تلاجن

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

...چند تکه دلتنگی...

تلاجن

بـــــــــم ربی...

ما در این راهی که می‌رویم همه‌کاره‌ایم و هیچ‌کاره. بس که وقت تنگ است. مامور خدمات اجتماعی هستیم، مامور تخریب هستیم، مامور قطع و وصل رابطه‌ها و جریان‌ها هم، نقاره‌کوب فضاحت اراذل بر سر این بام هم... و دست آخر شاید سازنده گزی و معیاری نه بیگانه. و این آخری، اولین و آخرین دعوی‌مان.
سید جلال آل احمد_مرداد۴۵

در «روزمره‌ها» روزمره‌ها را می‌نویسم. انگار که وبلاگی توی یک وبلاگ باشد؛ یا مثلا فکرکن یک دفتر صد‌برگ که از هر دو طرفش داری چیزی می‌نویسی.
نشانه‌ای از هجوم «دلتنگی» و ضیق بودن همه چیز.


+ رونوشت مطالبی که خودم نوشتم، حتما با ذکر منبع باشه لطفا. در مورد بقیه نوشته‌ها، تصمیم با خودتون.
+ برای دنبال شدن، دنبال نکنید.

آخرین نظرات

نوشته بود

 You are the CSS to my HTML...


به زبون ما آزمایشگاهیا شاید بشه

تو جواب +++ Positive قلب منی...


از hr_salehi در توییتر.

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۷ ، ۲۰:۲۲
مهتاب
آدمای متواضع رو دوست دارم. خیلی... خیلی... خیلی... (احتمالا چون خودم هنوز بلد نیستمش)
هیچ وبلاگی به اندازهٔ وبلاگ آدمایی که توش اصلا از خودشون تعریف نمی‌کنن (نه شوخی، نه جدی و نه هیچ مدل دیگه) حالمو خوب نمی‌کنه.
حالا اگه این آدم متواضع، حرف جدی و واقعی هم داشته باشه برای گفتن و معلوم باشه رنج زندگی رو تحمل کرده و از پسش براومده که دیگه نور علی نوره.

+ خیر، قضاوتی در کار نیست. مسلما من هیچ اطلاعی از نیت آدم‌ها ندارم. فقط همین شکل ظاهری کلماتی که معنا و مفهوم تعریف رو دارن، دارم عرض می‌کنم.
۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۷ ، ۱۰:۱۳
مهتاب

عرض کنم که

این «مگه چی می‌شه؟»ای که خانم‌ها موقع حرف زدن در مورد نوع پوشش و در واقع حد و حدودش می‌گن، دقیقا همونیه که آقایون موقع قطع ارتباط با دختری که بهشون وابسته شده، به زبون میارن.


وقتی تو قضاوت‌ها و نگرش‌ها نمی‌تونیم از دست جنسیت‌مون فرار کنیم، بهتر نیست بسپریم کسی تصمیم بگیره که هر دو جنس رو می‌شناسه و به هیچ کدوم به صرف جنسیت علاقه نداره؟ و نفعی براش نداره عدالت رو رعایت نکنه؟ و اصولا خودش این دو جنس و ویژگی‌ها و قوانین حاکم بر روابط اون‌ها رو ابداع و خلق کرده؟


بهتره دیگه:) هر طوری حساب کنیم این شکلی بهتره :)

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۷ ، ۱۷:۵۰
مهتاب

قرآن ثقیل است. خواندنش، ظرفیت روحی می‌خواهد. نه که از هولِ حلیمِ ظرفیت نداشتن سراغش نرویم (که اصولا یکی از راه‌های پیدا کردن سعهٔ صدر و ظرفیت شخصیتی، مداومت در خواندن این کتاب عزیز است)، ولی جدا سنگین است. به ندرت می‌توانم روزانه بیش از یک صفحه قرآن بخوانم. همان یک صفحه روحم را پر می‌کند. بقیه‌اش را دوست دارم به آن‌چه خوانده‌ام فکر کنم یا همان صفحه را دوباره بخوانم و...

و یاد آن روایت می‌‌افتم که نقل شده حضرت رضا علیه‌السلام هر سه روز یک‌بار تمام قرآن را تلاوت می‌کرد و می‌فرمود: «اگر می خواستم زودتر از سه روز آن را به پایان برسانم، می‌توانستم، اما نخواستم چنین کنم. زیرا در موقع تلاوت به هر آیه که می‌رسیدم در آن فکر و اندیشه می‌کردم که درباره چه چیزی و در چه زمانی نازل شده است. بدین جهت در هر سه روز یک بار قرآن را به پایان می‌رسانم.»


کیفیت که هیچ، کلا درباره‌اش حرفی نمی‌زنم، ولی همین کمیت را مقایسه کنید: یک صفحه در مقابل ده جزء!

ادعا... زیاد ادعایمان می‌شود... از همین مقایسه‌ها می‌شود فهمید اگر دو سوم جسم آدمی‌زاد آب است، دو سوم روحش هم ادعاست!


پ.ن: آن‌وقت‌ها که هنوز خواندن قرآن اولویتی برایم نداشت، یادم هست در پاسخ کسی که تشویقم می‌کرد به خواندنش، گفته بودم: «من حدیثی خوندم که اگر کسی قرآن بخونه و بهش عمل نکنه، روز قیامت نابینا محشور می‌شه و من می‌دونم که نمی‌تونم بهش عمل کنم؛ واسه همینم ترجیح می‌دم کلا نخونمش.»

فی‌الواقع خواستم عرض کنم بنده استعداد ویژه‌ای داشتم برای این که خیلی اصولی روشنفکر باشم. حیف... حیف آن همه استعداد که هرز رفت :دی

پ.ن ۲: چه شد که شروع کردم به خواندن قرآن؟ این‌جا.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۷ ، ۲۰:۳۴
مهتاب

 «دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست/ تا ندانند رقیبان که تو منظور منی»  قشنگ معلومه «سعدی» اگه وبلاگ‌نویس بود از این مبهم‌نویس‌های آب‌زیر‌کاه می‌شد که یه جوری می‌نویسن آدم فکر می‌کنه این که کاری نداره بابا! آمار بازدیدش الکیه! بعد که میومدی خودت مثلش بنویسی می‌فهمیدی نخیر! از این خبرا هم نیست!

«حافظ» از اینا می‌شد که تنهایی آمار بازدید وبلاگ‌ها رو تو ایران چند تا پله جا‌به‌جا می‌کرد، انقدرم خوش‌برخورد بود که همه عاشقش می‌شدن، انقدرم خوب ولی مرموز می‌نوشت که گهگاهی میومدی اتفاقی یه مطلبی رو تو بایگانیش پیدا می‌کردی می‌خوندی و همون، به طرز عجیبی، توضیح حالت تو اون لحظه بود.

«فردوسی» انقدر فاخر و خفن می‌نوشت که جای از ما بهترون بود وبلاگش. قالب وبلاگشم پر از نقش و نگارای ایران باستان بود. کلمات عربی هم استفاده نمی‌کرد کلا. تو همه پستاشم استاد کزازی نظر می‌ذاشت.

«مولوی» قطعا دچار فیلترینگ می‌شد، بعد مثل حافظم نبود که یه جوری بالاخره سر و تهشو هم بیاره، همچین غد و یه‌دنده بود که وبلاگ اولش به اسم «مثنوی» رو کلا می‌بستن به خاطر بعضی مطالبش، بعد دیگه از سرخوردگی یه وبلاگ می‌زد به اسم «شمس» و شروع می‌کرد غزل مثلا عاشقانه گفتن ولی چون مخاطب یه سری غزلا «شمس»نامی بود و شمس اسم خانم نیست، هرچقدر توضیح می‌داد که عاقا این فرق می‌کنه و هر گردی گردو نیست و اصلا منظور من از شمس، در واقع «شمسی» و‌ در واقعِ واقع «خورشید»ه، خیلی فایده‌ای نداشت. نهایتا هم پناهنده می‌شد ترکیه و همون‌جا می‌مرد.

«نیما»نامی هم یه وبلاگی داشت که اوایل خیلی کسی جدی نمی‌گرفتش، منتها جامعهٔ سرخورده از رفتن مولوی که دیگه حوصلهٔ فال گرفتن با نوشته‌های حافظ و حرص خوردن از دست ساده‌‌های سخت سعدی رو نداشت، دورش جمع شدن و کم‌کم آمار بازدیدها و کامنت‌ها انقدر بالا رفت و شاخ شد واسه خودش که دیگه کلا تاریخ وبلاگ‌نویسی به قبل و بعد وبلاگ «افسانه» نیما تبدیل شد.

 بعد هی همین طور وبلاگای مختلف با سبکای مختلف زیاد شدن تا این که کلا بلاگفا ترکید و ما اومدیم بیان. این‌جا چون پسوند سایت سرویس‌دهنده از com. به ir. تغییر کرده بود، خودش کلا یه تحول بنیادین محسوب می‌شد که جا داره بعدا مفصل‌تر در موردش حرف بزنیم.

 سپاس که تا این‌جای برنامه با ما همراه بودید :)   


+اگه دوست داشتید، تو نظرات ادامش بدید :) 

۱۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۷ ، ۱۶:۵۳
مهتاب

نهایت عشق «در» نهایت فراق و نهایت لذت «پس» از نهایت فراق، اتفاق می‌افتد.

 

و مثل همین مثال، باقی قوانین عالم ماده را هم طوری «باید یک چیزی از دست بدی تا یک‌ چیزی به دست بیاری»طور چیده‌اند که به آن دل نبندی.

فلذا، باید یاد بگیریم سخت و جدی نگیریمش.


پ.ن: زیاد و تندتند نوشتن، خلاف اصول وبلاگ‌نویسیه به نظرم. هنوز مطلب قبلی رو خیلیا ندیدن یا هضم نشده، درست نیست یه چیز جدید تو فاصلهٔ کم بنویسی. اینا رو می‌دونم، ولی در حال حاضر، این‌جا تنها جاییه که نوشتن توش آرومم می‌کنه و علی‌رغم این که خیلی از ایده‌ها رو فقط در حد کلیدواژه یادداشت می‌کنم و از خیر نوشتن و انتشار می‌گذرم، باز هم کلی مطلب دیگه می‌مونه برای گفتن که باید بنویسم. تا اطلاع ثانوی هیچ چاره‌ای نیست.


پ.ن۲: «غوغای عشقبازان» محمدرضا شجریان مال مرداد هشتادوشیشه. اون موقع، کاست خریده بودم، اخیرا سی‌دی‌شو پیدا کردم و هنوز تروتازه است به نظرم. تو بیپ‌تونز هم هست. اگه سنتی گوش می‌دید و از اساس باهاش مشکل ندارید، ارزش خریدن داره. اینم البته صرفا نظر منه.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۱ دی ۹۷ ، ۰۵:۴۶
مهتاب

سال پیش‌دانشگاهی بود. آن اواخر. در تندترین شیب نمودار استرس مربوط به کنکور. چند هفته‌ای را محض عوض شدن حال و هوا، با چند نفر از بچه‌ها می‌رفتیم کتاب‌خانه. سرمان توی کتاب‌ها بود و حواسمان حسابی جمع تست‌ها و نکته‌ها و...

توی آن شلوغی یادم هست یکی از بچه‌ها، باز هم احتمالا محض عوض شدن حال و هوا، درآمد که: «بچه‌ها! نُهِ نُهِ نود‌ونه، هرجایی بودید، هر وضعیتی بود، اگه ازدواج کرده بودید، اگه بچه داشتید، با همسر و بچه‌هاتون، هر طوری بود جمع شیم دبیرستان دوباره همو ببینیم.» و همه هم از این اداهای «وای چه باحال!» و «حتما!» و «چه پیشنهاد خوبی» درآوردیم.

کنکور که دادیم و نتایج آمد، دانشگاه‌ها که شروع شد، چند باری سعی کردم بعضی از بچه‌های همان گروه را جمع کنم دور هم و‌ به جز یک بار نشد. البته بعدتر شنیدم اکیپ‌های دیگری از بچه‌ها شکل گرفته و گروه تلگرامی دارند و... که دیگر رغبت نکردم بروم سمتش. ولی آن تاریخ، آن پیشنهاد هول‌هولکی گذرا و شاید اصلا محض مسخره‌بازی، توی ذهنم ماند و حتی گاهی فکر می‌کنم نُهِ آذر نود‌ونه بروم دم دروازه دبیرستان قدیمی‌ام و خودم را مسخره نیامدن بقیه کنم.

الغرض این که آدم فوق احساساتی دلتنگی پشت این کلمات زندگی می‌کند که چنین پیشنهاد آشفتهٔ مبهمی را هم برای دیدن کسانی که یک زمانی می‌شناخته فراموش نکرده، آن وقت زندگی توقع دارد یک آدم‌هایی را فراموش کنم که...

این راهش نیست روزگار عزیز... این راهش نیست...

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۷ ، ۱۹:۲۷
مهتاب

یک تصادمی دارد اتفاق می‌افتد. بین تلقی سنتی از دین از یک طرف و فضای بی‌دینی تمدن رو‌به‌رویمان از طرف دیگر.

جامعه‌ای داریم پر از سوال در تمامی حوزه‌ها، از کلی‌ترین موضوعات تا جزئی‌ترین مسائل.

جامعه‌ای داریم پر از صداهای مختلف و‌ در حال مذاکرات گوناگون برای دست‌یابی به توافق و بیانیه مشترک در مورد چهارچوب‌های کلی و خطوط قرمز اصلی.

چیزی دارد متولد می‌شود. اگر این روند ادامه داشته باشد، پیش‌بینی من شکل‌گیری چیزی شبیه نمودار زنگوله‌ای توزیع طبیعی (استاندارد) است در باورها. دو‌ طیف اقلیت در دو سو که حضورشان باعث حفظ تعادل می‌شود و‌ اکثریت متعادلی (باز هم در طیف‌های گوناگون البته) در این بین.

از جهاتی، رادیکالیسم، در هر دو سوی آن (و از جمله بخشی از آن‌چه به تهاجم فرهنگی تعبیر می‌شود) در خدمت شکل‌گیری همین اکثریت متعادل است.

حسش می‌کنید؟


پ.ن: حرف تمدن و شکل‌گیری تمدن که می‌شود همیشه یاد سریال ملاصدرا می‌افتم و آن طراحی لباس فوق‌العاده‌اش، آن همه طرح و رنگ و تنوع، چادرهای رنگی رنگی خانم‌ها، فضای بحث و نقد و نظر و انتقاد و... کمابیش شبیه همان تصویریم یا حداقل بگویم داریم شبیهش می‌شویم.

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۷ ، ۰۱:۵۳
مهتاب

امروز سال‌روز مرگ تختیه. صبح، تو تاکسی، مجری رادیو داشت می‌گفت «واقعا چه راهی داریم برای این که مرام تختی رو بیاریم تو ورزشمون؟» و یادمه با خودم گفتم «بیخیال تو رو خدا اول صبحی! حالی داریا!»

الان که تو اتاقم و از بیرون صدای تلویزیون و گل‌های پی‌در‌پی ما به یمن، اونم دقیقا تو همین روز میاد، می‌بینم حق با مجری بود. باید از همون اول صبح شروع کرد راجع بهش حرف زد.

واقعا چی می‌شه از زدن این همه گل به یه تیم ضعیف از یه کشور رنج‌کشیده و در حال جنگ، انقدر خوشحال می‌شیم؟ نمی‌گم باید مثل پوریای ولی یا غلامرضا تختی می‌باختیم، ولی فقط این که «مردی نَبُود...»

و‌ تازه همه اینا رو بذاری به حساب توان فنی مربی و ذوق‌مرگی‌های جماعت فوق سکولار حوزه ورزش و...

به قول جلال «رها کنم...»


بعدنوشت: ظاهرا تیم یمن خیلی بیش‌تر از اونچه فکر می‌کردم، متعلق به عربستانه؛ فلذا، مطلب بالا رو پس می‌گیرم. ولی می‌ذارم بمونه که یادم باشه سر فرصت و مفصل‌تر موضوعات رو بررسی کنم.

البته اگر این طور نبود، حرف من همونه. بردن تیمی که متعلق به کشوری در حال جنگه (اونم نه جنگی صرفا تو مرزها)، با گل‌های زیاد، خلاف اخلاقیه که تو زندگی و از جمله تو ورزش، بهش اعتقاد دارم.

۱۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۷ دی ۹۷ ، ۲۱:۲۳
مهتاب

پروردگار، این عالم را آفرید. با نظم و قوانینی حیرت‌انگیز، در عین حال با وجوه زیبایی‌شناسانهٔ مبهوت‌کننده و روی این دو لایه، لایه سومی از شباهت‌ها و هم‌معنایی‌ها کشید.

از نعمت‌های عزیز و عجیب خداوند در این عالم، قابلیت دنیا برای وجود «هنر» است، برای مثال زدن، برای تشبیه و نکته‌اش این‌جاست که این قابلیت به شکل عام به دنیا داده شده. توان بالقوه‌ای در هستی وجود دارد برای این که برداشت‌های اشتباه شاعرانه از حقیقت داشته باشی، مثال‌های زیبای ظاهرا قانع‌کننده درباره باطل بزنی و تقریبا از هر چیزی، خلاف ماهیت اصلی آن استفاده کنی.

این عالم قابلیت دارد ابزار اصلی گمراهی تو، دقیقا همان برترین ابزارهای هدایت باشند.

این را نباید فراموش کرد.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۷ ، ۲۰:۱۲
مهتاب
یک موضوعی هست که شما از هر ده تا دختر اگر بپرسید، یازده‌تایشان با آن موافق هستند و آن این که توقع دخترها از همسرشان، مردی است که بتوانند به عنوان تکیه‌گاه محکمی در زندگی روی او حساب کنند؛ منتها در این مقوله، دو سوءتفاهم مهم وجود دارد. اولی که عمدتا از سمت دخترهاست، این است که خیال می‌کنند این تکیه‌گاه بودن، مفهوم فیزیکی و جسمی دارد! یعنی مثلا اگر پسری، هیکل چهارشانه و قد بلند و... داشت، یعنی تکیه‌گاه و پناه مناسبی است در سختی‌‌های زندگی! به نظرم می‌آید تصور این گروه از زندگی، چیزی است شبیه رینگ بوکس که دارند روی توان جسمی یکی از مبارزان شرط‌بندی می‌کنند و لاجرم به دنبال کسی می‌گردند که هیکل ورزیده‌تری داشته باشد!

و سوءتفاهم دوم از آن آقایان است. تصورشان این است که تکیه‌گاه و پناه یک دختر بودن، مفهومش این است که درباره هیچ مشکلی از مشکلات کاری و گرفتاری‌های مالی و... با او صحبت نکنند تا احیانا «آب توی دلش تکان نخورد» و نگران نشود. این رویه البته ممکن است در موارد معدودی درست باشد، ولی در اغلب موارد (با توجه به هوش میان‌فردی بالای خانم‌ها و نگرانی‌های تمام‌نشدنی‌شان) اتفاقا این پنهان‌کاری‌ها باعث استرس و دلهرهٔ بیش‌تر برایشان می‌شود و نتیجهٔ عکس اتفاق می‌افتد!

به امید روزی که هر دو گروه از این توهمات نجات پیدا کنند!

+ سوال یک: یعنی الان هر دختری فلان توقع و تصور را درباره ظاهر و قد و... همسر آینده‌اش داشت، از نظر من دارد اشتباه می‌کند؟
و جواب، به نظر من بله. برای خود من، حتی تاثیر و نظری که در مورد ظاهر آدم‌ها دارم، تابعی است از اخلاق و شخصیت‌شان و هرگز به خاطر ندارم هیچ نوع فانتزی یا تصوری در این مورد برای خودم ساخته باشم. حتی در حد یک تصور کاملا شخصی.

سوال دو: پس تکیه‌گاه بودن آن آدم به چیست؟
جواب: به عقل، ایمان، درک و مسئولیت‌پذیری‌اش.

سوال سه: مگر همین چند پست قبل نگفته بودی که قصد فلان کار را نداری و فلان و بهمان؟ پس این نوشته‌ها چیست؟
جواب: خب، ان‌شاالله که همه خیلی فرهیخته‌تر از این هستند که سوال سه اصولا پیش آمده باشد.
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۷ ، ۲۲:۲۲
مهتاب

احساس می‌کنم اغلب این طوری است که باورهایمان تا یک سن خاصی، تحت تاثیر محیط و خانواده شکل می‌گیرد و بقیه مدت عمر، مشغول جمع کردن شواهدی له همان باورها هستیم. شواهد مخالف را هم معمولا انکار می‌کنیم یا نادیده می‌گیریم و اگر کسی هم پیدا شود که منطقا، اشتباه بودن نگرش‌مان را اثبات کند، نهایت این است که بگوییم «حالا البته بالاخره هرکسی نظر خودش رو داره»

اگر قرار بود آدم‌ها منطقی و منصفانه، به دنبال حقیقت و عمل به آن باشند، بعضی جملات انقدر کاربردشان کم می‌شد که احتمالا شاید از زبان بشری حذف می‌شدند.

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۷ ، ۰۸:۲۰
مهتاب

فاصلهٔ بین «زنده» بودن و نبودن، اهمال در «اقامه» نماز است.


+ نویسهٔ مرتبط: توفیق

+ سوءتفاهم نشود. خود نویسنده هنوز حسابی گرفتار است در این وادی و زنده بودنش، عمیقا محل اشکال.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۷ ، ۱۹:۰۹
مهتاب

یادش به‌خیر دورانی که هنوز زندگی، هیجان‌های ساده‌دلانهٔ ما را تحویل می‌گرفت. روزگاری که سیب زندگی، هنوز این همه چرخ نخورده بود. هنوز درباره هر چیز کوچکی پر از شوق و رویا و آرزو بودم. هنوز هم البته آن رویاها با من هستند، بعد از گذشت این سال‌ها، همراه من قد کشیده‌اند، آن‌ها که باید می‌رفتند رفته‌اند و چندتایی که حرف هم را بیش‌تر می‌فهمیم، مانده‌اند تا بقیه مسیر را کنارم باشند. جدی و بزرگ شده‌اند. یک وقتی اگر مثل حباب‌های بزرگ رنگی در یک اتفاق سفید نورگیر با پنجره قدی رو به باغچه مرتب و درخت سیب سبز بودند و کودکانه و شاد، با هم بازی می‌کردیم و آواز می‌خواندیم و برای سیب‌های سبزِ سبزِ روی شاخهٔ درخت، دست تکان می‌دادیم و از شدت سبکی، مرا به پرواز درمی‌آوردند، الان شبیه نوجوان‌های پانزده شانزده‌ساله فهمیده‌ای هستند که می‌شود کم‌کم کارهای جدی را بهشان سپرد، روی حرفشان حساب کرد و با آن‌ها مشورت کرد.

رویاها و آرزوهایم، کم‌تر و محدودتر، ولی در عین حال بزرگ‌تر و عمیق‌تر شده‌اند. ولی.... ولی با همهٔ این حرف‌ها، دلم برای روزگاری که بدون اداهای روشنفکرانه، با نهایت صداقت و سادگی و حتی بگویم بچگی، کتاب‌ها را می‌خواندم (می‌خوردم شاید) و با شخصیت‌ها زندگی می‌کردم تنگ شده. روزگاری قبل از این که «انواع تفکر» را یاد بگیرم و تلاش کنم تا «تفکر انتقادی» را در خودم تقویت کنم.‌ روزگاری قبل از این حرص خوردن‌ها، ایراد گرفتن‌ها، نکته درآوردن‌ها، مقایسه‌ها، نقد کردن‌ها، روزگاری که در آن اعمال و رفتار شخصیت‌ها وحی مُنزَل بود، قهرمان داستان هر کاری می‌کرد درست بود و تلاش می‌کردم مثل او باشم. روزگاری که قبل از هر حرف و بحث و نقدی، قصه‌ها را باور می‌کردم و هنوز بادکنک‌های رنگیِ آن همه رویای دلنشین، توی بغلم بودند.

روزگاری که کسی توقع نداشت رویاهایت را دنبال کنی، همین که با هم و کنار هم شاد بودید، کافی بود. همین که کنارت بودند و کنارشان بودی و گهگاه با هم از آن پنجرهٔ قدی سفید به بیرون پرواز می‌کردید بس بود. برای همه کافی بود...برای من البته هنوز هم کافی است، ولی آدم‌ها...امان از آدم‌هایی که نمی‌دانند سن فقط یک عدد است و تو همچنان دقیقا همان دختر ۱۷، ۱۸ ای که بودی، باقی‌ مانده‌ای. که ۱۸ سالگی، از سر رقابت بیهوده‌ای برای جوان به نظر رسیدن، سن موردعلاقه‌ات نیست، بلکه فرصتی است برای یادآوری آن اتاق سفید و حباب‌ها و بادکنک‌های رنگی‌اش. فرصتی است برای یادآوری خاطرات پرواز در آسمان صافِ آبیِ آبی...برای من که هنوز دلم در آن اتاق روشن نورگیر جا مانده، زندگی یک جور خاصی، روز‌‌به‌روز سخت‌تر می‌شود...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۱۴ دی ۹۷ ، ۰۹:۲۴
مهتاب

وضعیت سیاسی کشور از گذشته تا اکنون، تا اطلاع ثانوی و در تمامی سطوح: 

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد 

هرکس حکایتی به تصور چرا کنند


+در چنین وضعیتی، نقد و اصلاح، صرفا دو شوخی خنده‌دار هستند؛ مگر البته خلافش ثابت شود یا چاره‌ای نماند.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۷ ، ۱۷:۳۸
مهتاب