کند که می خواهد بین آن میراث دو هزار و پانصد ساله و آن میراث هزار و چهارصد ساله و آن یکی میراث هزار ساله و این دو تا میراث چهل ساله و هشت ساله با هم و بین همه این ها با پیچیدگی های روحی روانی خودش و باز بین همه این مجموعه عجیب، با آنچه از کلیات و جزئیات زندگی در این تمدن های دور و بر می بیند، ارتباط برقرار کند و به تفاهم برسد؟!

احساس می کنم پروردگار عالم، همه مسائل لاینحل زندگی بشر در طول تاریخ را یکجا جمع کرده و سپرده به انسان ایرانی این عصر، تا حلشان کند!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۷:۴۲
مهتاب

" سلام بر آل یاسین. سلام بر تو ای دعوت کننده به سوی خدا و تدبیر کننده آیات و نشانه های او. سلام بر تو ای درگاه خدا و ولی و حاکم دین او. سلام بر تو ای جانشین خدا و یاور حق او. سلام بر تو ای حجت خدا و نشانه اراده او. سلام بر تو ای تلاوت کننده کتاب خدا و تفسیر کننده آن. سلام بر تو در لحظه های شبانگاهت و تمامی ساعات روزت. 

سلام بر تو ای ذخیره به جا مانده از خدا در زمینش. سلام بر تو ای عهد و پیمان الهی که خدا از بندگان گرفت و آن را محکم ساخت. سلام بر تو ای وعده خدا که خود ضمانتش فرموده. سلام بر تو ای پرچم افراشته و ای دانشی که یک باره از آسمان نازل شده و ای فریاد رس!

و ای رحمت گسترده که وعده تکذیب ناپذیری. 

سلام بر تو هنگامه برخاستنت، سلام بر تو هنگام نشستنت. سلام بر تو آن هنگام که می خوانی و بیان می کنی. سلام بر تو هنگامی که نماز می گزاری و قنوت می خوانی. سلام بر تو هنگامی که رکوع می روی و سجده می کنی. سلام بر تو هنگامی که "لا اله الا الله" و "الله اکبر" می گویی. سلام بر تو هنگامی که خدا را ستایش می کنی و مغفرت می طلبی. سلام بر تو هنگامی که شب و روز را سپری می کنی. سلام بر تو هنگامی که تاریکی بر همه جا سایه می افکند و آن هنگام که روشنایی روز تجلی می کند. سلام بر تو ای پیشوای مورد اطمینان. سلام بر تو ای پیشتاز مورد انتظار. سلامی بر تو به تمامی معنای کلمه..."


+آشنایی با زیارت آل یاسین و علاقه به آن، از انجمن اسلامی دانش آموزی با من مانده؛ از هیئت انصار المهدی، خیمه های معرفت، همکلاسی آسمانی، طرح انسجام، نشریه تک برگی، مجله آینده سازان، آن نستعلیق زیبای "فردا از آن ماست" توی ابرها، سررسید ویژه مسئول انجمن، دفترچه های همراه محرم و ماه مبارک و از همین کتابچه کوچک زیارت آل یاسین با ترجمه خوب سید مهدی شجاعی. 


+هنوز هم وقتی گهگاهی مسیرمان با رفیق، اتفاقی یا غیر اتفاقی، از جلوی دفتر سابق انجمن می گذرد، هردویمان بی اراده زل می زنیم به آن ساختمان کوچک محقر و آن دروازه باریک سفید و بینمان سکوت می شود...

هنوز هم که هنوز است خیلی حرف ها هست برای نگفتن...


+نویسه های مرتبط: ادای تعهد ، وحی


+عید همگی مبارک:)

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۰۲
مهتاب

مزیت رقابتی اصلی دین، در ایجاد مکارم اخلاقی، ضمایم، متعلقات و ملزوماتش ( آرامش عمیق روحی، انصاف، ادب، سعه صدر، تغافل به موقع، صلابت و رحمت به جا و...) است؛ مقصدی که فقط و فقط از جاده اسلام می توان به آن رسید و بزرگ ترین دلیلی که در مقیاس گسترده، در طول تاریخ، سبب تحقق وعده " یدخلون فی دین الله افواجا " شده و در ادامه نیز چنین خواهد شد؛ پس وقتی این قابلیت را نداری، در عین حال حتی تلاش نمی کنی در مسیر دست یابی به آن قرار بگیری و با این وجود، با بیش ترین توان ممکن، ژست های انقلابی گری ات را مثل پتک بر سر بقیه می کوبی، رسما فقط خودت را دست انداخته ای!


+رونوشت به شاخ های اصطلاحا حزب اللهی توییتر.


+ " ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند؛ صاحبدلی بر او بگذشت؛ گفت: تو را مشاهره چند است؟

گفت: هیچ! از بهر خدا می خوانم!

گفت: از بهر خدا، مخوان! "

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۵۸
مهتاب

صلح پایدار که شنیده اید حتما؛ یک چیزی هم هست به اسم حال خوب پایدار؛ البته آدم اول باورش نمی شود؛ ولی جدی جدی جز آپشن های زندگی در این عالم است...

+ " لا خوف علیهم و لا هم یحزنون "

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۵۷
مهتاب

+ اولی: "یعنی ببین دختره نصف منم درس نمی خوند؛ الان با سهمیه باباش داره پزشکی می خونه دانشگاه. اگه من سهمیه داشتم..."

دومی:" من بابام نرفت دنبالش دیگه. باید می رفت کردستان کارای اداریشو انجام می داد دیگه نرفت این همه راهو." 

اولی: "وای دیوانه ای تو! من جای تو بودم یه دربست می گرفتم می رفتم پیگیری می کردم؛ می دونی چقد فرق می کنه؟!"


من: :|


+ چرا اغلبمون به بی عدالتی معترضیم و در عین حال آرزو داریم خودمون هم از اون شرایط ناعادلانه استفاده کنیم؟!

من شخصا با همه سهمیه های ایثارگری و هیئت علمی و اصولا هرچیزی که قرار باشه تو به خاطر تلاش یه نفر دیگه، امتیازی داشته باشی، مخالفم؛ ولی مخالفت من این شکلیه که خودم حتی اگر امکانش رو هم داشته باشم، از این ها استفاده نمی کنم و این به نظرم خیلی خیلی خیلی بدیهی میاد! واقعا فاز مردممون چیه؟!


+ لطفا نگید این سهمیه ها قانونی ان! اون حقوق های عجیب و غریبی که حضرات می گرفتن و الان هم می گیرن هم کاملا قانونیه! ما نیاز به آدم هایی داریم که در عین توانایی، از قوانین ناعادلانه استفاده نکنن و در عین حال با تمام وجود تلاش کنن برای تغییر قوانین و شرایط و زندگیشون رو وقف این کار کنن! و به اعتقاد من فقط همین گروهن که اوضاع رو تو هر جامعه ای تغییر می دن؛ بقیه در درجات مختلفی سرکارن! و جالب تر اینه که دقیقا همین عده که بیش ترین سختی رو می کشن، از همه هم کمتر غر می زنن و از همه هم امیدوارترن به بهتر شدن اوضاع!


+ من اصلا اهل فوتبال نیستم ولی یادمه چند وقت پیش تو خبرا بود که روز امضای قرارداد از "شفر"، سرمربی استقلال، اسم پدرشو برای ثبت توی قرارداد خواسته بودن؛ گفته بود شما به بابای من چیکار دارین؟ بهش گفتن برای روال اداری. گفته بود توی کل دوران مربی گریم هیچ کسی اسم بابامو ازم نپرسیده بود!


+ و به قول امیرخانی فتأمل!


بعد نوشت: فکر کنم لازم باشه این توضیح رو اضافه کنم که من واقعا هیچ نظر منفی یا بدی نسبت به کسایی که از این امتیازها استفاده می کنن ندارم؛ ولی قطعا برای کسی که این کارو در عین توانایی انجام نمی ده، احترام مضاعفی قائلم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۳۵
مهتاب

گاهی اتفاقاتی می افتد که باور به شانس، تصادف و احتمال کور، درباره شان، آدم را به پوچی می رساند و باور به حکمت و دلیل و مصلحت، سوقت می دهد به جنبه های جبری "امر بین الامرین" و این وسط به نظرم فقط حال حافظ و مریدانش خوب باشد که رندانه معتقدند "حدیث از مطرب و می گو" و این ها:)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۹
مهتاب
تقریبا پنج سال پیش، یک نفر که خیلی بهشون ارادت دارم، از یه دانشجوی اون موقع ترم اولی، پرسیدن: " چقدر تو محیط خانواده اهل محبت کردنی؟ "
و در واقع این سوال رو به عنوان یه ملاک اخلاقی برام طرح کردن؛ یا حداقل من این طور برداشت کردم...
و دروغ نگفتم اگر بگم تمام این مدت ( تو تمام تلاش های درسی و تشکیلاتی و شخصی و...) سعی می کردم بتونم به این سوال، جواب صادقانه و در عین حال قابل قبولی بدم...
تو این مسیر از خیلی سوال و جواب ها، خیلی مراحل و مسئله ها عبور کردم و الان بعد از این همه وقت، تازه درک می کنم منظور از طرح این سوال، دلیل سخت بودنش برای من و همین طور راه رسیدن به جواب درست رو...

می شه لطفا برام دعا کنید از این پیچ آخری، رد بشم؟....
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۹
مهتاب

"زمانی در حجره‌ای با سه نفر دیگر در مدرسه‌ نوریه‌ اصفهان زندگی می‌کردیم. بسیاری از روزها نه چای داشتیم، نه نفت و نه قند. برای مطالعه در شب، از نور چراغ نفتی توالت‌های مدرسه استفاده می‌کردم. در روزهای جمعه به یکی از مساجد دورافتاده‌ اصفهان می‌رفتم و از صبح تا عصر در آن مسجد درس‌های یک هفته را دوره می‌کردم. در مدت دوازده ساعتی که یک‌سره آن‌جا مطالعه می‌کردم، غذایم فقط مقداری دانه‌ ذرت برشته بود؛ چون چیز دیگری نداشتم. 
در مدرسه‌ رضویه‌ قم مدتی با یک طلبه هم‌حجره بودم و این شخص وضع مالی خوبی داشت. او همیشه از غذای طبخ‌شده استفاده می کرد ولی من قادر به تهیه‌ آن نبودم. در مدتی که من با این شخص در یک اتاق بودم، ابداً متوجه نشد من کِی شام و ناهار می خورم. کاری که می کردم این بود که مقداری نان خالی در کنار کتاب‌ها قرار می‌دادم و یک طرف دیگر تعدادی کتاب روی هم می‌گذاشتم تا او متوجه نشود و در حالی که روی کتاب قرار گرفته بودم، در حین مطالعه از آن نان خالی لقمه‌لقمه استفاده می کردم و وقتی او موقع غذاخوردنش می رسید، غذای طبخ‌شده را حاضر می کرد و به بنده هم تعارف می کرد. من در جواب می گفتم: غذا صرف کرده‌ام...

*

فرزند شهید می گوید:

ایشان اکثر شب ها تا صبح بیدار بودند و درس می خواندند و از یک ساعت مانده به اذان صبح، برای نماز شب و مستحبات مربوط به آن آماده می شدند. حتی در زمستان های سخت، که حوض مدرسه یخ بسته بود، ایشان با قند شکن یخ حوض را که شاید 20 الی 30 سانت قطر داشت، می شکستند و وضو می گرفتند، و بعد با حال و توجهی کامل به نماز شب مشغول می شدند.

پدرم معمولا صبح ها برای زیارت حضرت معصومه(س) به حرم مشرف می شدند و بعد از خواندن زیارت وارث یا جامعه کبیره ، در راه، نان و پنیری برای صبحانه می خریدند و برمی گشتند . بعد از صرف ناشتایی برای تدریس کفایه و مکاسب از حجره خارج می شدند و بعد هم در درس مرحوم آیت اله بروجردی و آیت الله کوه کمره ای شرکت می کردند.

از مدت 45 سالی که از عمر من می گذرد، می توانم بگویم که 30 سال شاهد هستم که زیارت عاشورای ایشان تا به حال ترک نشده است . حتی در دهه محرم، ایشان سه بار ( صبح و ظهر و شب ) زیارت عاشورا را می خواندند و تقید خاصی به این زیارت دارند."


حالا چرا الان یکهو این؟

عرض می کنم؛ اصولا غذا هیچ وقت در زندگی من موضوع مهمی نبوده، گرم بودنش، خیلی خاص و خوشمزه بودنش، به موقع بودنش و حتی اصولا خود بود و نبودش تقریبا هیچ وقت مهم نبوده. صبحانه تا همین اواخر اصلا جز وعده های غذایی ام نبود، بود روزهایی که ناهار نمی خوردم و کلا هم یادم می رفت چیزی نخورده ام، دلیل اصرار مامان را که " گرم کن اینو! این جوری که نمی شه خورد " همین چند وقت پیش برایم جا افتاد، روزهایی بود که به جای وعده های اصلی غذایی، ساده ترین و دم دستی ترین چیزها را می خوردم و اصلا هیچ حس خاصی هم نداشتم که یعنی مثلا الان دارد سخت می گذرد یا نمی گذرد چون واقعا فرقی نمی کرد، یک وقت هایی هم بود که رسما وقت ناهار یا شام خوردن نداشتم و مجبور بودم آن زمان را صرف کار دیگری کنم که به نظرم مهم تر می آمد؛ عادت هایی که خیلی هایشان غلط بود و تاوان غلط بودنشان را هم با آسیب های جزئی به سلامتی ام دادم، ولی این همه را نوشتم که بگویم غذا واقعا موضوع بی اهمیتی بوده در زندگی من، الان هم اگر اهمیت پیدا کرده بیش تر به خاطر همان جنبه های پزشکی اش است نه صرفا جوانب لذت بخش ماجرا، برای همین وقتی یک بار درگیر نوشتن مطلبی درباره شهید محراب، آیت الله اشرفی اصفهانی بودم (که یکی از دوست داشتنی ترین و در عین حال گمنام ترین روحانیون تاریخ این سرزمین است به گمان من) خیلی این بخش ها توجهم را جلب نکرد، چرا که تجربیاتی مشابه شان را داشتم، ولی این روزها که به خاطر درس، دو سه هفته ای صبح تا عصر می روم کتابخانه و از صبح، نه فقط مقداری ذرت برشته، که تنقلات سالم و ساندویچ های خانگی مامان همراهم هست، با این حال ساعت شش هفت غروب انقدر خسته ام که وقتی بر می گردم، فقط می توانم استراحت کنم و نه هیچ کار دیگری.

الان یکهو این را نوشتم که یادم بماند انقدر نسل مزخرفی شده ایم که به جای دانستن این چیزها، به جای ورق زدن کتاب خاطرات این آدم ها و تلاش برای نفس کشیدن در فضای فکری زندگی شان، " The THEORY Of EVERYTHING " می بینیم و در فقدان از دست رفتن جناب هاوکینگ ( که من چقدر تعجب کردم وقتی بعد از انتشار خبر مردنش و بعد هم طبق معمول این وقت ها، انتشار آن کلیپ اصطلاحا افشاگرانه، از واکنش ها فهمیدم برخی واقعا آن تصویر ابلهانه سینمایی شده از یک نابغه را باور کرده بودند) اشک تمساح می ریزیم و پست و استوری می گذاریم.

نوشتم تا یادم بماند قرار ما، چنین نسل غرغروی بی حال بی اطلاعی نبود...


+ممنون می شوم کسی نپرسد چه درسی می خوانی و برای چی رفته بودی کتابخانه و ...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۸
مهتاب